- تاسیان -
در سینهام آویخته دستی قفسی را تا حبس نفسهای خودم را بشمارم..
از غربتام اینقدر بگویم که پساز تو
حتی ننشستهست غباری به مزارم...
من خودمو گم کردم...!
خیلی ساده پشت حرفای این و اون
پشت پچ پچا
یهو از یجایی به بعد دیگه خودم نبودم
وقتی خودت نباشی همچی از قیافه میوفته
تو آیینه که به خودت خیره میمونی خودتو نمیشناسی.
- تاسیان -
«حال من خوب است، نه عاشقم نه غمگینم نه دلتنگ جای هیچکس خالی نیست، در بیتفاوتترین حالت ممکن قرا
تنها نشدم ،تنها موندم ،من هرگز کسی رو اونطوری که تنها نباشم کنارم نداشتم و یک تنها، هرگز تنها نمی شود، تنها می ماند.
- تاسیان -
مثل ماهیِ بدون دریا که داره به سختی جون میده.
در تماشای رفتنِ جانیم ..
- تاسیان -
از غربتام اینقدر بگویم که پساز تو حتی ننشستهست غباری به مزارم...
چه کنم با غم خویش؟
گه گهی بغض دلم میترکد
دل تنگم زعطش میسوزد
شانه ای میخواهم
که گذارم سر خود بر رویش
و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم
ولی افسوس که نیست
|هوشنگ ابتهاج|
از پنجره بوی سوختگی می آید
انگار که همین حوالی کسی گذشتهاش را آتش زده
جنگلی را سوزانده تا یک درخت را فراموش کند.
دلتنگی عجیبترین حس دنیاست. کاش میتونستم اولین کسی که کلمهی «دلتنگی» رو برای حس فراق به کار برد ببینم و بهش بگم «ممنون که این حس عجیبی که توی وجودمونه رو انقدر زیبا شرح دادی و نذاشتی هربار که این حس بهمون دست میده برای توضیح دادن و فهمیدنش سرگردونتر بشیم».
- تاسیان -
....
این منم، دارم یاد میگیرم چجوری بی خیالت شم.
این منم، دارم یاد میگیرم چجوری خودمو یه بار دیگهدوست داشته باشم.