eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
355 دنبال‌کننده
321 عکس
22 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱 جهانِ کوچک! محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۹ تیر ماه ۱۴۰۵| آبادان @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 جهانِ کوچک! محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۹ تیر ماه ۱۴۰۵| آبادان @targap
🌱 جهانِ کوچک! اگرچه مدت‌هاست باور کرده‌ام که دنیا جای کوچکی‌ست اما جهان هی درصدد است که همین یک جمله را به من اثبات کند.  لبنان که بودم، شب‌وروزهایی را در روستای مجدل‌سلم گذراندم. آن‌جا سال‌هاست که یک تعزیه عظیم برگزار می‌شود. هفت‌نفری که در کودکی، این کار را شروع کرده بودند، پیدا کرده بودیم. گل سرسبدشان، حاج‌موسی، نویسنده و کارگردان تعزیه بود. شبی که تا سحر نشستیم به گپ زدن، خیلی از حرف‌هاش را برای اولین‌بار زد. مثلا گفت که عشقِ نوجوانی، او را وامی‌داشته که هی برای معشوقه‌اش نامه بنویسد و هی نوشتنش به‌تر شده تا وقتی ترکِ عشق می‌کند و شیخ‌علی به او می‌گوید حیفِ این قلم نیست که رهاش کنی؟ بیا و برای امام حسین بنویس. وسط حرف‌ها، حاج‌موسی گفت که چند سال بعد شروع تعزیه، بعضی ایرانی‌ها آمده بودند لبنان و ما از آن‌ها کمک گرفتیم و حتی با یکی‌شان، در بیروت، نمایش مسلم‌بن‌عقیل را بردیم روی صحنه. حالا آن یکی را که حاج‌موسی می‌گفت، چند روز پیش در اهواز پیدا کردم‌؛ آقای طُرفی. آقای هاجری هماهنگ کرد و ساعتی را با آقای طرفی گپ زدیم؛ درباره لبنانِ دهه شصت و ایرانِ امروز. آقای طرفی از اولِ جنگ، پای ثابت تجمع‌های اهواز است. ماجرای حضور در تجمع، آن‌قدر برای خانواده طرفی، جدی است که وقتی پای دخترش در مانور جان‌فداها شکست، مجبور شد برایش ویلچر بخرد بس که اصرار داشت برود تجمع. حالا هم که می‌خواستند بروند مشهد، با هم گپ زدند و تصمیم‌شان عوض شد. گفتند می‌مانیم که تجمع اهواز، اندازه یک نفر هم کم‌ نشود. در این جهانِ کوچک، چقدر به دلِ بزرگ شما نیاز داریم آقای طرفی! پ.ن: تصویری از آقای طرفی(نفر دوم ایستاده از سمت چپ) در کنار حاج‌موسی(سمت راست آقای طرفی) و بچه‌های تئاترِ لبنان محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۹ تیر ماه ۱۴۰۵| آبادان @targap
🌱 نامه‌ی بی‌نام! چندین و چندبار نامه‌ی بی‌نامِ این رزمنده را خوانده‌ام و هربار دلم لرزیده. این کلماتِ ساده‌ی صمیمیِ خودمانیِ شکسته، چقدر قشنگ‌اند. این نامه را دیشب، زنی برایم فرستاد؛ زنی که از اول جنگ، در میان جمعی از زن‌های آبادان، برای رزمنده‌ها، غذا و میان‌وعده آماده می‌کرده. زن می‌گفت کاری به کیفیتِ خوراکی‌ها ندارم اما ما آن لقمه‌ها را با احساسی درست می‌کردیم که انگار داریم برای عزیزترینِ عزیزان‌مان غذا می‌پزیم. این است راز خوش‌مزگیِ آن خوراکی‌ها که از قضا آقای رزمنده هم توی نامه‌اش به آن اشاره کرده. این خوش‌مزگی، چیزی نیست که با دستورهای سامان گلریز از آب دربیاید؛ چیزی‌ست ورای ترکیب چند تا خوراکی و ساختن یک خوراکی تازه؛ چیزی‌ست از جنسِ ترکیب ماده با معنا. نامه این رزمنده‌ی مرز را -که آن را دو سه روز قبل از آتش‌بسِ اول، ویژه‌ برای جمعی از زنان آبادانی نوشته- بخوانید و صفا کنید. محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۳۰ تیر ماه ۱۴۰۵| بندر ماهشهر @targap
🌱 وصیت! وسط حرف‌ها با آقای درویش‌نژاد، دوباره رسیدیم به ماجرای شیرین غذاها. همان روزهای جنگ دوازده‌روزه، آشپزخانه‌های هیات‌ها را به خط کرده بودند. سر جنگ چهل‌روزه دیگر آماده بودند. جوان‌های مسجد دلشان می‌خواست بروند بجنگند اما خب، نمی‌شد. کنار یاد گرفتن کار با اسلحه، دیگ‌ها هم پر و خالی می‌شد. آقای درویش‌نژاد از بازخوردهای شیرینِ ارسال خوراکی برای رزمنده‌ها می‌گفت. مثلا رزمنده‌ای گفته بود از آن پفک‌هندی‌ها اگر دارید، باز هم بفرستید! یا یک ساندویچ کالباس، آن‌قدر به دهان رزمنده‌ای مزه کرده بوده که گفته وصیت می‌کنم بعد شهادتم در گلزار شهدا، ساندویچ کالباس بدهید. تنوع خوراکی‌هایی که مردم هدیه می‌دادند خیلی بالا بوده! آقای درویش‌نژاد می‌گفت یک‌روز به شوخی به یکی از رزمنده‌ها گفتم وقت دفاع مقدس، رزمنده‌ها نان خشک می‌خوردند اما حالا... رزمنده هم جواب داده بود ما که گفته بودیم جنگ نعمت است! سپاه و ارتش که لنگ غذا نمی‌ماندند، بالاخره برای تامینش کاری می‌کردند اما این تکاپو برای کیف کردن رزمنده‌ها، ذوق مردم است در قبال آن‌ها که خاک‌شان را حفظ کردند. خاص‌تر می‌شود وقتی بدانیم آشپزهای عراقی هم آمده بودند کنار آبادانی‌ها و غذا می‌پختند برای رزمنده‌ها؛ به خرجِ خودشان. جنس‌ها را هم همین‌جا در ایران می‌خریدند و می‌گفتند می‌خواهیم گردشِ مالی کشورِ مجاهدین، برود بالا! این نوع از همدلی، دیگر واقعا از نعمت‌های جنگ است. محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۳۰ تیر ماه ۱۴۰۵| بندر ماهشهر @targap
🌱 ستم‌ستیزیِ احترام‌آفرین! زن، وقت جنگ دوازده‌روزه، حج بوده. می‌گفت نزدیکِ برگشت بودیم که جنگ شد و پروازمان را لغو کردند. غم‌زده توی هتل، اخبار جنگ را دنبال می‌کردند. زن می‌گفت فرداش که رفتیم زیارت، هرکه، از هر ملیتی، می‌فهمید ایرانی هستیم، ابراز ارادت می‌کرد. حتی یک راننده‌ی سعودی هم وقتی فهمیده بود ایرانی‌اند، یک دم‌تان گرمِ عربی گفته بود. زن گفته بود نمی‌ترسی؟ و راننده جواب داده بود این‌جا توی ماشین که دوربین مداربسته و میکروفون نیست و می‌شود حرف زد! چیزی که زن را سر ذوق آورده بود، احترام سعودی‌ها بود. می‌گفت حرفش بود که سعودی، زوار را گروگان بگیرد. بعد شایع شد که آقا گفته مویی از سر زائران کم شود، برخورد سخت می‌کنیم. می‌گفت سعودی‌ها اتوبوس‌های آن‌چنانی فراهم کردند با بهترین امکانات و با احترام ما را آوردند تا مرز عرعر. از آن‌جا آمدیم سمت نجف و وسط راه، عراقی‌ها به استقبال‌مان آمدند و جایی، از ما پذیرایی کردند. زن همه این‌ها را گفت که بگوید آن‌جا در حج و بعد در عراق، با گوشت و پوست و استخوانش، لمس کرده که مقاومت در برابر گردن‌کش، چقدر برای ایرانیان، احترام خلق کرده. ستم‌ستیزی، احترام‌آفرین است... محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۳۱ تیر ماه ۱۴۰۵| بندر ماهشهر @targap
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 وداع تلخ مادران با قطعات پیکر فرزندان شهیدشان خدایا... تو اراده کرده‌ای که این زخم را تازه و خون‌چکان نگه داری و الا این چه میزانسی‌ست؟ تمام شده بود. مادرها داشتند آرام می‌شدند. لابد خانواده ماکان آرام‌تر شده بودند. جواب دی‌ان‌ای؟ یک کفن برای هر قطعه؟ یک گور دسته‌جمعی برای قطعاتِ بدن بچه‌ها؟ چیدن منظم قطعات پیکرها کنار هم؟ باز هم بی‌خبری از ماکان؟ خواب است؟ خدایا! داری با این زن‌ها چه می‌کنی؟ من از این حالتِ تو می‌ترسم. این تصویرها عادی نیست. خدایی‌ش تو داری ما را می‌بری به آخر خط؟ نه؟ به قول دوستی، به مرحله‌ی اتمام حجت؟ جوهرِ سرخ برداشته‌ای که مرزها را پررنگ کنی؟ بعدش خبری‌ست؟ ببین. ما را ببین. ما می‌فهمیم که همه‌چیز دارد به حالتِ حدی‌اش می‌رسد. نقشه‌ات را فهمیده‌ایم. داریم تحمل می‌کنیم. اشک می‌ریزیم اما نمی‌شکنیم. غم، دارد بزرگ‌مان می‌کند؛ آن‌قدر که بگوییم اینک ما! بار بیش‌تری روی شانه‌هایمان بگذار‌. تو بخواهی می‌توانیم. محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۳۱ تیر ماه ۱۴۰۵| بندر ماهشهر @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
عزیزِ من... باز مراقب خودت نبودی؟ باز سر چیزهای الکی، حرصِ بی‌خودی خوردی؟ پاشو. نوه‌هات دارند می‌آیند. این‌طوری خوب نیست. اصلا بلند شو غر بزن به جان عالم و آدم. بلند شو برای چهار نفر اندازه پنجاه نفر غذا درست کن. بلند شو تا بوق سگ حرف بزنیم آن‌قدر که مامان بیاید دعوایمان کند. شاعر مگر دفتر شعرش را ول می‌کند و همین‌طوری می‌رود؟ تو شعرِ تازه‌ات را برای من بخوان تا من شعر تازه‌ام را برایت بخوانم. بیا اصلا دوباره حافظ یادم بده. اولین شعر را یادت هست؟ آن‌قدر گفتی "آن سیه‌چرده که شیرینیِ عالم با اوست..." که طوطی‌وار تکرار کردم. بعد مصرع‌به‌مصرع، پیش رفتیم تا وقتی داشتیم می‌رفتیم خانه‌ی دایی‌مختار، انگشت‌ِ تا بند اول حنابسته‌ات را گذاشتی روی گونه‌ی چپم:"خالِ مُشْکین که بدان عارِضِ گَنْدُمگون است/ سِرِّ آن دانه که شُد رَهْزَنِ آدَم با اوست" بلند شو برای هزارمین‌بار "مست و هشیارِ" پروین را بخوانیم. بیا سه‌تایی بنشینیم. مامان موش و گربه‌ی عبید را بخواند. بخند. دوباره بخند. به رندی موش‌ها، به بی‌ادبیِ عبید. بیا سه‌تایی بنشینیم. دایی‌علی برایمان قصه حلاج را بخواند. بیا سه‌ماه‌تعطیلیِ تابستان من را ببر پیش خودت. شب‌ها دختر مهاراجه ببینیم. بیا وقت خواب، پیش من بخواب‌. قصه بگو. بگو آخرش الیاس ته آب که خضر را دید، چه شد؟ قصه بگو تا چشم‌هایمان گرم شود. بعد بخوان:"سر را نهادم بر زمین... جان را سپردم بر رحیم... کس نگردد دور من غیر از امیرالمومنین..." بیا دوباره برایم تسبیح درست کن؛ یک سبحه‌ی شش‌دانه‌ی گنجشکی؛ برای وقتی که از تشویش، خوابم نمی‌برَد. بی‌بی! بلند شو بحث‌های الکی راه بینداز؛ محض این که فقط حرف بزنیم. من که می‌دانم جواب همه آن سوال‌ها را می‌دانستی. فقط می‌خواستی دو کلام بیش‌تر کش بیاید حرف‌هایمان. بلند شو خاطره‌های ناتمام کارخانه آدامس را به من بگو. پاشو شرط‌بندی کنیم کی جرات می‌کند برود توی آن خانه متروک که می‌گویند جن دارد. حاج‌خانم! کسی اندازه تو دلش برای آن گلدان‌ها و درخت‌ها نمی‌سوزد. برگرد خانه‌ات. آبشان بده. می‌میرند‌. می‌میریم... شنبه| ۳ مرداد ماه ۱۴۰۵| تهران @targap
🌱 شکایت به ابراهیم! محسن حسن‌زاده شنبه| ۱۰ مرداد ماه ۱۴۰۵| عراق- منطقه الطفیل- مقام مولد نبی ابراهیم (ع) @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 شکایت به ابراهیم! هنوز سیاهی دیوارهای بیروت دیده می‌شد. جایی بین خلده و صیدا، وسط هوای سردِ وحشی، شیشه‌های ماشین را داد پایین. نفس کشید؛ عمیق. بعد گفت: تو هم بوی جنوب را احساس می‌کنی؟ گفت اصلا از بیروت که می‌زنی بیرون، انگار عطرِ توی هوا عوض می‌شود؛ جنوبی می‌شود. نفس کشیدم؛ عمیق. راند تا خودِ خود جنوب. رفتیم خانه‌ی پدرش در روستای طلوسه. موج انفجارها، تمام شیشه‌ها را شکسته و تمام ترکیب خانه را به هم ریخته بود. چرخی زدیم توی خانه و گفت پدرم خودش می‌آید برای تیمار خانه‌اش، ما می‌رویم سر خانه‌ی خودمان. بعد آتش‌بس اولین‌بار بود که می‌رفت به خانه‌اش در جنوب. علف‌های هرز تمام مسیر کوچه را گرفته بودند. دو تا چوبِ تر بلند دست گرفتیم و علف‌ها را تاراندیم و قد رد شدن دو تا آدم، راه باز کردیم و حرف زدیم. گفت این خانه را ساخته‌ام، محضِ خاطرخواهیِ جنوب؛ محضِ برقرار ماندن اتصال بچه‌هام با جنوب، محضِ زنده ماندنِ جنوب. قبل این که برویم تو، دور و بر خانه چرخ زدیم. چند ماه قبل، نهال‌ها را یک‌به‌یک با دست خودش کاشته بود. خاصه، دل‌بسته‌ی نهال بادام بود که حالا، زخمی بود. ترکشی افتاده بود روی خاک‌های نرمِ تیره‌ی کنار نهال. گفت معرفی می‌کنم: جان‌باز، نهالِ بادام! گفت دوباره یکی می‌کارم‌. گفت خاکِ این‌جا حاصل‌خیز است. و رفتیم تو. چند ماه نبودن، به خودیِ خود، خانه را فرسوده می‌کند. این خانه اما بارها انفجارها را تاب آورده بود. یخچال را از برق کشیدیم و درش را باز گذاشتیم، شاید بوی تعفن چیزهای فاسد شده، دست از سرش بردارد. بعد افتادیم به جانِ کفِ خانه. از انبوهِ خرده‌شیشه‌ها پاکش کردیم و تمام مدت، حرف زدیم. تمامش را ضبط کردم؛ تمامش را. بعد ایستادیم جلوی در خانه و گوشی را کاشتیم جایی و عکس گرفتیم. پیش‌نهادِ دکتر بود. گفت این‌جا چیزهای کمی ثبات دارند و می‌مانند؛ و یکی‌ش عکس‌ است، یادگاری. دکتر امروز سحر، وقتی ما خواب بودیم پیام داده بود. یک عکسِ هوایی فرستاده بود و زیرش نوشته بود: می‌دانی این‌جا کجاست؟ می‌دانستم اما چیزی نگفتم. می‌خواستم از واقعیت، فرار کنم. روی پیام دیگرش جوابی نوشتم. او اما دست‌وپا شکسته‌ی فارسی ادامه داد:"اینو همان خونه‌ که کمکم کردی برای تمیزش. اینو همان خونه که با هم جلوش عکس گرفتیم." بعد نوشت سه‌چهارم طلوسه را ویران کرده‌اند؛ نه در زمانِ جنگ، که وقتِ آتش‌بس و "آتش‌بس از اول، اشتباهِ ماها بود." بعد نوشت:"از اون خونه و حال و هوای طلوسه و همه اون روستاهای قشنگ چیزی بنویس." عکس غم‌انگیزی که فرستاده بود به قول خودش "تازه" مال دو هفته‌ی پیش بود‌. دکتر نوشته بود برای همه ما دعا کنید. نوشته بود امیدوارم محضِ جهاد تبیین هم که شده چیزی بنویسی. نوشته بود توی بعضی روستاها حتی قبرستان‌ها را هم ویران و زیر و رو کردند. لعنت فرستادیم به آدم‌کُش‌ها. گفتم دارم می‌روم محل تولد ابراهیمِ نبی. تو از آن‌جا پیام بفرست. شکایت ببریم به پیام‌برِ خدا، به فرزندش حسین، به خودِ خدا.‌‌.. محسن حسن‌زاده شنبه| ۱۰ مرداد ماه ۱۴۰۵| عراق- منطقه الطفیل- مقام مولد نبی ابراهیم (ع) @targap
🌱 علیه اشباح "توی آن خانه وسط آن لوکیشن آخرالزمانی تنها ماندم. در و پنجره‌هایی را که از قبل باز بوده باز نگه داشته بودند که زیر رصد پهپادها شکل ظاهری خانه تغییری نکند. بادِ پاییزی هی این درها را به هم می‌کوبید و چیزهای توی خانه را تکان می‌داد. اوهام مثل قطره جوهری که توی لیوان آب می‌افتد آرام اما پیش‌رونده توی ذهنم منتشر می‌شد. روی یکی از مبل‌های اتاق وسط خانه دراز کشیدم. انفجارها پی‌درپی زمین و خانه را می‌لرزاندند. تا هفت تایش را شمردم و خوابم برد..." این، بخشی از کتاب "علیه اشباح" است. نزدیک دو سال قبل، از چند روز پس از شهادت سید تا یکی دو روز پیش از آتش‌بس، روز و شب‌های جنگ "اولی‌الباس" را در لبنان می‌چشیدم و گهگاه چیزی از به‌ترین روزهای عمرم می‌نوشتم. چندی قبل، بالاخره آن نوشته‌ها منتشر شدند. همین. محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۲۰ مرداد ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap