#تاوان
#پارت۲۰
دستاشو که جلوی چشمام گرفته بود برداشت ومن با دیدن عروسک رو به روم لبام کش اومد
_ماشین خریدی؟؟
یه ۲۰۶ آلبالویی
دست به سینه شد و با غرور تکیه داد بهش
_ بابا برام خریده...دوسش داری؟
_دیوونه من چرا باید دوسش داشته باشم برای خودته دیگه.....مبارکه.......
_گمشو بابا برای دوتامونه
اینا که تعارف بود ولی به خاطره همین معرفتش منو شیفته ی خودش کرده
هر چی بیشتر نگاه میکردم بیشتر ذوق میکردم
_وااای عسل چقدرم قشنگه
ماشین و دور زدم و وارسیش کردم
_بریم شیرینیشو بهت بدم؟
من گواهیناممو گرفته بودم ولی عسل هر هفته رد میشد
_مسخره کی گواهینامه گرفتی به من نگفتی؟
شونش و انداخت بالا و با اون لبخند زد
_هنوز نگرفتم
#تاوان
#پارت۲۱
اخم کردم از بابام همیشه احتیاط کردن و یاد گرفته بودم
_یعنی چی؟ پس بدون گواهینامه تا اینجا روندی؟
_نترس بابا چیزی نمیشه سوار شو بریم یه جای توپ
_ میدونی اگه به یکی بزنی چی میشه؟؟
بیخیال دستشو برد بالا
_اووووووه تا کجا رفتی تو.....نترس بهت میگم، آروم رانندگی میکنم حواسم هست
_عسل خدای نکرده کار یه بار میشه ها
_ای بابا مهسا بهت میگم اروم میرونم دیگه..... تو فکر میکنی اولین بارمه؟ ماشین بابا رو چند بار روندم
_خب اون موقع حتما باباتم بود
زد زیر خنده
_دلت خوشه ها بابا کجا بود......فقط خودم بودم
میدونستم بی خیالن ولی نه انقدر که ماشین بدن دست دخترشون حداقل به خاطره خود عسل
_داداشت چی؟اونم میدونه؟
#تاوان
#پارت۲۲
هنوزم نمیدونم اختلافشون باعلی برادرش سر چیه فقط اینو میدونم که از برادرش بیشتر ناراحته تا بی توجهیه پدر و مادرش
جوابی نداد ولی اومد دستامو گرفت و صورتم و بوسید
_ببین مهسا جون تا اخر اون خیابون میرم اگه دیدی بد رانندگی میکنم به خدا دیگه تا گواهینامه نگیرم نمیشینم پشت فرمون باشه.....
خودشو عین بچه ها برام لوس کرد که خندم گرفت و قبول کردم نشستیم تو ماشین
الحق که رانندگیش درجه یک بود و من خیالم واقعا راحت شد و دیگه بهش گیر ندادم که ای کاش هیچ وقت بی خیالش نمیشدم
یه هفته با ماشینش میچرخیدیم و خوش تر از قبل بودیم
یه روز رفته بودیم ویلای لواسونشون با دوسه تا از دوستاش که گوشیم زنگ خورد فربد بود و من جواب دادم که صدای یه مرد دیگه رو شنیدم گفت فربد تصادف کرده و بی هوشه و منی که ترس ازدست دادن آخرین عضو خانوادم تمام تنمو به لرزه انداخته بود و فقط دعا میکردم خوب باشه
#تاوان
#پارت۲۳
عسل که قضیه رو فهمید ویلا رو سپرد به دوستاش و با هم راه افتادیم تا بریم تهران
بارون بدی میومد و عسلم با سرعت میروند
_آرومتر برو دیوونه
_اَه چیزی نمیشه توام پدر منو درآوردی......مگه نمیخوای زودتر فربدو ببینی
_چرا میخوام...... اگه طوریش بشه چیکار کنم؟
اشک میریختم و ذکر میگفتم که فربد طوریش نشده باشه
درسته هیچ وقت نفهمیدم برادریشو ولی بالاخره تنها کس و کارم بود
همین طور تو حال خودم بودم که صدای کوبیده شدن یه چیزی به ماشین و ترمز بد ماشین صدای جیغمو درآورد
وحشت زده سرمو چرخوندم و به عسل نگاه کردم
حال اونم دست کمی از من نداشت
با ترس پرسیدم
_زدی به یکی؟
برگشت بهم نگاه کرد رنگش انگار پریده بود ولی جوابمو نداد بایو خودم میدیرم چی شده
اشکامو پاک کردم و دستمو گذاشتم رو دستگیره که آرنجمو گرفت و با صدای لرزون گفت