منو برگردونید به اون زمان که به زور رنگ خونه رو میدیدم. به اونموقع که هرروزِ خدا رفیقامو میدیدم. اونموقع که درس و کلاس و باشگاه منو به خسته ترین آدم برای دوازده ساعت آینده به محض به خونه رسیدن تبدیل میکرد. اونموقع که دغدغه ـم این بود که وقتی برگشتم خونه- ویدیویِ جدید یوتیوبرایِ مورد علاقه ـمو ببینم. از یوتیوب. اونموقع که اونقدر سرم شلوغ بود که اسکرین تایم گوشی زیر یه ساعت باشه.
جنگ رمضان که شروع شده بود فکر می کردم اینم قراره اندازه ی جنگ دوازده روزه طول بکشه و فارغ از نگرانی ها داشتم به وقت آزادی که گیرم اومده به چشم مرخصی از همه چیز نگاه میکردم. همون چیزی که تا قبل از جنگ آرزوشو میکردم: یه مرخصی، از همه چیز.
خدافظیی!
منو برگردونید به اون زمان که به زور رنگ خونه رو میدیدم. به اونموقع که هرروزِ خدا رفیقامو میدیدم. اون
دارم به این فکر میکنم که ممکنه الان یه نفر بعد از خوندنِ این، این شکلی باشه که : "واهای این الان میخواد بگه من ده تا کلاس میرفتم و باشگاه اصلا خیلی سرم شلوغ بوده شما که نمیدونید" 🗣️
ولی اینا فقط افکارم هستن. افکاری که بعد از برداشتِ اشتباه یه نفر از حرفام شروع میشن. و باعث میشن بخوام بگم: منظورم همچین چیزی نبود.
فقط دارم افسوس میخورم. مهم نیست. بعدا میتونم چایی بخورم☝🏻
خدافظیی!
دارم به این فکر میکنم که ممکنه الان یه نفر بعد از خوندنِ این، این شکلی باشه که : "واهای این الان میخ
دارم سعی میکنم چیزی به صادقانه ـیه این بنویسم و بعد پاکش نکنم❤️
هدایت شده از 🔹 Chess Vision 🔹
در شطرنج سیاه و سفید هردو دشمن و رقیب هماند، اما آنان که هدایتشان میکنند دوستان هم هستند...
https://eitaa.com/Chess_Vision/4526
چیزایِ خیلی رندومی هستن که دوستشون دارم و دلم میخواد که درموردش بگم، مثلا لِگو، انیمیشن، فرمول یک، تاریخ شوروی، گل☝🏻نه اون گل- این گل🌻، آثار تیم بورتون، شمشیر بازی و خیلی چیزای دیگه. خلاصه که رندوم: خیلی رندوم.
خدافظیی!
چیزایِ خیلی رندومی هستن که دوستشون دارم و دلم میخواد که درموردش بگم، مثلا لِگو، انیمیشن، فرمول یک، ت
بعضی موقع ها هم رندوم بهتر از رندُم به نظر میاد، یا ریپوست بهتر از ریپُست. فقط به نظر میاد ها- نه اینکه لزوما درست باشه.