eitaa logo
تاوان
9.4هزار دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت جدید❤️
عسل که قضیه رو فهمید ویلا رو سپرد به دوستاش و با هم راه افتادیم تا بریم تهران بارون بدی میومد و عسلم با سرعت میروند _آرومتر برو دیوونه _اَه چیزی نمیشه توام پدر منو درآوردی......مگه نمیخوای زودتر فربدو ببینی _چرا میخوام...... اگه طوریش بشه چیکار کنم؟ اشک میریختم و ذکر میگفتم که فربد طوریش نشده باشه درسته هیچ وقت نفهمیدم برادریشو ولی بالاخره تنها کس و کارم بود همین طور تو حال خودم بودم که صدای کوبیده شدن یه چیزی به ماشین و ترمز بد ماشین صدای جیغمو درآورد وحشت زده سرمو چرخوندم و به عسل نگاه کردم حال اونم دست کمی از من نداشت با ترس پرسیدم _زدی به یکی؟ برگشت بهم نگاه کرد رنگش انگار پریده بود ولی جوابمو نداد بایو خودم میدیرم چی شده اشکامو پاک کردم و دستمو گذاشتم رو دستگیره که آرنجمو گرفت و با صدای لرزون گفت
_تو بشین خیس میشی خودم میرم هیچی نگفتم و به حرفش گوش دادم درو باز کرد و رفت بیرون بارون انقدر زیاد بود که هیچی نمیدیدم و بعد از سه چهار دقیقه برگشت خیس آب شده بود _چی شد؟ دستشو گذاشت رو قلبشو و یه نفس عمیق کشید و سعی کرد خودشو آروم کنه.....چند ثانیه طول کشید تا جوابمو داد بهم نگاه کرد ولی هنوزم صورت وچشماش آشفته بودن _ترسیدم بابا یه بشکه بود _بشکه؟ اونم اینجا.....چی دادی میگی تو؟ بزار خودم برم ببینم _کجا بابا.....اونجا رو نگاه کن..... با چشماش به یه طرف خیابون اشاره کرد که چند تا بشکه ی بزرگ داشت _حتما داشتن آسفالت میکردن بارونم شدید بود افتاده وسط جاده آره راست میگفت ولی دلم یه ذره شور میزد نمیدونم حتما به خاطره فربد بود
دوباره ماشین و روشن کرد و راه افتاد تا برسیم هیچی نگفت حتی منم یه بار صداش زدم که بپرسم کی میرسیم جواب نداد انگار تو حال خودش نبود منم فکر کردم به خاطره تصادف هول شده و هنوزم شوکه اس بالاخره رسیدیم بیمارستان که عسل سریع عذرخواهی کرد و گفت خسته اس باید بره راست میگفت به خاطره خیلی اذیت شد ازش تشکر کردم و رفتم اورژانس فربد و که دیدم به هوش خیالم راحت شد به خاطره ضربه به سرش بی هوش شده بود و فرداش که دیدن خدا رو شکر مشکلی نداشت مرخصش کردن باورم نشد وقتی بهم گفت تو لحظه ی تصادفش فقط به من و تنهاتر شدنم فکر کرده بود تقریبا یک هفته گذشت و عجیب بود که عسل حتی زنگم نزده بود فقط یه پیام داد که از اون شب بارونی مریض شده و حتی کارش به بیمارستانم کشیده بود نگرانش بودم و هر روز بهش زنگ میزدنم ولی گوشیش خاموش بود باید تو اولین فرصت که فربد یه ذره رو به راه بشه بهش سربزنم
پارت های جدید❤️
سوپ و براش بار گذاشتم و تا خواستم براش آبمیوه ببرم صدای زنگ خونه اومد چادرمو سر کردم و رفتم در حیاط و باز کردم که با دیدن مامورای آگاهی استرس گرفتم _بفرمایید _خانم مهسا معینی..... _خودم هستم _شما باید با ما بیاید کلانتری _م.....من.....برای چی؟ _به جرم فرار از صحنه ی جرم..... دست خودم نبود که ناباورخندیدم _حتما اشتباه شده من کاری نکردم _اونجا معلوم میشه به فربد چیزی نگفتم که نگران نشه ولی قلبم داشت از دهنم میزد بیرون  منو بردن اتاق بازجویی وگفتن منتظر باشم دلشوره ی عجیبی گرفته بودم و دستامو تو هم قفل کردم و فشار میدادم تا اینکه بعد از چند دقیقه یه آقای قد بلند با یه لپ تاب اومد اتاق و نشست که گفتم
_ببخشید من به اون خانمم گفتم من اصلا کاری نکردم اشتباه شده آقا خیلی خونسرد بود و همین آشفته ترم میکرد _خب اول بگید پنجشنبه ی هفته ی گذشته ساعت یک تا دو نیمه شب کجا بودین؟ پنجشنبه ؟یه ذره فکر کردم _آهاااان داشتم با دوستم از لواسون برمیگشتیم...... _یعنی تنها نبودی؟ _نه......با عسل بودم _اسم و مشخصات کامل دوستتون رو بنویسید خودکار و برداشتم و اطلاعاتی که خواست رو نوشتم _ببخشید میگید چی شده؟ _یعنی شما نمیدونید؟ سرمو تکون دادم و لبامو انقدر محکم با دندونم گاز زده بودم که شوری خون رو تو دهنم احساس کردم دست کشیدم و خونشو پاک کردم که یه دستمال گرفت جلوم منم ازش گرفتم
_جالبه که شما نمیدونید هفته ی پیش با یه خانم ۲۴ ساله تصادف کردید و از اونجا متواری شدین فکم قفل شده بود و چشمام درشت شد فقط یه چیز تو ذهنم اومد  _اَ....الان.....کجاست؟ _متاسفانه ایشون دو روز تو کما بودن و بعد فوت شدن پلاک ماشین شما هم از روی دوربین های اتوبان شناسایی شد دستام میلرزید و تاری دیدم نشون میداد اشکم بدون اینکه بفهمم دراومده بود _ن....نه....اشتباه میکنید چ.....چون برای آسفالت اونجا چند تا بشکه ی بزرگ بود زد به یکی از اونا یه آدم نبود _زد؟؟ میگید دوستتون رانندگی میکرده؟ صدام پر از بغض بود و جوابشو دادم یه لیوان آب برام ریخت و گذاشت جلوم بعد از اینکه یه ذره ازش خوردم یه ذره آرومتر شدم _ببینید خانم معینی هرچی بیشتر با ما همکاری کنید زودتر به نتیجه میرسیم
سلام خوشگلا☘❤️ رمان جذاب تاوان در کانال خصوصی رمان به اتمام رسیده در صورتی که تو کانال عمومی سه سال دیگه رمان تموم میشه 🥳 عزیزانی که میخوان تا آخر داستان همین الان بخونن مبلغ ۱۱۰.۰۰۰ هزار تومان واریز و لینک کانال خصوصی رو دریافت کنن 6037697708591323 خلیلی زند و ارسال فیش به آیدی زیر @Adsam2