eitaa logo
نگارستان تربیت و حکمرانی
51 دنبال‌کننده
16 عکس
2 ویدیو
0 فایل
گاهی مطلبی، دلنوشته‌ای، تحلیلی... محمد کاظم شیرین‌کلام طلبه سطح سه حوزه علمیه قم دانشجوی کارشناسی ارشد تربیت اخلاقی علاقه‌مند به حوزه #تربیت و #حکمرانی 🌺نگارستان تربیت و حکمرانی 🌺 @tarbiati_mksh https://eitaa.com/joinchat/3917742173C12077bd9c1
مشاهده در ایتا
دانلود
🗼برج کوچک ولی بزرگ خیلی‌هاتون🌷داداش کوچولوی من رو می‌شناسید، بخشی از نوشته‌های من مربوط به ایشون خواهد بود... 🔸چند تکه چوب و چند خرده ریز برداشته بود و روی هم می‌گذاشت، صحنه را که دیدم مثل همیشه موقعیت را مناسب دیدم تا بازی را به سمتی که می‌خواهم جهت بدهم. 🔹از ابتدا وارد نشدم تا خودش تلاش کند و تجربه، البته تا قبل از اینکه بخواهد ناامید شود. 🔸چند جمله ساده او را مصمم‌تر کرد تا بیشتر دقت کند. ایده‌های اولیه‌اش خام بود و بی حاصل ولی پختن ایده‌ها کار مربیست. 🔹بعد از هر برجی که می‌ساخت تشویق برای برجی بلند تر باعث می‌شد خودش برج را خراب کند، کسی که تا قبل از آن، از خراب شدن کاردستی‌ها و ساخته‌هایش می‌ترسید و ناراحت می‌شد؛ در بازی، به امید یک برج بلندتر خودش از آنها دل می‌بُرید. 🔸معمولا وقتی بازی هدفدار می‌شود، بچه‌ها لیز می‌شوند، می‌خواهند فرار کنند، اما ایده‌های بعدی، حلقهٔ وصل خوبی بود تا ادامه بدهد، تا بیشتر فکر کند، تا بیشتر تجربه کند؛ شکست‌ها و پیروزی‌ها را. 🔹یک ایده هم داشتم که برجش را خیلی بلند تر می‌کرد ولی نمی‌توانست به تنهایی اجرا کند، باید توانش را هم درنظر می‌گرفتم. در نهایت کمکش کردم تا آن را هم بسازیم و ساختیم. ✅شاید در مدت برج‌سازی بیش از ده تا از نمی‌شود و نمی‌توانم گفتن‌هایش به توانستم بدل شد. پ.ن. فیلم: برش کوتاهی از برج سازی که در حین آن متوجه فیلم گرفتن من نشد... عکس: ایدهٔ آخری که با هم ساختیم. 💐نگارستان تربیت💐
حالا بیا درستش کن!! در راهرویِ واگنِ قطار، از پنجره، خیره به بیرون غروب خورشید را تماشا می‌کردم، مادری دست کودکش را به سرعت گرفت. متوجه اتفاق قبلش نشدم، با این جمله حواسم جمع شد: نکن حاج‌آقا دعوا می‌کنه...😳 ☺️سعی کردم چهره‌ام را خندان کنم شکلاتی از جیبم بیرون آوردم، اسمش را پرسیدم و گفتم: آفرین به علی آقا که به حرف مادر گوش می‌ده، اینم جایزه‌ات... 🔸 🔹 🔸 🔹 🔸 🔹 🔸 🔰ترساندن یک عامل بازدارنده و ضروری برای سرکشیِ بچه‌ها و گاهی لوس‌بازی‌های آنهاست. 🔺فقط توجه داشته باشید، این ترس او را از چه چیز‌هایی دور می‌کند، فقط امروز را نبینیم؛ نکند کودک را از کسی دور کنیم که به او نیاز خواهد داشت؛ مثل مادری که کودک را از شخصِ پدر می‌ترساند و تصویر غیر واقعی از او می‌سازد؛ مثل معلمی که برای راحت‌تر شدن کارش در کلاس دانش‌آموزان را از مدیر می‌ترساند؛ و مثل مادری که در واگن قطار، کودک را از یک روحانی ترساند. این ترس‌ها کار سازند ولی ، نه... پ.ن: عکس همان لحظه از غروب خورشید در قطار تهران-مشهد. 💐 نگارستان تربیت💐
الان نوبت چیه؟ گوشه پرده را کنار زده بود. قسمت مردانه را نگاه می‌کرد. نماز عشا تمام شده بود. برخی هنوز در مسجد بودند و دعای کمیل می‌خواندند. جوانی سینی چای را بینشان پخش می‌کرد. دیگری سینی کیک را به دنبال او تعارف می‌کرد. هنوز نگاهش به قسمت مردانه بود. دختر کوچولویی که چادر گلداری را با کش روی سرش بند کرده بودند. انگار منتظر بود. هنوز نوبت پذیرایی خواهران نشده بود. پیرمرد مسجدی را از پنجرهٔ آبدارخانه دیدم. مشغول پر کردن استکان‌ها بود. احتمالا قرار بود سینی را پشت پرده بدهد و بعد نوبت به کیک‌ها می‌رسید. اما نگاه دخترک را چه می‌کردم؟ تازه وارد مسجد شده بودم حتی نمی‌توانستم کیک خودم را برایش ببرم. نگاهش آزارم می‌داد. سینی را جلوی من که کنار درِ مسجد نشسته بودم، گرفت. دخترک را ندیده بود. چیزی برنداشتم. دخترک را نشانش دادم. نگاه دخترک او را هم گرفت. بی درنگ سمتش رفت. چهره دخترک برگشت. چشمانش حسرت نداشت. خندید. یک کیک برداشت و به سمت مادرش دوید. چند لحظه بعد پذیرایی قسمت خواهران را هم بردند. می‌توانستم بی‌تفاوت اجازه دهم آن چند ثانیه هم بگذرد و دخترک صبر را تجربه کند ولی دیگر قصهٔ آن کیک، خاص نمی‌شد. شاید اگر به جای دخترک کسی بود که نقش وسیع‌تری در تربیت او داشتم، گزینه دیگر را انتخاب می‌کردم؛ دعوت به صبر میکردم یا حتی دعوت به شهامت اقدام، برای اینکه برود و خودش کیک بگیرد. اما نقش ما در تربیت آدم‌ها متفاوت است... 💐 نگارستان تربیت💐
راستی چیزی تا عید بزرگ نمانده... برای بچه‌ها چه چیزی هدیه می‌خرید تا عید غدیر برایشان به یاد ماندنی شود؟ شاید وعده یک هدیه، از چند روز قبل و گرفتن آن در روز عید بیشتر در خاطره سازی تاثیر داشته باشد. 💐 نگارستان تربیت💐
🔹 آیت الله حائری شیرازی 🔹 🔸نگویید: «مستحب است؛ شد، شد؛ نشد، نشد»🔸 هرچه می توانید سنت‌های خود را در ، جدی‌تر بگیرید. نگویید: «مستحب است؛ شد شد؛ نشد نشد». این سنت‌ها از اوجب واجبات است. چرا؟ چون ما شیعیان است. پدرها جوری نسبت به عید غدیر ارادت به خرج بدهند که بچه‌ها از یک ماه، دو ماه قبل عید غدیر باشند! حتی اگر لازم شد، کنید و یک عیدی حسابی -به اندازه‌ای که به علی ارادت دارید- به بچه‌ها بدهید. نگویید: «باز من باید یک چیزی خرج کنم!» نه! مقروض می‌شوی، خب بشو! تو که برای چیزهای دیگر قرض کرده ای، یک بار هم برای حضرت علی مقروض شو. مسیحی‌ها بابانوئل درست می‌کنند و به بچه هایشان می‌گویند: «او برای تو هدیه را آورده؛ مسیح برای تو این هدایا را آورده». بچه از اول ذهنش با عیسی (علیه‌السلام) انس می‌گیرد، رفاقت می‌کند. حالا بروید ببینیم چه کار می‌کنید! این شما و این عید غدیر. سفری، تفریحی، گردشی می‌خواهی ببری، بگو این مال عید غدیرت است! اگر هم تابستان می‌بری بگو، قولش را عید غدیر به شما دادم. قول‌هایی که می‌خواهید به آن‌ها بدهید، عید غدیر بدهید. هدایایتان و وعده‌هایتان را بگذارید در این روز تا این‌ها با عید غدیر جوش بخورند. @haerishirazi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مي رود قصه ي ما سوي سرانجام آرام دفتر قصه ورق مي خورد آرام آرام مي رسد قصه به آن جا که جهان زيبا شد با جهاز شتران کوه اُحد بر پا شد و از آن آينه با آينه بالا مي رفت دست در دست خودش يک تنه بالا مي رفت تا که از غار حرا بعثت ديگر آرد پيش چشم همه از دامنه بالا مي رفت تا شهادت بدهد عشق ولي الله است پله در پله از آن ماذنه بالا مي رفت پيش چشم همه دست پسر بنت اسد بين دست پسر آمنه بالا مي رفت گفت: اين بار به پايان سفر مي گويم «بارها گفته ام و بار دگر مي گويم» راز خلقت همه پنهان شده در عين علي ست کهکشان ها نخي از وصله ي نعلين علي ست مي رود قصه ي ما سوي سرانجام آرام دفتر قصه ورق مي خورد آرام آرام مي نويسم که "شب تار سحر مي گردد" يک نفر مانده ازين قوم که برمي گردد 💐 نگارستان تربیت💐
♦️ یک هدیه ی آسمانی! 🔻 دوران نوجوانی ما بازار رمان های شهدایی مثل امروز اینقدر داغ نبود. من هم که کلا خیلی اهل مطالعه نبودم، فقط گاها که بیکاری خیلی فشار می آورد و دیگه نه دو شبکه ی تلویزیون جواب بود نه می تونستم برم تو محله برای بازی و اینا یه سری به کتابخانه ی ابوی میزدم که نهایتا کتاب هایی مثل تاریخ اسلام آقای سبحانی، کشکول شیخ بهایی، داستان راستان شهید مطهری و... دستم را میگرفت. 🔻 تابستان ها اکثرا بودیم که معمولا شب و روزمان را تلویزیون و دنبال توپ دویدن ها پر میکرد. یکی از تابستان های اواخر دهه هفتاد بود. امتحانات کلاس اول یا دوم راهنمایی تمام شد و ما مطابق معمول عازم کاشان شدیم. 🔰 یک اتفاق ویژه! دایی جان ما که تهران دانشجو بود چند روزی بود از دانشگاه برگشته بود که یه روز منو صدا زد. دیدم از لابلای وسایلش یه کتابی رو گذاشت جلوی من.... گفت اگر تا فلان روز اینو بخونی ۱۰۰۰ تومن جایزه داری! وسط بازی ها و عشق و حال های تعطیلات تابستونی اینکه بخوام بشینم کتاب بخونم خیلی برام خوشایند نبود ولی چه میشد کرد که اونروزا ۱۰۰۰ تومن خیلی بود!! یه چند روزی کتاب دستم بود و بازی بازی گاهی یه ورقی میزدم. که کم کم حس کردم وضعیت داره عوض میشه... هرچه بیشتر می خوندم دل کندن از کتاب برام سخت تر می شد. شخصیت کتاب به شدت برام جذاب بود. زبر و زرنگی هاش، مهربونی هاش، قهرمانی هاش، درس خونی هاش ووو... همه باعث شد خیلی زود کتاب رو تمام کنم. کتابی که تو ۱۳ - ۱۴ سالگی به شدت منو به هم ریخته بود. تا مدت ها نمیتونستم از یادش بیرون بیام. از همونجا بود که شخصیت شد یکی از اسطوره های من. بعد از اون چند بار دیگه هم کتاب رو خوندم و هر بار بیشتر متوجه فاصله ی نهایتِ خودم تا بی نهایت عباس می شوم. 🔆 ۱۵ مرداد سالروز شهادت یکی از اَبَر مردانِ تربیت شده ی مکتبِ خمینی است. امیر احتشام یادداشت‌های متنوع تربیتی را از نویسنده‌های مختلف حوزه تعلیم و تربیت، در بخوانید: https://eitaa.com/joinchat/4223729753C24132d7d6e
بریم یا نریم؟ - بیمارستان ها پر شده، هیئت‌ نریم. + روضه امام حسین دوای دردهای ماست. دوگانه این روزها شده؛ هیئت گرفتن یا نگرفتن، هیئت رفتن یا نرفتن... نسل آینده ما به فرهنگ امام حسینی نیاز دارد. از یک زاویه فاصله گرفتن از امام و فرهنگ امامت مشکلاتی را در نسل فعلی گذاشته است (چه بسا که از سهل انگاری‌های نسل قبل به ما منتقل شده) و از زاویه دیگر نسل آینده را با فاصله بیشتر و به تبع مشکلات بیشتر مواجه خواهد کرد. «ان کنت باکیا لشیئ فابک الحسین» به ما می‌گوید همه مشکلاتت از عاشورا شروع شد و «ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة» می‌گوید دوای همه مشکلاتت هم با حسین میسر است. هیئت می‌روی یا نه مهم نیست؛ حواست باشد فرهنگ حسینی فقط در هیئت نیست. مهم کسب این فرهنگ و انتقال آن به نسل آینده است. 💐 نگارستان تربیت💐