🌱 عقلهای بزرگ، زمینهای کوچک
وسط نخلستانها، کنار یک حسینیه، بچههای عشیره نمایشگاهی درست کرده بودند از عکسهای شهدا. عکسها ترکیب جالبی بود از شهدای جبهه مقاومت؛ از فلسطین، لبنان، یمن، سوریه، عراق و ایران.
عکس امام و آیتالله رئیسی هم بین عکسهای شهدا بود.
روی میلهای چسبیده به سقف هم پرچم کشورهایی را که مقاومت در آن ریشه داشت، زده بودند.
یک اقدامِ عشیرهایِ بینالمللی!
روی زمین هم با خط کجومعوجی نوشته بودند: «کلا کلا امریکا».
یکیشان گفت این نمایشگاه، نماد وحدتِ ساحات است.
عقلِ بزرگ، حتی در زمینِ کوچک، کارِ بزرگ میکند.
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۲۱ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان
@targap
🌱 آرزو کافی نیست؛ اراده میخواهیم!
"سید، در تحلیل سیاسی، چیزی میدید که دیگران ممکن بود سالها بعد ببینندش. ما چنین شخصیتی را از دست دادیم..."
این را محمدجبار مناتی، نماینده مجلس عراق میگفت. چند روز قبل ساعتی در منزلش با هم گپ زدیم. میگفت جنگ بعدی، قطعی است و چه بسا عراق اینبار شدیدتر درگیر جنگ شود.
میگفت خلع سلاح فصائل، شکست میخورد. همه، سلاحشان را تسلیم نخواهند کرد و پاییز، پاییزِ سختی است...
از خونخواهی گفتیم و محمد گفت که دو امام، حاضر بودند وقتی که مختار قیام کرد و بعد ادامه داد که پروژه شیعه پیش برود، بزرگترین خونخواهیست...
اما محمد آنجا به هیجان آمد که درباره موکب شهید جمعه حرف زد. اولش گفت که حسینبنعلی(ع) مگر به زهیر نگفت که اسب و شمشیرت را نمیخواهیم اگر خودت نمیآیی؟ حالا هم موکب واقعی، موکبی است که طعام میدهد و سلاح برمیدارد. موکبی است که از حسینِ وقت، در آن حرف بزنند. آرزو کافی نیست، اراده میخواهیم...
بعد گفت که حدود ۳۳ هزار نفر زیر پرچم موکب شهیدِ جمعهاند. گفت که فقط تعزیه این موکب، ششهزار نفر را مشغول میکند و پنجماه قبل محرم تمرین میکنند.
همه این ماجراها زیر نظر یکنفر است: ملاحسین.
ملاحسین کارمند شرکت برق بوده اما برای موکب، سالها قبل از کارش استعفا داده.
همه اینها را گفت که بگوید در جریان تشییع آقا، فقط این یک قلم موکب، فراخوان داده بود که همه با هم میرویم تشییع سیدِ ایران...
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۲۱ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 برای ناصریه! محسن حسنزاده دوشنبه | ۲۲ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 برای ناصریه!
همهچیز در عراق از ناصریه شروع میشود! این را جعفر میگوید و اگر از عرق ویژهاش به ناصریه بگذریم، پر بیراه نمیگوید. میگوید ناصریه، شهرِ خیلی از اولینها و شروعهاست؛ چه خوب و چه بد. سپاه بدر از ناصریه شروع شد، کتائب حزبالله هم. از آنور، حزبالبعث و حزبالشیوعی هم ریشههاش در ناصریه بود.
وقت تظاهرات تشرین، آتشِ اهالی ناصریه تندتر از آتشِ بغدادیها بود و وقتِ تنبهِ بعد از دو شوک، شهادت سیدحسن و شهادت آقا، کنش اهالی ناصریه گستردهتر از اهالی نجف و بصره بود.
جعفر میگفت اهالی ناصریه میخواهند کاری بکنند علیه امریکا و اسرائیل، اما نمیدانند چه کاری؟ بعد شهادت آقا خیلیها میخواستند سلاح بردارند و بجنگند اما خب، مجالش فراهم نشد. خاصه که جنگ، بیشتر از زمین، توی آسمان است. این است که فعلا و تا وقتی مرشدها، راهی جلوی پایشان بگذارند، بزرگترین جلوه خشم و اندوهشان، در عزاداریهایشان است.
بعضی از اهالی ناصریه، فکوفامیل دارند در کشورهای حاشیه خلیج فارس که حالا بعد از جنگ بعضا جوابِ خویشاوندانشان در ناصریه را نمیدهند. میگویند چرا اجازه میدهید که از عراق مثلا کویت را بزنند؟ و آنها هم متقابلا جواب میدهند که شماها چرا راضی هستید به این که از کویت، ایران را بزنند؟
اهالی ناصریه حتی علیه دولت عراق هم تظاهرات کرده بودند وقتی حمله به عربهای آنور خلیج را محکوم کرده بود. همینقدر صریح و شجاعاند مجاهدانشان. همینقدر که توی موکبشان، ماکت موشک بالستیک بگذارند و همین دارد برایشان یار جمع میکند. مردم که رد میشوند و موشک را میبینند توی ماشین هم باشند صدا بلند میکنند که: "علی ویاک علی: دست علی به همراهتان!"
کمکهای اهالی ناصریه به ایران هم قابل توجه بوده. جعفر میگفت زنی طلاهاش را آورده بود که هدیه کند، در حالی که بیش از ارزش آن طلاها پول داشت. گفتند به جای طلاها، کمک نقدی کن. اما جواب داد که میخواهم از چیزی که دوستش دارم برای ایران بگذرم.
عشایر هم در منطقه ناصریه، در ستمستیزی پرسابقهاند. کار یکی از این عشیرهها با صدام آنقدر بالا میگیرد که صدام آب را به رویشان میبندد و خیلیهایشان مجبور میشوند از آن منطقه مهاجرت کنند. معرکهی مشهوری هم در این منطقه اتفاق میافتد: معرکهالزوره. چهار پنج تانک صدام منهدم شد تا بتواند به منطقه وارد شود. صدام تا پایان حکومتش نتوانست این منطقه را رام و آرام کند.
بعد از شهادت آقا، یکی از همین عشیرهها برای آقا مراسم گرفت و وقتی هادیالعامری آمد، اهل عشیره با کفش از او پذیرایی کردند چون در جنگ رمضان، سکوت کرده بود. چون اهل عشایر جنگ رمضان را جنگ حق و باطل میدانند.
خلاصه که نصرتِ ناصریه، خودش جهاد است.
محسن حسنزاده
دوشنبه | ۲۲ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان*
@targap
🌱 شاعرِ شهید!
پدر میگفت وقتی شنیدم القائم را زدهاند، دلم گواهی میداد که پسرم زینالعابدین شهید شده. خودش رفته بود برای شناسایی. پیکر شهدا را توی اتاقی گذاشته بودند. جراحات شدید بود اما پسرش را شناخت؛ از نشانهها.
میگفت آن روز دو هواپیما برای زدن القائم بلند شدند. یکیش از اردنِ عرب بلند شد و آن یکی از سعودی عرب. میگفت سالهاست عصبیت عربی در ما مرده. عراقی با اعتقادش حمله کرد به کشورهای عربی حاشیه خلیج.
میگفت بعد تشییع پسرش، یکی از دانشگاهیها آمده به حلالیتطلبی که من را حلال کن، نمیفهمیدم؛ بعد این جنگ تازه فهمیدن را شروع کردهام!
زینالعابدین شاعر بود. بعد شهادت آقا شعری سرود و گذاشت در صفحه فیسبوکش که بعد شهادتش صفحه را بستند.
رسانهی عراقی بعد شهادتش تیتر زد: شاعر عراقی در سال چهارم دانشگاه، شهید شد...
محسن حسنزاده
دوشنبه | ۲۲ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان
@targap
🌱 من از کودکی عاشقت بودهام.
پ.ن: تصویر کودک عراقی در ایام تشییعِ رهبر شهید
محسن حسنزاده
دوشنبه | ۲۲ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان
@targap
🌱 مثل علی!
دکتر "صباح محمد ملكط المطوکی" رئیس دانشگاه سماوه میگفت درسِ ماجرای جنگ رمضان برای ما این بود که در عراق اجرای دستورات ولایت فقیه را میخواهیم.
میگفت خیلی از دانشجوهای دانشگاه سماوه، تشرینی بودند اما بعد از این جنگ، شوک بزرگی بهشان وارد شد.
فکر میکردند سید خامنهای و مسئولین ایران، روسیهاند اما مسئولین ایران و رهبرشان، همه با هم شهید شدند.
گفت مثل خامنهای بین تشرینیها، مثل علیبنابیطالب بود که تازه بعد شهادتش پرسیدند مگر علی نماز هم میخواند؟
دکتر میگفت ما از دیدن آنچه ایران در جنگ انجام داد، تعجب نکردیم. ما افتخار کردیم و بیگانگان تعجب!
دکتر با هیجان از یکی از دیدارهاش با آقا میگفت. بعد جنگ دوازدهروزه با جمعی از نخبگان رفته بودند پیش آقا. آقا گفته بود غنیسازی باید ادامه پیدا کند. گفته بود نمیشود به حرفهای امریکا اعتماد کرد؛ شما هم اعتماد نکنید. گفته بود تجربیات ایران باید به عراق منتقل شود. گفته بود امریکا میخواهد عراق را در سیطره خودش بگیرد و نباید گذاشت.
دکتر اینها را گفت و دوباره برگشت به ولایت فقیه. گفت که حالا میخواهد بیشتر از گذشته حرفهای آقا را برای رشد علم و تکنولوژی در دانشگاه پیاده کند...
محسن حسنزاده
دوشنبه | ۲۲ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان
@targap
🌱 دعوتنامه!
با بزرگ عشیرهی بنیحچیم، جایی وسط نخلستانها، زیر آسمان خدا نشسته بودیم و آخرِ حرفها، سندی را رو کرد.
یک نامهی خواندنی که عشیره برای آقامجتبی نوشته بودند و بزرگشان میگفت این اولین نامهی درخواست تشییع «سیدُالوَلی» از سوی عشایر عراق بود. چند ماه قبل نامه را به کنسولگری ایران در نجف داده و منتظر مانده بودند.
حالا بزرگ عشیره چیزی شبیه بیانیه صادر کرده بود و به کل عشیره گفته بود که شرکت در این تشییع، مستحب نیست؛ مثل نماز واجب است!
بزرگ عشیره، بخشی از نوجوانیاش را در عربستان گذرانده. میگفت آنها را خوب میشناسم و ایضا عربهای حاشیهی خلیج را. همهشان از پشت -و گاه چشم در چشم- به ما خنجر میزنند اما پشتیبانِ اول و آخر، ایران است.
شیخ میگفت اگر ایران نباشد، اثری از اسلام نمیماند اما میماند، چون بنایی را که سیدالولی ساخت زلزلهها به سادگی تکان نمیدهند...
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۲۳ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان
@targap
🌱 سلاح به دست!
شیخ سعد خنفر علیوی، بزرگ عشیرهی الگوام الجوابر است. نور ماه نبود، اگر فردا همدیگر را میدیدیم، نمیشناختیم. نشستیم توی تاریگی به گپ زدن.
شیخ میگفت بعد جنگ ایران، این فکر، این آرزو افتاده به جانمان که ما حکومتی میخواهیم مثل ایران و فرماندهانی مثلِ فرماندهانِ ایرانی؛ ما میخواهیم قوی و معتقد باشیم.
میگفت وقتی خبر رسید که دشمن میخواهد زمینی به ایران حمله کند، آماده شدیم برای جهاد و دستبهسلاح، منتظر خطای دشمن و صدور فتوا ماندیم... مردم کمکهایشان را میرساندند. حتی فقیرترینِ مردم، از غذای خودش کم کرده بود برای کمک به ایران.
میگفت نباید اکتفا کرد به قصاصهای عادی؛ نابودی اسرائیل، بخشی از قصاص است...
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۲۴ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان
@targap
🌱 جهنم را به متجاوز نشان خواهیم داد!
شعارها و هوسههای عراقیها در روزهای منتهی به تشییع آقا و پیش از آن، در زمان جنگ، از نظر تاریخی بسیار مهماند. باری نوشتم و اینبار هم مینویسم که این هوسهها، ارتجالیاند؛ یعنی گوینده ناگهان و بیفکر قبلی، فریادش میکند. این هوسهها، به وضوح زادهی ایماناند؛ ایمان به جایگاه بلند مردی که بر سر ایمانش ماند و جان داد. آدم احساس میکند بعضی از این هوسهها را خدا به دهانِ گویندههاش انداخته؛ بس که زیبا و عمیقاند.
من اینجا محض نمونه چند مورد از شنیدههام و یافتههام را مینویسم که بماند و حتما وقتی دیگر لازم است که به این هوسههای شورانگیز برگردیم. هوسهها را به حالتی که گفته میشوند نوشتهام که حالت تلفظش درست باشد. کلمات به کار رفته در هوسهها در شکستهترین حالتاند و به قول دوستی، ترجمه هوسه، از قدرتش میکاهد؛ ضمن اینکه برخی ظرائفش اساسا قابل ترجمه نیست؛ تو گویی که کسی بخواهد رقصِ مشترکِ سیهچشمان کشمیری و ترکان سمرقندی(غزل ۴۴۰ حافظ) را برای انسان عراقی ترجمه کند. بسمالله...
● احنا متانین الغایب
المتمادی نشوفه الویل
امتانین: منتظر
● هل من ناصر ولایی؛ لبیک خامنهای
هل من ناصر حسینی؛ لبیک یا خمینی
هل من ناصر حزبالله؛ لبیک یا نصرالله
● یسحرهم فتاح و خیبر
و یفطرهم بالسجیل
یسحرهم: [ایران] به آنها[امریکا و اسرائیل] سحری میدهد با...
● کلا کلا للجبناء؛ کلا کلا للعملاء
جبناء: ترسوها
● ما ضم راسه يّحسين ابنك | یاحسین ابنک ما ضم روحه
چقدر این هوسه را دوست دارم و چقدر برایم دردناک و به قول استادم، غرورآفرین است...
ای حسین... پسرت خویش را پنهان نکرد...
● تلابیب اتراب صارت ولد حیدر فلشوهه
خلو البالستی یرعد والقواعد زلزلوهه
تلابیب همان تلآویو است
● ميت بس خانص عدوانه
هنيالاللايح تابوته
يا حيف تموت العياله
ما نهزينه من جان الطک
ما نهزینه: نلرزیدیم، عقب ننشستیم، نترسیدیم
● حارب حارب
دم ما یبرد
حارب: بجنگ...
● بویه انهبنه
انهبنه: خانهخراب شدیم
● مو خطار مسير لهله
خطار: میهمان
● يّابوالقناص اشتاقينه
قناص: تکتیرانداز
● هلا بجیتک
جیتک: آمدنت
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۲۵ تیر ماه ۱۴۰۵| تهران
@targap
🌱 شورش!
سه سال قبل، با جمعی از نویسندهها، زدیم به دل جادهها که آیینهای عزاداریِ روستاهای دامغان را ببینیم. شنیده بودیم عزاداری مردم این منطقه خاص است، اما خب، شنیدن کی بود مانند دیدن؟
حالا "شورش" منتشر شده. برای ما، هم روایت است و هم یادآور خاطرههای تکرارناشدنی. در آن سفرها، پرونده یک قتل را دوباره گذاشتیم روی میز و توی یکی از روستاها با جنیان ملاقات کردیم. دوست داشتید "شورش" را بخوانید. البته که خواندن هم -مثل شنیدن- جای دیدن را نمیگیرد. شاید این خواندنها، پایمان را دوباره به روستاهای دامغان باز کرد.
محسن حسنزاده
جمعه| ۲۶ تیر ماه ۱۴۰۵| آزادراه خرمآباد-اندیمشک
@targap
🌱 مطلع خورشید
بخش اول
چند شب قبل، با حرصی سیریناپذیر خودآزاری کردم. هی فیلمها را تماشا کردم و هی فرو ریختم. خاصه وقتی که صدای تلقین، توی حرم پیچید. هی با خودفریبی، خدا خدا میکردم که جای اسم آقا، چیز دیگری بگوید یا فیلم فیک از آب دربیاید؛ یا چه میدانم؛ هرچه. آن لحظه، یک نقطهی عطف بود.
دفتر سفر عراق را که میبستم، مثل یک یقظهی ناگهانی، فهمیدم چیزهای زیادی در من ناپدید شده است و چیزهای زیادی در من دیگرگون شده است.
بالا رفتیم، نجف توی چشمهام جا شد و بعد قطرهاشکی شد و چکید. انگشتهام را روی چشمهام فشردم. هفتاد و چند ساعت بود که با خواب جنگیده بودم؛ در روزهایی که همهاش به خواب شبیه بود. هفتاد و چند ساعت بود که گم شده بودم. نوعی گیجیِ مستمرِ توام با سردرد پیاپی و عطش لاینقطع.
دیروز غروب کجا بودم؟ و روز قبلش؟ و روز قبلترش. تاثیر روزها را یکبهیک بر خودم دنبال میکردم.
پیش از سفر میگفتم من این لحظهها را تاب نخواهم آورد. تاب آوردم اما چیز درخوری از آن مسافر پیشین بهجا نمانده. البته که ناامید نیستم. فقط به کسی شبیهم که او را بر سر میزی رنگبهرنگ فراخواندهاند. دست میبرد به غذا، از بهترینش برمیدارد، به دهان میگذارد و انگار کن که چیزی غیرواقعی به دهان برده؛ خیال! بیمزه، غیرقابل خوردن، ظاهرا اشتهاآور و در واقع اشتهاکُش. حالا خیلی چیزها بیمزه است. دارم مزه خیلی چیزها را از یاد میبرم، شاید چون بعضی مزهها -در خاکبرسرترین ورژن جهانِ معاصر- دارند جای بعضی دیگر را میگیرند. مثلا مزهی خاک! گردوغبارِ برخاسته از قدمهای پیادگانِ نجف. پشت به نجف و رو به مطلع خورشید، در حدفاصلِ سبز میان بلوار، رو به جمعیتی که میآمدند، نشسته بودم. جهتِ حرکت جمعیت، دائما در تغییر بود اما فعل، همواره، آمدن بود. سرم را انداخته بودم پایین و فقط به پاها نگاه میکردم. یک ترکیبِ درهم مشوش؛ مثل همین متن. تلفیق نورِ نسبتا زردِ مایل و قوس شاخهی نخلها، همه در غبار، تصویر را وهمآلود کرده بود. با هر دم، کسری از غبار را میکشیدم توی ریههام. مزهی غبار، و صدا؛ صدای گریهی گاهبهگاه و بیهیچ دلیلِ بیرونی. جوانکی کنارم ایستاده بود. لایهای لطیف و نازک از گِل سرتاسر صورتش را پوشانده بود و دو رود، از میان صحرای صورتش، جاری بود. برای دقایقی، محو صورتش شده بودم؛ این را وقتی فهمیدم که دست کسی را دیدم، درازشده به سمتم، که دارد کمی با تندی میگوید بگیر دیگر! آب را. محو صورتِ جوان بودم. قطرات شفاف اشک، بیآنکه آن آرایشِ گِلین را به هم بزنند، راهشان را میدانستند. چشمها، در نور تیزِ آفتابِ صبح نجف، میدرخشیدند و از مجموعهی آن ترکیب، نوعی اندوه مُدهِش به قلبم میریخت. رنجور، بیدفاع -در برابر آنچه قرار بود تا دقایقی دیگر به سرم بیاید- و خاموش بودم؛ و خاموشی و سخن در آن همهمهی بیانتها، چه فرقی میکرد؟
منزل به منزل، در این سفرِ آلوده به غم، به خودم میگفتم حالا تازه احساس کردم که عزادارم. و باز تازه، و باز تازه و آنجا وسط نوارِ سبز میان خیابان، تازه.
میخواستم بلند شوم و به فریادکشانِ پشت بلندگوها بگویم تمامش کنید! اما جان نداشتم. هنوز کاروان نرسیده، نیمهجان بودم.
جمعیت، هر چند دقیقه به وهمِ آمدنش، روی پنجه میایستاد و سرک میکشید. آنقدر بلند شدم و نشستم که گفتم اینبار دیگر فریب نمیخورم.
اینبار اما پیرمردی عقالبرسر، دست راستِ آفتابسوختهاش را به سمت مطلعِ خورشید گرفت و بیمخاطبِ خاصی، چیزی گفت که نفهمیدم؛ و تلخ گریست.
به یاد ندارم هیچگاه تا این حد آگاهانه و دستودلبازانه، خودم را در مسیرِ عذاب کشیدن قرار داده باشم.
پیرمرد راست میگفت. کاروان رسیده بود. پیشانیِ سبز آن ماشین نیمی از چشمم را پر کرده بود و من آرام ایستاده بودم. آرام. جای خوبی ایستاده بودم. ماشین درست داشت از چند متری من رد میشد. در پسِ نخلی جوان، پناه گرفته بودم تا وقتی آن عمامهی مشکی، آشکار شد. انفجارِ اشک و انفجارِ جمعیت. آخرین تصویر قاب آن حوالی، جوانکی بود که کفشش از پاش بیرون آمد. با چشمهای خیس روی زمین جستجوش کرد و یافت. میتوانست بایستد و برش دارد؛ اما درنگ نکرد و رفت. شاید از هراسِ دور ماندن از امام در آن شلوغی...
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
جمعه| ۲۶ تیر ماه ۱۴۰۵| اهواز
@targap