eitaa logo
تَمامِ مَن
92 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
📺 کم‌کم ارتباطم باهاتون بهتر میشد و بعد از این اتفاقا اگه تلویزیون صحبتتون رو نشون میداد شبکه رو عوض نمیکردم و بادقت گوش میدادم.
🔹 اولین سالی که دیگه به قولی با شما دوست شده بودم و ازتون خوشم میومد، قرار بود مثل هر سال داخل حسینیه جماران مراسم با حضور شما برگزار بشه. همه‌ی دوستام اومدن و من بخاطر اینکه خانوادم بهم اجازه ندادن نتونستم بیام تهران. تا مدت‌ها با حسرت خاطرات بچه‌ها رو گوش میدادم و بعدش توی خلوت خودم از ناراحتی اشک میریختم.
عاشق دیدارهاتون با شعرا بودم، کیف میکردم هروقت میدیدم چجوری آدما و نکات مربوط بهشون رو حتی بعد از سال‌ها یادتون میمونه. سر زدن‌هاتون به نمایشگاه کتاب؛ هر بار از اینکه میدیدم انقدر کتاب‌خونید و کتاب جدیدی نیست که از دستتون در بره، غرق لذت میشدم. دیدار با خانواده شهدا و محبتی که همیشه نسبت به بچه‌ها داشتید. تیکه‌های جذابی که مینداختید و تا مدت‌ها میم مجازی میشد. عزت و احترامی که برای دختر و زن قائل بودید و من بعد از خوندن هر مطلب شما به زن بودنم افتخار میکردم. به قول یکی از بچه‌ها که _فمنیست واقعی فقط آقا_
شهادت حاج‌قاسم بود که برای اولین‌بار پشت سر شما با کیلومترها فاصله نماز خوندم و دلم از شکسته شدن بغضتون زمان گفتن "اللّهمّ إنّا لا نعلم منهم إلاّ خيرا" گرفت و جمعیت با شنیدن گریه‌تون سر نماز با صدای بلند گریه میکردن.
بعد از اون خیلی از دوستام برای مراسمات و دیدارهای مختلف تونسته بودن شما رو ببینن یا حتی ازتون انگشتر، تسبیح یا چفیه بگیرن اما من حتی یکبارم تلاشی برای اومدن نکردم.
تَمامِ مَن
بعد از اون خیلی از دوستام برای مراسمات و دیدارهای مختلف تونسته بودن شما رو ببینن یا حتی ازتون انگشتر
نه اینکه دوست نداشته باشم بیام، نه. دلم میخواست کار بزرگی برای کشورم انجام بدم، باری از روی دوشتون بردارم و بعد با افتخار بیام دیدار رهبری و از کارهام براتون بگم. اما حیف و صد حیف که کم‌گذاشتن‌ها و لغزیدن‌های دائم من از مسیری که باید میرفتم، اجازه نداد تا برای یه بارم که شده شما رو ببینم و با این حسرت تا آخر عمرم‌ زندگی میکنم.
این چهل روز بارها شده که افراد مختلف با تعجب بهم گفتن که: یعنی تو تا حالا آقا رو ندیدی!؟ و هر بار این جمله مثل پتک توی سرم کوبیده شده که کاش حداقل یه مراسم رو میرفتم و هر چند از دورم که شده آقا رو میدیدم.
شهادت سیدحسن نصرالله شوک بزرگی رو بهم وارد کرد، من تا اون زمان هیچوقت نتونستم لبنان و حزب‌الله رو بدون ایشون تصور کنم. ولی همین شهادت باعث شد که از اون موقع به نبود شما هم فکر کنم و درباره‌ی فردای بعد از شما با آدمای مختلف صحبت کنم. (این چندسال اتفاقات و حوادث سنگین و عجیبی رو گذروندیم ولی انگار همشون مقدمه‌ای بودن تا هربار ما رو برای مواجهه با رویداد بعدی آماده‌تر کنن.)
در نهایت باید بگم که درسته، من هیچوقت شما رو ندیدم اما خوشحالم که حداقل مثل بقیه بزرگانی که تازه بعد از رفتن و شهادتشون از اونها باخبر شدم، شما رو اونقدر دیر نشناختم و فرصتی هرچند کم، داشتم تا با افکار و دنیای بیکران شما آشنا بشم و بخشی از اون رو به دنیای خودم پیوند بدم.
بسم‌الله الرحمن الرحیم روایت چهارم شهید متولد ۱۳۷۸/۰۹/۱۰ شهادت ۱۴۰۵/۰۱/۰۷ در اهواز
حکایت شروع این کانال برمیگرده به معراج شهدایی که بار اول رفتم و با دو تا شهید آشنا شدم: محمد رحیمیان و حسین امیدواری آقا حسین بخاطر کار شهدایی، رفقای و خانواده‌شون به قول خودمون شهید پر سر و صدایی بود ولی بلعکس خانواده‌ی شهید رحیمیان بسیار آرام و مظلومانه عزاداری میکردن و خیلی چیزی از ایشون نمیدونستیم. همین تفاوت باعث شده بود که خیلیا بخوان بیشتر درباره‌ی این شهید که با لباس خلبانیش متفاوت‌تر از بقیه‌ی شهدا بود، بدونن. روایت شهید ۱
تَمامِ مَن
برنامه صبح منزل شهیدِ خلبان #محمد_رحیمیان بود. وقتی همه رسیدن، باهاشون تماس گرفتیم تا بریم داخل که گ
اولین تلاشمون برای دیدار خانواده‌شون بخاطر بیماری که مادر دچارش شده بودن و کنسل شد. چند باری هم از اون روز تلاش کردیم تا ببینیمشون ولی بخاطر شرایط مختلف قسمت نمیشد. روایت شهید ۲