برنامه صبح منزل شهیدِ خلبان #محمد_رحیمیان بود.
وقتی همه رسیدن، باهاشون تماس گرفتیم تا بریم داخل که گفتن متاسفانه صبح حال مادر شهید بد شده و رفتن بیمارستان، خانومشون هم رفتن گلزار و نیستن.
داغ، تازهست و تحملش سخت.
امیدوارم زودتر آرامش و صبری که همهی خانوادههای شهدا ازش میگن به دل این خانواده هم بشینه.
لطفا برای آرامشِ دلِ این خانواده دعا کنید و هر کدوم پنج تا صلوات براشون بفرستید.🤲
زمان:
حجم:
64.4K
داخل اسنپ که بودم، آهنگ حسبیالله چاوشی پخش میشد و از اون موقع تا الان همش این تیکهی آهنگ توی ذهنم تکرار میشه:
صبر چگونه میکنی
بر این همه جفا علی
بعض چگونه میخوری
یاد بده به ما علی
بخاطر کار خانم معلم، راهی مرکز شهر شدیم. منم بدم نمیومد بعد از مدتها که شهر رو خلوت و ساکت میدیدم، راه برم و اطراف رو تماشا کنم.
خیلیا رفته بودن،
بعضیا هم تازه بیدار شده بودن و تا جایی که میتونستن وسیله تو ماشین جا میدادن،
دختر کوچولوها عینک و کلاه آفتابی زده با ذوق از شیشه به خیابون خیره بودن،
بعضیا هم تنها یا دوتایی مثل منو معلم توی خیابون راه میرفتن.
هرکس تو عالم خودش و درگیر خودش بود.
به میدون شهدا که رسیدیم، یه خانم ازمون پرسید: برنامهای ندارن؟
منو معلم یه نگاه به خیابون انداختیم که کل رهگذراش بیست نفرم نمیشدن و خندمون گرفته بود.
گفتم: نه والا، احتمالا نماز ظهر باشه. مراسم اصلی شب ساعت ۲۱ هست.
دوتامون یه سوال ذهنمون رو درگیر کرد که: یعنی شب چند نفر میان؟
از الان منتظرم شب بشه و ببینم واقعا چند نفر میان.
فقط این موکب فعال بود و آقایون در حال درست کردن نذری برای شب بودن.
اومدم این طرف که فیلم بگیرم آقای اولی گفت:
_ دخترم بیا اینور، ورودی موکب اینطرفه
+ نه میخوام ازتون فیلم بگیرم، میشه؟
_ آره راحت باش.
و دوباره مشغول کارش شد.
معلمم دنبال راهی برای پخش کردن نماهنگ موردعلاقش بود از باندهای موکب بود که آخرم موفق نشد.
● ایتا اجازه بارگزاری فیلم رو بهم نداد و همین عکس رو ازشون دارم.