eitaa logo
تَمامِ مَن
92 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
تَمامِ مَن
بعد از اون خیلی از دوستام برای مراسمات و دیدارهای مختلف تونسته بودن شما رو ببینن یا حتی ازتون انگشتر
نه اینکه دوست نداشته باشم بیام، نه. دلم میخواست کار بزرگی برای کشورم انجام بدم، باری از روی دوشتون بردارم و بعد با افتخار بیام دیدار رهبری و از کارهام براتون بگم. اما حیف و صد حیف که کم‌گذاشتن‌ها و لغزیدن‌های دائم من از مسیری که باید میرفتم، اجازه نداد تا برای یه بارم که شده شما رو ببینم و با این حسرت تا آخر عمرم‌ زندگی میکنم.
این چهل روز بارها شده که افراد مختلف با تعجب بهم گفتن که: یعنی تو تا حالا آقا رو ندیدی!؟ و هر بار این جمله مثل پتک توی سرم کوبیده شده که کاش حداقل یه مراسم رو میرفتم و هر چند از دورم که شده آقا رو میدیدم.
شهادت سیدحسن نصرالله شوک بزرگی رو بهم وارد کرد، من تا اون زمان هیچوقت نتونستم لبنان و حزب‌الله رو بدون ایشون تصور کنم. ولی همین شهادت باعث شد که از اون موقع به نبود شما هم فکر کنم و درباره‌ی فردای بعد از شما با آدمای مختلف صحبت کنم. (این چندسال اتفاقات و حوادث سنگین و عجیبی رو گذروندیم ولی انگار همشون مقدمه‌ای بودن تا هربار ما رو برای مواجهه با رویداد بعدی آماده‌تر کنن.)
در نهایت باید بگم که درسته، من هیچوقت شما رو ندیدم اما خوشحالم که حداقل مثل بقیه بزرگانی که تازه بعد از رفتن و شهادتشون از اونها باخبر شدم، شما رو اونقدر دیر نشناختم و فرصتی هرچند کم، داشتم تا با افکار و دنیای بیکران شما آشنا بشم و بخشی از اون رو به دنیای خودم پیوند بدم.
بسم‌الله الرحمن الرحیم روایت چهارم شهید متولد ۱۳۷۸/۰۹/۱۰ شهادت ۱۴۰۵/۰۱/۰۷ در اهواز
حکایت شروع این کانال برمیگرده به معراج شهدایی که بار اول رفتم و با دو تا شهید آشنا شدم: محمد رحیمیان و حسین امیدواری آقا حسین بخاطر کار شهدایی، رفقای و خانواده‌شون به قول خودمون شهید پر سر و صدایی بود ولی بلعکس خانواده‌ی شهید رحیمیان بسیار آرام و مظلومانه عزاداری میکردن و خیلی چیزی از ایشون نمیدونستیم. همین تفاوت باعث شده بود که خیلیا بخوان بیشتر درباره‌ی این شهید که با لباس خلبانیش متفاوت‌تر از بقیه‌ی شهدا بود، بدونن. روایت شهید ۱
تَمامِ مَن
برنامه صبح منزل شهیدِ خلبان #محمد_رحیمیان بود. وقتی همه رسیدن، باهاشون تماس گرفتیم تا بریم داخل که گ
اولین تلاشمون برای دیدار خانواده‌شون بخاطر بیماری که مادر دچارش شده بودن و کنسل شد. چند باری هم از اون روز تلاش کردیم تا ببینیمشون ولی بخاطر شرایط مختلف قسمت نمیشد. روایت شهید ۲
صبح چهلم شهیده مهسا طاهری بود که زهرا گفت اگه هستید هماهنگ کنم تا بعدازظهر بریم منزل یکی از شهدا. جدیدا بخاطر آشنایی نزدیک با چند تا از خانواده‌های شهدا و شنیدن اینکه برخی بخاطر دیدارهای مختلف کلافه شدن و حالشون برای این رفت و آمدها مناسب نیست؛ برای رفتن به خونه‌ی شهدا خیلی عذاب وجدان میگیرم و معذبم که نکنه حالشون رو بدتر کنیم. روایت شهید ۳
از طرفی هم شوق شنیدن و آشنایی با خانواده‌ها و زندگی شهداشون این اجازه رو بهمون نمیده که بیخیال این دیدن‌ها بشیم. (البته اینم بگم که بخاطر بزرگواری خانواده‌ها تابحال نشده بعد از دیداری اون احساس معذب بودن دوطرفه ادامه‌دار بشه، خصوصا وقتی روایت‌هامون رو میخونن خوشحال میشن که این دیدار نتیجه‌ای داشته و مطلبی از عزیزشون نوشته شده) روایت شهید ۴
خلاصه که این حس‌های دوگانه دائم موقع هر هماهنگی توی دلم آشوبی راه میندازن که بریم یا نه. ولی در نهایت با توکل به خدا و خود شهید میخوایم که بهترین زمان بتونیم بریم و خانواده‌شون رو ببینیم. روایت شهید ۵
بالاخره هماهنگ شد و قرار شد بعدازظهر راهی منزل شهید رحیمیان بشیم. همسر شهید اصالتا اهوازی‌ان و اونجا ساکنن، میدونستیم هنوز اراکن و دنبال این بودیم که یه یادگاری بهشون بدیم تا اگه رفتن ما رو یادشون نره. انتخاب سختی بود و بر هر چیزی که فکر می‌کردیم به دلایل مختلف رد میشد. تا اینکه سعیده‌ی عزیزم که بخاطر شرایطش و ماه‌های آخر بارداریش نمیتونه جایی همراهمون بیاد، آماده کردن این یادگاری رو برعهده گرفت تا به قول خودش اونم سهمی داشته باشه. روایت شهید ۶
باید از دو سه تا پله رد میشدی تا بتونی وارد خونه بشی، از در که وارد شدم اولین چیزی که به چشمم خورد سماور طلایی رنگ داخل آشپزخونه با کتیبه‌ی زیبای پشت سرش بود. دور تا دور خونه عکس و بنر شهید به چشم میومد. از همه جالب‌تر فضای دلنشین و آرامش‌بخش خونه که تا وارد میشدی دلت رو آروم میکرد. روایت شهید ۷