.
🌹 معجزه بو: راز دستهگل عروس و آرامش روح! ✨
سلام به شما! دلتان خوش و روزتان معطر!
فکر کردهاید چرا عروسها در مهمترین روزشان، دستهگل خوشبو دست میگیرند؟ 👰♀️ این فقط تزیین نیست؛ یک راز باستانی و یک حرکت هوشمندانه است!
حکیمان از هزاران سال پیش میدانستند: بو، سریعترین داروی روح و روان ماست! 💊
🧠 بینی ما، دکمهی "تنظیم حال" شماست!
حال ما مثل یک سیستم تنظیم دقیق است که با استرس و غم به هم میریزد.
1. خط ویژه مغز (VIP): بینی ما سریعترین راه رساندن پیام بو به مغز است. 🚀 مغز بلافاصله سیگنال را دریافت میکند.
2. عملکرد: بو مثل دکمهی Reset عمل میکند.
مثال (روز عروسی):در اوج استرس مراسم، بوی گل به مغز میگوید: "آرام باش! نگران نباش!" 😌 دسته گل، سپر آرامش عروس است.
مثال (روزمره): اگر حالتان گرفته است، بوی گرم یک گل، فوراً به مغز پیام میدهد: "شاد باش و بیدار شو!" 😄
خلاصه کلام :دستهگل عروس نماد این آرزوی بزرگ است که زندگی ما پر از عطر خوشِ آرامش باشد. 🏡
🌟 امروز، یک لحظه نفس عمیق!
به یاد بانوی پاکی، حضرت زهرا (س)، امروز از این معجزهی رایگان استفاده کنید.
پیشنهاد:یک عطر خوش (یا یک قطره گلاب) را ببویید. ببینید چطور حال دلتان سریعاً عوض میشود.
حتما خواهین گفت : قویترین بویی که حالتان را زیر و رو کرده، حتما عطرهای طبیعی و ارگانیک بوده 🌼🌸🌺👍
.
📖 رمان: «رازِ آن چایِ تلخ» (قسمت سوم: غافلگیری در عمقِ سکوت)
صدای «گرومب» شدیدی که از توی حیاط آمد، انگار سقف را روی سرمان خراب کرد! امیر مثل فنر از جا پرید. 🏃♂️ شجاعت و سرعت عملش دقیقاً با آن صدایی که از حنجرهاش شنیده بودم جور در میآمد؛ آدمهای گرم و خشک وقت تلف نمیکنند! همه دویدیم سمت پنجره. گربهی چاق همسایه گلدان بزرگِ شمعدانی لب حوض را انداخته بود و خودش مثل برق غیبش زده بود. 🐈⬛🪴
نفس راحتی کشیدیم و دوباره برگشتیم سرِ جایمان، اما انگار این اتفاق، یخِ جلسه را کاملاً شکست. امیر در حالی که داشت دوباره مینشست، با همان لبخندِ معنادار و چشمهایی که حالا برقِ خاصی داشت، منتظرِ جواب سوالِ سختش بود. ⏳
من چادرم را کمی جلوتر کشیدم، استرسم حالا کمتر شده بود. انگار آن اتفاقِ حیاط، حواسِ دماغِ من را هم از آن بویِ لعنتیِ عرق پرت کرده بود! با صدایی که سعی میکردم نلرزد گفتم: «چند کلمه حرف زدم ولی قلبم از توی قفسه ی سینه خارج می شد.
مادرش که تا آن لحظه مثلِ بازپرسها فقط نگاه میکرد، بالاخره دهان باز کرد: «دخترم، شما چقدر دقیق حرف میزنید! امیرِ من قلبش طلاست، اما راست میگوید، گاهی مثل کوره داغ میشود و زود هم سرد...» 🪙🔥
یاد حرف طبیب فاطمی افتادم: «گرم و خشکها زود شعله میکشند، اما کینه ندارند.» در دلم گفتم: «خب مریم، این هم از نیمهی گمشدهات! تو که سرد شدی، او که داغ است... شاید این تضاد، همان تعادلی باشد که دنبالش بودی.» ⚖️
اما درست وقتی فکر میکردم همه چیز دارد خوب پیش میرود، امیر دستش را داخل جیبِ کتش کرد و یک برگهی تا شده بیرون آورد. «خانم مریم، من اهلِ پنهانکاری نیستم. قبل از اینکه جدیتر جلو برویم، میخواهم این لیست را ببینید. اینها عادتهای غذایی و اخلاقیِ من است که فکر میکنم باید بدانید...» 📄✍️
لیست را که باز کردم، چشمانم گرد شد! 😲 پیاز اضافه، نمک زیاد، بیخوابیِ شبانه و... اینها فقط عادت نبود، اینها کدهای شناساییِ یک مردِ تمامعیارِ گرم و خشک بود که اگر راهِ مهار کردنش را بلد نباشی، خانهات را به آتش میکشد!
در همین لحظه، پدرم سرفهای کرد و گفت: «خب جوونها، اگر حرفهاتون تموم شده، بریم سراغِ اصلِ مطلب...»
قلبم دوباره شروع کرد به کوبیدن: «گوپ... گوپ...» آیا من واقعاً آمادگیِ رام کردنِ این آتشفشان را داشتم؟ 🌋💍
📌خدایا خودت کمکم کن 😞
✍️ به قلمِ خانم سادات؛ نویسنده کتابهای طبی
منتظر قسمت پایانی و تصمیمِ نهاییِ مریم باشید... آیا او با علمِ طب، به این ازدواج بله میگوید؟
.
https://eitaa.com/tebkowsar
☕️✨ راز چــای تــلــخ | قـسـمـت چـهـارم ✨☕️
💍💭 خــواســتــگــاریِ امــیــر و مــریــم(اوج نفس گیری و هیجان (
😮💨 امروز از اون روزایی بود که
انگار یکی نشسته باشه روبهروت
و یواشیواش انرژیتو خالی کنه…
🏠 خونه تنگ شده بود…
نه خونهی جدید
همین خونهی همیشگی
⏰ ساعت هم باهام لج کرده بود
هوا ایستاده بود، صداها خفه
و من وسط اتاق
با دهنی خشکتر از کویر 🌵
💭 یهدفعه ذهنم رفت سراغ خاطرهی دوستم…
میگفت روز خواستگاریش
با اینکه خواهر کوچیکترش ازدواج کرده بود
بازم برای انتخاب همسر
خیلی دستبهعصا راه میرفت 🚶♀️
😐 از حرف مردم خسته شده بود:
«دختر چرا اینقدر سخت میگیری؟
مو رو از ماست میکشی!
مگه قراره از کارخانه همسر قالب بزنن؟!»
🤲 میگفت شب آخر فقط گفت:
«خدایا…
متوسل میشم به شهید حججی
اگه این خواستگار خیری داره
خودت راهشو باز کن…»
😳 وقتی دیدش…
🌤️ انگار آسمون سوراخ شده بود
خدا دقیقاً
سوژهی دلشو فرستاده بود
🕊️🕊️ حالا سالها گذشته
و این دوتا
مثل دو کبوتر عاشق
آروم، بیسروصدا
دارن زندگی میکنن ❤️
❄️ من وسط این فکرها
حس کردم یکی
یه سطل آب یخ ریخت روم
نه از بیرون…
از درون
🗣️ بابام گفت:
«خب بابا، حالا میخواین چی کار کنین؟»
😤 یه نفس عمیق کشیدم…
اونقدر که نفسم بالا نمیاومد
دلم آشوب
دهنم خشک
💬 رو به امیر گفتم:
«شما برین فکر کنین…
منم باید فکر کنم
با این شرایط
عجله درست نیست.»
📞 و آخرش…
تنها کاری که تونستم بکنم
یه وقت اورژانسی
از طبیب فاطمی گرفتم
💭 همهچی رو گفتم…
از امیر
از دلم
از این تنگیِ عجیب
🤔 حالا بگین…
فکر میکنین طبیب چی گفت؟
ارسال مطالب بدون لینک مجاز نیست
https://eitaa.com/tebkowsar
☕️✨ راز چای تلخ | بخش چهارم
💍🧠 ازدواج و فهمِ حالِ دل ✨
بعد از کلی حرف زدن…
طبیب یه مکثِ کوتاه کرد
از اون مکثها که
آدم حس میکنه
نه فقط حرفاش
خودشو دیدن 👀
🗣️ گفت:
«دخترم…
اگه بقیه ملاکهات سر جاشه
تنها کاری که لازمه
اینِ که امیر
آرومآروم
یاد بگیره حالوهوای دلشو تنظیم کنه…»
🚦 گفت بعضی آدما
مثل ماشینیان
که همیشه پاشون رو گازه
حتی تو کوچهی بنبست
صداشون بلنده
زود داغ میکنن 🔥
🌬️ گفت:
«حالا تصور کن
همین ماشین
یاد بگیره
گاهی ترمز کنه
گاهی شیشه رو بده پایین
یه نفس تازه بکشه…»
💧 بعد با لبخند ادامه داد:
«مثل همون ظهرای تابستون
که از تشنگی کلافهای
و یهو
یه لیوان آب خنک
یا سکنجبین
همهچی رو سر جاش میاره…»
🧠✨ گفت:
«تو زندگی مشترک
همیشه کنار آتیش
باید یه خنککننده باشه
نه دعوا
نه لج
یه آرامکنندهی ساده…»
🤍 نمیدونی
وقتی حرفاشو میشنیدم
چقدر آروم شدم
انگار
یکی یه شال نرم
دور دل بیقرارم انداخت 🫶
🪑 نشسته بودم
به دیوار تکیه داده
نور زرد اتاق
ریخته بود روی فرش
و من…
رفته بودم تو رویاهام 🌙
🚪 صدای قیژِ در
منو برگردوند
به همون اتاق
به همون لحظه…
اونجا فهمیدم
این خانم طبیب
فقط مشاور نبود
یه جور
فرشتهی نجات بود 👼
🌱 چون
نهفقط حالم بهتر شد
نهفقط فکرم مرتب شد
بلکه
یاد گرفتم
چطور زندگی رو
بیسروصدا
بیافراط
مدیریت کنم🤔😲
ارسال مطالب بدون لینک مجاز نیست
https://eitaa.com/tebkowsar
💍 و بله…😊👇
مسیر ازدواج فراهم شد
امیر؟
گاهی هنوز
مثل آتشفشان میجوشه 🌋
اما حالا
کنارش
همیشه یه خنککننده هست ❄️
🕊️ فهمیدم
اگه حضور خدا
تو زندگی حس بشه
آرامش
خودش راهشو پیدا میکنه
🌞 الان
یه پنجره
تو دلم باز شده
رو به نور
رو به خدا
🙏 هر روز
با خودم میگم:
«خدایا ممنونم
که منو گذاشتی
تو مسیری
که هر نفسم
یاد تو باشه…»
🕌 پردهی آخر | اوج قصه ✨
خطبهی عقد
در حرم امام مهربانیها
📍 رواق شیخ طوسی
جایی که
دلها
قبل از «بله»
آروم میشن
💫 صدای خطبه که پیچید
نه من بودم
نه امیر
دو تا دل بود
که سپرده شده بود
به صاحب این خانه
✨ بعدش
رفتیم روبهروی گنبد طلایی
نور روی طلا میرقصید
و دل من
با هر «یا علی»
میلرزید 💛
🤲 گفتم:
«آقاجون…
دلهامونو
به پنجره فولادت گره بزن
محکم
جوری که
نه خستگی
نه قهر
بازش نکنه…»
🪟 دست توی دست امیر
جلوی پنجره فولاد
عهد بستیم
نه برای بیمشکلی
برای صداقت
برای گفتن
برای موندن
حتی وقت سختی
☕️ بوی چایخانه حضرت
مینشست توی جان
نه فقط توی هوا
یه آرامش
که توضیح نداشت
🍽️ غذای تبرک مهمانسرا
سیرکننده نبود
اطمینانبخش بود…
🌙 وقتی از حرم اومدیم بیرون
شب مشهد
مهربونتر بود
انگار آقا
تا دم در
بدرقهمون کرده بود
☕️
و اینجا
بخش چهارم
تموم شد…
جایی که
چای هنوز تلخه
اما
دل
دیگه
آرومه 💞
#راز_چای_تلخ
#ازدواج_آگاهانه
#روایت_زنانه
#فهم_دل
#زندگی_آرام
#انتخاب_هوشمند
#پنجره_فولاد
ارسال مطالب بدون لینک مجاز نیست
https://eitaa.com/tebkowsar
بسمالله الرحمن الرحیم 🌿✨
🌟سکوتی که حرف زد_1
یکی بود، یکی نبود…
زیر این آسمون آبیِ خوشرنگ،
توی یکی از همون جاهای دلبَرِ گیلان که انگار خدا نشسته با حوصله نقاشی کرده،
زمین رو کرده بود عروس 🌱
یه لباس مخمل سبزِ لطیف، با گلهای برجستهی رنگارنگ تنش کرده بود
و یه رودخونهی شیطون و سرخوش،
با صدای «سبّوح… قدّوس…»
آروم آروم ذکر میگفت 🎶💧
پرندهها کنار هم،
مثل گروه کوک شده طبیعت،
هر کدوم ساز خودشون رو میزدن 🐦🎼
وای نمی دونین چقدر دلنشین 😊
انگار این بومِ نقاشی، کاملِ کامل شده بود 🎨
اون بالا بالاها،
خورشیدخانوم ☀️
مثل یه خانومِ خوشذوق و دلبر،
تصمیم گرفته بود امروز دلِ همه رو ببره
نور و گرماشو منصفانه پخش میکرد
نه تند، نه کم…
جوری که آدم دلش باز بشه 😊
و اما توی این روزای بهاری…
ماهبانو 🌙
مامانِ خونه،
همون که همیشه دلش برای همه میتپه
و خودش آخرِ صفه 💚
از لابهلای حرفهای دیشب بچهها فهمیده بود
پسر کوچولوش هوسِ باقلا قاتوق کرده 😋
باقلاها خیس خورده بودن،
سبد قرمز رو برداشت
و رفت تو باغ، یه سر و گوشی آب بده 🌾
سیرها…
بهبه!
جوندار، سبز، سرحال
انگار خودشون میگفتن:
«وقتِ چیدنه!»
ماهبانو هم یکی درمیون میچید
تو دلش نقشهی یه کوکوی سیر خوشعطر رو میکشید 🍳🌿
همینطور که دستش لابهلای برگها بود
یههو…
صدایی از خونه دلشو لرزوند
📣
— مامان بیاین، تلفن باهاتون کار داره! ☎️
دل کندن از باغ سخت بود
اما بدو بدو راه افتاد
مسیر باغ تا خونه یه کم راه داشت
اما دلش جلوتر از پاهاش میدوید 👣
گوشی رو برداشت…
یه صدای آشنا و گرم:
— سلام حاجخانم، من صبوریام 🌸
شمارهتون رو از یکی از دوستاتون گرفتم
برای یه کارِ خیر زنگ زدم…
سلام و علیک،
دعا،
لبخند توی صداها 😌
و بعد…
قرارِ دیدار
قرارِ پنجشنبه 📅
خواستگاری…
همیشه همینقدر هیجانانگیز
همیشه یهجور دلشورهی شیرین داره 💞
و اونطرفِ قصه…
سوسنخانم 🌷
دقیق، سنجیده،
همهچی مرتب
حتی فکرهاش اتوکشیده ✨
داستان تازه شروع شده بود…
🌸🌿☀️💚
#خواستگاری #سوسن_خانم #قصه_بهاری #خانواده_مذهبی #روز_خاص #عاشقانه #طبیعت_گیلان #هیجان_اولین_دیدار
ارسال مطالب بدون لینک مجاز نیست
https://eitaa.com/tebkowsar
.
👈بریم برا ادامه داستان خواستگاری رضا و سوسن
به نظر شما ،از نظر مزاجی آیا اینها می تونن زیر یک سقف زندگی کنن⚠️
آخه قصه مزاج شناسی حرف اول تو زندگی مشترک هست ها! ❗️
.
🌸 روزِ خواستگاری رسید… 🌸
از همون صبح،
خونهی سوسن یه جورِ دیگه نفس میکشید 🏡✨
فرشها برق میزدن،
پردهها آروم کنار رفته بودن
و بوی هل و دارچین و چای تازهدم
تو هوا میچرخید ☕🌿
سوسن… 🌷
ساکت
جمعوجور
نشسته بود یه گوشه
صاف و بیحرکت
انگار حتی نفس کشیدنش هم با حسابوکتاب بود 😌
پیراهنِ کرمِ ساده تنش بود
چادرِ سفید
با گلهای قهوهای و نارنجیِ کمحال 🍂🌼
نه شلوغ
نه خالی
درست همونی که چشم رو خسته نمیکنه
گاهی روبهروی آینه
چادرشو مرتب میکرد
نگاهش رد میشد از ابروهاش
انگار داشت با دقت میشمردشون 👀✨
🔔 دَر به صدا دراومد…
یههو خونه ساکت شد
از اون سکوتهایی که دل رو قلقلک میده 💓
رضا وارد شد 🚶♂️
آروم…
خیلی آروم
قدمهاش نرم
بیعجله
بیدستپاچگی 🌬️
پیراهنش یه رنگِ روشنِ مایل به آبی بود
ملایم
خنثی
از اون رنگها که داد نمیزنن
فقط هستن 👔💠
🤝 دست دادن به پدر
نه محکم
نه شُل
گرم، اما بیفشار
دستی که هیجان نداشت
امنیت داشت ✋❄️
سوسن بعد از اینکه همه نشستن و من چایی تعارف کرد
. روی مبل خیلی مرتب نشست
سوسن ناخودآگاه
نگاهش افتاد روی دستهای رضا ✋
سفید
نرم
رگها کمرنگ
دستهایی شبیه سکوتِ آب
بیتلاطم 🌊❄️
🪑 رضا نشست
نه لم داد
نه خشک و رسمی
بدنش انگار زود با فضا کنار اومده بود 🧊
دستها آروم روی زانو
پاها ثابت
☕ چای که اومد
فنجون رو با دو دست گرفت
یه مکث
بعد یه جرعهی آروم
نه هول
نه وسواس 🫖🌫️
🗣️ نوبت حرف زدن که شد
کم گفت
آهسته
با فاصله
که :
«بهنظر من تو زندگی نباید سخت گرفت…»
صداش یکنواخت
ملایم 🧊
«همهچی درس میشه
اگه آدم آروم رد بشه…» 🌫️
سوسن گوش میداد 👂
نه فقط به حرفها
به فاصلهی بینشون ⚖️
رضا ادامه داد:
«من یه زندگی بیحاشیه دوست دارم
حقوق کارمندی
یه خونهای که
آرامش توش مهمتر از همهچی باشه 🏠❄️
نه چشموهمچشمی
نه هیجانِ اضافی»
— زندگی رو نباید سخت گرفت… 🌿
— همهچی درست میشه…
رضا گفت:
«قناعت و سازگاری
برای من خیلی مهمه
آدم باید بلد باشه
کنار بیاد» 🤍🧊
و همونجا بود…
💡🧠
دو ریالیِ سوسن افتاد
آروم
بیصدا
این آرامش
از جنسِ شور نبود
از جنسِ سکون بود
سرد و تر 🌫️❄️
دلش شلوغ شد 🌊
صورتش اما آروم موند 😌
هیجان یا ثبات؟
حرکت یا ماندن؟
لبخند زد 😊
اما میدونست
داره با آدمِ سکوتها روبهرو میشه
نه موجها 🌊❄️
✨ و این…
فقط شروع قصه بود 🌸
.https://eitaa.com/tebkowsar
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی تو جلسه خواستگاری بهم میگن خودتو معرفی کن 👀🌺😁😂
روتین خواستگاری های امروزی 😊
.
📌