eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
355 دنبال‌کننده
321 عکس
22 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 عشقِ بی‌مرز! بخش اول از قلب گرمِ شط‌العرب آمده‌ایم و قصر، آرام است. جوان‌ها، زیر آن گچ‌بری‌های صد
🌱 عشقِ بی‌مرز! بخش دوم نمی‌دانم سر کدام فیلم بود که توی ماشین، وقتی از بصره می‌آمدم به ناصریه، بغضم ترکید؛ بی‌اختیار. مسافر بغل‌دستی‌م حیران پرسید که چه شده؟ چه باید می‌گفتم به آدمی که نمی‌شناسمش. -یکی از عزیزانم، شهید شده... -الان؟ الان که جنگ نیست. -قبلا شهید شده‌. پیکرش را ندیده بودیم. تازه عکس‌های تابوتش را دیدیم. -جوان بود؟ -خودش می‌گفت دلم بیست‌ساله است؛ بله، جوان بود. -چطوری شهید شد؟ -توی خانه‌اش، کنار خانواده‌اش، با خانواده‌اش شهید شد. "شهید شد" را که می‌گویم، خوشم نمی‌آید. با خودم کلنجار می‌روم. "شهید شد" یک‌طوری است؛ شهیدش کردند. باز با خودم کلنجار می‌روم، نه! او خودش شهید شد، انتخاب کرد که شهید شود. برای جعفر از روزهام می‌گویم. از بصره، از دیدار با ابوفاطمه و ابوشمس که دارد خانه می‌سازد محض این که وقتی در جنگ با امریکا و اسرائیل شهید شد، زن‌وبچه‌اش سرپناهی داشته باشند. از حرف‌های شیخ‌تمیمی، شیخِ حشد در بصره که می‌گفت مردم، به قدرت گرایش دارند و وقتی قدرت ایران در این جنگ آشکار شد، حتی آن‌ها که با ایران زاویه داشتند، این قدرت را تحسین کردند. از علی‌رضا غالی که پدرش می‌گفت چهار ساعت بعد این که نخودی در آش کمک به ایران انداخت، شهید شد؛ یعنی که کمک به ایران، جواز شهادتش بود. از سیدفواد، مسئول فریق انصار حشدالشعبی که مادرش، همه پس‌اندازش را برای برپایی موکبی در آبادان، به او بخشید... سیدجعفر هم برایم از ناصریه می‌گوید. از شهدای ناصریه در جنگ اخیر، از مرز پررنگ حق و باطل در این جنگ، از شعارهای ارتجالیِ ضدامریکایی در سحرگاهِ بعد رسیدن خبر شهادت آقا، از تظاهرات بچه‌های ناصریه علیه دولت بعد این که دولتی‌ها حمله به کشورهای عربی از طریق عراق را محکوم کردند، از شهیدی که تابوتش خالی بود، چون خانواده گفته بود بی‌پیکر می‌شود اما بی‌تشییع نه، از حمله گاه به گاه به مواضع امریکایی‌ها، از اتوبوس‌های رزرو شده برای روز قبل از تشییع آقا در نجف و از عشیره‌هایی که بر سابقه جهاد هادی‌العامری چشم پوشیدند و او را با کفش نواختند سر این که در این جنگ حق و باطل، دهان به دفاع از حق باز نکرده. او هم فیلم‌های وداع را دنبال می‌کند. خاصه فیلمی را نشانم می‌دهد از وداع مسئولین ایرانی که توی فضای مجازی عراق پربازدید بوده؛ لحظه اندوه عراقچی، گریه قالیباف و بهت حداد عادل. عصر با سیدجعفر رفتیم دیدار فرزدق، جان‌بازِ جنگ اخیر در عراق. عراق در این جنگ، بیش از صد شهید داده و ده‌ها جان‌باز. مفصل گپ زدیم و حالا داریم می‌رویم خانه ابوعلی جابری، فرمانده شهید جنگ اخیر. تا چه پیش آید. محسن حسن‌زاده جمعه | ۱۲ تیر ماه ۱۴۰۵| آل‌جويبر | گرمة‌حسن- عراق @targap
🌱 پدر خورشید اسمش ابوشمس است؛ بابای خورشید. بابای خورشید دارد برای خورشید خانه می‌سازد‌. می‌گوید می‌دانم جنگ می‌شود و من دوست دارم که به زعیمِ شهید، بپیوندم و نمی‌خواهم زن‌وبچه‌ام بی‌سرپناه بمانند. جنگ که شروع شد، پدر و مادرش پاپی‌اش شدند که می‌خواهیم برویم ایران، زیارت! ابوشمس هی استدلال کرد که الان جنگ است و چه و چه. تا پدر بالاخره مجبور شد بگوید که ما عمرمان را کرده‌ایم؛ با مادرت تصمیم گرفته‌ایم که وسط جنگ برویم ایران، شاید در جنگ حق و باطل، شهید شدیم. ابوشمس، می‌گوید این جنگ، آدم خاکستری ندارد؛ یا سپیدِ سپیدند آدم‌ها، یا سیاهِ سیاه. جنگ با صهیونیست‌ها، همان جنگ با یهودیانِ قتله‌الانبیاء است. بعد، از ایران و جام‌جهانی می‌گوید. از دست اینفانتینو عصبانی‌ست. می‌گوید خودش گفت که فوتبال از سیاست جداست اما دروغ گفت؛ اولین شاهدش این که همه‌ی کادر تیم ملی، نتوانستند با تیم بروند؛ این را بگیر تا باقی ماجراها. این هم جنگ است؛ منتها توی مستطیل سبز، با دست‌هایی که خونی نیست. می‌گوید وقتی پرچم بزرگ ایران، توی زمین چمن پهن شد، قلبش تند زده و به امریکایی‌هایی فکر کرده که همه‌کار کردند برای نابودی این پرچم و نتوانستند. می‌گوید حالا ممکن است بعضی‌ها خاری باشند در پای امریکا، اما ایران خاری‌ست در چشم امریکا؛ امریکا با وجود ایران، آینده‌اش را تیره می‌بیند. بعد، از خواب‌هاش می‌گوید. توی گوشی‌ش هربار که خوابِ آقا را دیده، نوشته. مثلا یک‌بار خواب دیده که آقا آمده توی فلان حسینیه بصره و ابوشمس، شرم می‌کند که برود جلو. اما آقا روی منبر می‌گوید که ابوشمس! من اصلا به خاطر تو آمده‌ام بصره. می‌گوید حالا بصره نه، اما آقا می‌آید کربلا؛ به خاطر امام حسین و شاید به خاطر ما؛ می‌روم تشییع و به آقا می‌گویم که خیالتان راحت؛ عزلِ -خلع- سلاح، عزلِ شرف است و بعضی از ما اگرچه قلیل باشیم، پای‌بند شرف‌مان می‌مانیم. محسن حسن‌زاده شنبه | ۱۳ تیر ماه ۱۴۰۵| ناصریه- عراق @targap
🌱 قاعده‌ی قدرت! ایران نبود، عراق ساقط شده بود. این را شیخ‌بنی‌تمیمی می‌گوید؛ شیخِ حشد در بصره. از اول جنگ، کارشان جمع کردن کمک‌ها برای ایران بوده؛ محضِ ابراز ارادت. کلی فیلم توی گوشی شیخ هست از جمع کردن کمک‌ها و به صف کردن ماشین‌ها و حضور در تجمعات ایران و الخ. اما مهم‌تر از این‌ها، حرف‌های شیخ درباره قدرت است. شیخ، از قاعده‌ی قدرت می‌گوید. می‌گوید که تشرینی‌ها، در همین بصره‌ی عمدتا شیعه، کنسول‌گری ایران را آتش زدند اما حالا تشرینیِ متمایل به ایران می‌بینیم! رازش، قدرت است. کلاهِ آدمی‌زاده وقت تماشای قدوبالای اهل واقعیِ قدرت، می‌افتد. شیخ می‌گوید خیلی‌ها قدرت ایران را دیدند و حالا ستایش‌گر قدرت ایران‌اند. آن موشک‌ها که آسمان را می‌شکافت، شکافی هم در ذهنیاتِ آدم‌ها ایجاد می‌کرد و این هنرِ بزرگ‌تری بود. محسن حسن‌زاده شنبه | ۱۳ تیر ماه ۱۴۰۵| ناصریه- عراق @targap
قوموا لله... 🌱 عراقی‌ها با این شعار می‌روند به تشییع آقا... 📍 ناصریه- عراق @targap
🌱 پس از باران! فرزدق، از ۱۹ سالگی توی جبهه‌هاست. اول‌بار گوشی‌ش را خاموش کرده و از ترس مخالفت پدر، پنهانی رفته جنگ با داعش! دوبار هم رفته سوریه که یک‌بارش، با تن خونین و مجروح برگشته. بعد شنیدن خبر شهادت آقا، منتظر دستور نمانده. خودش را رسانده به مقرش تا وقتی طیاره‌های امریکاییِ مرگ، دوستانش را از او گرفتند. آن شب، باران می‌آمد. رفته بود بیرون ساختمان و باران گرفته بود. برگشته بود که چادری‌چیزی بگیرد که چترِ بارانش کند. گفتم فاصله‌ات تا شهادت، همین تصمیمِ ساده بود که خودت بروی چادر را برداری یا به دوستت بگویی. سادگی کردم. گفت که فاصله تا شهادت، بیش از این حرف‌هاست. جنگ عجیبی است. عرب، علیه عرب! عربِ حق‌طلب، علیه عربِ وابسته. فرزدق می‌گفت در جنگ علیه داعش، جهان عرب به عراقِ عرب، انتحاری فرستاد اما خون به‌ترین نیروهای ایرانی این‌جا در عراق به زمین ریخت، برای انسان. و صبر. می‌گفت که صبر می‌کنیم بر شدیدترین بلاها، بل‌که به استقبال بلاها می‌رویم، در کنار ایران که حق را فریاد می‌زند... محسن حسن‌زاده شنبه | ۱۳ تیر ماه ۱۴۰۵| منطقه العگر- ناصریه- عراق @targap
امشب رفتیم مراسم باشکوه عشیره آل‌حسینات در منطقه‌ی العگرِ ناصریه. اگرچه شیخ‌قصیر، بزرگ عشیره، دل‌گیر بود از ترکیب دعوت‌شدگان به مراسم وداع آقا و ناراحت بود که بزرگان بعضی عشایرِ مقاومت به مراسم دعوت نشدند اما خوش‌حال بود از حمایتِ ایران. ظرف یک هفته، همین‌جا که روضه برگزار کرده‌اند، در منطقه‌ی العگر، صدوپنجاه میلیون‌دینار پول جمع کرده‌اند و سپرده‌اند به دفتر آیت‌الله سیستانی، برای کمک به ایران. شیخِ سخن‌ران، ساعتی را درباره غیرت حرف زد و بعد همه آن جمعیت انبوه را با حرارت دعوت کرد که خودشان را برسانند به تشییعِ آقا. رحمتِ خدا به عشایرِ مقاوم عراق..‌. محسن حسن‌زاده شنبه | ۱۳ تیر ماه ۱۴۰۵| منطقه العگر - ناصریه- عراق @targap
🌱 خونِ تازه در رگ‌های خون‌خواهی... بخش اول ساعت نزدیک دو شب است که از خانه‌ی شهید "اومید" در منطقه آل جویبر، برمی‌گردیم ناصریه؛ از راهی باریک و تاریک، محاصره‌شده میان رود و نخلستان؛ در میان خانه‌هایی که هرکدام‌شان موکبی‌ست. صدای باد و همهمه‌ی جیرجیرک‌ها و اندوه مداحی‌ها که سیدجعفر، محض خاطر من، ایرانی‌ش را می‌گذارد، با هم ترکیب می‌شود. می‌گوید این، زبانِ حال ایران است. سیدجواد پرئی می‌خواند:"پرچم همیشه بالاست..." برای اولین‌بار حال مصیبت‌زده‌ها را دارم. حامی مظلومان، حالا خود مظلوم شده بود؛ مظلوم‌تر... بوی شریعه را باد می‌کشد توی ماشین و مزه‌ی گسِ آب شریعه توی دهانم تکرار می‌شود. سیدجعفر دست برنمی‌دارد. رسولی می‌خواند:"چرا برات نگران نباشم، که نفست دیگه برنمی‌گرده..." هردو مدتی‌ست ساکتیم و من دارم به علی، دوست لبنانی‌ام فکر می‌کنم که این مداحی‌ را توی مسیر مجدل‌سلم با حرارت می‌خواند؛ که حالا پاسپورتش زیر آوار است؛ که بالاخره موفق شده راهی پیدا کند و شاید بتواند خودش را برساند به تشییع. دلم برای علی تنگ شده... بعد محمود کریمی می‌آید و دلمان را می‌برد کربلا:"آه! ساکن کربلا..." میهمان داری... بعد جعفر گوشی‌ش را با ذوق نشانم می‌دهد که ببین وقتی تیم سعودی‌ها آمدند برای وداع با پیکر آقا، قاری چه آیه‌ای خواند:"قَدْ كَانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتَا فِئَةٌ تُقَاتِلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَأُخْرَىٰ كَافِرَةٌ يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ وَاللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشَاءُ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصَارِ..." اگر فیلم، درست باشد، عجب انتخابی کرده‌اند تیم وداع... وداع؟ هر لحظه که به دیدار نزدیک می‌شوم، سینه‌ام از خشم تنگ‌تر می‌شود. شبِ عجیب دردآلوده‌ای است؛ شبی طولانی و کش‌آمده و غم‌انگیز. چند شب پیش از سر اندوه به ابوشمس، دوستِ نویافته‌ام در بصره گفتم که من آقا را تشییع نمی‌کنم، مشایعت می‌کنم. و بعد هردو لحظاتی ساکت شدیم و چون خمشان بی‌گنه، روی بر آسمان و در و دیوار کردیم و چشم‌های‌مان را از هم پنهان کردیم و من تلاش کردم که برای لحظاتی، جریان آزارنده‌ی خیال را توی مغزم متوقف کنم و برای لحظاتی، به هیچ‌چیز فکر نکنم؛ و نتوانستم‌. منهای خوفی که تصور آن تابوتِ روان بر دست‌ها، به دلم می‌اندازد، این تشییع در این زمان به دلم چنگ می‌زند. این را ابوشمس خوب فهمید؛ یعنی خودش گفت فهمیده و بعد دستش را گذاشت روی شانه‌ام و شانه‌ام را فشرد. تشییع باید زودتر از این‌ها، در گرماگرمِ جنگ انجام می‌شد؛ و من البته می‌دانم که دو جین مصلحت برای برگزار نکردنش می‌شود ردیف کرد و جملاتی از این دست که اگر مجبور نبودیم چه و چه. اما، حس احتمال تبدیل این تشییع به یک مناسک شیک برای سوگواری، نگرانم می‌کند. حال مزخرفی است. فکر کردن به این‌ها خشمگینم می‌کند و نوشتنش، شرمسار. هربار که به این موضوع فکر می‌کنم، رگ‌های توی چشمم سرخ می‌شود و انگار کسی مردمک چشمم را از درون، هُل می‌دهد. دمِ آقای رمضانی گرم که خونِ تازه می‌دمد در رگ‌های خون‌خواهی. تشییع یا باید خشم‌مان را شعله‌ور می‌کرد و عامل پیروزی می‌شد یا باید در انتهای پیروزی نهایی انجام می‌شد. با این حال ورِ آرام‌تر ذهنم می‌فهمد که اتفاق بزرگی در حال رخ دادن است. در این سرزمین، حسین‌بن‌علی(ع) تشییع نشد و مزار امیرالمومنین(ع) تا سال‌ها خاموش و پنهان بود اما حالا یک عالمِ ایرانی، ولیِ فقیه، یک مبارزِ ستم‌ستیز مثل اجدادش، در سرزمین عرب، قیامت به پا خواهد کرد. تمام نخواهد شد؛ اثرِ این خون، تمام نخواهد شد... بگذریم... عصر، می‌رویم دفتر کتائب که با چند نفر از زنان ناصریه که کار فرهنگی-رسانه‌ایِ مردمی می‌کنند گپی بزنیم. یکی از زن‌ها که مسن‌تر است می‌گوید بعد شهادت آقا، خیلی از تشرینی‌ها متحول شده‌اند. می‌پرسم چرا؟ می‌گوید چون فکر می‌کردند ایران، پشت پرده، با اسرائیل و امریکا بسته! این است قدرت شستشوی مغزی رسانه‌ها و البته اشتهای داخلی به عکس یادگاری گرفتن با دشمن. بزرگان عشایر هم آمده‌اند که ازشان فیلم بگیرند برای دعوت مردم به حضور در تشییع. جعفر اشاره می‌کند که بزرگان عشیره می‌گویند دو کلام حرف بزن. می‌گویم آقا، بزرگان عراق را احترام می‌کرد. آقا، دوست داشت عراق، مثل ایران قوی باشد. او خودش، یک ایرانِ قدرتمند ساخت؛ کاری که خیلی‌ها نتوانستند بکنند. وقتی گفت مثلی لایبایع مثله، می‌فهمید که تهدید نزدیک است، اما میدان را خالی نکرد. حالیه آقا دارد می‌آید عراق و این، اتفاقی تاریخی است. ما معتقدیم این تشییع، پایانِ ماجرا نیست. این، البته آخرین دیدار با آقاست و این‌بار آقاست که به دیدار ما می‌آید. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۱۴ تیر ماه ۱۴۰۵| ناصریه- عراق @targap
آه از شعارهای عراقی‌ها... من دارم شعار به شعار، کم می‌شوم... وقتِ شهادت آقا حوسه می‌کردند و می‌خواندند: یا حسین... یابنک ما ضم روحه... حسینا! پسرت، خودش را پنهان نکرد... ای حسین... مپسند که پس از او دیرزمانی زنده بمانم... ●●● این عکس را چهار سال پیش در ناصریه گرفتم. تشرینی‌ها هنوز به ایران ناسزا می‌گفتند. تو ببین این خون، با ناصریه چه کرد که هزاران‌نفر بر سر زدند و حوسه کردند و حماسه خواندند... محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۱۴ تیر ماه ۱۴۰۵| ناصریه- عراق @targap
🌱 مرزدار! محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۱۴ تیر ماه ۱۴۰۵| ناصریه- عراق @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 مرزدار! محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۱۴ تیر ماه ۱۴۰۵| ناصریه- عراق @targap
🌱 مرزدار! ● خودش را توی اتاق حبس کرده بود؛ برای اعتکاف. سه روزِ تمام خدا می‌داند، چی خوانده بود و چه کرده بود. وقتی پیمانه‌ی سه‌روز پر شد، آمد بیرون و به پدرش گفت که اگر رفت و برنگشت، یخچالش را بدهند به کدام خانواده و الخ. اول ماه رمضان، برای عید فطر، لباس سپید خریده بود اما نپوشیدش. گفت که هنوز چهلمِ سیدعلی خامنه‌ای نرسیده. دو روز قبل رفتنش، استوری گذاشت:"قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلَّا مَا كَتَبَ اللَّهُ لَنَا هُوَ مَوْلَانَا ۚ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ." قبل این که برود مرز القائم، رفت بغداد که دوستش را ببیند. خوب در آغوشش گرفته بود و گفته بود که این آخرین دیدار ماست. مثل همیشه، کلی نوشابه خرید و رفت محل خدمتش، در مرز القائم؛ که وقت معطلی پیرزن‌ها و پیرمردها، نوشیدنیِ خنک بهشان بدهد. صبح آن روز، زنگ زد به پدرش. پدر، کنسول‌گری ایران بود که کمک‌هاش را برساند به ایران. به پدرش گفت که به نام من هم، پولِ نقد کمک کن؛ و چهار ساعت بعد، شهید شد... پدر می‌گفت این کمک به ایران، جوازِ شهادتش بود... برادرش، ساعت شهادت را دقیق می‌گوید: یک و سی‌ونُه دقیقه‌ی ظهر... برادر، فیلمی را از شهید نشانم می‌دهد که شوخی‌جدی می‌گوید شهید بعد شهادتش نیاز دارد که برایش فاتحه بفرستند یا چیزی خیرات کنند؟ نیاز دارد؟ معلوم است که ندارد! بعد صدای او را برایم می‌گذارد که پنج روز قبل شهادتش دارد به برادرش می‌گوید خدا شهادت را روزی‌ام کند؛ می‌خواهم مثل سیدالقائد شهید شوم... بعد توی عکس‌هاش می‌گردد و عکسی از سال ۲۰۱۴ را نشان می‌دهد که علیرضا، اسلحه‌ای اندازه قدش به دست گرفته. غصه می‌خورده که به خاطر سن کم، نمی‌گذارند برود جنگ با داعش. علی‌رضا غالی، یکی از ده‌ها شهید مظلوم و گمنامی‌ست که هدفِ امریکا شدند؛ به جرمِ حمایت نظامی از ایران، از حق... پدر می‌گفت بعد شهادتش، از شهرهای مختلف عراق و حتی از کشورهای دیگر -مثل عمان- برای تسلیت به او زنگ زده‌اند. دوستان زیادی در منطقه، از شهادتش متاثر شدند. شاید برای همین تاثر بود که آمد به خواب یکی‌شان تا خیال همه را راحت کند:"چرا دوستانم متاثرند؟ اگر بدانید ما کجا هستیم... اگر بدانید که هرروز پشت سر سیدالشهداء نماز می‌خوانیم..." محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۱۴ تیر ماه ۱۴۰۵| ناصریه- عراق @targap
🌱 جای دست‌های تو... محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۱۴ تیر ماه ۱۴۰۵| سماوه- عراق @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 جای دست‌های تو... محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۱۴ تیر ماه ۱۴۰۵| سماوه- عراق @targap
🌱 جای دست‌های تو... کاری ندارم به شعر بلندی که پدرش، ارتجالاً، وقتی خبر پیروزی انقلاب را شنید، سرود یا این که بعد شعله‌ور شدن جنگ در ایران، دلش خواست که در ایران موکبی بزند و خب، پول زیادی می‌خواست و مادرش، چراغ اول را با همه پس‌اندازش روشن کرد و بعد هم‌سرش دومین چراغ را با همه پس‌اندازش... اما احوالِ سیدفؤاد، مدیر فریق انصار حشدالشعبی در بصره، درباره پرچم ایران، چیزِ دیگری‌ست. سید می‌گفت خبر شهادت آقا که آمد، خانه بوده. گوشی‌ش زنگ خورده و تا برداشته، دوستش گفته انا للّه و انا الیه راجعون... خانه، به ثانیه‌ای بیت‌الاحزان شد. بصره شعله‌ور شد و مؤذن‌ها در مسجدها، تکبیر گفتند، در غیر وقت اذان... زن و مرد آمده بودند بیرون و به سر و سینه می‌زدند. سید می‌گفت فکرش را نمی‌کردیم که جسارت به این‌جاها بکشد. بعد از آن بود که خیلی‌ها به نیروهای حشد فشار می‌آوردند که برویم ایران و در جنگ شرکت کنیم. بچه‌های حشد جمع شدند. می‌گفتند باید اسلحه‌مان را برداریم و مستقیم کمک نظامی کنیم و نیروهای دشمن را بزنیم. سید می‌گفت ما می‌خواستیم در این مسیر قربانی شویم و جان‌مان را فدا کنیم. با فرماندهان حشد مشورت کردند و بعد رفتند ایران و با نیروهای سپاه نشستند. سید می‌گفت ایران از ما کمک نظامیِ مستقیم نمی‌خواست. با این حال به این جوابِ ایران اکتفا نکردند. کمک‌های مردم را جمع کردند و دو ماه تمام، کنار سیتی‌سنتر آبادان، موکب زدند. -این کم‌ترین کاری بود که می‌توانستیم بکنیم. سید چندبار این جمله را گفت و بعد لبخندی نشست روی لب‌هاش و گفت که خبر انتخاب آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای، کمی از اَلَم فقدان سیدُالوَلی را کم کرد. سید، چند روزی وسط جنگ آمده ایران‌. خیابان به خیابان کنارِ جمعیتِ شب‌شکن، ایستاده و با لهجه‌ی عراقی-فارسی شعار داده و جایی در حوالی ولیعصر، پرچم برافراشته‌ی ایران را دیده و کسی شکسته‌بسته برایش توضیح داده که کرور کرور آدم توی صف‌اند که دقایقی این پرچم را نگه دارند؛ بی‌وقفه، بیست‌وچهارساعته! و دلش رفته برای این که لحظاتی این پرچم را بالا نگه‌دارد و به او که نوبتش بوده التماس کرده که کمی از آن دقایق را به او ببخشد و نوبت‌دار شکسته‌بسته جواب داده که هیچ می‌دانی برای این دقیقه‌ها چقدر صبر کرده‌ام و این نوبت چقدر قیمت دارد؟ و کسی به دفاع از او برآمده و لب گزیده و به نوبت‌دار گفته که میهمان عراقی است و چه و چه! پرچم را به دست گرفته بود؛ فقط چند دقیقه؛ و وقتی حالا آن لحظات را تعریف می‌کرد، صداش می‌لرزید و هی بغضش را فرومی‌خورد و هی چشم‌هاش سرخ می‌شد. می‌گفت آن لحظات روی ابرها بوده انگار. دست‌هاش را روی میله پرچم محکم کرده و جریان آرامش به قلبش سرایت کرده. پرسیدم چرا؟ گفت من دستم گذاشتم جای دست‌های سید. او بود که پرچم را چند دهه بعد امام، بالا نگه داشت. او بود که پای برافراشته ماندن این پرچم، جانش را داد. گرمای دست‌های او را روی میله‌ی آن پرچمِ بیست‌وچهارساعته احساس می‌کردم... محسن حسن‌زاده دوشنبه | ۱۵ تیر ماه ۱۴۰۵| سماوه- عراق @targap