eitaa logo
تاوان
9.3هزار دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
خدا.. اونو فرستادی برای من؟ محمدطاهای مغروری که هیچ وقت براش مهم نبودمو برای من فرستادی؟ _ به ناموس من......تو خونه ی خودم دست درازی میکنی کثااااافت......خونتو میریزم.... عربده میزد ولی صداش برای من حکم امنیت و داشت اینکه همه چیز تموم شده ریحانه و الان دیگه در امانی.... حاالا خیالم راحته......خیلی راحت.... چند ماه قبل*** _چی میگی دخترم هااان؟ انگار غم عالم رو تو چشم ها ولحنش داشت ولی برام مهم نبود _حرفم همونیه که گفتم حاج خانوم من نمیام ببینید چه بعد از بابام و چه قبل از اون من اصلا فامیل پدری نداشتم و ندیدم تا به امروز _بابات به ما چیزی نگفته بود وگرنه کلی فامیل داری .....الانم دل منه پیرزنو نشکن میتونستم بهش بگم ازتون بدم میاد، از ادمای بی مسئولیتی که بعد از پسرشون بچه شو گردن نگرفتن ولی اگه این زن راست بگه و از وجود بی خبر بوده باشه گناهی نداره
اینم که حرف های همون ماموره بود دستامو بالا اوردم _نه......نه......شما هم دارید اشتباه میکنید ماشین برای عسلِ به من هدیه نداده..... خودشم رانندگی میکرد مگه بهتون نگفته؟ _اینی درسته که من میگم من از طرف آقای مجد و دخترشون ازتون تشکر ویژه میکنم و بهتون قول میدم کمتر از یک ماهه دیگه این قضیه حل میشه و دیگه حتی کوچیکترین اثری تو زندگیتون نمیزاره فقط کافیه شما اعتراف کنید در غیر اینصورت با شهادت خانم مجد و دوستاشون تو ویلا که همه دیدن شما پشت فرمون نشستین و با توجه به اینکه شما الان برگه ی اعترافتون و امضا کردید قطعا چند سال زندان در انتظارتونه هیچی نمیتونستم بگم و همین طور به لباش نگاه میکردم یه دفعه در باز شد و یه مرد جاافتاده اومد وکیل به احترامش بلند شد و اون اومد جاشو گرفت و رو به من به وکیل گفت _خب...قضیه حل شد؟
سلام خوشگلا☘❤️ رمان جذاب تاوان در کانال خصوصی رمان با بیش از ۱۰۰۰پارت به اتمام رسیده 🥳 عزیزانی که میخوان تا آخر داستان همین الان بخونن مبلغ ۱۱۰.۰۰۰ هزار تومان واریز و لینک کانال خصوصی رو دریافت کنن 6037697708591323 خلیلی زند و ارسال فیش به آیدی زیر @Adsam2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_ببینید من نمی خوام بهتون بی احترامی کنم ولی واقعا میگم شماها برام غریبه اید مامان که دید من کوتاه نمیام حرف و عوض کرد _ریحانه جان برو چای بریز _چایی نمیخوام بشین عزیزکم اشکاش و پاک کرد و بلند شد فریبا_کجا حاج خانوم؟ نشسته بودین حاالا _من دیگه میرم عروس.....فردا داریم برمیگردیم تهران اگه ریحانه خواست بیاد.. به مامان من گفت عروس؟؟؟ چقدر مسخره دیگه خیلی حرصم دراومد _نمیخوام حاج خانوم _حداقل بگو مادربزرگ
_بله مطرحش کردم جناب مجد یعنی این مرد با این چهره پدر عسل بود؟ اصلا فکرشو نمیکردم این ریختی باشه بیشتر شبیه سیاست مدارا بود ظاهرش یه لبخند مهربونی بهم زد _خوبی دخترم؟ سرمو به تایید تکون دادم _کمالوند همه چیزو برات توضیح داده دیگه درسته؟ _ولی..... این آقا راستشو نمیگه.....من پشت فرمون نبودم احساس میکردم تنهای تنهام و دورم یه عده آدم جمع شدن که نمیخوان بفهمن چی میگم _میدونی که عسل گواهینامه نداره؟! اگه بگیم اون متهم به قتل عمد میشه و ممکنه قصاص بشه میدونم یک ساله باهاش دوستی و الان وقت جبران همه ی خوبیاشه از چیزایی که شنیدم چشمای خیسم درشت شدن من تا اونجایی که تونستم براش جبران کردم ولی این چی داره میگه؟
_ولی.....من نبودم چرا.......چرا باید گردن بگیرم _گوش بده به من......تویی که پدر و مادر نداری و برادرت یه بی عرضه ی به تمام معناس که ده بار با ارثیه تون سرمایه گذاری کرده ولی هربار یه گندی بالا آورده نمیتونستی یه دونه از اون جاهایی که عسل بردت و برات خرج کرد و بری تو یک سال به لطف دختر من یه زندگیه لاکچری داشتی والان باید تلافی کنی گوش میدی چی میگم؟ اشکام صورتم و خیس کرده بود داشت بی کس و کار بودنم و به رخم میکشید خدایا چی جماعت؟ چقدر میتونن بی رحم باشن عسل مثل خواهر من بود و الان انگار تو این یه سال حکم یه برده رو داشتم که الان وقت بهره برداریش بود برای صاحبش _عسل.......میدونه......دارید تصادفو میندازید گردن من؟؟ _معلومه میدونه خودش همه ی اینا رو برام تعرف کرد.....منطقی بخوایم به قضیه نگاه کنیم مقصر اون تصادف خودت بودی عسل به خاطره برادر تو با اون سرعت رانندگی میکرد
سلام خوشگلا☘❤️ رمان جذاب تاوان در کانال خصوصی رمان با بیش از ۱۰۰۰پارت به اتمام رسیده 🥳 عزیزانی که میخوان تا آخر داستان همین الان بخونن مبلغ ۱۱۰.۰۰۰ هزار تومان واریز و لینک کانال خصوصی رو دریافت کنن 6037697708591323 خلیلی زند و ارسال فیش به آیدی زیر @Adsam2
تو چشماش زل زدم و با جدیت گفتم _ببخشید......عادت ندارم من اصولا دختر آرومی ام وتا وقتی لازم نباشه تندی نمیکنم ولی نمیدونم چرا انقدر جلوی این زن جسارت داشتم ازم رو گرفت و مامان بدرقه اش کرد منم لیوانای چای رو گذاشتم تو سینی بغضی که تا بیخ گلوم رسیده بود و بلعیدمش اگه از اول مادرمو در شان خانوادشون میدونستن و به عنوان عروسشون قبولش میکردن مجبور نمیشد زن اون مفنگی بشه که صبح و شب سیاه و کبودمون بکنه حالا اومدن که چی تنها بچه ی امیر علی رو ببرن روسرشون حلوا حلوا کنن که مثلا یاد پسرشون زنده بشه؟ نمیخوام صد سال سیاه بشه _مامان جون نباید دلشو میشکستی با حرص لیوانو کف زدم و برگشتم بهش نگاه کردم _یعنی میخوای برم باهاش زندگی کنم؟ انقدر از دستم خسته شدی مامان؟ اومد جلوم و با مهربونی تموم اشکام پاک کرد اصلا من کی گریه ام در اومد خودم نفهمیدم
_نمیگم که بری باهاش زندگی کنی فقط میگم دو روز میرفتی پیشش یه ذره دلش اروم میشد بالاخره تو دختر امیر علی ای صدامو بردم بالا _یادت رفته وقتی ده سالم بود رفتیم سراغشون حاجیشون چی گفت!! گفت دروغ میگی گفت کلاهبرداری بوی کباب به گوشتون خورده اصلا پسر من تورومیخواست چیکار کلی دختر وزیر و وکیل ورنگ و وارنگ براش ریخته با یادآوری اون روز نحس دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با صدای بلند زدم زیر گریه _مامان...... خیلی...... نامردن بغلم گرفتش و نوازشم کرد شاید بغض شاید کینه شاید نفرت شایدم دلخوری و تنهایی بابت زندگی که میتونستیم با مامان داشته باشیم و حقمون بود ولی ازش محروم شدیم منو انقدر تو منگنه گذاشته بود که نتونم مثل همیشه جلوی مامان خوددار باشم بالاخره یه کم سبک شدم از بغلش بیرون اومدم و اشکامو پاک کردم