#پویش_خاطرات_اربعین
#اسیرتیم_گرچه_گرمه_ولی_تو_مسیرتیم!
خادم اربعین (۱)
با کلی ذوق و شوق راهی عراق شده بودیم تا همسرم در یک جمع جهادی در حرم امامین عسکریین (ع) خدمت کند.
همان ساعات ابتدایی روز اول، دلتنگیکنان، پیامکی دادیم تا زیارت پدر بچههایمان میسر افتد، البته موکبگردی و متنعم شدن از انواع اطعمه و اشربه هم بیتاثیر نبود.
از دور که پیدایش شد، با همان لبخند همیشگی بود ولی این بار سلانه سلانه و آرامتر از همیشه قدم برمیداشت، شاید میخواست دلمان را آب کند؟
وقتی به پاهایش نگاه کردم گفتم: «جلالخالق باز از آن نذرهای عجیب؟ (پا برهنه خدمت کردن؟)»
به خودم نهیب زدم که: «خب برای چه حاجت محالی؟
من را که با چنگ و دندان نذورات دائمی دلربوده بود، حالا دیگر چه میخواست؟»
حس ششم زنانهام در آنی پاسخ داد: «آن صندلهای چرم اصل گاوی که با زبان بیزبانیشان سالها خرتخرت کنان مسیر مشایه را پیموده بودند، یعنی الان دیگر به آخر خط رسیدند؟»
با قلبی مجروح از این دوری به جای سلام، گفتم: «دزدیدن؟»
با همان خندهی همیشگی گفت: «یکی نیاز داشت، برد.»
خلاصه در این محلهای که غیر موکب رایگان و سرباز و زائر چیزی دیده نمیشد مغازهی دمپایی فروشی کجا بود؟
از یک کوچهی فرعی پیچیدیم تا با همان زبان اشاره به پا به سرباز عراقی فهماندیم که مشکلمان چیست و آدرس صندل فروشی را بپرسیم.
خب ما که زن بودیم و بیدفاع همین طرف خودیها، روی پلههای حسینیهای نیمهتمام جا خوشاندیم و دعای خیر و اشکی بود که پشت مسافرمان روان کردیم.
و همسر به آن طرف گیت، که ممنوع الممنوع است رفتند.
یک لحظه تصور آنکه به آرزوی شهادتش در این موقعیت کنونی برسد و من خاطرهی این روز خندهدار و مسخره را بعنوان روز شهادت بازگو کنم خجالت کشیدم و سرم را بالا گرفتم و به خدا گفتم: «خدایا خدایی الان وقتش نیست به این خندهداری!»
آیتالکرسی و صلواتی بود که تندتند، پشت سرش فوت میکردیم تا برگردد و ما الان به این فوز عظیم نایل نشویم.
ولی خودمانیم فوت صلوات و دعا به حدی زیاد بود که تا مدتها هیچ خطری سامرا را تهدید نکرد!
خلاصه بعد از ساعتی، همسر بهتر از جانمان، در حالی که دمپایی قرمز پلاستیکی عراقی در پا، لِختلِختکنان از کارزار سخت، لبان ما را تا بناگوش به خنده باز کرد، بازگشت.
🔺مریم عرفان پور🔺
طنزیم| @tanzym_ir
حسِ آشنایی
بعد سالی قسمت شد اربعین رفتم کربلا.
نزدیک حرم بودم که یه لحظه فکر کردم توی محله خودمونم، یعنی همه آشنا بودن، اقوام و عدهای هم رفیقام.
یعنی اگه توی شهرمون مشهد بودم اینقدر آشنا نمیدیدم که توی کربلا دیدم، از خوبیهای سفر اربعین همینه دیگه.
🔺محمد بنیاسدی🔺
طنزیم| @tanzym_ir
تاحالا شده صبح از خواب پاشی اینقدر دورت پتو باشه که فکر کنی یکی از پتوهایی؟!
#اربعین_گوشه_چادرموکب
🔺حیدر جهانکهن🔺
طنزیم| @tanzym_ir
شما اگر به جای تولیدکنندهی این زیلوها بودید، در پاسخ به این جنایت هولناک چه واکنشی نشان میدادید؟
۱. در حق جد و آباد عکاسش دعای خیر میکردم.
۲. بدلیل تغییر شغل اطلاعیه حراج میزدم.
۳. برای روسفیدی عامل این کار، خط تولید این سایز را راه میانداختم.
۴. افتخار میکردم که توفیق اجباری خدمتگزاری به زوار نصیبم شده.
🔺سیدساجد هاشمی🔺
طنزیم| @tanzym_ir
به گفته مدیر باغ وحش ارم تهران، ۶۰ درصد حیوانات این باغ وحش پیر هستند.
یه خسته نباشید هم باید به حیوونهای باغ وحش ارم بگیم؛ طفلکیها جوونیشون رو برای ما گذاشتن تا از دیدنشون لذت ببریم.
🔺زینب علیمرادی🔺
طنزیم| @tanzym_ir
صهیون۱: «داداش اینقدر سیگار نکش، میمیریها.»
صهیون۲: «تراپیستم تجویز کرده، گفته مرگ با سیگار دردش کمتر از مرگ با بالستیکه.»
صهیون۱: «آتیش داری؟»
🔺معصومه کیخامقدم🔺
طنزیم| @tanzyn_ir
کامیون بهشتی.mp3
1.38M
#خاطرات_اربعین
کامیون بهشتی
گوینده و نویسنده : محمدبنی اسدی
🔺طنزیم🔺
طنزیم| @tanzym_ir
#پویش_خاطرات_اربعین
#اسیرتیم_گرچه_گرمه_ولی_تو_مسیرتیم!
سال 98 با خواهرم و دامادمون، موقعی که خواستیم از زیارت کربلا به سمت مرز ایران برگردیم سوار ون شدیم.
حدودا یازده دوازده نفر بودیم که اکثرا هم با انرژی و سرحال بودند. بعد از چند ساعت کم کم خسته شدیم و خوابمون گرفته بود.
آبجیم که خوابش نبرده بود، با حیرت به من که درحال چرت زدن بودم گفت:
«راننده رو نگاه کن خوابه»
ما آخر ون نشسته بودیم.من نگاه کردم توی آینهی ماشین و دیدم
یا امام حسین(ع) راننده چشماش قشنگ خواب میرفت و در حال خواب و بیداری رانندگی میکرد.
زود دامادمون و بقیه رو با سرو صدا بیدار کردم و اونا هم راننده رو بیدار کردند. خلاصه به خیر گذشت.
فقط هنوزم تو شوکم که: «آبجی، تو داری میبینی راننده از کِی خوابه با خونسردی منو بیدار میکنی تا دوتایی با هم تعجب کنیم؟!»
🔺نیکا حسینی🔺
طنزیم مخاطبان| @tanzym_ir
#پویش_خاطرات_اربعین
#اسیرتیم_گرچه_گرمه_ولی_تو_مسیرتیم!
با اتوبوس از مرز داریم میریم به سمت نجف، طرف با یه پارچه قرمز پریده وسط جاده و این پارچه رو تکون داد
راننده نفهمید چه جوری این اتوبوس رم کرده رو آروم کرد و برگردوند تو مسیر
خلاصه به هر لطایفی که بود زدیم بغل گفتیم حتما ماشینش پنچر شده یا شاید حواسش نبوده یه چاله کنده تو مسیر میخواد که ما نیفتیم توش
ریختیم پایین که نجاتش بدیم؛ اون رو از بدبختی،
خودمون رو از گمراهی ضلالت،
خلاصه تا پیاده شدیم دیدیم داره میگه:
«مکان بارد موجود»، «لنّوم للمرافق للرجال و لنّسا و لطّفل الصغیر البدبخت الفقیر»، «شای از نوع داغ و
مای از نوع بارد»
آخه برادر من مگه می خوای گاو بگیری
مگه اینجا کولوسئومه؟
راننده که انگار روزی سه تا ازین مدل سر گردنه گیریارو رد میکنه، قبل از ایست کامل اتوبوس رفته بود نشسته بود داشت چایی میخورد ما رفتیم دیدیم یه دونه! آره، فقط یه دونه مرافق (wc) داره اونم با همون روش سر گردنه گیری هشت تا ون و قبل از ما خفت کرده گذاشته توی صف همون یه دونه،
یک نفر اومد بیرون گفت آب میاد مثل چکه از سر سرنگ.
من که بی خیال شدم رفتم وضو بگیرم نماز و تحت فشار اقامه کنم که یکی از تو مرافق گفت آقا برید واینستید که همون سرنگم قطع شد.
من خیلی بی سر و صدا آب و بستم و دست چپ به بعد و تیمم کردم
سر نماز روی موکت توی صحرای تاریک
لیوانای یکبار مصرف از کنارم باد میخوردن رد میشدن، انگار که یه عده خرچنگ دارن روی تخم مرغ راه میرن.
بی خیال....
سعینا مقبول
حجنا مشکور
همین بود دیگه نه؟
🔺میثم حسینی🔺
طنزیم مخاطبان| @tanzym_ir
وقتی میگن توی این سفر از همهی نقاط جهان میان، یعنی این:
🔺سید مهدی حسینی🔺
طنزیم| @tanzym_ir
یه افسوس بزرگ اربعین هم اینه که خانمم نگرانم میشهها، ولی نمیتونه هر دقیقه یه بار بهم زنگ بزنه.
حیف شد واقعا.
🔺حیدر جهانکهن🔺
طنزیم| @tanzym_ir
وقتی موتورت تو پیادهروی جوشمیاره، فقط یه موکبدارِ خوبه که میتونه عیبیابی و تعمیرش کنه.
🔺سیدساجد هاشمی🔺
طنزیم| @tanzym_ir