نمیدانم... فقط امشب، در شب نهم، برای اولین بار حس میکنم بعضی وقتها اشک ریختن هنر نیست. هنر و سختترین کار این است که پای کاری بمانی که شاید دوستش نداشته باشی، یا شاید حس خوبی به تو ندهد، اما میدانی که باید انجامش بدهی.
بحث سر اشک و حالهای معنوی نیست، اینها فقط مثالاند. واضح ترین مثال ممکن بودند تا موضوع فهمیده شود. اصل موضوع، "اولویتشناسی" است؛ اینکه بدانی در این لحظه کجا باید باشی، نه اینکه کجا دوست داری باشی.
- حقیقتِ مسیر اینه که جسارتِ این رو داشته باشیم که از جایی که دوست داریم باشیم، بلند بشیم و به جایی بریم که باید باشیم..
ناشناسAUD-20210818-WA0013.mp3
زمان:
حجم:
627.3K
«ای کرده ترکِ جان و سر
آهسته تر، آهسته تر
ای از همه لب تشنه تر
آهسته تر، آهسته تر
مرو تنها حسین..»
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«علامه طبرسی میگفتند:مسیری که حضرت زینب از تِل تا جایی که امام حسین افتاده بود،طی کرد،پنجاه سال طول کشید.پرسیدند چرا پنجاه سال؟فرمودند:وقتی حضرت زینب روی تل ایستاده بود،موهاش سیاه بود،اما وقتی امام حسین رو تو اون حالت دید،تمام موهای سرش سفید شد از عظمتِ مصیبتی که دیده بود..»💔
پایین آمدم. به طرف تو. لرزان. با قلبی که دیگر تکهای از آن باقی نمانده بود. غبارگرفته بود هوا. بوی آهن میداد. بوی خونِ تازهی تمامِ پهلوانانِ زندگیام. رسیدم. و دنیا، در یک لحظه، یخ زد. دیدمت... دیدم که آفتابِ تمامِ عمرم، روی خاکِ تشنه، غریب و تنها افتاده است. تکه تکه شده بودی، حسین. جوری که نمیدانستم از کجا شروع کنم و به کجا نگاه کنم تا تو را پیدا کنم. برادرم را پیدا کنم. سنگین بود. سنگینتر از هر چه تا به حال حمل کرده بودم. سنگینیِ تمامِ تاریخ، در یک لحظه، روی شانههایم نشست. روی زانو افتادم. دستم را جلو بردم. لرزان. وقتی انگشتانم به خونِ گرمت خورد، فهمیدم که دیگر هیچ پناهی نیست. فهمیدم که از این پس، من تنها سقفِ این یتیمانم. من تنها چادرِ این بیسروپناهانم. سرم را روی سینهی بیجانات گذاشتم. گوش دادم... اما هیچ ضربانی نبود. فقط صدای باد بود که میوزید و به من میگفت: «زینب! تمام شد. حالا تو تنها ماندهای.» در آن گودال، پیر شدم. دیدی که تو، محبوبترینِ خدا، در اوجِ تنهایی، چقدر غریب بودی. دیدی که دنیا چقدر بیرحم است وقتی میخواهد حقیقت را بکشد. بلند شدم. اما دیگر آن دخترکِ شادِ مدینه نبودم. با نگاهی برخاستم که انگار تمامِ رنجهای تاریخ را در یک لحظه دیده بود. برگشتم و نگاهِ آخری به پیکرِ پارهپارهات انداختم. حالا میدانستم «صبر» یعنی چه. صبر این است که در حالی که قلبت تکهتکه شده، بتوانی بلند شوی و به دنیا بگویی: «ببینید! این است بهایِ حقیقت!» از گودال بیرون آمدم، اما یک تکه از روحم، همانجا، لای آن خاک و خون، برای همیشه ماند. تا کسی باشد که نگهبانِ آن تنهاییِ مطلق تو باشد. حالا مبعوث شده ام باید بروم حسین. باید علی وار خطبه بخوانم. باید صدای تو باشم. باید غبارِ این میدان را به رویِ شهرها بپاشم. باید بگویم که اینجا چه گذشت. که چطور تشنه بودی و چطور تنها ماندی. زنجیرها را به دست میکشم اما سر خم نمیکنم. چون تو در من زنده ای. علی را در گلویم حس میکنم. اوست که حالا به من میگوید: «برخیز زینب!» برخیز که یتیمان منتظرند. برخیز که شام باید بسوزد از حقیقتِ تو. من دیگر فقط خواهر نیستم حسین. من حالا پیامآورِ این خونها هستم. من صدای توام در پیشگاهِ ظالمان. میروم، اما قلبم را اینجا میگذارم. تا وقتی برگردم، جهان بداند که پیروزی، در این خونهای ریخته شده است. بنامِ تو میروم. با صبرِ تو میروم. خداحافظ برادر..
روز دهم
معلم روزهای آبی
پایین آمدم. به طرف تو. لرزان. با قلبی که دیگر تکهای از آن باقی نمانده بود. غبارگرفته بود هوا. بوی آ
- تو در من زنده ای حسین
صدای علی را هم در گلویم حس می کنم.
من ایران را دوست دارم..
معلم روزهای آبی
من ایران را دوست دارم..
امروز هوا واقعاً گرم بود، از آن گرمایی که آدم را کمی بیحال میکند. اما بچهها اصلاً بیتاب نبودند؛ در صف ایستاده بودند و چشم به خورشید دوخته بودند تا بالاخره پایین برود و ما راهی دریاچه شویم. جالب بود که ساعت ۶:۳۰ بود، ولی نور و گرمای هوا طوری بود که انگار ساعت ۴ بعدازظهره و هنوز دنیا زیر تابش شدید خورشیده. رسیدیم به جای همیشگیمون؛ دیدیم پروانهها زودتر از ما جا خوش کرده بودند. یکی از بچهها یه حرفی زد که تا حالا تو ذهنم مونده؛ گفت: «خانم، ما هم مثل پروانهها هستیم، گرمای هوا نمیتونه مانع پروازمون بشه.» تو اون لحظه فقط لبخند زدم و از اینکه چقدر دنیا از چشم اونها قشنگتر و امیدوارتره، خوشحال شدم. بعدش نشستیم و شروع کردیم به کتاب خوندن. سنجاقکهای نارنجی و خوشحال، بدون هیچ ترسی اومدن توی حلقه کوچیک ما و باهامون رفیق شدن. هر طرف رو که نگاه میکردیم، یه جشنی از بال زدنها بود؛ پروانهها، سنجاقکها و پرندهها... انگار طبیعت میخواست بهمون بگه زنده بودن چه کیفی داره. تا دم غروب اونجا موندیم. صدای روباهها بلند شد و ما هم با کلی هیجان، پا به فرار گذاشتیم... :)
پنجم تیرماه
معلم روزهای آبی