تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 منتقم! سهشنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف @targap
🌱 منتقم!
● باطل هزاررنگ است اما حق، یکیست. آدمهای جبهه باطل، هرکدامشان یکجور دغلبازند اما آدمهای جبهه حق، شبیه هم میشوند...
●آن روز صبح، خبری از آن چهرهی بشاش نبود. برادرش که کولهاش را گذاشت توی ماشین که راهیش کند به مرز القائم، محل خدمتش، دید که اشکهای ابوعلی جاریست. ابوعلی میگفت هنوز خبرها هیچچیز را تایید نکردهاند اما چیزی احساس میکنم... احساس میکنم که بیپناه شدیم...
دوستش میگفت آن روز، به آدم دیگری تبدیل شده بود. رفت و دوری از سید را تاب نیاورد. همانروز شهید شد؛ به دست امریکاییها، به قصفِ امریکاییها.
● بعد شهادتش، همکارش فهمید آن که حقوقش را با او نصف میکرده، ابوعلی بوده. بعد شهادتش، آن پانزدهخانواده فهمیدند که آن مرد را ابوعلی میفرستاده که برایشان نانی ببرد. و بعد شهادتش، دخترِ کوچکش، به اراده، گوشوارههاش را برای حمایت ایران هدیه کرده... شبیه هم میشوند آدمهای جبهه حق...
● حالا دیگر میشود گفت که فرمانده عملیات انتقام از امریکاییها در عراق، بعد شهادت حاجعماد، او بود. او بود که یک شب قبل شروع جنگ رمضان، به نیروهاش گفت بلند شوید و همدیگر را ببوسید و در آغوش بگیرید که معلوم نیست دیگر کی همدیگر را میبینیم. او بود که بعد طوفانالاقصی، پشت بیسیم به نیروهاش گفت تمام شد؛ کمربندها را محکم ببندید و هرکاری، هرکاری که از دستتان برمیآید بکنید. کار دارد به لحظه نهایی نزدیک میشود...
● ابوعلی! دیشب پسرت را، برادرهات و برادرزادهات را دیدم. چفیهی ایرانی به گردنشان بود. کم به کنایه نشنیده بودند که شماها "ولایی" هستید!
پسرت هنوز وصیتنامهات را باز نکرده. دستی به قلبش بکش. بگذار کلماتت با ما حرف بزنند...
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
🌱 جهانِ مقاومت، همینجاها بود که تغییر کرد... مسجد الانصاری، سوقالحویش، محلِ درس ولایتِ فقیه امام خمینی.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
🌱 بعثت عراقی!
این روزها که نخلستانبهنخلستان، دنبال تکانههای جنگ رمضان در عراق میگردم، بارها با دیدن بعضی آدمها به این فکر کردهام که آنچه درباره مبعوث شدن مردم شنیدیم، گویی فقط مخصوص ایران نبوده.
نقدهایی بر فصائل مقاومت درباره اختلافاتشان و تفاوت روشهایشان و مواضع برخیشان در برابر امریکا و بیموضعی برخی دیگرشان، البته وارد است اما اینها نباید کنشهای مهم مجاهدان را پنهان کند؛ نباید شهادتطلبیِ جوانها را، عملیاتهای گاه به گاه علیه مواضع امریکا در چند کشور را، ابراز حمایت عملی با جمع کردن گسترده کمکها برای ایران را، چند ده شهید و جانباز را و این همه اشتیاق برای تشییع سیدُالوَلی را خاصه در میان عشایر عراق نادیده گرفت. اینها بخشی از همان بعثتاند.
چه اهمیتی دارد که این مردمِ مبعوثشده در عراق، چند درصد عراقاند؟ زیستبوم مقاومت را معدود ساختارشکنها ساختند. بله، حاجعماد یکنفر بود از چند میلیون لبنانی. بود و نبود.
این بعثتیافتهها با ماجرای خلع سلاح در عراق، رسما دارند با کشور خودشان غریبه میشوند اما این ناامیدی از ساختار رسمی، بخشی از استیئاس است؛ از دست دادن تدریجی و یکبهیکِ عوامل امید و آنگاه توحید و آنگاه بعثت.
رحمت خدا بر مبعوثشدگان، در سراسرِ عالم.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
🌱 صدای آرامشبخش...
پدرم، شاگرد محمدباقر صدر و سلسلهجنبانِ قیام سماوه علیه بعثیها بود. شهیدش کردند. من را هم گرفتند و البته که کار خدا بود که رهایم کردند. بین کویت و سوریه و عراق در رفتوآمد بودم تا وقت جنگ که فرار کردم و پیوستم به نیروهای ایرانی. وقتی رسیدم که بهشتی را شهید کرده بودند. همه آرامشم از دست رفته بود تا وقتی امام خمینی حرف زد. آن جمله، زندگیم را دگرگون کرد. گفت که این شهدا رفتند، اما خدا که هست. تکان خوردم؛ برای همیشه.
توی جبههها بود که اولینبار نام سیدعلی خامنهای را شنیدم. آنجا از او زیاد حرف میزدند. صداش را دوست داشتم. گاهی توی جادهها، از رادیو گوش میکردم حرفهاش را. آرامشی بود توی صداش.
امام که از دنیا رفت، لبنان بودم. دنیا روی سرم خراب شد. آمدم ایران و به رانندهای که ما را میبرد گفتم ما را مستقیم ببر مزار امام.
برای بعد امام نگران بودیم؛ خیلیها نگران بودند اما دیرزمانی نگذشت که همه فهمیدند سیدعلی خامنهای، سکانداری را خوب میداند.
گذشت. سالها گذشت و خامنهای دیگر فقط کسی نبود که سکانداری بلد است؛ رحمت بود برای ایران، نعمت بود...
اینها را شیخمحمدعلی سماوی؛ نماینده آیتالله سیستانی در سماوه میگفت. وقتی دیگر باید مفصلش را بنویسم.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
🌱 مرد میگفت هی میگویند کربلا و نجف، میهمان دارد. میهمان نداریم. سیدُالوَلی، خودش میزبان است. او دارد به دیدارِ جدش میآید، در خاکِ خودش.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرزندانِ عراقیات در عشیرهها، دور مرواریدِ وجود ابومهدیالمهندس حلقه زدهاند و هوسه میکنند و با ذکر موشکهای بالستیک برای تلآویو، رجز میخوانند...
"تل ابیب اتراب صارت ولد حیدر فلشوهه
خلو البالستی یرعد والقواعد زلزلوهه"
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
علی، پس از هفتاد سال به علی رسید و امروز، سیدِ حسینی، به حسین میرسد... ما ایرانیان در خونخواهیِ او تنها نیستیم. چه بسیار انسان عراقی که انتظار قصاص آمران و عاملان این قتل را میکشد.
این درست است که در نگاه انسان عراقی، ایران به معنی حقیقی کلمه، پیروز شد. انسان عراقی تجربه کرده که بعضی شهرهای کشورش با چند تا خبر سقوط کرده! و در مقابل ایران، زیر شدیدترین حملات، به طرف امریکایی و اسرائیلی سیلی زده اما این، احساس خونخواهی را در او فرونمینشاند.
تمنای مرگ برای قاتل، باید در دلها زنده بماند.
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
🌱 از اینجا گذشتی...
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 از اینجا گذشتی... محسن حسنزاده چهارشنبه | ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف @targap
🌱 از اینجا گذشتی...
تا حالا اینقدر به تو نزدیک نبودم. سال هشتادوچهار، جایی بین جمعیت بودم و قدیمها، تو آن بالا، روی بالکن حسینیه مینشستی. چشمهام هنوز ضعیف نشده بود. جزئیاتِ چهرهات را میدیدم؛ از دور. وقتی آمدی اولچیزی که چشمم را گرفت، قدِ بلندت بود. با آدمِ توی تلویزیون فرق داشتی. قبل تو، سخنران رفت پشت تریبون، بسمالله را گفت و حرفهاش را اینطوری شروع کرد:"پدرِ عزیز و بزرگوارِ ما..."
حسینیه یکپارچه اشک شد. اولینبار بود تو را در قامتِ پدر میدیدم. با بچههات حرف زدی و من شکل ادای کلمات و طنین صدات را هنوز میشنوم از وقتی که گفتی فقط به فکر نجات خودتان نباشید و بیت سعدی را خواندی:"آن یک گلیم خویش به در میبرد ز موج/ وین سعی میکند که بگیرد غریق را..."
تا حالا اینقدر به تو نزدیک نبودم. حتی بار دوم وقتی ماشینت توی کوچه فرعی پشت خیابان سعدی، بین جمعیت گیر کرده بود، چهرهات را از پشت شیشهی ماشین دیدم که داری به جماعت لبخند میزنی؛ دیدمت اما از دور.
یا سال ۹۵ که با پارتیبازی، کارت دیدار با مداحان را گرفته بودم و درست ندیده بودمش که رویش نوشته ویژه و زود آمده بودم و دیر رفته بودم توی حسینیه، دوباره تو را از دور دیدم.
اینبار اما نزدیک بودی... کرور کرور آدم به استقبالت آمده بودند؛ آنقدر که گرد و غبار قدمهایشان، قاب را مهآلود کرده بود. از کنار ما گذشتی؛ نه دور، اما دیر...
کاش زائرها و خادمها تو را ساعتی با علی(ع) تنها میگذاشتند... رنجها را پیش علی وامینهادی و ما را به علی میسپردی و ما تو را به علی میسپردیم... علی ویّاک علی...
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
الموت اولی من رکوبالعار...
مرگ، سزاوارتر است از ننگِ ذلتپذیری...
انالحیاه، عقیده و جهاد
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵| کربلا
@targap
تو باید میآمدی که شیعه و سنی و شبک و ایزدی و کرد و مسیحی، "مرگ بر امریکا" را با هم فریاد بزنند...
پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| کربلا
@targap