.
🍃این شب و روزها خیلیا دارن چمدونشون می بندن برن برا اعتکاف ✨
نمی دونم چقدر تجربه مهمونی اینطوری رو داشتین، ولی حال و هوای خوبیه 🌱مخصوصا معتکفینی که حرم امام مهربانی ها علیه السلام مشرف میشن
بیاین با تموم وجود،اول برا فرج صاحبمون دعا کنیم و بعد برا باز شدن تمام گره های کور مسلمین، مخصوصا جوونهامون 🤲
.
طب کوثر (مخصوص بانوان)
📖 رمان: «رازِ آن چایِ تلخ» (قسمت سوم: غافلگیری در عمقِ سکوت) صدای «گرومب» شدیدی که از توی حیاط آمد،
.
😳🍃خب بگین ببینم خبر امیر و مریم رو دارین؟! ☺️🧐
با امر خیر چه کردن 🤔
آخه شنیدین میگن خونه عروس عروسیه 😇
پاشین بریم خونه ی عروس
لباس خوشگلاتون رو بپوشین
حالا هنوز اول راهه، بحث خواستگاری هست ها!!! ☺️
.
🤔 یه سؤال فنی اما جدی
تا حالا کجا دیدین
علم «طب» رو
نه خشک و کتابی
بلکه تو قالب داستان بهتون یاد بدن؟
واقعاً ببینین خانم سادات چی کار کرده تو «کانال کوثر»
آموزش، قصه، زندگی… همه باهم 🌿
حالا بذار خودم از خودم تعریف کنم 😄
✅ یه نکته روانشناسیِ طلایی:
میگن گاهی تعریفهایی که دوستاتون از شما میکنن
جلوی همسرتون با ذوق بگین 😉
مثلاً:
«فلانی میگفت خوش به حال همسرت،
کدبانوییت حرف نداره، آشپزیت معرکهست»
آره بابا…
اینجوریه 😊
📌حیفه والا هرکسی که دوستش داری 💚 سریع دعوتش کن آخه ایام سرور و شادیه ،خدا را چه دیدیدن یکهو شاید همه یکجا بریم عروسی مریم و امیر ✨🔥
.
.
طب کوثر (مخصوص بانوان)
📖 رمان: «رازِ آن چایِ تلخ» (قسمت سوم: غافلگیری در عمقِ سکوت) صدای «گرومب» شدیدی که از توی حیاط آمد،
☕️✨ راز چــای تــلــخ | قـسـمـت چـهـارم ✨☕️
💍💭 خــواســتــگــاریِ امــیــر و مــریــم(اوج نفس گیری و هیجان (
😮💨 امروز از اون روزایی بود که
انگار یکی نشسته باشه روبهروت
و یواشیواش انرژیتو خالی کنه…
🏠 خونه تنگ شده بود…
نه خونهی جدید
همین خونهی همیشگی
⏰ ساعت هم باهام لج کرده بود
هوا ایستاده بود، صداها خفه
و من وسط اتاق
با دهنی خشکتر از کویر 🌵
💭 یهدفعه ذهنم رفت سراغ خاطرهی دوستم…
میگفت روز خواستگاریش
با اینکه خواهر کوچیکترش ازدواج کرده بود
بازم برای انتخاب همسر
خیلی دستبهعصا راه میرفت 🚶♀️
😐 از حرف مردم خسته شده بود:
«دختر چرا اینقدر سخت میگیری؟
مو رو از ماست میکشی!
مگه قراره از کارخانه همسر قالب بزنن؟!»
🤲 میگفت شب آخر فقط گفت:
«خدایا…
متوسل میشم به شهید حججی
اگه این خواستگار خیری داره
خودت راهشو باز کن…»
😳 وقتی دیدش…
🌤️ انگار آسمون سوراخ شده بود
خدا دقیقاً
سوژهی دلشو فرستاده بود
🕊️🕊️ حالا سالها گذشته
و این دوتا
مثل دو کبوتر عاشق
آروم، بیسروصدا
دارن زندگی میکنن ❤️
❄️ من وسط این فکرها
حس کردم یکی
یه سطل آب یخ ریخت روم
نه از بیرون…
از درون
🗣️ بابام گفت:
«خب بابا، حالا میخواین چی کار کنین؟»
😤 یه نفس عمیق کشیدم…
اونقدر که نفسم بالا نمیاومد
دلم آشوب
دهنم خشک
💬 رو به امیر گفتم:
«شما برین فکر کنین…
منم باید فکر کنم
با این شرایط
عجله درست نیست.»
📞 و آخرش…
تنها کاری که تونستم بکنم
یه وقت اورژانسی
از طبیب فاطمی گرفتم
💭 همهچی رو گفتم…
از امیر
از دلم
از این تنگیِ عجیب
🤔 حالا بگین…
فکر میکنین طبیب چی گفت؟
ارسال مطالب بدون لینک مجاز نیست
https://eitaa.com/tebkowsar