3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
💦زیر بارون همه چیز لبریز از صفا و صمیمیت میشه ☔️💧
مخصوصا کلبه ای که مالا مال از عشق باشه 💞
💚سبز سبز بمونین 🌱
.
فردا قراره یه سفر خاص بریم… ✨🌿
سفری نه با چمدون، با حالِ خوب و دانستنیهای ناب 💫📚
به نظرتون خانم سادات این بار دستمونو میگیره میبره کدوم دیارِ پررمز و راز؟ 🌸🕊️
کدوم نکته قراره حال دلتونو بهتر کنه و یه چراغ تو ذهنتون روشن کنه؟ 🧠💡
فردا کانال طب کوثر یه دعوت متفاوت داره… 🎁🌱
از اونایی که آدم یادش میمونه 😉
غفلت نکنیهاااا… ⏰👀✨
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگفته ام به کسی جز تو رنج هایم را
کسی نداشته جز چشم تو هوایم را...
#امام_رضا 🕊❤️🩹
.
✨✨✨✨✨✨✨✨
سلام به دلای روشنتون ☀️🤍
سلام به حالِ خوب و لبخندای یواشکیتون 😊🌿
سلام به نوری که قراره امروز تو دلتون روشنتر بشه ✨💛
بزن بریم یه دل سیر زندگی کنیم… 🌿😊
با هم، با دل، با امید 🌸
تا اِنشاءالله برسیم به سرمنزلِ مقصود،
به آرامشِ دل، نورِ بندگی و حالِ خوبِ با خدا 🤍✨
.
زندگی با دورِ تند و آهسته ✨
فصل ۱: دختری که آرام راه میرفت، پسری که با سرعت زندگی میکرد
صبحهای این حوالی یه جور دیگه شروع میشد 🌄
هوا هنوز خنکِ کوه بود، بوی خاک نمخورده با بوی نون داغ قاطی میشد و مه، مثل یه چادر نازک، رو شونهی تپهها مینشست. کوچهها شیب ملایم داشتن، دیوارها آفتابخورده بودن و صدای گنجشکها انگار زنگ بیدارباش محل بود 🐦
اینجا آدمها هم یه رنگ دیگه داشتن…
اکثرشون خودشونو «بچهمحل امام رضایی» میدونستن 💚(منطقه خوش آب وهوای شاندیز)
یعنی دل نرم، مهموندوست، زود رنج، زود آشتی.
در یکی از همین خونهها، سمیه زندگی میکرد.
سمیه از اون دخترهایی بود که وقتی راه میرفت، انگار زمین رو قلقلک میده، نه اینکه روش قدم برداره. آروم، شمرده، با یه لبخند کمرنگ گوشه لب 🙂
اگر لیوانی میافتاد و میشکست، اول میگفت:
«صبر کنین پاتون نره روش… بعد جمع میکنیم.»
تو مهد کار میکرد 🧸
بچهها عاشقش بودن، چون وقتی دیوارو خطخطی میکردن، فقط میگفت:
«این نقاشیه یا نقشه گنج؟» 🎨
چند کوچه اونطرفتر، صدای «تقتقتق» و «وژژژژ» از یه کارگاه میاومد 🔧
اونجا قلمرو مجید بود.
مجید از اون مدل آدما بود که اگر سه دقیقه ساکت میشد، ملت میپرسیدن:
«اتفاقی افتاده؟»
یا زیر ماشین بود، یا دنبال آچار، یا دنبال آچاری که تو جیب خودش بود 😅
حرف زدنش تند، راه رفتنش تند، فکر کردنش تند ⚡
مادرش میگفت:
«این بچه رو بذاری یه جا وایسه، خودش شروع میکنه پیچمهره هوا رو سفت کردن!»
☕ جلسات خواستگاری؛ آرامش در برابر موتور روشن
اولین جلسه خواستگاری، مجید زود رسید. خیلی زود ⏰
اونقدر که حتی گلدونها هم هنوز مرتب نشده بودن.
سمیه با چای اومد.
آروم.
اونقدر آروم که مجید تو این فاصله سه بار ساعتشو نگاه کرد، دوبار سرفه مصنوعی کرد، یه بارم تصمیم گرفت اگر این ازدواج سر بگیره، جای تلویزیون خونه آینده کجا باشه.
سمیه نشست و گفت:
«بچهها عجله رو نمیفهمن… ولی مهربونی رو خوب میفهمن.»
مجید سر تکون داد…
ولی تو ذهنش داشت مسیر کوتاهتر برای رفتن به بازارو طراحی میکرد.
💍 بعد از مراسم، این دو کبوتر عاشق بالاخره رفتن زیر یک سقف…
یکی با دلِ آروم، یکی با موتور همیشه روشنِ زندگی.
زندگی مشترکشون دقیقاً مثل هوای همین منطقه بود 🌬️
یه وقت نسیم ملایم، یه وقت باد تند.
سمیه میگفت:
«آروم پیش بریم، لذت ببریم.»
مجید میگفت:
«بجنب دیگه، دنیا وای نمیایسه!»
😂 یک شب مهمانی…
ساعت مهمونی ۸ بود.
ساعت استرس مجید: ۷:۱۰
تو ماشین نشسته بود. روشن. آماده حرکت 🚗
بوووق!
سمیه از داخل خونه:
«اِی مجید! همسایهها فکر میکنن عروسی راه انداختی!»
مجید:
«عروسی نیست، انتظارِ تاریخیِ منه!»
سمیه جلوی آینه:
«این مانتو مهربونتره یا اون یکی رسمیتره؟»
مجید زیر لب با لهجه:
«اِی خدا… ما بریم مهمونی برگردیم، این هنوز داره تصمیم میگیره!»
بالاخره سمیه اومد بیرون.
آروم. با لبخند. انگار نه انگار کسی تو ماشین داره بخار میکنه 😄
مجید گفت:
«تو اگه مسابقه حلزونسواری هم بری، میگن آرومتر بیا!»
سمیه خندید:
«ولی من هیچوقت دیر به دل آدما نمیرسم.»
مجید ساکت شد…
این جملهها همیشه یهو میزد وسط دلش.
همین تفاوتها بود که زندگیشونو خندهدار، گرم و زنده میکرد 💛
یکی حرارت میآورد، یکی تعادل.
یکی حرکت میداد، یکی معنا.
و محله، کوه، هوای خنک عصر، و دلهای امامرضاییِ این حوالی…
شاهد بودن که این دو تا،
داشتن یاد میگرفتن با دو ریتم، یک زندگی بسازن 🌿✨
#عشق_با_تفاوت
#زندگی_مشترک
#قصه_های_دلنشین
.
ارسال مطالب بدون لینک مجاز نیست
#طب_کوثر🌸 | عضو شوید👇
.https://eitaa.com/tebkowsar
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انگار یک دریا در دلم هست، که آرام نمیگیرد🌦💦💧
https://eitaa.com/tebkowsar
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
🍃خنده ی حلال
هدفتون از ازدواج چیه؟😂😁