وقتی ازشون خواستن بیشتر از خاطراتشون بگن مکثی کردم و از بالا نگاه به عکس آقا وحید که دستشون بود کردن و گفتن:
_ خاطره که خیلی هست. همین خاطرههاست که آدم رو از پا در میاره.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۱۲
شهید هاشمی از پاسدارای نیروی زمینی ۴۲ قدر بودن.
اوایل نمیدونستم این لشکر ۴۲ قدر چیه و دقیقا چکار میکنن ولی به مرور که خونهی شهدا رفتیم تازه فهمیدم که این لشکر در واقع یک گروه مهندسیان که پروژه و کارای عمرانی_ مهندسی انجام میدن.
ساخت پل، جاده و...
اغلب دائم توی ماموریتن و برای انجام پروژهها، استانهای مختلفی میرن و معمولا هم از خانوادههاشون دورن.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۱۳
_ یه بار دیدم یه آقایی اومده سر مزارشون و خیلی گریه میکنه، بعد که پرسیدم فهمیدم که توی پایگاه بسیج چهارده معصوم فرماندهشون بوده. میگفت یبار به آقا وحید گفتم که از همه میگن یه جا بند نمیشید و دائم توی ماموریتید. چرا انقدر کار میکنید؟
اونم هم جواب داده که من توی این ماموریتا دنبال چیزی میگردم که بقیه نمیگردن.
الان فهمیدم که منظورش شهادت بوده.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۱۴
_ خیلی کار میکرد و روی حلال بودن مال حساس بود. هربار بهش میگفتم که بسه و بخدا داری خیلی بیشتر از حقوقی که میگیری کار میکنی. میگفت من سربازم و باید وظایفمو انجام بدم. براش فرقی نداشت چه کاریه از جوشکاری تا خردهکاریهای متفاوت رو انجام میداد. همکاراش میگفتن هر جا توی کارا مشکل و گرهی بوجود میومد وحید سر میرسید و کار رو حل میکرد.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۱۵
_ احترام عجیبی برای زن قائل بود. همیشه میگفت الگوی من امیرالمؤمنینه و تمام سعیم رو میکنم تا مثل ایشون با شما رفتار کنم، بنظر خودش فقط در حد سعی بود ولی منی که همسرش بودم میفهمیدم چجوری به این حرفش پایبنده و فقط حرفش رو نمیزنه.
حواسش به همه چی بود؛
به اینکه من به چی حساسم،
با چی خوشحال میشم،
با چی ناراحت و...
هیچوقت مانع کارهای فرهنگی من و حضورم توی اجتماع نشد.
من توی هر عرصهای که وارد شدم همیشه پشت من بود.
مثل دو تا بال بود برای من...
هیچوقت نشد بهم بگه که بشین توی خونه و باید بچهها رو بزرگ کنی یا اینکه شما خانمی و نباید اینکار رو بکنی.
انگار همین پر و بال دادن و مسئولیتهایی که توی زندگی برعهدهی من بودن، مقدمهای شدن برای الان که من بتونم از این به بعد توی نبودشون دو تا دخترامون رو بزرگ کنم.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۱۶
_ آقا وحید تماما محبت بود، همهی تلاشش رو میکرد تا همیشه لبخند روی لب ما باشه، اغلب بخاطر پروژه و کارهاشون خونه نبود ولی روزی چند بار بهمون زنگ میزد و اگه موقعیتش بود تماس تصویری میگرفت.
_ با اینکه خیلی خونه نبود ولی همیشه حضورش توی قلب من پررنگ بود.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۱۷
یکی از شیرینترین خاطرههایی که ازش دارم مال وقتیه که اولین دخترمون بدنیا اومد.
اون برق توی چشما و لبخندش موقعی که پرنیا رو بغل گرفت از یادم نمیره.
هی به دست و پای کوچولوی پرنیا نگاه میکرد و دائم قربون صدقش میرفت.
منکه این رفتارش رو دیدم یک آن حسادتم شد. سریع فهمید که گفت ده تا دختر خوشگلتر از اینم بیاری هیچکدوم مثل تو نمیشن. فکر نکنی من بچه رو از تو بیشتر دوست دارما.
وقتی این خاطره رو میگفتن حس میکردم اون لحظه دیگه توی این جمع نیستن و برگشتن به همون زمان و مکان.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۱۸
مادر هم کمی برامون صحبت میکنن، صداشون ضعیفه و انگار کلمات به سختی روی زبونشون میشه.
فکر نکنید سنشون خیلی بالائه و به این خاطر نمیتونن صحبت کنن، نه. تنها مشکل اینه که مادر است. مادر است و داغِ فرزندِ عزیزکردهش رو دیده.
بغض نمیذاره راحت صحبت کنه و آخرم این اشکها هستن که پیروز میشن و روی صورتشون جاری میشن.
+ شهادت راه مردان خداست، نصیب هرکسی نمیشه.
بچم خیلی مهربون و خوب بود. از همون بچگی و قبل از اینکه به سن تکلیف برسه همهی نمازاشو میخوند و روزه میگرفت.
وقتی بچه سومم رو باردار بودم، ناراحت بودم از اینکه نمیتونم روزه بگیرم و هی میگفتم چند روزه بدهکارم. وحیدم میگفت مامان منکه به سن تکلیف نرسیدم روزههای من مال تو، غصه نخور.
+ امام حسین رو خیلی دوست داشت، دلش میخواست اسمش حسین باشه، همش اینو از بچگی میگفت؛ بعدا که بزرگ شد گفتیم بره اسمش رو عوض کنه ولی بخاطر اینکه بیشتر کارهاش با اسم وحید ثبت شده بود و دیگه بیخیال شد.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۱۹
_ بزرگترین افتخارش سربازی برای آقا بود.
شهادت آقا رو که اعلام کردن من خیلی جزع و فزع (گریه و زاری) میکردم ولی به صورت وحید که نگاه میکردم و اشکی که از چشماش میومد. خشم عجیبی توی چشماش بود انگار به غیرتش برخورده بود. دائم میگفت چرا من باید اینجا باشم بعد جنگنده بره آقامون، بچهها و مردم رو بزنه؟
_ من مطمئنم که بعد از شهادت آقا رفت. دیگه اون آدم سابق نشد.
یبار حواسم به نماز خوندنش جمع شد، با همیشه فرق داشت، خیلی با سوز حمد و سوره رو میخوند و همونجا ته دل من لرزید.
و از همون لحظه این ترس به دلم افتاد که بعید میدونم وحید موندنی باشه.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۲۰
_ از بعد شهادت آقا، بعضی وقتا آماده باش بود. اگرم آمادهباش نبود میاوردمون تجمع و حتما میدون شهدا میرفتیم.
_ همون روزای اول جنگ بود که یهو گفت اینجوری نمیشه، من باید رَستهمو عوض کنم و برم هوافضا. گفتم حالا بذار انشاءالله بعد از جنگ پیگیرش باش ولی...
روایت شهید #وحید_هاشمی ۲۱
تَمامِ مَن
_ از بعد شهادت آقا، بعضی وقتا آماده باش بود. اگرم آمادهباش نبود میاوردمون تجمع و حتما میدون شهدا می
(منزل شهدا که میریم، خیلی این رو میشنوم که شهیدشون توی تجمعها میومده.
بخاطر همین هربار که میرم میدون شهدا یه دل سیر آدما رو نگاه میکنم و همش به این فکر میکنم که ممکنه همین فردی که الان دارم از کنارش رد میشم، در آینده خبر شهادتش رو بشنوم...🕊)
_ تا اینکه یه شب زنگ زد و گفت لباسای منو آماده کن باید برم سر پروژه کرمانشاه (کارهای عمرانی). من تعجب کردم که چرا الان و تو این وضعیت میخوان برن؟ گفت آمادهباش اینجا بدرد نمیخوره و میریم اونجا.
بعدا فهمیدم جایی که رفتن، جای همیشگی نبوده و هرجور بوده خودشون رو رسونده بودن به جایی که به خدا نزدیکترن.
(هوافضای سپاه، کرمانشاه)
روایت شهید #وحید_هاشمی ۲۲