eitaa logo
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانه🇵🇸
1.1هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
919 ویدیو
6 فایل
تبلیغات پذیرفته میشود به آیدی زیر مراجعه کنید @bentalhasan
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هستید امشب چندتا پارت بذارم؟
ممکنه مجدد ایتا از دسترس خارج بشه
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانه🇵🇸
#پارت_73 #عاشقی_به_وقت_هیچکس کربلا... شهری که انگار زمان در آن متوقف شده. هر صبح با صدای اذان و بو
حسن (عمو): یوسف میخوای چیکار کنی!؟ یوسف: نمیذارم مال و اموالمون بالا بکشن، اون دختره پررو رو نتونستم سرجاش بنشونم از دستم در رفت، اما حالا مجدد در دسترس. حسن: من نمیخوام برم زندان قبلا هم زندان رفتم این دفعه زنم منو رها میکنه. یوسف: عمو جون نترس نمیذارم این اتفاق بیافته. حتی شده بکشم زینب این کار میکنم. حسن: چی!؟ ........ الیف: باریش یه خبر بد دارم. باریش: چی!؟ اتفاقی برا زینب خانم افتاده؟ الیف: نه، ولی ... ولی اون الان ایران نیست، ببین ایمیل زدم بهش، اینم جوابش، رفته مسافرت. باریش: مسافرت!؟ کی برمیگرده!؟ الیف: نمیدونم، ولی میدونم الان کجاست. باریش: خب کجا رفته!؟ الیف: کربلا، میتونیم بریم اونجا سوپرایزش کنیم، تا آخر این ماه هم اونجا هستن. باریش: جدا!؟ خب ... باشه منم موافقم. بی خبر از ایران و اوضاعش و آینده، من مشغول درد و دل کردن با امام حسین بودم، امامی که در روزهای تنهایی هم پدرم بود هم مادرم هم برادرم و هم خواهرم. گاهی باهاش دعوا میکردم گاهی حتی... حتی سرش داد میزدم و میگفتم چرا من!؟ اما اون فقط شنید، نه ناراحت شد نه به دل گرفت، نه تردم کرد، اون همه چی رو درست کرد. به راستی که حسین کشتی نجات است. رضا: علیرضا، خبر دارم این یوسف داره یه غلطایی میکنه. علیرضا: چی!؟ میخواد چیکار کنه؟ رضا: نمیدونم، اما الان که دور از ایران هستیم نگران اموالی هستم که تو ایران داریم. علیرضا: درسته، ممکنه به خونه دستبرد بزنه. رضا: بهتر نیست که برگردیم!؟ علیرضا: اگر یهویی بگیم میخوایم برگردیم زینب نگران میشه، حتما شک میکنه. بذار یکم بگذره من یه فکری براش میکنم. ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانه🇵🇸
#پارت_74 #عاشقی_به_وقت_هیچکس حسن (عمو): یوسف میخوای چیکار کنی!؟ یوسف: نمیذارم مال و اموالمون بالا
یوسف با چشمانی خونگرفته به مانیتور کامپیوترش خیره شده بود. رد کارت بانکی، تاریخ رزرواسیون پرواز... همه چیز را ردیابی کرده بود. «عمو حسن! پیداش کردم. بلیط گرفته. عراق... نجف... بعد هم کاروان کربلا.» حسن با ترس نگاهی به صفحه انداخت: «نکنه میخوای...» «دقیقاً. اونجا که پلیس ایران دستش بهمون نمیرسه. اونجا که آدم گم میشه. میدونی عراق چقدر ناامنه؟ یک حمله تروریستی، یک درگیری خیابانی... یه دختر تنها هم که باشه، کی پیداش میکنه؟» لبخند شیطانی یوسف، دل حسن را به لرزه انداخت. یوسف ادامه داد: «یه آدم خاص اونجا منتظرمونه. کسی که کارای اینجوری رو انجام میده. فقط کافیه پولش رو بدم.» الیف با نگرانی تلفنش را چک میکرد: «باریش، یه حس عجیبی دارم. انگار داریم دیر میکنیم.» باریش: «نگران نباش، تا فردا خودمون رو میرسونیم به کربلا. زینب خانم رو غافلگیر میکنیم.» آنها از مرز رد شده بودند، بیخبر از طوفانی که در راه بود. من زانو زده بودم و اشک میریختم. اینجا تنها جایی بود که آرامش داشتم. غرق در مناجات بودم که ناگهان احساس کردم نگاه سنگینی پشت سرم است. برگشتم. جمعیت عادی بودند... اما آن حس خطر رهایم نمیکرد. انگار کسی از میان هزاران نگاه، مرا نشانه رفته بود. با بیقراری از حرم خارج شدم و به سمت هتل راه افتادم. پیامی از رضا رسیده بود: «زینب جون، اوضاع ایران یه کم نامساعده. ممکنه مجبور بشیم زودتر برگردیم. تو هم حواست به خودت باشه.» یوسف با یک مرد عراقی با هیکلی درشت و چشمانی خالی از احساس ملاقات کرد. پول نقد زیادی روی میز گذاشت. مرد عراقی بی‌تفاوت پول را برداشت: «عکسش رو داری؟» یوسف عکسی از زینب را روی موبایل نشان داد: «هتلش رو هم برات فرستادم. کار رو تمیز انجام بده. مثل یه اتفاق یا دزدگیری.» مرد با آرامش مرگباری گفت:«همین فردا شب کارش رو تموم میکنم.» باریش و الیف در ترافیک ورودی کربلا گیر کرده بودند. الیف دوباره ایمیل زینب را چک کرد: «هتل در شارع الشوری» پشت حرم دقیقا از پنجره هتل، گنبد حرم را نگاه میکردم. بغضم ترکید: «یا اباعبدالله... تنها همینجا بودم که احساس امنیت میکردم. حالا حتی اینجا هم...» صدای زنگ در هتل، ضربان قلبم را به اوج رساند. با احتیاط نزدیک در رفتم. «کیه؟» «خادم هتل، خانم. حوله اضافه.» با نفس راحتی در را باز کردم. اما پشت سر مرد خدمتکار، سایه بلند دیگری بود... ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
امشب جای پارت خالی نیست!؟😎
بنظرم بریم یه دو سه تا پارت داشته باشیم
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانه🇵🇸
#پارت_75 #عاشقی_به_وقت_هیچکس یوسف با چشمانی خونگرفته به مانیتور کامپیوترش خیره شده بود. رد کارت ب
قلبم چنان در سینه می‌کوبید که فکر کردم صدایش از پشت در هم شنیده می‌شود. پشت مرد خدمتکار هتل، سایه‌ای بلند قد و سنگین ایستاده بود. دستم به طرف دسته یک گلدان روی میز کنار در رفت، آماده دفاع… ناگهان سایه قدمی به جلو آمد و چهره‌اش در نور چراغ راهرو آشکار شد. باریش؟! و بعد از پشت او، سرک کشید الیف با چشمانی نگران و لبخندی از روی تشویش. «زینب خانم!» دست از روی گلدان برداشتم و نفس عمیقی کشیدم که انگار سال‌ها در سینه حبس شده بود. تمام ترس یکباره تبدیل به موجی از تسکین شد. «خدای من… شما… شما اینجا چه کار می‌کنید؟» با صدایی لرزان گفتم. الیف به داخل پرید و مرا در آغوش گرفت. «براتون نگران شدیم! ایمیلتون رو خوندم… فهمیدیم کجا هستید. آمدیم سوپرایزتون کنیم.» باریش با احتیاط داخل شد و در را پشت سرش بست. نگاهش دور اتاق را براند، مثل کسی که خطر را بو می‌کشد. «خانم، همه چیز روایت نیست.» مرد عراقی با هیکل درشت، تلفن را به گوشش چسبانده بود. صدای یوسف از آن سوی خط می‌آمد: «پس فردا شب. موقعی که از حرم برمی‌گرده به هتل. کوچه‌های اطراف خلوت‌تره. یادت باشه نباید اثری باقی بمونه.» مرد با لهجه غلیظ عربی پاسخ داد: «کاری نداشته باش. کار منو بلدم. ولی پول اضافه می‌خوام. دو نفر دیگه هم همراهش بودن. یک مرد و یک زن.» یوسف در تهران، دندان‌هایش را به هم فشرد. «چه کسانی؟» «نمی‌شناسم. ولی محافظت می‌کننش. کار سخت‌تر شده.» «هر چقدر پول بخوای میدم. فقط کار رو تموم کن. هر سه‌شون.» مرد عراقی گوشی را قطع کرد و به دو همدستش که در تاریکی انتهای کافه نشسته بودند، اشاره‌ای کرد. نقشه خیابان‌های اطراف حرم را روی میز پهن کرد. الیف چای داغی برایم ریخت. دست‌هایم هنوز می‌لرزید. زینب: «چه خبر!؟» باریش روی صندلی مقابل من نشست و مستقیم به چشمانم نگاه کرد. سایه بان که رها نکردید!؟ ما خبرهای خوبی برا شما داریم.» زینب: «خوش خبر باشید.» الیف دستش را روی دستم گذاشت. «سایه بان دیگه یه برنامه معمولی نیست، سایه بان حالا میتونه یک کشور بسازه یا حتی نابود کنه.» سکوت سنگینی اتاق را فراگرفت. حرفش را فهمیدم. آن‌قدر که گویا یخ زده بودم. «پس بالاخره شد… اون تلاش‌ها…» باریش با جدیت گفت. «شد، حالا نه فقط مردم ایران بلکه هر مظلومی در هر گوشه دنیا باشه فقط کافیه شکایت ثبت کنه با سایه بان حقش می‌گیریم و ظالم مجازات می‌کنیم.» زینب: و اولین ظالم دنیا، آمریکا و اسرائیل هستن رضا: زهرا تو اتاق زینب خانم کسی هست!؟ زهرا: نمیدونم رضا: سر و صداهایی هست علیرضا: سلام رضا، میگم خانما همه رفتن زیارت؟ رضا: نه، زهرا اینجاست، زینب خانم هم اتاقشه ولی فکر کنم تنها نیست. علیرضا: تنها نیست؟ باریش موبایلش را درآورد. «ما فقط یه فیلم آوردیم نتونستیم سیستمی همراهمون بیاریم، بقیه رو ایران بهتون نشون میدیم.» صدای زنگ در منو به خودم آوردم، در باز کردم علیرضا: فکر کردم با ناهید و سارا و بچه‌ها رفتی حرم. زینب: نه، ببین کی اینجاست داداش. علیرضا: اینا کی هستن زینب!؟ زینب: الیف و آقا باریش، هم دانشگاهی های من تو ترکیه که تو پروژه سایه بان بهم کمک کردن. علیرضا: خوشبختم، خیلی خوش اومدید. زینب: بیا بشین داداش. علیرضا: نه من هم میرم حرم، کاری داشتی خبر بده. زینب: چشم داداش ممنونم. از پنجره، گنبد طلایی حرم در نور ماه می‌درخشید. نگاهم به آن افتاد. بار دیگر زمزمه کردم: «یا اباعبدالله… کشتی نجات… حالا که بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم.» ناگهان، چشم‌های باریش به چیزی خارج از پنجره خیره شد. صورتش سفید شد. زینب: آقاباریش حالتون خوبه!؟ باریش: اینجا حس عجیبی داره، یه غربت خاص یه درد، نمیدونم چرا ناخودآگاه منقلب میشم. زینب: شما امام حسین چقدر میشناسید؟ باریش: اصلا نمیشناسم، خیلی چیزی از شیعه نمیدونم فقط میدونم مثل ما مسلمون هستن و نماز میخونن و روزه میگیرن. زینب: حسین.... منم نمیدونم چی بگم درموردش، فقط باید خودتون بهش برسید. باریش: زینب خانم میشه یه سوال بپرسم!؟ زینب: بله حتما. باریش: تا حالا عاشق شدید!؟ ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
زندگی جاریست🪴 قطعا هرچه پیش آید ☺️ چون از سمت دلبر است❤️ خوش است😍 @taravosh1🌱
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانه🇵🇸
#پارت_76 #عاشقی_به_وقت_هیچکس قلبم چنان در سینه می‌کوبید که فکر کردم صدایش از پشت در هم شنیده می‌شود
از سوالش جا خوردم، چرا باید این سوال بپرسه!؟ زینب: فکر میکردم الیف همه چی بهتون گفته باشه، من قبلا یه بار ازدواج کردم؛ آره شاید اسمش بشه گذاشت عشق، من ازش خوشم اومده بود چون اون موقع شرایطم خیلی متفاوت بود، کسی کمترین محبتی بهم میکرد من خودم رو مدیونش میدونیستم، من هنوزم تو بعضی چیزا خودم و جونم مدیون همسر سابقم میدونم هرچند که الان خیلی قضیه فرق میکنه و من نسبت بهش نظرم عوض شده ولی خب دلیل نمیشه همه چی باهم قاطی کنم. باریش: یعنی دلتون هنوز پیش همسر سابقتونه!؟ زینب: نه، اما بعضی رفتارهای خوبش یادم نرفته. باریش: چه خوب، بعد از اون دیگه به ازدواج فکر نکردید؟ زینب: نه، نمیخوام هم فکر کنم. باریش: میشه تو یه امری خواهرانه کمکم کنید؟ زینب: بله حتما. باریش: من از یک دختر مسلمان خوشم اومده یعنی مثل شما شیعه هستند نمیدونم نظرش در مورد من چیه؟ از طرفی الیف گفت ازدواج با شیعه برا ما امکان پذیر نیست. زینب: خب من احکام خیلی نمیدونم ولی منم شنیدم که اینطوریه. باریش: خب شما نمیدونید من باید چیکار کنم!؟ در همین حین بود که الیف هم به جمعمون اضافه شد. الیف: باریش دیوانه‌ام کرده زینب، بهش میگم آخه مگه دختر کمه رفتی سراغ دختر شیعه که رسیدن بهش محاله. زینب: خب اشکالی نداره، رسیدن محال نیست فقط یه چیزایی هست که باید حل بشه یا باریش شیعه بشه یا دختره سنی که اگر دختر اعتقاد راسخی داشته باشه سنی شدنش محاله. الیف: خدا خیرت بده منم همین بهش گفتم. الیف: زینب جون امیدوارم حرف‌های باریش به دل نگرفته باشی، خب ما روابط دوستانه برامون عادیه ..... زینب: الیف جون من هیچ فکر بدی نکردم، متوجه هم شدم، میدونم تفاوت فرهنگ‌ها چیه و درکش میکنم عزیزم. باریش بی هم مثل چند سال پیش منه که سفره دلم پیش هرکسی باز میکردم. باریش: آقا من منصرف شدم، بیخیال. یه خنده ریزی سه تایی کردیم و جمع به سکوت چند ثانیه‌ای فرو رفت. یوسف: هر وقت خواستی عملیات شروع کنی بهم بگو، بیارش جایی که میگم. میخوام خودم جون دادنش ببینم. عامر: آقا... اینجا عراق نه ایران.... من کشته میکنم دختر. یوسف: من نگفتم خودم میکشمش، میخوام جون دادنش رو ببینم. عامر: ریسک نکن آقا، شما اصلا عراق نباید بیای. یوسف: فکر میکنن زائر هستم من رهگذرم. عامر: عواقبش با خودت. بهتر هست که شاهد نباشه اونجا کسی جز ستاره‌ها و ماه. یوسف: تو نگران اون نباش، وقتی دزدیدیش خبرم کن. عامر: باشه. ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بالا سر من دَم از امام‌رضا(ع) بزنید 🕊️ ⋞ –––––––– ღ ––––––––⋟ تسکین‌دهنده‌قلبم❤️‍🩹╏