eitaa logo
تَمامِ مَن
91 دنبال‌کننده
651 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
خداروشکر این کلوچه‌های مورد علاقم که از سفر قبلی مشهد خریده بودم رو برداشتم؛ جای صبحونه و قند رو برامون پر کرد. (کار خدا بود که یادم بره اینو خریدم وگرنه همون روزای اول برگشتم از سفر دخلشون اومده بود و الان نمیبودن تا کارمون رو راه بندازن)
تَمامِ مَن
پ.ن: چنین بنده‌ی با ایمانی هستم، حکمت خداوند متعال رو به هر چیزی حتی فراموشکاری‌های جزئیمم ربط میدم. 😅
نمیدونم کدوم خدابیامرزهای معتاد به سیگاری بودن که هر چند ساعت یکبار ما رو با بوی دود مستفیض میکردن که من از همون زمان حساسیت شدید به بوها پیدا کردم. اینجوری که تا بوی سیگار بهم میخوره، از کنار گل که رد میشم و با بوی عطر هر فردی‌ کلی عطسه میکنم. احتمالا عکس سقاخونه رو دیدید که یا چه گلای خوشگلی تزئین شده بود تا یکم رفتم اون سمتی انقدرررر عطسه کردم که اشکم در اومد، حتی نمیتونستم برم آب بخورم. آخرم هانیه رفت برام آب آورد. خدایی خیلی حساسیت رو مخ و غم‌انگیزیه، آخه چکار به گل و عطر داره.
تَمامِ مَن
نمیدونم کدوم خدابیامرزهای معتاد به سیگاری بودن که هر چند ساعت یکبار ما رو با بوی دود مستفیض میکردن ک
البته اینم بگما که بعدا دیدم این بندگان خدا هم مثلا نمیخواستن کسی اذیت بشه و میرفتن توی قسمت اتصال واگن‌ها بهم و در رو میبستن ولی خوب کار مذبوحانه‌ای بود چون تا در باز میشد بو سریع توی فضای میپیچید. خلاصه که اگرم سیگاری هستید، لطفی به حال خودتون و اجداتون کنید و توی همچین فضاهایی بیخیال بشید تا بقیه اینجوری اسیر شما نشن. باتشکر💐
خداروشکر که اسنپ و تپسی داریم وگرنه که اصلا شوخی‌ راننده تاکسی‌های مشهدی درباره‌ی قیمت جالب نیستن!
شیر گرم و اولین پذیرایی که امام رضا ازمون کردن. (رفت جزو تاریخچه خاطرات، بخش اولین‌ها)
تَمامِ مَن
شیر گرم و اولین پذیرایی که امام رضا ازمون کردن. (رفت جزو تاریخچه خاطرات، بخش اولین‌ها)
همزمان صدای پسر کوچولوی بانمکِ پرچم به دستی میومد که با صدای بلند "این مردم امام رضا دارن" رو میخوند.
Pooyanfar موزیکدلPooyanfar-Ba Ma Doshman Beshe -musicdel.ir.mp3
زمان: حجم: 5.3M
چیزی که پسرک میخوند، قسمتی از این مداحی بود. اگه دوست داشتین گوش بدین.
هربار کیفمو باز میکنم، این کارت امانات رو میبینم و رنج میبرم. وقتی داشتم کیفم رو تحویل امانت‌داری میدادم تقریبا مطمئن بودم که نوشته‌ی روی دیوار (پرداخت جریمه ساعتی برای نگه‌داری بیش از ۶ ساعتِ وسایل) شامل حالم نمیشه. ولی الان به روز هم کشیده که نرسیدم برم و جالب‌تر اینکه هنوزم نمیدونم کی میتونم برم اونطرفی. احتمالا آخرش باید برم قسمت گمشدگان دنبالشون بگردم. 😊
تَمامِ مَن
خیلی چیزها با عمل و کارهای به ظاهر کوچیک ما تغییر میکنه. چایخونه‌ ساکت بود، صدای بهم خوردن شیشه‌ی استکان‌ها شنیده می‌شد و هرکس آروم مسیری رو طی میکرد تا چای برداره. چایی رو برداشتم و رفتم توی صحن، چند دقیقه‌ای گذشت که یهو حس کردم جمعیت زیادی دارن از دیوار نزدیک به حرم میگذرن و برای تجمع اومدن، شنیدن صدای شعارها با اون حال و هوای معنوی ترکیب جالبی ایجاد کرده بود. یکم که بیشتر گوش دادم متوجه شدم صدا از داخل چایخونه‌ست.سریع اون سمتی رفتم تا یوقت صداها قطع نشن و بتونم این صحنه‌ رو ثبت کنم. یکی از خادما جمع رو دست گرفته بود و با تمام وجودش میخوند و بقیه پشت سرش ابیات و شعارها رو تکرار میکردن. هیچکدوم از خادما آدمای چند دقیقه‌ی قبلی که دیدم نبودن، همه با یه حس و حال کاملا متفاوت، با مقاومت و امید کارشون رو انجام میدادن. حتی زائرا هم با حس کاملا متفاوتی چای میخوردن، شعار میدادن و رد میشدن.