این که گناه نیست 58.mp3
4.37M
#این_که_گناه_نیست 58
✅بُریدن از دیگران، بُریدن از آسمونه!
آخه
دلی که بَسته است؛زندانی و محبوسه!
💢تو نمیتونی بدون دیگران،
و به صلح رسیدن با اونا،بزرگ بشی!
حواست به دور و برت باشه
@tashahadat313
💌بسمـ رب الشـهدا....🕊
#شهید مدافع حرم سـرهنگ دوم پ اسدارشهید #رضا_کارگربرزی
تاریخ تولد: ۱۳۵۸/۰۵/۰۱
محل تولد: کرج
تاریخ شهادت: ۱۳۹۲/۰۵/۱۱
محل شهادت: سوریه
وضعیت تأهل: متأهل_دارایدوفرزند
محل مزارشهید: گلزارشهدایالبرز
#فـرازی ازسخنـانشهیـد👇🌹🍃
✍...پاکدامنی فقط مخصوص خانما نیست! متاسفانه تو جامعه ما خیلیا هستند که در انجام اعمالشون سهل انگاری میکنن. یه جورایی میشه گفت پایبند به اصول خانواده نیستند. بعضی تو رفتار، بعضی با چشم و حتی بعضیا تو فکرشون این انحرافات رو دارن. به خداوندی خدا، من نه در عملم، نه چشمم و نه حتی در ذهنم هم این موارد جایی ندارند. صادقانهاش اینه که عاشق زندگیمم و به اصولش پایبندم.
••🍁شهیدازمتخصصهای درجه اول الکترونیک وتخریب دریگان خودبود. یک مهندس زبده ونیروی اثرگذارودارای نبوغ علمی قابل توجه و متعهد و پرکار....
@tashahadat313
ٺـٰاشھـادت!'
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 28 دان
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 29
-اه... ببرش اونور دانیال!
سرم را به سمت سینک میچرخانم. الان است که واقعا بالا بیاورم. صدای دانیال را از پشت سرم میشنوم.
-چی شد؟ خوبی؟
دستم را زیر شیر میگیرم و یک مشت آب یخ به صورتم میپاشم. لرز میکنم؛ اما بهترم. دانیال پشت سرم میایستد و بازویم را میگیرد.
-خوبی؟
بازویم را از دستش آزاد میکنم. یک دستم را روی پیشانیام میگذارم و دست دیگر را لبه سینک تکیه میدهم.
-آره... فقط یکم چندشم شد.
دانیال تازه یادش آمده که من هنوز پنجسالگیِ لعنتیام را دنبال خودم میکشم و از گوشت خام و هرچیزی که مربوط به آن بشود متنفرم.
-ببخشید... یادم نبود...
سریع برمیگردد و گوشت را به فریزر برمیگرداند. آرام میگوید: به مناسبت سال نو خواستم خوراک نهنگ مهمونت کنم.
به زور لبخند میزنم و روی صندلی آشپزخانه مینشینم.
-اشکالی نداره...
و در دلم ادامه میدهم: فکر نکنم دیگه بتونم بخورمش.
همیشه همینطور بود. دیدن گوشت خام یا قصابی، باعث میشد تا چند روز نتوانم غذا بخورم. با کباب و غذاهای گوشتی هم میانه چندان خوبی ندارم؛ و این ویژگی برای کسی که در گرینلند زندگی میکند اصلا خوب نیست، چون مهمترین و در دسترسترین ماده غذایی در گرینلند، گوشت خرس و گوزن و موجودات دریایی ست.
دانیال یک لیوان آب مقابلم میگذارد.
-امیدوارم سازمان دیگه وقتش رو برای ما تلف نکنه.
دست به سینه بالای سرم میایستد. میگویم: یعنی واقعا ممکنه بیخیال ما بشن؟
-احتمالش زیاده. طول میکشه تا بفهمن چقدر ازشون بلند کردم و اصلا چنین کاری کردم.
-منظورت چیه؟
ابرو بالا میدهد و دوباره آن ژست حق به جانب و پیروز را میگیرد.
-خب راستش من یکی دو سال قبل از این که جدا شم، سیر جذاب کجروی سازمانی رو شروع کردم.
-چی؟
-منظورم اینه که به اندازه چندین سال حقوق بازنشستگیمو جلوجلو ازشون گرفتم، بدون این که بفهمن.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 30
آبی که داشتم مینوشیدم، در گلویم میپرد. سرفه میکنم و چند قطره آب به صورت دانیال میپاشد. دانیال میخندد. میگویم: تو اختلاس کردی؟
با پشت دست قطرات آب را از صورتش پاک میکند و میگوید: این کلمه قشنگی نیست، من اسمشو میذارم پیشپرداخت نامحسوس حقوق بازنشستگی. این کاریه که آدمای عاقل توی سازمان انجام میدن. چون میدونن از یه جایی به بعد زیر پاشون خالی میشه و قبل از بازنشسته شدن میمیرن.
بلند و هیجانزده میگویم: انتظار داری بیخیالت بشن؟ تو از مهمترین نهاد امنیتی یه دولت درگیر بحران اختلاس کردی!
دانیال انقدر بیخیال است که انگار اصلا معنای کلماتی مثل نهاد امنیتی، بحران و اختلاس را نمیداند. یک بیسکوییت از ظرف روی میز برمیدارد و میگوید: از من گُندهتر هم این کارا رو کردن.
اخم میکنم. دانیال دو دستش را میان موهاش میبرد و میگوید: یه رفیق داشتم که اینو نفهمید و سر همین قضیه مُرد. اسمش آمی بود. باهوش و درعینحال احمق. از بچگی مثل برادر بزرگترم بود. بعد اون رفت شاباک و من رفتم موساد. چون باهوش بود، اونجا متوجه یه فساد اقتصادی شد، پروندهش رو پیگیری کرد و رسید به آدمای گنده سازمان. خیلی چیزا ازشون فهمید. همه تلاششو کرد که مدرک جمع کنه و تحویل دادگاه عالی بده، ولی چون احمق بود نفهمید که همه اونا دستشون توی یه کاسه ست. برای یه سفر کاری فرستادنش امریکا و بعدم وقتی سوار یه قایق تفریحی توی دریاچه تاهو بود، یه سانحه برای قایق اتفاق افتاد و غرق شد.
صداش میلرزد. عصبانی ست و دارد خودش را میخورد؛ چون تندتند بین موهایش دست میکشد. میخندد.
-غرقش کردن. مدارکی که جمع کرده بود رو هم غرق کردن. بامزه نیست؟
من سکوت میکنم؛ هرچند باید بخندم. میدانم که خندهدار است. کار آمی خندهدار بود، احمقانه بود. تلخ و خندهدار. میگویم: بعدم تو تصمیم گرفتی بکشی بجای این که کشته بشی.
دانیال سرش را تکان میدهد.
-ترجیح دادم بخورم قبل از این که خورده بشم. و اصلا قبل از این که زیر پام خالی بشه، بزنم بیرون. مدتها بود بهش فکر میکردم. وقتی فهمیدم سازمان میخواد تو رو هم بعد عملیات بکشه، مطمئن شدم وقتشه. نمیخواستم تو رو هم بخاطر اونا از دست بدم.
-بعدش؟
-همهچیز آماده شده بود ولی شجاعتشو نداشتم که جدا بشم. مثل پریدن با چتر نجات بود که دلت خالی میشه و میترسی، و کافیه فقط یه لحظه به ترست غلبه کنی، یا یه نفر هلت بده.
به چشمانم نگاه میکند.
-میخواستم بپرم تا بهت ثابت کنم اونقدری که فکر میکنی ترسو نیستم، ولی خود سازمان هلم داد.
-یعنی چی؟
-یعنی توی یه عملیات زخمی شدم و نمونه خونم افتاد دست ایرانیا. سازمان هم ترسید که من سوخته باشم، برای همین تصمیم گرفت حذفم کنه.
کامل به طرفش میچرخم و با هیجان میگویم: واقعا؟ خب چکار کردی؟
-اجازه دادم به خیال خودشون این کار رو بکنن و خوشحال باشن از این که مُردهم. مرگم رو جعل کردم، با استفاده از جنازه همونی که میخواست ماشینمو دستکاری کنه.
نفسِ گیر کرده در گلویم را با آسودگی بیرون میدهم.
-خب پس چرا نگرانی که تحت تعقیب باشی؟ اونا فکر میکنن مُردی.
-اگه آرسن منو توی بیمارستان دیده باشه و شناخته باشه، ممکنه بفهمن که زندهم.
چشمک میزند.
-نگران نباش، حتی اگه بفهمن هم پیدامون نمیکنن.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@tashahadat313
📖 تقویم شیعه
☀️ امروز:
شمسی: شنبه - ۲۷ مرداد ۱۴۰۳
میلادی: Saturday - 17 August 2024
قمری: السبت، 12 صفر 1446
🌹 امروز متعلق است به:
🔸پبامبر گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلّم
❇️ وقایع مهم شیعه:
🔹جریان حکمین در جنگ صفین، 38ه-ق
📆 روزشمار:
▪️8 روز تا اربعین حسینی
▪️16 روز تا شهادت حضرت رسول و امام حسن علیه السلام
▪️18 روز تا شهادت امام رضا علیه السلام
▪️23 روز تا وفات حضرت سکینه بنت الحسین علیه السلام
▪️26 روز تا شهادت امام حسن عسکری علیه السلام
@tashahadat313
🕌 🚩🚩
امام صادق علیه السلام:
🔹 منْ تَرَكَ زِيَارَةَ اَلْحُسَيْنِ، وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى ذَلِكَ إِنَّهُ قَدْ عَقَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، وَ عَقَّنَا وَ اِسْتَخَفَّ بِأَمْرٍ هُوَ لَهُ ...
🔸 کسی که زیارت حسین (ع) را ترک کند در حالی که میتوانسته انجام دهد، او عاق رسول خدا (ص) و ما اهل بیت (ع) است و کاری را که برای او بوده سبک شمرده است.
📚 وسائل الشیعة (باب الرابع عشر)
جلد ۱۴ صفحه ۴۲۹
#زیارت_اربعین
#حدیث
#امام_صادق علیه السلام
@tashahadat313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💥روایتگری شهدا💥
📌شفا گرفتن مادر شهید
🏴🎙خاطرهای از حجت الاسلام سعید آزاده
دربارهی مادر
شهید محمد کیهانی
که میخواست در پیاده روی اربعین شرکت کنه
و دکتر بهش گفته بود شما نمیتونید در پیاده روی شرکت کنید...
صل الله علیک یا اباعبدالله الحسین
دلتنگ حسین و کربلایش هستیم 🥺💔
#امام_حسين #اربعین #کربلا
@tashahadat313
این که گناه نیست 59.mp3
4.65M
#این_که_گناه_نیست 59
💢ورود به بعضی از حریم ها،
و عدم رعایت حرمت شون،
عجیب خطـــرناکنــد...
❌خیلی خیلی
مراقبِ حریمهای خطرناک باش.
ممکنه از آسمون سقط بِشیــا
@tashahadat313
+ بما قضیت عمرک
یا ابن آدم؟!🌱
- بحب الحسین علیهالسلام🫀✨
#بـــیو
#الّلهُــمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَــــالْفَــرَج 🫀✨
@tashahadat313
● از آغاز زندگی مشترک بفرمائید؟
همسر شهید: از وقتی که زندگی را آغاز کردیم در همین مجتمع امام رضا(علیهالسلام) ساکن بودیم، همیشه به آقا مهدی میگفتم اسم امام رضا(علیهالسلام) هم مانند صحن سرای ایشان گیراست و حتی الان هم که به من میگویند بروید جای دیگری ساکن شوید که حیاط داشته باشد و بچهها بتوانند راحتتر بازی کنند، نمیتوانم از اینجا دل بکنم.
جالب اینجاست که ما از طبقه اول همین مجتمع به تدریج آمدیم تا طبقه ششم که آخرین طبقه ساختمان است و وقتی به آقا مهدی میگفتم بعد از این کجا میرویم، میگفتند که دفعه بعدی میرویم آسمان.
● رابطه شهید با فرزندانش چگونه بود؟
همسر شهید: آنقدر ولایتمدار بودند که دوست داشتند تعداد بچهها زیاد باشد، به فرزندآوری توصیه میکردند و میگفتند فرزندان سبب روزی میشود،
با اینکه خیلیها به ما میگفتند شرایط جامعه خوب نیست هزینهها بالاست و باید به فکر مشکلات بعدی باشید اما آقا مهدی به شدّت با این حرفها مخالفت میکردند.
#فرزندآوری
#شهیدمهدی_قاضی_خانی
#زندگینامه_شهیدمهدی_قاضی_خانی
اللهمعجللولیکالفرج
@tashahadat313