دلم رمیده لولیوشیست شورانگیز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز
فدای پیرهن چاک ماه رویان باد
هزار جامه تقوی و خرقه پرهیز
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز
بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش و از قضا مگریز
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
#حافظ
@Tanbihaat
″کسی که با دیدن زیبایی در این جهان، زیبایی حقیقی را بیاد میآورد میخواهد به پرواز آید ولی چون در خود توانایی پریدن نمییابد به مرغی شکسته بال میماند که چشم به آسمان دارد و به آنچه در روی زمین میگذرد بیاعتناست. به همین سبب مردمان دیوانهاش میخوانند ولی این دیوانگی بسی شریفتر و والاتر از انواع دیگر دیوانگی است و منشأ آن نیز والاتر از منشأ دیگر دیوانگی ها، و کسی که دچار این گونه دیوانگی شود و دل در زیبایی ببندد عاشق نامیده میشود.″
″آریستوکلس(افلاطون)″، رسالهٔ فایدروس، ترجمهٔ محمدحسن لطفی
@Tanbihaat
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اندر احوالات برخی جوجهشاعر های امروزی
@Tanbihaat
سوال:
در گوش اهل مدرسه، یارب! بهائی شب چه گفت؟
کامروز، آن بیچارگان اوراق خود را سوختند؟
جواب:
ایها القوم الذی فی المدرسه
کل ما حصلتموه وسوسه
فکرکم ان کان فی غیر الحبیب
ما لکم فی نشاه الاخری نصیب
فاغسلوا بالراح عن لوح الفواد
کل علم لیس ینجی فی المعاد
@Tanbihaat
گفت: وقتی غلامی خریدم.
از وی پرسیدم: چه نامی؟ گفت: تا چه خوانی!
گفتم: چه خوری؟ گفت: تا چه خورانی!
گفتم: چه پوشی؟ گفت: تا چه پوشانی!
گفتم: چه کار کنی؟ گفت: تا چه کار فرمایی!
گفتم: چه خواهی ؟ گفت: بنده را با خواست چه کار؟
پس با خود گفتم: ای مسکین! تو در همهٔ عمر خدای تعالی را چنین بنده بوده ای؟ بندگی، باری از وی بیاموز. چندان بگریستم که هوش از من زایل شد.
تذکرةالاوليا؛ عطار نیشابوری
@Tanbihaat
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که ترا هست با خدا
آخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
#حافظ
@Tanbihaat