تَمامِ مَن
داشتن سنگ مزار شهید #امیرمحمد_گایکانی رو میذاشتن. روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
اون روز رو که از شهید امیرمحمد گایکانی عزیز میگفتم رو یادتونه که بعد از صحبت با خانوادهشون یهو رفتم گلزار و دیدم دارن سنگ مزارشون رو عوض میکنن.
همون زمان سنگ مزار مهسا رو هم تازه آورده بودن و قرار بود بعدش برای شهیده طاهری رو نصب کنن.
فاصلهی مزار این دو نفر کمتر از دو قدمه و انگار مهسا یه داداش امیرمحمد دیگه هم پیدا کرده.
خوشحال بودم که اون لحظه کنار این دو شهید عزیز هستم.
این هم روایت شهیده #مهسا_طاهری.
امیدوارم تونسته باشم بخشی از زندگی ایشون رو به خوبی براتون بازگو کنم.
منت سرم میذارید اگه هرکدومتون، هر چند صلواتی که براتون مقدوره از طرف شهیده #مهسا_طاهری، برای سلامتی و ظهور امام زمان بفرستید. ❤️
(جانمازی که شهیده باهاش نماز میخوندن و خانواده به تازگی از خوابگاه تهران آورده بودن.)
هدایت شده از بانوی شهید دکتر مهسا طاهری
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرین پست شهیده(مهسا طاهری)
در فضای مجازی 🕊🌱
#شهید_همت
تَمامِ مَن
آخرین پست شهیده(مهسا طاهری) در فضای مجازی 🕊🌱 #شهید_همت
اینم کانال شهیده طاهری هست که به تازگی راهاندازی شده، عکس و مطالب خاصتر رو میتونید از اینجا دنبال کنید.
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز دوباره "چیکو" رو دیدم.
جدیدا براش یه آینه تو اتاق گذاشتن این خودشیفتهی اعظم هم همش جلوی آینه میره و خودش رو صدا میکنه یا احوال خودش رو میپرسه.
هر کیام میره سمتش گارد میگیره و نوکش رو جلو میاره تا از جلوی آینه کنار نبرنش 😂
#چیکو
مادر شهید عزیزی برای اینکه من نترسم قفسش رو گذاشته بود توی اتاق و آینه هم اونجا بود تا نیاد داخل پذیرایی.
تا یکی میرفت سمت اتاق، میگفت نرید سمت چیکو الان میاد بیرون و دخترم رو میترسونه.
🦜 آخرم این چیکو ول کن نشد و اومد دقیقا روی پشتیای که بهش تکیه دادم پشت سرم وایستاد و دوباره نوارش روی سلام دادن گیر کرد، منم سعی میکردم بدون نگاه بهش آرامشم رو حفظ کنم و جواب سلامش رو بدم تا بلکم بیخیال بشه و بره ولی ول ماجرا نبود.
آخرم قندون نجاتم داد تا قندها رو دید سریع پر زد سمتشون و قبل اینکه بهش برسن تندتند نوک زد و قند خورد.
#چیکو
سریعم تا دعواش میکنن بهش برمیخوره.
یه تیکهام گیر داده بود به در و داشت چوبای در رو میکَند.
تازه قلدرم هست، یه قناری طفلی دارن که توی یه قفس دیگهست. هی میره روی قفس اون وایمیسته و شروع میکنه حرف زدن؛ قناریام طبق گفته بقیه خیلی ازش میترسه و همش میره گوشهی مخالف جایی که چیکو وایستاده تا حسابی ازش دور باشه.
#چیکو
اگه هنوز چیکو و شهید قاسم عزیزی رو نمیشناسید. روی اسم شهید بزنید و از همون پیام شروع به خوندن کنید.
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امشب منم طلبیده شدم خادم یکی از موکبها باشم و پشمک خوشگل صورتی بدیم به بچهها.
هربار که میگفتن دیگه تمومه و همه برن، شکر برکت میکرد و بازم مخزنِ دستگاه پر میشد و بچهها خوشحال منتظر رسیدن نوبتشون میشدن.
🐥 یهو دیدم یه جوجه با روسری کج و کوله نگاهم کرد و گفت: آخیششش، خاله! خداروشکر که بازم شکر دارید و به منم پشمک میرسه.
جوری نفس راحت کشید که انگار یکی از بزرگترین مشکلات زندگیش رو حل کرده بودیم.
شانس آورد اونور میز بود و نمیتونستم تو بغلم فشارش بدم، قربون صدقهی لحن بامزهش رفتم و دخترک هم بالاخره به مراد دلش رسید، پشمک بدست و خوشحال رفت پیش مامان باباش ✨
و قصهی امشب ما هم به سر رسید.