eitaa logo
•طَـریـقـُ السـَّمـا•
138 دنبال‌کننده
287 عکس
198 ویدیو
4 فایل
شاید‌اینجا‌آسمانی‌باشد‌، برای‌پــــرواز....(: رهبرشهید: زنده نگه‌داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست! : ) فلذا نشر و کپی فراموش نشود...(:
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سفارش شده در پنج‌شنبه های این ماه: دورکعت نمـاز درهررکعت بعد از حمد،صـــدمرتبه سوره توحید و پس از سلام صـــد مرتبه صـلـوات فرستاده شود.
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*بابابعضیامون باید شهیدشیم تا آینده بمونه بعضی هام بمونیم تا آینده شهید نشه..! -(:💔🕊
بسم رب شهدا؛ دو سه سالی میگذرد، از آن شب جمعه ،شبی درست مثل امشب،اما با تفاوت اینکه آن شب،شدم چشمان آرتین،روایت کردم پرواز مظلومانه ی پدر ومادر و برادرش آرشام را، اما اینبار، خیالم پرواز میکند در کوچه پس کوچه های نیشابور،چشمانم با دیدن قدم های کوچکش برق میزند،دست در دست برادر،شیرین زبانی میکند؛ با هرکلامش هوای سردو زمستانی کوچه بهاری میشود،لبخند به لبم مینشیند،اما... اما گوشم سوت میکشد،از صدای شلیک،خنده پرمیزندودر سیاهی آسمان شب گم میشود وجایش را لبانی لرزان از بغض پر میکند! صدای داد برادردر حلزونی گوشم میپیچد: (مامان بهار غش کرد!) در وجودم انگار چیزی میشکند،با دیدن خون سرازیر شده از سر دخترک.. پدرمیآید،مادر هم..شاید برادر دیگرش هم میآید نمیدانم،! من فقط یک چیز میدانم،اینکه طاقت دیدن دستان لرزان پدرش هنگام گرفتن جسم بیجان دخترک را ندارم! او میدود،کسی که تا همین چند دقیقه پیش بهار او را بابا صدا میزد،یاری میخواهد از کسی برای نجات جان دردانه اش.. من هم میدوم،چشمانم اشک آلود است،کاش بهار خزان نشود! چشم میبندم روی دست کوچک آویزان بهار، چشم میبندم روی چهره ی شکسته ی پدرش، چشم میبندم روی زجه های مادرش، چشم میبندم روی بغض برادرانش...! -ادامه دارد...
تا‌بال‌پرعشق‌به‌جانم‌دادن‌ دروادی‌عاشقان مکانم‌دادن گفتم‌که‌کجاست‌کعبه‌ی‌اهل‌والا، درگاه‌حسین‌رانشانم‌دادن... ((:
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیاید گلریزون کنیم شـیــرمـــوز بخریم... -اخراجی‌ها
دوستان محترم، لطفا کلیپ رو انتشار دهید ، تا با کمک خیرین به نتیجهٔ مطلوب برسیم!(: جهت دریافت شماره کارت به آیدی زیر پیام دهید: @shirmoz_1404
•طَـریـقـُ السـَّمـا•
+💔
چشمانم که باز میشود این بار، در خیابانی در کرمانشاه هستم.. میبینمش،دست در دست بابا شعر میخواند،بابایش میخندد من هم همین طور.. اما دوباره ی صدای دلخراش شلیک پرده گوشم را میلرزاند... دلم هم میلرزد،دوباره صحنه ها تکرار میشود، دوباره پدری با جسم بیجان دخترکش میدود،اینبار اما نام دخترک بهارنیست،او ملیناست..با کاپشنی صورتی...او حالا همبازی ریحانه دختر کاپشن صورتی با گوشواره های قلبی شده است.. و من،پرت میشوم جایی میان کوچه پس کوچه های مه گرفته ی اصفهان... جایی که حالا مقتل آنیلای ۸است، میبینمش که از ترس در آغوش مادر بزرگش جا گرفته، انقدر وحشت دارم،که لبخندی روی لبم نیست، میدانم،میدانم سرنوشت آنیلا هم،سرنوشت بهاروملیناست... به همراه بوی دود بوی خون هم می آید، از صدای جیغ و گریه ی مادربزرگ آنیلا میفهمم که ، دوباره ودوباره و دوباره، جان عزیز دیگری،پرمیزند روبه آسمان..! -ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا