اولیننفریکهبا#حجابشد🌸
زینباولین نفر ازخانوادهاشبودکهبا حجاب شد.اولیننفر بودکهچادررو انتخابکرد و همین چادرشباعث کینهی دشمنشد؛ منافقین تو یه کوچه بعداز نمازمغرب و عشا آنقدر گرهی رو سریش رو کشیدند تا به #شهادت رسید درحالیکه فقط ۱۴ سال سن داشت.😔
#شهیدهزینبکمایی🌸
#زنعفتافتخار
@tashahadat313
💠 جزئی از وصیتنامه حاج قاسم
ای خدای عزیز و ای خالق حکیم بیهمتا ! دستم خالی است و کولهپشتی سفرم خالی، من بدون برگ و توشهای بهامید ضیافت عفو و کرم تو میآیم. من توشهای برنگرفتهام؛ چون فقیر [را] در نزد کریم چه حاجتی است به توشه و برگ؟!
#سردار_دلها
#حاج_قاسم_عزیز
@tashahadat313
🥱 لقمه بزرگتر از دهن!
🤬 کار، کار آمریکا بود!
😤 هدفشون هم بلعیدن ایرانه که باید بگیم؛ به همین خیال باش 😍
💚 #ایران_جان
@tashahadat313
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴حاوی صحنه های دلخراش
+فدای اون لبیک یا خامنه ای گفتن هاش😭😭😭
@tashahadat313
ٺـٰاشھـادت!'
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پرستار_محجوبم💖 قسمت۱۳۹ و ۱۴۰ خدا شاهد بود اگر مامان نبود محال بود چنین کاری بکند. باز
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان پرستار_محجوبم💖
قسمت۱۴۱و۱۴۲
همین که مشغول خوردن می شود بی اختیار میگویم.
-مگه صبحونه نخوردی؟
همانطور که مشغول خوردن بود سعی میکرد فرمان را بچرخاند.
-نه!
نمیدانم چم شده بود. این سوالم چه بود؟ چرا نگران صبحانه خوردن او شده بودم؟
-ادم باید حتما صبحانشو بخوره..باز خوبه خونه شما همیشه صبحونه به راهه و فقط باید زحمت خوردنشو بکشید..
پوزخندی میزند و پلاستیک کیک و رانی را مچاله کرده و گوشه صندلی میگذارد.
-خونه نبودم..
نمیدانم چرا تا این را می شنوم قلبم می گیرد. خانه نبود؟ کجا بود؟ تا صبح؟ اهی میکشم. بیا زهرا خانوم. برای چه کسی نگران می شوی؟ برای یک بشر بی حیای ناخلف؟ واقعا از ان شب و زهرماری خوردنش مشخص نبود چی در چنته دارد؟ خواهش میکنم زهرا به ذهن عزیز و با ارزشت اجازه ورود همچین شخص پلیدی را نده! نگذار ذهنت با چنین فردی پر و خراب شود!
دیگر تمایلی به ادامه صحبت با او را نداشتم. با ناراحتی به بیرون زل میزنم که میگوید.
-اونا رو برای نمایش نخریدم. بخور..
-متشکرم. باشه برای خودتون. من صبحونه خوردم..
پوزخند میزند.
-الان داری صبحونه خوردنتو به رخم میکشی؟
پوزخند محکم تری میزنم.
-برای شما بله! به رخ کشیدن هم داره..
نیشخندی زده و سرعت ماشین را بیشتر میکند.
-یک روزی این زبونت کار دستت میده جوجه..
اخم میکنم.
-لطفا به من دیگه این حرفو نزنید. ما انقدر صمیمی نیستیم که بخوایم با این الفاظ همدیگه رو صدا بزنیم...
این بار به خنده می افتد. بلند بلند!
-از این نزدیک تر که زن و شوهریم؟هوم؟
اخم میکنم و پر حرص نفس عمیقی میکشم.
-ببینید جناب ماهدخان یکتا..لطفا بار اخری باشه که این نسبت قشنگ رو برای خودتون با بنده به کار میبرید. هرکسی لایق کنار بودن من نیست..
نیشخندی میزند.
-ولی انگار من لایق شدم دیگه..هوم ملکه؟
از شدت حرص و درست بودن حرفهایش که جوابی برایشان نداشتم دستم را مشت میکنم که دوباره میخندد. انگار از حرص خوردنم لذت میبرد. همین که تابلو فرودگاه را می بینیم نفس راحتی کشیده و چشمهایم را می بندم. خدایا..چطور میخواستم یک هفته این بشر را تحمل کنم؟
***
زهرا علیپور✍
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@tashahadat313
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان پرستار_محجوبم💖
قسمت۱۴۳ و ۱۴۴
***
وارد هواپیما که می شویم مثل این جوجه اردک ها پشت سر ماهد و بنیامین حرکت میکردم. دنبال جای صندلی مان بودیم. یکی از مهمان دار ها که انگار چشمش بدجوری ماهد را گرفته بود خطاب به او میگوید.
-کمکی لازم دارید جناب؟
ماهد بی تفاوت به او به برگه دستش اشاره میکند.
-این خانوم کجا باید بشینه؟
به من اشاره میکرد. بی تربیت میگفت این؟ به من؟ من اسم دارم!
مهماندار با لبخند برگه را نگاه کرده و به صندلی کنار پنجره اشاره میکند.
-اونجا بنشینند.
من با دیدن پنجره ذوق مرگ می شوم. یعنی هربار که سوار هواپیما می شدم دلم پنجره را میخواست. حالا نه که همیشه سفرهایمان با هواپیما بود. همان دو سه بار کربلایی که می رفتیم با هواپیما بود! میخواستم سریع سمت صندلی ام بروم که یکدفعه ماهد سد راهم می شود.
-صبرکن
بنیامین به برگه ماهد خیره می شود.
-انگاری ما کنار همیم ماهد جان..
ماهد به مردی که روی صندلی کناری من نشسته بود اشاره میکند.
-چون اونجا یک اقای نااشنا هستند، بنیامین تو بیا برو اونجا بشین..
بنیامین متعجب میگوید.
-باشه..
و بدون حرف می رود. متعجب از رفتارهای ماهد یکدفعه مچ دستم را از روی چادر گرفته و با خود میکشد.
-چرا همینطور خشکت زده؟
به دو صندلی که کنار پنجره بود اشاره میکند.
-برو بشین..
لب میگزم. قرار بود من کنار ماهد بنشینم؟ البته باز از اینکه مجبور نبودم کنار مرد نامحرم بنشینم خیلی بهتر بود. ولی نمیدانم چرا از این حرکت ماهد خوشم می آید. و خیلی برایم جالب بود که شخصی مثل ماهد این چیزها هم براش مهم بود؟ ماهد و غیرت بازی؟
با غرور میگویم.
-من کنار پنجره نمی شینم..
زهرا علیپور✍
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@tashahadat313
🗓 تقویم شیعه
🌺🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
☀️ امروز:
شمسی: سه شنبه - 07 بهمن ۱۴۰۴
میلادی: Tuesday - 27January 2026
قمری: الثلاثاء، 07 شعبان 1447
🌹 امروز متعلق است به:
🗞 وقایع مهم شیعه:
📆 روزشمار:
🌺5 روز تا ولادت حضرت علی اکبر علیه السلام
🌺9 روز تا ولادت حضرت صاحب الزمان (عج)
🌸25 روز تا آغاز ماه مبارک رمضان
▪️34 روز تا رحلت ام المومنین حضرت خدیجه علیها السلام
🌺37 روز تا ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام
@tashahadat313
#کلام_معصوم
#حدیث
قالَ الاِْمامُ السَّجادُ عليه السلام:
اِعْـلَمُوا عِبـادَ اللّه ِ اَنَّ اَهْـلَ الشِّرْكِ لايُنْصَبُ لَهُمْ اَلمَوازينَ وَلايُنْشَرُ لَهُم الدَّواوينَ وَاِنمّا يُحْشَرُونَ اِلى جَهَنـَّمَ زُمَرا وَاِنمّا نَصْبُ الْمَوازينَ وَنَشْرُ الدَواوينَ لاَهِـلِ الاِسْلامِ.
امام سجاد عليه السلام فرمود:
بندگان خدا! بدانيد، بپاداشتن ميزان و گشودن ديوان اعمال براى مشركان نيست آنان دسته جمعى بسوى جهنّم محشور مى شوند. نصب ميـزان و باز كـردن دفتر اعـمال ويژه اهل اسـلام است.
📚[الروضة من الكافى]
@tashahadat313
همهآرزوی#شهادتدارند؛
اماتنهااندکیبهآنمیرسند،
چراکهفقطاندکیشهیدانه
زندگی میکنند.🌷
"#شهیدمدافعحرمسیدسجاد.خلیلی"🕊
#مارابنویسیدفدایسرزینبس
#صبحتونشهدایی
@tashahadat313
خاطره ای از رضا رویگری در سریال مختار نامه از زبان خودشان که در حسینه ستاد نیروی زمینی بیان کرد.
وی گفت پلان برداشت مربوط به بردن حضرت علی اصغر به طرف میدان جنگ در کربلا بود.
نوزاد سه ماهه ایی را که نقش علی اصغر را بازی میکرد، سوار بر اسب به صحنه فیلم برداری آوردند و تمام مراحل فیلم برداری هم زیر نظر همه عوامل سریال مو به مو و واو به واو کنترل میشد .
موقعی که آقا ابا عبدالله قنداقه شیر خوار و جگر گوشه شان را به روی دست گرفت مقابل دشمن ، ظاهرا سایه ایی که قنداقه بر روی زمین ایجاد کرده بود، باعث شد تا اسب در یک آن رم کرده و نوزاد شش ماهه ( یا همان حضرت علی اصغر فرضی ) با
رم کردن اسب به زمین افتاد و نوزاد جان به جان آفرین تسلیم کرد !!
در این لحظه ،فیلم برداری قطع و گریه مادر بچه و بهم ریختن اوضاع در آن هنگام قیامتی بر پا شد .
آقای رویگری می گفت :
آقا سید همانجا روی زمین سجده ایی کردند که حدود ۲۰ دقیقه ایی طول کشید
تمام دکترا و عوامل صحنه ، همه سرگردان و هاج و واج ماجرا ....
بعد ۲۰ دقیقه صدای گریه نوزاد یا همان حضرت علی اصغر بلند شد و
گریه شوق همه عوامل و هم همه و....
می گفت
خودم در کنار سید میر باقری بودم که بعد از شنیدن گریه بچه سر از سجده برداشت
و ذکر یا ابا عبدالله ممنونتم، با صدای بلند تمام فضای فیلم برداری را پر کرده بود.
رویگری می گفت من که با میر باقری چندین سال هست که رابطه نزدیکی دارم
از ایشان پرسیدم چی شد آقا سید؟؟؟
ایشان که تمام سجده را در حال گریه بودند وبا چشمان پر اشک گفتن :
در سجده ام به مولا و سرورم آقا عبدالله گفتم اگر این بچه را شفا ندهی این فیلم و همه فیلم برداری ها را کامل کنار می گذارم
و برای همیشه از این نوع فیلم ها کناره گیری میکنم.
آقا و مولایم عنایت کرد و بچه مرده را به اذن خداوند بزرگ به پدر و مادرش باز گرداند.
ضمنا رویگری خدا بیامرز می گفت از وقتی این صحنه را با چشم خودم دیدم همه کار های اشتباهم را حتی سیگار کشیدنم را هم کنار گذاشتم .
خاطره ایی بود از آن خدا بیامرز
روحش شاد و یادش گرامی باد
🌺 شادی روحش ، صلوات🌺
@tashahadat313
دشمنانبدانند'!
اگرازسرهایمانڪوههاهمبسازند
هرگزاجازهنمیدهیمكفرزندانمان
درتاریخبخوانند'خامنهایتنھاماند . . '
#رھبرانہ
@tashahadat313