.
سلام سلام 👋
اولین روز حلول ماه شعبان روتبریک عرض می کنم ✨
بهترین تبریکات رو به تمام عروس و دومادای خوش سلیقه مون که در بهترین ماه میرن خونه بخت ☺️👍😇
.
طب کوثر (مخصوص بانوان)
. 📌شما این دوران رو درک کرده این؟! خوب یا بد گذشت 😞 ❌به من بگین تو این شرایط دیداری که من و فرزند
.
👈بریم برا ادامه ی بحث مطالب دیروز 👇
.
مادری یعنی طبیبی که همیشه حواسش به شکوفه زندگیش هست 🌹👇👇👇
حکما میگفتن
بدنِ آدم
مثل یه خانهی زندهست 🏠🌿
تو این خونه
اتاقها به هم وصلن
اگه یهجاش شلوغ شه
بقیهجاها هم بههم میریزه
حالا تصور کن…
یه روزِ خیلی گرم تابستونه ☀️
اگه پنجرهها بسته باشه
هوا میایسته
آدم کلافه میشه
عرق میکنه
زود عصبانی میشه 😤
بدن هم همینه…
وقتی تو بدن
«گرما و تندی» زیاد میشه
اول خودش رو نشون میده:
روی صورت → جوش میزنه 🌋
روی مو → ضعیف میشه و میریزه 🍂
تو اخلاق → زود رنجی و پرخاش 💥
تو دل → بیقراری و بیحوصلگی 😔
نه اینکه آدم بد شده باشه
نه اینکه بچه لجبازه
فقط…
هوای خونهی بدنش گرم شده
حکما بدن رو مثل یه دیگ روی آتیش میدیدن 🍲
اگه شعله زیاد شه
غذا میجوشه
سر میره
همهچی بههم میریزه
میگفتن:
کارِ ما این نیست که
با دیگ دعوا کنیم
باید شعله رو تنظیم کنیم 🔥⬇️
حالا این شعله از کجا زیاد میشه؟
خواب کم 😴
خوراک نادرست 🍟
استرس و فشار فکری 😖
حرفای فروخورده 😶
ناراحتیهای جمعشده تو دل 💔
همهشون
مثل هیزم
زیر آتیشن…
وقتی بچهای تو سن نوجوانی
یهو جوش میزنه
موهاش میریزه
اخلاقش تند میشه
حکما میگفتن:
«بدنش داره فریاد میزنه
نه تنبیه میخواد
نه سرزنش
تنظیم میخواد»
تنظیم یعنی:
آب خنک
نه آب یخ ❄️
آرامش
نه فشار
فهمیدن
نه دعوا
حکما
قبل از دارو
اول زندگی رو درست میکردن 🌱
میگفتن:
اگه ریتم زندگی درست شه
بدن خودش بلدِ
خودشو درست کنه
و اینجاست که
آدم میفهمه
شناخت بدن
شناخت اخلاق
شناخت حالِ دل
همه به هم وصلن…
این نگاهِ حکماست
نگاهِ ساده
اما عمیق 🤍
شکوفه های_زندگی
#طبیب_میخواد
.
.
📌گاهی اگر اشتباه تایپی می بینین فقط به خاطر اینه که دارم ویراستاری کتاب انجام میدم
گاها واقعا چشام کلمات رو هفت در هشت می بینه😄
آخه بعد از اینکه وقفه ای تو کار اینترنت پیش اومد بحث
مشاوره ها
و ویراستاری کتابها و...
تدریس ها تمام وقتام پر کرده
.
حضرت حجه الاسلام و المسلمین هاشمی نژاد می فرمودند:
یک پیرمرد مسنّی ماه مبارک رمضان « مسجد لاله زار» می آمد خیلی آدم موفقی بود همیشه قبل از اذان توی مسجد بود.
به او گفتم حاج آقا شما خیلی موفّق هستید من هر روز که مسجد می آیم می بینم شما زودتر از ما آمده اید جا بگیرید.
گفت: نه آقا من هر چه دارم از نماز اول وقت دارم. بعد گفت: من در نوجوانی به مشهد رفتم.
مرحوم « حاج شیخ حسن علی نخودکی» باغچه ای در نخودک داشت به آنجا رفتم و ایشان را پیدا کردم و به ایشان گفتم: من سه حاجت مهم دارم دلم می خواهد هر سه تا را خدا توی جوانی به من بدهد. یک چیزی یادم بدهید.
فرمودند: چی می خواهی؟
گفتم: یکی دلم می خواهد در جوانی به حج مشرّف شوم. چون حج در جوانی یک لذّت دیگری دارد.
فرمودند: نماز اوّل وقت به جماعت بخوان.
گفتم: دوّمین حاجتم این است که دلم می خواهد یک همسر خوب خدا به من عنایت کند.
فرمودند: نماز اول وقت به جماعت بخوان.
سوم اینکه خدا یک کسب آبرومندی به من عنایت فرماید.
فرمودند: نماز اول وقت به جماعت بخوان.
این عملی را که ایشان فرمودند من شروع کردم و توی فاصله ی سه سال هم به حج مشرّف شدم هم زن مؤمنه و صالحه خدا به من داد و هم کسب با آبرو به من عنایت کرد.[ داستانهایی از مردان خدا صفحه۵]
.