.پارت سیزدهم.
«.غروب قشنگیه مگه نه؟.»
⭕کاملا بر اساس واقعیته و دست نویس خودمه به هیچ عنوان کپی نشه ⭕
آقایx :بخاطر این بود که زور یه نفرو در بیارم اون رفت با یه نفر منم برای اینکه زورشو در بیارم اومدم با تو ولی حسم تغییر کرد.
-حسم شد دقیقا مثل حسی که به دوستام دارم.
حسنا:واقعا چجوری تونستی؟!
-بغض کرده بودم اصلا نمیتونستم خودمو کنترل کنم.!
آقایx :کامل حرفمو شنیدی؛بگو کی بهت گفته!
حسنا:خب ازم استفاده کردی دیگه؛ایلینم برگشته دیگه نمیخواد پیام بدی!
آقایx :باور کن همش بهونه بوده برای اینکه بتونم مهدی و ستایش رو راضی کنم بهت نزدیک بشم.
-حسنا باور کن هر کی بهت گفته میخواسته بین من و تو فاصله بندازه!داری قضاوت میکنی!خیلی چیزا هست که نمیدونی.حالا ازت یه سوال دارم.
حسنا:بپرس
آقایx :کی بهت گفته که من بخواطر اینکه حرص اینو در بیارم اومدم با تو؟؛
حسنا:همین کافیه از زبون خودت واقعیتو شنیدم...
ادامه دارد...