eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
355 دنبال‌کننده
321 عکس
22 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱 شاعرِ شهید! پدر می‌گفت وقتی شنیدم القائم را زده‌اند، دلم گواهی می‌داد که پسرم زین‌العابدین شهید شده. خودش رفته بود برای شناسایی. پیکر شهدا را توی اتاقی گذاشته بودند. جراحات شدید بود اما پسرش را شناخت؛ از نشانه‌ها. می‌گفت آن روز دو هواپیما برای زدن القائم بلند شدند. یکی‌ش از اردنِ عرب بلند شد و آن یکی از سعودی عرب. می‌گفت سال‌هاست عصبیت عربی در ما مرده. عراقی با اعتقادش حمله کرد به کشورهای عربی حاشیه خلیج. می‌گفت بعد تشییع پسرش، یکی از دانشگاهی‌ها آمده به حلالیت‌طلبی که من را حلال کن، نمی‌فهمیدم؛ بعد این جنگ تازه فهمیدن را شروع کرده‌ام! زین‌العابدین شاعر بود. بعد شهادت آقا شعری سرود و گذاشت در صفحه فیس‌بوکش که بعد شهادتش صفحه را بستند. رسانه‌ی عراقی بعد شهادتش تیتر زد: شاعر عراقی در سال چهارم دانش‌گاه، شهید شد... محسن حسن‌زاده دوشنبه | ۲۲ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 من از کودکی عاشقت بوده‌ام. پ.ن: تصویر کودک عراقی در ایام تشییعِ ره‌بر شهید محسن حسن‌زاده دوشنبه | ۲۲ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 مثل علی! دکتر "صباح محمد ملكط المطوکی" رئیس دانش‌گاه سماوه می‌گفت درسِ ماجرای جنگ رمضان برای ما این بود که در عراق اجرای دستورات ولایت فقیه را می‌خواهیم. می‌گفت خیلی از دانشجوهای دانش‌گاه سماوه، تشرینی بودند اما بعد از این جنگ، شوک بزرگی بهشان وارد شد‌. فکر می‌کردند سید خامنه‌ای و مسئولین ایران، روسیه‌اند اما مسئولین ایران و رهبرشان، همه با هم شهید شدند. گفت مثل خامنه‌ای بین تشرینی‌ها، مثل علی‌بن‌ابی‌طالب بود که تازه بعد شهادتش پرسیدند مگر علی نماز هم می‌خواند؟ دکتر می‌گفت ما از دیدن آن‌چه ایران در جنگ انجام داد، تعجب نکردیم. ما افتخار کردیم و بیگانگان تعجب! دکتر با هیجان از یکی از دیدارهاش با آقا می‌گفت. بعد جنگ دوازده‌روزه با جمعی از نخبگان رفته بودند پیش آقا. آقا گفته بود غنی‌سازی باید ادامه پیدا کند. گفته بود نمی‌شود به حرف‌های امریکا اعتماد کرد؛ شما هم اعتماد نکنید. گفته بود تجربیات ایران باید به عراق منتقل شود. گفته بود امریکا می‌خواهد عراق را در سیطره خودش بگیرد و نباید گذاشت. دکتر این‌ها را گفت و دوباره برگشت به ولایت فقیه. گفت که حالا می‌خواهد بیش‌تر از گذشته حرف‌های آقا را برای رشد علم و تکنولوژی در دانش‌گاه پیاده کند... محسن حسن‌زاده دوشنبه | ۲۲ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 دعوت‌نامه! با بزرگ عشیره‌ی بنی‌حچیم، جایی وسط نخلستان‌ها، زیر آسمان خدا نشسته بودیم و آخرِ حرف‌ها، سندی را رو کرد. یک نامه‌ی خواندنی‌ که عشیره برای آقامجتبی نوشته بودند و بزرگ‌شان می‌گفت این اولین نامه‌ی درخواست تشییع «سیدُالوَلی» از سوی عشایر عراق بود. چند ماه قبل نامه را به کنسول‌گری ایران در نجف داده و منتظر مانده بودند. حالا بزرگ عشیره چیزی شبیه بیانیه صادر کرده بود و به کل عشیره گفته بود که شرکت در این تشییع، مستحب نیست؛ مثل نماز واجب است! بزرگ عشیره، بخشی از نوجوانی‌اش را در عربستان گذرانده. می‌گفت آن‌ها را خوب می‌شناسم و ایضا عرب‌های حاشیه‌ی خلیج را. همه‌شان از پشت -و گاه چشم در چشم- به ما خنجر می‌زنند اما پشتیبانِ اول و آخر، ایران است. شیخ می‌گفت اگر ایران نباشد، اثری از اسلام نمی‌ماند اما می‌ماند، چون بنایی را که سیدالولی ساخت زلزله‌ها به سادگی تکان نمی‌دهند... محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۲۳ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 سلاح به دست! شیخ سعد خنفر علیوی، بزرگ عشیره‌ی الگوام الجوابر است. نور ماه نبود، اگر فردا هم‌دیگر را می‌دیدیم، نمی‌شناختیم. نشستیم توی تاریگی به گپ زدن. شیخ می‌گفت بعد جنگ ایران، این فکر، این آرزو افتاده به جان‌مان که ما حکومتی می‌خواهیم مثل ایران و فرماندهانی مثلِ فرماندهانِ ایرانی؛ ما می‌خواهیم قوی و معتقد باشیم. می‌گفت وقتی خبر رسید که دشمن می‌خواهد زمینی به ایران حمله کند، آماده شدیم برای جهاد و دست‌به‌سلاح، منتظر خطای دشمن و صدور فتوا ماندیم... مردم کمک‌های‌شان را می‌رساندند. حتی فقیرترینِ مردم، از غذای خودش کم کرده بود برای کمک به ایران. می‌گفت نباید اکتفا کرد به قصاص‌های عادی؛ نابودی اسرائیل، بخشی از قصاص است... محسن حسن‌زاده چهارشنبه | ۲۴ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 جهنم را به متجاوز نشان خواهیم داد! شعارها و هوسه‌های عراقی‌ها در روزهای منتهی به تشییع آقا و پیش از آن، در زمان جنگ، از نظر تاریخی بسیار مهم‌اند. باری نوشتم و این‌بار هم می‌نویسم که این هوسه‌ها، ارتجالی‌اند؛ یعنی گوینده ناگهان و بی‌فکر قبلی، فریادش می‌کند. این هوسه‌ها، به وضوح زاده‌ی ایمان‌اند؛ ایمان به جای‌گاه بلند مردی که بر سر ایمانش ماند و جان داد. آدم احساس می‌کند بعضی از این هوسه‌ها را خدا به دهانِ گوینده‌هاش انداخته؛ بس که زیبا و عمیق‌اند. من این‌جا محض نمونه چند مورد از شنیده‌هام و یافته‌هام را می‌نویسم که بماند و حتما وقتی دیگر لازم است که به این هوسه‌های شورانگیز برگردیم. هوسه‌ها را به حالتی که گفته می‌شوند نوشته‌ام که حالت تلفظش درست باشد. کلمات به کار رفته در هوسه‌ها در شکسته‌ترین حالت‌اند و به قول دوستی، ترجمه‌ هوسه، از قدرتش می‌کاهد؛ ضمن این‌که برخی ظرائفش اساسا قابل ترجمه نیست؛ تو گویی که کسی بخواهد رقصِ مشترکِ سیه‌چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی(غزل ۴۴۰ حافظ) را برای انسان عراقی ترجمه کند. بسم‌الله... ● احنا متانین الغایب المتمادی نشوفه الویل امتانین: منتظر ● هل من ناصر ولایی؛ لبیک خامنه‌ای هل من ناصر حسینی؛ لبیک یا خمینی هل من ناصر حزب‌الله؛ لبیک یا نصرالله ● یسحرهم فتاح و خیبر و یفطرهم بالسجیل یسحرهم: [ایران] به آن‌ها[امریکا و اسرائیل] سحری می‌دهد با... ● کلا کلا للجبناء؛ کلا کلا للعملاء جبناء: ترسوها ● ما ضم راسه يّ‌حسين ابنك | یاحسین ابنک ما ضم روحه چقدر این هوسه را دوست دارم و چقدر برایم دردناک و به قول استادم، غرورآفرین است.‌‌.. ای حسین... پسرت خویش را پنهان نکرد... ● تل‌ابیب اتراب صارت ولد حیدر فلشوهه خلو البالستی یرعد والقواعد زلزلوهه تل‌ابیب همان تل‌آویو است ● ميت بس خانص عدوانه هنيال‌اللايح تابوته يا حيف تموت العياله ما نهزينه من جان الطک ما نهزینه: نلرزیدیم، عقب ننشستیم، نترسیدیم ● حارب حارب دم ما یبرد حارب: بجنگ... ● بویه انهبنه انهبنه: خانه‌خراب شدیم ● مو خطار مسير لهله خطار: میهمان ● يّ‌ابوالقناص اشتاقينه قناص: تک‌تیرانداز ● هلا بجیتک جیتک: آمدنت محسن حسن‌زاده پنجشنبه| ۲۵ تیر ماه ۱۴۰۵| تهران @targap
🌱 شورش! سه سال قبل، با جمعی از نویسنده‌ها، زدیم به دل جاده‌ها که آیین‌های عزاداریِ روستاهای دامغان را ببینیم. شنیده بودیم عزاداری مردم این منطقه خاص است، اما خب، شنیدن کی بود مانند دیدن؟ حالا "شورش" منتشر شده. برای ما، هم روایت است و هم یادآور خاطره‌های تکرارناشدنی. در آن سفرها، پرونده یک قتل را دوباره گذاشتیم روی میز و توی یکی از روستاها با جنیان ملاقات کردیم. دوست داشتید "شورش" را بخوانید. البته که خواندن هم -مثل شنیدن- جای دیدن را نمی‌گیرد. شاید این خواندن‌ها، پای‌مان را دوباره به روستاهای دامغان باز کرد. محسن حسن‌زاده جمعه| ۲۶ تیر ماه ۱۴۰۵| آزادراه خرم‌آباد-اندیمشک @targap
🌱 مطلع خورشید بخش اول چند شب قبل، با حرصی سیری‌ناپذیر خودآزاری کردم. هی فیلم‌ها را تماشا کردم و هی فرو ریختم. خاصه وقتی که صدای تلقین، توی حرم پیچید. هی با خودفریبی، خدا خدا می‌کردم که جای اسم آقا، چیز دیگری بگوید یا فیلم فیک از آب دربیاید؛ یا چه می‌دانم؛ هرچه. آن لحظه، یک نقطه‌ی عطف بود. دفتر سفر عراق را که می‌بستم، مثل یک یقظه‌ی ناگهانی، فهمیدم چیزهای زیادی در من ناپدید شده است و چیزهای زیادی در من دیگرگون شده است. بالا رفتیم، نجف توی چشم‌هام جا شد و بعد قطره‌اشکی شد و چکید. انگشت‌هام را روی چشم‌هام فشردم. هفتاد و چند ساعت بود که با خواب جنگیده بودم؛ در روزهایی که همه‌اش به خواب شبیه بود. هفتاد و چند ساعت بود که گم شده بودم. نوعی گیجیِ مستمرِ توام با سردرد پیاپی و عطش لاینقطع. دیروز غروب کجا بودم؟ و روز قبلش؟ و روز قبل‌ترش. تاثیر روزها را یک‌به‌یک بر خودم دنبال می‌کردم. پیش از سفر می‌گفتم من این لحظه‌ها را تاب نخواهم آورد. تاب آوردم اما چیز درخوری از آن مسافر پیشین به‌جا نمانده. البته که ناامید نیستم. فقط به کسی شبیهم که او را بر سر میزی رنگ‌به‌رنگ فراخوانده‌اند. دست می‌برد به غذا، از بهترینش برمی‌دارد، به دهان می‌گذارد و انگار کن که چیزی غیرواقعی به دهان برده؛ خیال! بی‌مزه، غیرقابل خوردن، ظاهرا اشتهاآور و در واقع اشتهاکُش. حالا خیلی چیزها بی‌مزه است. دارم مزه‌ خیلی چیزها را از یاد می‌برم، شاید چون بعضی مزه‌ها -در خاک‌برسرترین ورژن جهانِ معاصر- دارند جای بعضی دیگر را می‌گیرند. مثلا مزه‌ی خاک! گردوغبارِ برخاسته از قدم‌های پیادگانِ نجف. پشت به نجف و رو به مطلع خورشید، در حدفاصلِ سبز میان بلوار، رو به جمعیتی که می‌آمدند، نشسته بودم. جهتِ حرکت جمعیت، دائما در تغییر بود اما فعل، همواره، آمدن بود. سرم را انداخته بودم پایین و فقط به پاها نگاه می‌کردم. یک ترکیبِ درهم مشوش؛ مثل همین متن‌. تلفیق نورِ نسبتا زردِ مایل و قوس شاخه‌ی نخل‌ها، همه در غبار، تصویر را وهم‌آلود کرده بود. با هر دم، کسری از غبار را می‌کشیدم توی ریه‌هام. مزه‌ی غبار، و صدا؛ صدای گریه‌ی گاه‌به‌گاه و بی‌هیچ دلیلِ بیرونی. جوانکی کنارم ایستاده بود. لایه‌ای لطیف و نازک از گِل سرتاسر صورتش را پوشانده بود و دو رود، از میان صحرای صورتش، جاری بود. برای دقایقی، محو صورتش شده بودم؛ این را وقتی فهمیدم که دست کسی را دیدم، درازشده به سمتم، که دارد کمی با تندی می‌گوید بگیر دیگر! آب را. محو صورتِ جوان بودم. قطرات شفاف اشک، بی‌آن‌که آن آرایشِ گِلین را به هم بزنند، راهشان را می‌دانستند. چشم‌ها، در نور تیزِ آفتابِ صبح نجف، می‌درخشیدند و از مجموعه‌ی آن ترکیب، نوعی اندوه مُدهِش به قلبم می‌ریخت. رنجور، بی‌دفاع -در برابر آن‌چه قرار بود تا دقایقی دیگر به سرم بیاید- و خاموش بودم؛ و خاموشی و سخن در آن همهمه‌ی بی‌انتها، چه فرقی می‌کرد؟ منزل به منزل، در این سفرِ آلوده به غم، به خودم می‌گفتم حالا تازه احساس کردم که عزادارم. و باز تازه، و باز تازه و آن‌جا وسط نوارِ سبز میان خیابان، تازه. می‌خواستم بلند شوم و به فریادکشانِ پشت بلندگوها بگویم تمامش کنید! اما جان نداشتم. هنوز کاروان نرسیده، نیمه‌جان بودم. جمعیت، هر چند دقیقه به وهمِ آمدنش، روی پنجه می‌ایستاد و سرک می‌کشید. آن‌قدر بلند شدم و نشستم که گفتم این‌بار دیگر فریب نمی‌خورم. این‌بار اما پیرمردی عقال‌برسر، دست راستِ آفتاب‌سوخته‌اش را به سمت مطلعِ خورشید گرفت و بی‌مخاطبِ خاصی، چیزی گفت که نفهمیدم؛ و تلخ گریست. به یاد ندارم هیچ‌گاه تا این حد آگاهانه و دست‌ودل‌بازانه، خودم را در مسیرِ عذاب کشیدن قرار داده باشم. پیرمرد راست می‌گفت. کاروان رسیده بود. پیشانیِ سبز آن ماشین نیمی از چشمم را پر کرده بود و من آرام ایستاده بودم. آرام. جای خوبی ایستاده بودم. ماشین درست داشت از چند متری من رد می‌شد. در پسِ نخلی جوان، پناه گرفته بودم تا وقتی آن عمامه‌ی مشکی، آشکار شد. انفجارِ اشک و انفجارِ جمعیت. آخرین تصویر قاب آن حوالی، جوانکی بود که کفشش از پاش بیرون آمد. با چشم‌های خیس روی زمین جستجوش کرد و یافت. می‌توانست بایستد و برش دارد؛ اما درنگ نکرد و رفت. شاید از هراسِ دور ماندن از امام در آن شلوغی... ادامه دارد... محسن حسن‌زاده جمعه| ۲۶ تیر ماه ۱۴۰۵| اهواز @targap
🌱 تضادهای درونی حالا دیگر می‌توانم بگویم که چند هزار کیلومتر، هم‌پای من سفر کرده و توی شرایط سخت، لابلای وسایل کوله‌ای که گاهی تکیه‌گاهم بوده و گاهی بالشم، تاب آورده. هر قصه‌ای از آن‌ را و گاهی هر صفحه‌ی آن را توی شهری یا جاده‌ای خوانده‌ام تا دیشب که در اهواز تمامش کردم. طبیعی‌ست که واپسین بخش آن را -که درباره مرگ است- بیش‌تر دوست داشته باشم. تذکارِ این که مرگ، زودتر از آن‌چه گمان می‌کنیم سر می‌رسد و "پیش از آن که از ما هیچ کار نیاید، باید کاری کرد" در فراموش‌خانه‌ی زندگی، گم می‌شود و هی نیاز داریم که بشنویمش؛ چه به‌تر که از زبانِ هنرمندانه‌ی نادر. همین. محسن حسن‌زاده شنبه| ۲۷ تیر ماه ۱۴۰۵| اهواز @targap
🌱 بعثت امت محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۲۸ تیر ماه ۱۴۰۵| اهواز @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 بعثت امت محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۲۸ تیر ماه ۱۴۰۵| اهواز @targap
🌱 بعثت امت در روزهایی که عراق بودم، به جز کتابی از نادر، کتابی از آقای کوهکن را هم هم‌راهم برده بودم و شب‌ها که سیر آفاق به پایان می‌رسید، پدر باقی‌مانده‌ی سوی چشمم را درمی‌آوردم. آقای پناهیان می‌گفت جستجوی کلمه‌ی "بعثت" در سخنانِ ره‌بر شهید را آقای کوهکن، از هشت سال قبل شروع کرده بود. می‌گفت کتاب پیش از شهادت آقا، آماده رونمایی بوده اما مسائلی پیش آمده و نشده. بعد شهید مصباح چیزی گفته به این مضمون که لابد این کتاب قرار است در وقت خاصی، رونمایی شود. این کتاب، یکی دو جا، توی تجمعات شبانه مردمی، رونمایی شد؛ در میان مردم مبعوث‌شده. روز آخر سفر هم هدیه‌اش دادم به دوستم علا القبیسی. برای خواندن حرف‌های آقا، کتاب خوبی است؛ در واقع همه‌اش حرف‌های آقاست. من بعد خواندنش به این‌ها بیش‌تر فکر کردم که ارتباط ما مردم با ملت‌های مسلمان و مستضعف، لازمه زنده ماندن انقلاب است، که آقا، گرایشات الهی مردم را جزو ثروت‌های ملی می‌دانست و دلسوزانِ بشر را به گسترش ایمانِ دینی فرامی‌خواند، که انقلاب در زبانِ آقا، به "راه سوم" میان اسلام متحجر و اسلام لیبرالی معتقد است، که او می‌تاخت بر آن‌ها که می‌گویند ایران منزوی است، که ما در حمایت از مظلوم، به مذهب طرف ستم‌دیده، کاری نداریم، که آقا بر خلاف بعضی‌ها در داخل، همیشه حامی ورود جدی مردم به همه میدان‌ها -از اقتصادی تا اجتماعی- بود، که دشمن تا وقتی ایران آبادتر می‌شود، احساس خطر می‌کند، که با اتحاد مسلمین است که قضیه فلسطین به به‌ترین وجه حل می‌شود، که هدف صهیونیست‌ها اسلام‌زدایی است، که دنیا دارد برای استیلای زبان حامل فرهنگِ غرب، تلاش می‌کند، که مردم ایران باید در ابعاد جهانی نقش‌آفرینی کنند تا زمینه ایجاد تمدن اسلامی فراهم شود و الخ. مرور حرف‌های آقا را دوست داشتید، بخوانیدش. محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۲۸ تیر ماه ۱۴۰۵| اهواز @targap
🌱 امتدادِ انفجار بخش اول مردم اهواز هم چند ماه است که شب‌ها می‌آیند خیابان و حالا البته کم‌تر شده است، محضِ این که گمان می‌کنند حرفشان روی تصمیم‌گیران، انگار اثری ندارد. با این حال خیلی‌ها می‌آیند به خیابان و قصه می‌سازند. آقای هاجری از جوان پاکستانی گفت که بعد جنگ مانده و پایه ثابت تجمع‌هاست یا دخترِ محصلِ طب در چین که ماندن در اهواز و حضور در تجمع‌ها و تولید محتوا به چند زبان را ترجیح داده به رفتن و کرور کرور زن و مردِ جنگ‌آشنا -و اخلاف‌شان- که به قول رفیق‌مان آقای هاجری، زندگی عادی‌شان از مدت‌ها قبل با جنگ و تبعاتش، آمیخته بوده. شاید به خاطر همین هم‌زیستی است که اهوازی‌ها، با شنیدن صدای انفجارها، شال و کلاه نکرده‌اند. حتی وقتی انفجارها، ستون‌های بیمارستان بقایی را تکان داد، مردم فکر رفتن به سرشان نزد. دیروز، لابلای خبرنگارها، رفتیم بیمارستان بقایی؛ بیمارستانِ کودکان سرطانی. بیمارستان، مال سپاه است و دهه شصت و در مسیر خرمشهر ساخته شده، سرِ این که به خط مقدم نزدیک‌تر باشد. وسط خرماپزان، رفتیم توی بیمارستان و همان اولِ کار، یک مادر عصبانی، بدون مخاطبی خاص و بدون این که بهمان نگاه کند، داشت بلند بلند اعتراض می‌کرد که این همه آدم، آن هم بدون ماسک این‌جا چه می‌کنید؟ حالا وقتِ ملاقات که می‌شود، تک به تک و با التماس آدم‌ها را راه می‌دهید! حق داشت به گمانم. هدف انفجارها نقطه‌ای در نزدیکی بیمارستان بوده‌؛ نزدیکِ نیمه‌شب. بعد انفجارها، بچه‌ها و پدر و مادرشان، به هر وضعی، سرم‌به‌دست، خودشان را می‌رسانند بیرون بیمارستان. بچه‌ها، پنج ساعت بیرونِ بیمارستان توی ماشین‌ها بودند. رئیس بیمارستان که توضیحاتش را می‌دهد، مردی اعتراض می‌کند که نمی‌شد فکری کرد که بچه‌های مردم پنج ساعت بیرون بیمارستان توی خیابان نمانند؟ و پرسید که اگر -خدای‌ناکرده- دوباره این اتفاق بیفتد، باز بچه‌های مردم توی خیابان و در ماشین‌ها خواهند ماند؟ و پرسید که چرا بیمارستان، پناه‌گاه ندارد؟ و اصلا کدام بیمارستان در خوزستان -و بل‌که ایران- پناه‌گاه دارد؟ بعد گفت که چرا لااقل بعد از جنگ دوازده‌روزه، فکری به حال ایجاد پناه‌گاه نشد؟ بودجه نیست؟ رئیس بیمارستان -آن‌طور که از چهره‌اش پیدا بود- نهایت سعی‌اش را کرد که جوابی بدهد اما گفت: بودجه که قطعا نیست! و گفت که او فقط رئیس بیمارستان است و با همین امکانات اندکِ موجود می‌تواند کار کند و بالادستی‌ترها باید جواب این سوال‌ها را بدهند. آن وسط زنی، انگار می‌خواست از رئیس دفاع کند گفت:"اصلا به نظر شما مردمی که وقتی بمب می‌زنند می‌روند روی پشت‌بام‌ها به تماشا، نیازی به پناه‌گاه دارند؟" که کاش دفاع نمی‌کرد. یادِ آن میمِ مضحک افتادم که وکیلی می‌گفت:"آقای قاضی! اگر موکل من گناه‌کار بود، آیا امکان داشت که به جان مادرش قسم بخورد!" بعد مردی که لباس عربی پوشید میان‌جی‌گری کرد که اصلا ما آمده بودیم که فقط خداقوت بگوییم، نیامده بودیم برای استنطاق و الان وقتِ مطالبه‌گری نیست و الخ. صدای زنی دیگر لابلای دوگانه‌ی وقت مطالبه هست و نیست، می‌آمد که می‌گفت لااقل فکری بکنید که این‌جور وقت‌ها بیمارستانِ دیگری، این بچه‌ها را بی‌هزینه، پذیرش کند. نمی‌دانم آن‌چه مرد اول می‌گفت، یعنی ساختن یک پناه‌گاه در زیرِ همین بیمارستان فعلی، چقدر معقول و شدنی‌ست اما خب، اصل حرفش درست بود. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۹ تیر ماه ۱۴۰۵| آبادان @targap