سبزه ام را می سپارم دستِ آقای نجف
طالِعم دستِ علی باشد برایم بهترست
اِعتقاد هــر کسی باشد برایش محتــرم
سیزده را دوست دارم زادروزِ حیدرست🌹😊
#سیزده_بدر تون مبارک🙏🏻
#امام_زمان
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_۶۸ #دوستی_با_سایهها لئو: این چه دینی هست؟ اسلام اینه!؟ این وحشیها کی هستن؟ حامد: اینا مس
#پارت_69
#دوستی_با_سایهها
با چه هدفی اومده بودم عراق، الان به چه حال و روزی افتادم.
علی، تو کی هستی؟ منو به دنبال حقیقت فرستادی ولی راه نشونم نمیدی؛ حالا هم که دارم در چند قدمی مرگ سیر میکنم.
لئو:این صهیون و اسرائیل با شما چه عدواتی داره؟
حامد: با ما!؟ اونا با بشریت عداوت دارند، براشون فرق نمیکنه شیعه باشی، سنی باشی، مسیحی باشی.
قرآن رسما میگه لن ترضی عنک الیهود و النصری حتی تتبع ملتهم.
یهود از تو راضی نمیشن مگر اینکه به دینشون دربیای.
اونا میخواستن پیامبر رو هم به دین خودشون بیارن، چون به دینشون نیومد نقشه قتلش کشیدن و ایشون رو هم خیلی موزیانه و زیرکانه به شهادت رسوندن.
این قرآن چیه!؟ واقعا همه چی رو از ریز تا درشت آورده و تازه هم هست.
حامد: تو ایرانی نیستی درسته؟
لئو: از کجا متوجه شدی؟
حامد: حرف زدنت.
لئو: شش ساله اومدم ایران.
حامد: قبلا خارج بودی؟
لئو: آره، لبنان بودم.
حامد: تو که باید بهتر ذات خراب این صهیون ها رو بشناسی. شیعهای؟
نمیدونستم چه جوابی بدم، اعتماد بکنم و بگم نه شیعه نیستم باید سوال بعدی جواب بدم چه دینی داری، بگم یهودی بودم که اینا حتما منو میکشن بگم مسیحی هم شاید خوششون نیاد. باز هم به دروغ گفتم: اسمم علی، پس شیعهام.
حامد: آرومتر؟ اگر بفهمن شیعهای سر از تنت جدا میکنن.
هرچند سنی یا مسیحی باشی هم فرقی نمیکنه. ولی شاید در اون صورت چند روز بیشتر عمر کنی.
اوضاع خیلی خطرناکه. حامد راست میگه، فرقی نمیکنه چی باشی، ولی اگه بفهمن شیعهام، همون لحظه کارم تمومه. حتی اگه سنی یا مسیحی باشم، فقط چند روز بیشتر دووم میارم. اینجا عراقِ، و من وسط یه بازی خطرناک گیر افتادم.
"علی، چرا منو فرستادی اینجا؟ دنبال چی میگشتی؟" این سوال توی سرم مدام تکرار میشه. اومدم دنبال حقیقت، ولی الان فقط دارم مرگ رو حس میکنم.
حامد: "باید خیلی مراقب باشی، علی. اینجا هر کسی یه دشمنی داره. هر گوشه یه خطری کمین کرده. مخصوصا برای تو که غریبهای."
نگاهی به اطرافم میندازم. چهرههای خسته و بیاعتماد. چشمهایی که انگار یه عمر جنگ رو دیدن. هر کدومشون یه داستانی دارن، یه زخم عمیق.
"باید بیشتر احتیاط کنم. نباید بذارم بفهمن کی هستم و از کجا اومدم. باید خودم رو قاطی جمعیت کنم، مثل یه سایه."
خطرات زیادی پیش رومه:
شناسایی شدن به عنوان شیعه: این بزرگترین تهدیده. اگه بفهمن شیعهام، بدون شک کشته میشم. باید خیلی مراقب باشم توی حرف زدن و رفتارم.
شناسایی شدن به عنوان خارجی:غریبه بودن خودش یه خطره. ممکنه فکر کنن جاسوسم یا یه مزدور. باید یه دلیل قانعکننده برای حضورم اینجا داشته باشم.
گروههای افراطی:اینجا پر از گروههای افراطیه که هر کدومشون قوانین خودشون رو دارن. ممکنه به هر دلیلی منو بگیرن و بکشن.
جنگ و درگیری: عراق یه کشور جنگزدهست. هر لحظه ممکنه یه بمب منفجر بشه یا یه درگیری مسلحانه شروع بشه. باید همیشه آماده فرار باشم.
بی اعتمادی:نمیتونم به هیچکس اعتماد کنم. هر کسی ممکنه یه نفوذی یا یه خبرچین باشه. حتی حامد هم ممکنه یه نقشه توی سرش داشته باشه.
"باید یه راهی پیدا کنم. یه راهی برای زنده موندن. یه راهی برای پیدا کردن حقیقت."
ولی الان، مهمترین چیز اینه که زنده بمونم.
✍ف.پورعباس
🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع
~~~~✍️🧠✍️~~~~
@taravosh1
~~~~✍️🧠✍️~~~~
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸یارَبّٰ
هرگاه خودم را به تو سپردم
چیزی جز خیر نصیبم نشد..
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
لحظات قبل از تصمیم تاریخی
🔹۱۳ فروردین ۱۴۰۳، روز شهادت ابوالایتام؛ آیتاللّه رئیسی که از کودکی طعم یتیمی را چشیده بود، در مسجد سلمان میزبان دهها کودک یتیم بود. هنگام افطار، خبری فوری منتشر شد: «حمله موشکی رژیم صهیونیستی به کنسولگری ایران در دمشق». بلافاصله اسامی شهدا بررسی شد؛ سردار زاهدی، فرمانده ارشد سپاه در شامات و چند مقام دیگر نیروی قدس به شهادت رسیده بودند.
🔹هنگام اذان، رئیسجمهور که از جلسهای اقتصادی میآمد، وارد مسجد شد. فرمانده یگان حفاظت ابتدا مانع اطلاعرسانی شد تا لحظاتی را در آرامش کنار ایتام باشد. اما بعد از نماز، جلسه شورایعالی امنیت ملی برای ساعت ۲۱ اعلام شد.
🔹وقتی نوجوانی سخنرانیاش را تمام کرد، آیتاللّه رئیسی چند دقیقه صحبت و سپس عذرخواهی کرد که باید به جلسهای مهم برود. لحظاتی بعد، مشخص شد که خبر حمله را از منبعی دیگر شنیده است. اما هیچ نشانی از تشویش یا نگرانی در چهرهاش دیده نمیشد. با آرامش، تا درِ مسجد کنار بچهها ماند و حتّا دستور داد برای پلههای خروجی نرده بگذارند تا کسی آسیب نبیند.
🔹 در آن جلسهٔ تاریخی، پاسخ قاطع ایران به سرزمینهای اشغالی تصویب شد؛ اقدامی که برای نخستین بار در تاریخ کشور انجام میشد و بعدها «عملیات وعدهٔ صادق ۱» نام گرفت.
🔹پس از شهادت رئیسجمهور، فرماندهان نظامی از روحیهٔ قاطع او در آن شب گفتند. او تأکید کرده بود: «پاسخ دهید، نگران امور کشور نباشید، آن را من برعهده میگیرم!»
صد حیف...
🔅
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
لحظات قبل از تصمیم تاریخی 🔹۱۳ فروردین ۱۴۰۳، روز شهادت ابوالایتام؛ آیتاللّه رئیسی که از کودکی طعم ی
وقتی فرق میکنه رئیس جمهور کی باشه🖤🙃
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_69 #دوستی_با_سایهها با چه هدفی اومده بودم عراق، الان به چه حال و روزی افتادم. علی، تو کی هس
#پارت_70
#دوستی_با_سایهها
هر روز از جمع ۱۰ نفره ما یک نفر کم میشد.
پنج نفر مونده بودیم و هر کدوم با ترس روزهامون سپری میکردیم که فردا نوبت کیه؟
در زندان باز شد، باریکه نوری به صورتم تابید، از میان نور یک دست خشن و غضبناک یقهام رو محکم چسبید و به سمت خودش کشید.
منو مقابل صورت خودش نگه داشت، با صدای خشن و اگزوزی و لبخندی نفرت انگیز گفت: ببینم توی شیعه که به علی مینازی، علی برات چیکار میکنه؟
صدبار تو دلم خودم لعن کردم، این چه اسمی بود انتخاب کردی، علی دیگه کی بود؟ بگم مسیحی هستم و خودمو راحت کنم شاید آزادم کنن.
بالاخره دل رو به دریا زدم و بهشون گفتم من مسیحی هستم و از برلین اومدم. شش سالی هست ایران اومدم برا کاری اما شیعه نیستم.
اولش اون دو نفر یه سکوتی کردن و بعد شروع کردن به خندیدن.
یکیشون خم شد و تو صورتم نگاه کرد و گفت: شیعه ترسو، علی به این شیعههاش مینازه؟
با قنداق اسلحه به جونم افتادن و تا جا داشت منو زدن.
حامد درست میگفت برا اینا فرقی نداره چه دینی داری، اینا نسل کشی میکنن.
چقدر شباهت دارن با اسراییلی که روزی من افسرش بودم، هنوز صحنه بچههای یتیم و آواره جلو چشمم.
بعد از چند ساعت کتک خوردن تفنگ رو بالا سرم نگه داشتن.
#پارت_70
#دوستی_با_سایهها
هر روز از جمع ۱۰ نفره ما یک نفر کم میشد.
پنج نفر مونده بودیم و هر کدوم با ترس روزهامون سپری میکردیم که فردا نوبت کیه؟
در زندان باز شد، باریکه نوری به صورتم تابید، از میان نور یک دست خشن و غضبناک یقهام رو محکم چسبید و به سمت خودش کشید.
منو مقابل صورت خودش نگه داشت، با صدای خشن و اگزوزی و لبخندی نفرت انگیز گفت: ببینم توی شیعه که به علی مینازی، علی برات چیکار میکنه؟
صدبار تو دلم خودم رو لعن کردم، این چه اسمی بود انتخاب کردی، علی دیگه کی بود؟ بگم مسیحی هستم و خودمو راحت کنم شاید آزادم کنن.
بالاخره دل رو به دریا زدم و بهشون گفتم من مسیحی هستم و از برلین اومدم. شش سالی هست ایران اومدم برا کاری اما شیعه نیستم.
اولش اون دو نفر یه سکوتی کردن و بعد شروع کردن به خندیدن.
یکیشون خم شد و تو صورتم نگاه کرد و گفت: شیعه ترسو، علی به این شیعههاش مینازه؟
با قنداق اسلحه به جونم افتادن و تا جا داشت منو زدن.
حامد درست میگفت برا اینا فرقی نداره چه دینی داری، اینا نسل کشی میکنن.
چقدر شباهت دارن با اسراییلی که روزی من افسرش بودم، هنوز صحنه بچههای یتیم و آواره جلو چشمم.
بعد از چند ساعت کتک خوردن تفنگ رو بالا سرم نگه داشتن.
نفسهایم به شماره افتاده بود. درد تمام وجودم را گرفته بود. وقتی اسلحه را بالای سرم دیدم، ته دلم خالی شد. یعنی این پایان کار است؟
اما یک حسی درونم فریاد میزد: نه لئو! تو نباید تسلیم بشی! تو باید زنده بمونی!
به چشمان مردی که اسلحه را گرفته بود خیره شدم. سعی کردم در عمق نگاهش چیزی پیدا کنم، شاید ذرهای انسانیت. اما چیزی جز نفرت و تعصب ندیدم.
نقشهای به ذهنم رسید باید یکاری کنم اینطوری نمیشه.
با صدایی که به زور از گلویم بیرون میآمد، گفتم: "من... من فقط یه تاجر هستم. من با شما دشمنی ندارم."
او پوزخندی زد و گفت: "همه شما یه جورید. همه شما دشمن ما هستید."
ناگهان فکری به ذهنم رسید. "شما... شما دنبال چی هستید؟ پول؟ قدرت؟ من میتونم به شما کمک کنم."
مرد کمی مکث کرد. انگار حرفم روی او تاثیر گذاشته بود. "تو چی میدونی؟"
"من... من با آدمهای مهمی در ارتباطم. من میتونم پول و امکانات زیادی برای شما فراهم کنم."
مرد اسلحه را کمی پایین آورد. "بگو ببینم چی داری؟"
با تمام توانی که در وجودم بود، شروع کردم به چرب زبانی و وعده دادن. از روابطم در اروپا گفتم، از پولهایی که میتوانم به حسابشان واریز کنم، از امکاناتی که میتوانم برایشان فراهم کنم.
نمیدانم چقدر طول کشید، اما بالاخره توانستم نظرشان را جلب کنم. آنها مرا به سلول برگرداندند، اما این بار رفتارشان کمی بهتر شده بود.
میدانستم که این فقط یک فرصت است. یک فرصت برای زنده ماندن و فرار.
روزها گذشت و من همچنان به وعده دادن ادامه دادم. سعی میکردم اعتمادشان را جلب کنم. کمکم متوجه شدم که چه چیزهایی برایشان اهمیت دارد. فهمیدم که تشنه قدرت و ثروت هستند.
یک شب، وقتی یکی از نگهبانها برای آوردن غذا به سلولم آمد، به او گفتم: "من یه نقشه دارم. یه نقشه برای اینکه شما رو به ثروت و قدرت برسونم. اما برای اجرای این نقشه، به کمک شما نیاز دارم."
نگهبان که جوانی کم تجربه بود، با تردید به من نگاه کرد. "من... من نمیدونم."
"فقط کافیه به من اعتماد کنی. من بهت قول میدم که پشیمون نمیشی."
با هزار امید و دلهره، نقشه فرارم را با او در میان گذاشتم. نقشه ای پر از ریسک و خطر، اما تنها شانسم برای نجات.
خوشبختانه نگهبان قبول کرد. او هم از وضعیت موجود خسته شده بود و به دنبال راهی برای تغییر زندگیاش میگشت.
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_69 #دوستی_با_سایهها با چه هدفی اومده بودم عراق، الان به چه حال و روزی افتادم. علی، تو کی هس
شب موعود فرا رسید. با کمک نگهبان، توانستم از سلول فرار کنم. در تاریکی شب، به سمت مرز حرکت کردیم. راهی طولانی و پر از خطر در پیش داشتیم، اما من مصمم بودم که زنده بمانم.
من فرار خواهم کرد، حتی اگر لازم باشد با سایهها دوست شوم.
✍ف.پورعباس
🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع
~~~~✍️🧠✍️~~~~
@taravosh1
~~~~✍️🧠✍️~~~~
29.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
« یه خیابون بهشتی
اسمش بین الحرمینه »
🎙 با مداحی: حاج #مهدی_رسولی
🏴 انتشار به مناسبت شب زیارتی
اباعبدالله الحسین علیهالسّلام
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
🛑📸 هورامانِ جذاب، هورامانِ خوشگل
صبحتون با این نمای جذاب شروع کنید
•
سلام خوش سلیقه ها😍
با آخرین روز تعطیلات چطورین؟😅
اون شنبه ی معروف داره از راه میرسه و🌹😅
انشاءالله امسال سال رسیدن به اهداف و آرزوهاتون باشه قشنگای من🎀
•