- تاسیان -
همچنان طفلی که در وحشتسرایی مانده است دل درون سینهام بیطاقتیها میکند.. رهی معیری.
طبیب از درد میپرسد، من از درمان درد، اما
نه من آگاه از دردم نه او آگه زِ درمان است...
ما همانند شیشه بودیم
اگر پاکمان میکردند میدرخشیدیم
اما آنها شکستند، و ما هم بریدیم...
- تاسیان -
_ مگه ادم یادش میره بهش چی گذشت، تا گذشت
من در لاک خود راحت ترم؛
آنجا میشود آرام و بیدغدغه زندگی کرد.
ازم پرسید؛
تو که دربارهی دلتنگی انقدر قشنگ مینویسی، تاحالا دلت برای کسی تنگ شده؟
بهش گفتم؛
-آدم تا الفبا بلد نباشه نمیتونه بنویسه! :)
درون خود را مانند زخمی بازکرد؛ تمام وجود خود را دید: افکار، افکارِ درباره افکار، افکارِ درباره افکارِ ناشی از افکار ...