eitaa logo
تَمامِ مَن
92 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
این اولین عکسی بود که از او دیدم و پیام‌هایی که می‌گفتند دخترک سه سال دارد و خانواده‌ای که قرار بوده تا چند ماه دیگر چهار نفره شود.
از منزل شهید بادران که خارج شدیم، زهرا خبر از مراسم خصوصی معراج شهدا داد که نیم ساعت دیگر پیکر شهدا را می‌آوردند. مطمئن نبودیم که ما را راه بدهند ولی رفتیم تا حداقل حسرتش به دلمان نماند.
کسی کاری به کارمان نداشت و توانستیم راحت وارد شدیم. جزو اولین نفرات بودیم و درگیر با این چالش که کجا باید بشینیم و چکار کنیم. از همان اول محو تماشای در و دیوار و تلاش برای ثبت تمام جزئیات آنجا در ذهنم بودم. بخاطر حضور آقایان و برخی نزدیکان شهدا، خجالت میکشیدم تا از جزء به جزء آنجا عکاسی کنم و خیالم راحت باشد که هر زمان دلم تنگ شود،می‌توانم یک دل سیر عکس‌ها را نگاه کنم.
معراج فضای بزرگ سوله مانندی داشت. درهای بزرگ فلزی به رنگ قهواه‌ای تیره، دیوارهای بلند طرح کاهگلی کتیبه‌ی عکس شهدا که قسمت بالایی سه ضلع داخلی را پوشانده بود (انقدر طیف زمانی و مکانی عکس‌ها و ترتیب قرارگیریشان متفاوت بود که آدم را به این یقین میرساند که موقع انتخاب افراد، هر کس که در آنجا فعالیت دارد شهدا و علمایی را که به آنها ارادت داشته لیست کرده و داده بودند برای چاپ، از شیخ فضل‌الله نوری گرفته تا شهید بروجردی و بابک نوری) فرش‌های یک شکل طوسی، مشکی، کرم رنگ صندلی‌های پلاستیکی دسته‌دار آبی آسمانی که در طول دیوار سمت چپِ در چیده شده بودند. دیوار روبرویی در ورودی نیز حکم جایگاه را داشت و صندلی‌ای چوبی برای فردی که می‌خواهد سخنرانی یا مداحی کند. فانوس‌های قرمز، کتیبه، پرچم، پرده و نورهای قرمز روی سقف و دیوارها که حق مطلب معراج شهدا را به جا می‌آوردند.
آن جایگاه‌های سبزرنگی که وسط روی زمین است، نگاهم را خیره به خود کرده بود. به این فکر میکردم که تابحال پذیرای چند شهید و کدام یک از آنها بودند. چه شی‌ء عجیب و مقدسی! به دیوارها و زمین نگاه میکردم که تابحال وداع چند خانواده را دیده و به صدای دردِدل و آخرین صحبت‌هایشان گوش داده‌اند؟
خانواده شهدا آمدند، همسر شهید امیدواری آنقدر متین و آرام بود که تا وقتی بچه‌ها نگفتند آن خانم چفیه به سر همسرش است باورم نمیشد. خواهرها اما بسیار بیتاب بودند و داغ برادر برایشان سنگین
روضه‌ی مفصلی بود، هرچه می‌خواندند و می‌گفتند بخاطر هم‌اسمی شهید با امام حسین برایم سنگین بود. رفقا و خانواده‌اش با هر حسینی که گفته می‌شد زجه می‌زدند و من به همسرش نگاه میکردم که بی‌صدا و مظلومانه دستش را تکیه‌گاه صورتش کرده و سرش را به تابوت چسبانده.
مادر شهید کمی دیرتر آمد اما چه آمدنی، از لحظه ورود بلند بلند سلام میداد: السلام علیک یا زینب السلام علیک یا زینب السلام علیک یا زینب وقتی هم که دوستان شهید خواستند تا اگر مقدور است برایشان صحبت کند، بسیار محکم و بدور از گریه و زاری سخن که نه، رجز خواند.
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حال و احوال او و به سر زدن‌هایش را که دیدم، حس میکردم باید رفیقش باشد و حال از غم و ترس جدا شدن راهش از رفیقِ شهیدش تنها کاری که می‌تواند بکند به سرِ خود زدن است. با او احساس همدردی زیادی میکردم؛ حس میکنم اگر روزی خبر شهادت یکی از شما را برایم بیاورند همینگونه مظلومانه تنها در گوشه‌ای بنشینم و از غم نبودتان به سر بزنم.
رفیقِ نیمه‌ راهِ من از نریمانی پخش می‌شد، بالاتر هم این عبارت را بکار بردم اما حقیقتا در معنای آن مانده‌ام و نمی‌دانم اونی که میره رفیق نیمه‌راهه یا اون کسی که نتونسته خودش را برسونه و موندگار این دنیا شده...
وسط صحبت‌ها به این اشاره شد که شهدا براتون مراسم اختصاصی گرفتن و دلم لرزید، خدایا! یعنی امیدار باشم که منم دعوت‌ شده‌ی خاص بودم یا فقط بخاطر بنده خوبات من زیر سیبیلی رد شدم و الان اینجام؟ لحظه رفتن شهدا با همون اشک‌ها سریع گوشی بدست گرفتم تا این قاب رو با جمله‌ای که از اول به دلم نشسته بود ثبت کنم. "من عالمی دارم در اینجا با حسین..."