eitaa logo
تَمامِ مَن
92 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی از شیرین‌ترین خاطره‌هایی که ازش دارم مال وقتیه که اولین دخترمون بدنیا اومد. اون برق توی چشما و لبخندش موقعی که پرنیا رو بغل گرفت از یادم نمیره. هی به دست و پای کوچولوی پرنیا نگاه می‌کرد و دائم قربون صدقش می‌رفت. منکه این رفتارش رو دیدم یک آن حسادتم شد. سریع فهمید که گفت ده تا دختر خوشگل‌تر از اینم بیاری هیچکدوم مثل تو نمیشن. فکر نکنی من بچه‌ رو از تو بیشتر دوست دارما. وقتی این خاطره رو میگفتن حس می‌کردم اون لحظه دیگه توی این جمع نیستن و برگشتن به همون زمان و مکان. روایت شهید ۱۸
مادر هم کمی برامون صحبت میکنن، صداشون ضعیفه و انگار کلمات به سختی روی زبونشون میشه. فکر نکنید سنشون خیلی بالائه و به این خاطر نمیتونن صحبت کنن، نه. تنها مشکل اینه که مادر است. مادر است و داغِ فرزندِ عزیزکرده‌ش رو دیده. بغض نمیذاره راحت صحبت کنه و آخرم این اشک‌ها هستن که پیروز میشن و روی صورتشون جاری میشن. + شهادت راه مردان خداست، نصیب هرکسی نمیشه. بچم خیلی مهربون و خوب بود. از همون بچگی و قبل از اینکه به سن تکلیف برسه همه‌ی نمازاشو میخوند و روزه میگرفت. وقتی بچه سومم رو باردار بودم، ناراحت بودم از اینکه نمیتونم روزه بگیرم و هی می‌گفتم چند روزه بدهکارم. وحیدم میگفت مامان منکه به سن تکلیف نرسیدم روزه‌های من مال تو، غصه نخور. + امام حسین رو خیلی دوست داشت، دلش میخواست اسمش حسین باشه، همش اینو از بچگی میگفت؛ بعدا که بزرگ شد گفتیم بره اسمش رو عوض کنه ولی بخاطر اینکه بیشتر کارهاش با اسم وحید ثبت شده بود و دیگه بیخیال شد. روایت شهید ۱۹
_ بزرگترین افتخارش سربازی برای آقا بود. شهادت آقا رو که اعلام کردن من خیلی جزع و فزع (گریه و زاری) میکردم ولی به صورت وحید که نگاه میکردم و اشکی که از چشماش میومد. خشم عجیبی توی چشماش بود انگار به غیرتش برخورده بود. دائم میگفت چرا من باید اینجا باشم بعد جنگنده بره آقامون، بچه‌ها و مردم رو بزنه؟ _ من مطمئنم که بعد از شهادت آقا رفت. دیگه اون آدم سابق نشد. یبار حواسم به نماز خوندنش جمع شد، با همیشه فرق داشت، خیلی با سوز حمد و سوره رو میخوند و همونجا ته دل من لرزید. و از همون لحظه این ترس به دلم افتاد که بعید میدونم وحید موندنی باشه. روایت شهید ۲۰
_ از بعد شهادت آقا، بعضی وقتا آماده باش بود. اگرم آماده‌باش نبود میاوردمون تجمع و حتما میدون شهدا میرفتیم. _ همون روزای اول جنگ بود که یهو گفت اینجوری نمیشه، من باید رَسته‌مو عوض کنم و برم هوافضا. گفتم حالا بذار ان‌شاءالله بعد از جنگ پیگیرش باش ولی... روایت شهید ۲۱
تَمامِ مَن
_ از بعد شهادت آقا، بعضی وقتا آماده باش بود. اگرم آماده‌باش نبود میاوردمون تجمع و حتما میدون شهدا می
(منزل شهدا که میریم، خیلی این رو میشنوم که شهیدشون توی تجمع‌ها میومده. بخاطر همین هربار که میرم میدون شهدا یه دل سیر آدما رو نگاه می‌کنم و همش به این فکر می‌کنم که ممکنه همین فردی که الان دارم از کنارش رد میشم، در آینده خبر شهادتش رو بشنوم...🕊)
_ تا اینکه یه شب زنگ زد و گفت لباسای منو آماده کن باید برم سر پروژه کرمانشاه (کارهای عمرانی). من تعجب کردم که چرا الان و تو این وضعیت میخوان برن؟ گفت آماده‌باش اینجا بدرد نمیخوره و میریم اونجا. بعدا فهمیدم جایی که رفتن، جای همیشگی نبوده و هرجور بوده خودشون رو رسونده بودن به جایی که به خدا نزدیکترن. (هوافضای سپاه، کرمانشاه) روایت شهید ۲۲
_ ۱۷‌ اسفند رفتن و بیستم شهید شدن. تلفنی چند بار باهم صحبت میکردیم. شبی که خبر رهبری آقا مجتبی رو دادن. از صبح که زنگ میزدم میگفتن خوش خبر باشی، چیشد؟ تا آخرش که موقع مراسم شب قدر میدون شهدا بودیم تا اعلام کردم بهشون زنگ زدم. سه‌بار پشت‌سر هم خدا رو شکر کردن و خیلی خوشحال شدن چون واقعا نگران بودن بعد از آقا کی رهبر میشه. روایت شهید ۲۳
تَمامِ مَن
_ احترام عجیبی برای زن قائل بود. همیشه میگفت الگوی من امیرالمؤمنینه و تمام سعیم رو میکنم تا مثل ایشو
اینجا بهتون گفتم که شهید ارادت زیادی به امیرالمؤمنین داشتن و ایشون رو الگوی خودشون میدونستن. آخر سرم ۲۰ اسفند، روز شهادت امام علی مثل ایشون شهید میشن. سر ظهر و زبان روزه بودن که یه انفجار نزدیکشون اتفاق میوفته و ترکشش مستقیم سر رو از تن جدا میکنه و ایشون درجا شهید میشن.💔 روایت شهید ۲۴
_ من روز قبل شهادت (۱۹ اسفند) خیلی دلشوره داشتم. دائم زنگ میزدم و پیام میدادم که من خیلی دلشوره دارم توروخدا مراقب خودت باش. هربار میگفت چیزی نیست صدقه بذار و آیت‌الکرسی بخون. اما بلعکس روز شهادتش خیلی آروم بودم. تا شب کل فامیل از شهادتشون خبردار شده بودن و فقط ما نمیدونستیم. همه منزل پدرم بودیم که من صدای جیغ مادرم رو شنیدم و پدرم رو دیدم که یه گوشه نشیته و به سر خودش میزنه، آخه آقا وحید رو خیلی دوست داشت. من مونده بودم که چی شده، تا اینکه مامانم فقط گفت وحید. من همش تو ذهنم میگفتم نه، چیزی نیست، هیچی نشده، قرار من با خدا این نبوده، الان زمانش نیست. روایت شهید ۲۵
_ باور نکردم و به همکاراش زنگ زدم و همه میگفتن خدا صبرتون بده... یه آن زیر پام خالی شد و افتادم، همون لحظه نگاهم به دخترا افتاد که رنگشون پریده بود و جیغ میزدن. اونجا بود که فهمیدم من بخاطر بچه‌ها حتی اجازه‌ی اینکه بخوام زانو خم کنم هم ندارم. بلند شدم بغلشون کردم و گفتم هیچی نیست، بابا مجروح شده. حتی اون شب بخاطر بچه‌ها نتونستم گریه کنم. روایت شهید ۲۶
_ بچه‌ها از گریه بقیه ترسیده بودن و دائم میپرسیدن مگه بابا مجروح نشده. پس چرا همه انقدر گریه میکنن؟ یه شب تا صبحی طول کشید تا تونستم به دختر بزرگم (پرنیا دوازده ساله) بگم که باباش شهید شده. با شهادت ناآشنا نبودن و پنجشنبه‌هایی که باباشون اراک بود گلزار میرفتن و ایشون از رفقای شهیدشون به بچه‌ها میگفتن. خیلی بی‌قراری می‌کردن، تنها چیزی که تونستم بهشون بگم این بود که بابا با امام زمان برمیگرده، خیلی طول نمیکشه و تحمل کنید. از اون روز مهم‌ترین دعای بچه‌های من دعای فرجه روایت شهید ۲۷
_ دختر کوچیکم (پریماه شش ساله) دائم انکار میکرد و هرکس رو که میدید گریه میکنه میگفت بابام فقط سرش زخمه، گریه نکن مجروح شده میاد، دکترا سرش رو میبندن و خوب میشه. معراج الشهدا که بابا رو دید گریه کرد ولی بعدش که جدا شد باز میگفت نه بابا داره میاد و هنوزم نتونسته با شهادت باباش کنار بیاد. تا دلتنگ میشه لجبازی میکنه و همش میگه که من بابای واقعی میخوام، بابایی که توی قلبم باشه نمیخوام، بابایی میخوام که روی پاهاش بشینم، بابایی که بیاد بغلم کنه... روایت شهید ۲۸