eitaa logo
سلامت و تندرستی
547 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
668 ویدیو
1 فایل
💫💫ناهید ایمنی هستم مشاور طب سنتی مشکلاتی از قبیل کبد کلیه روماتیسم گوارش ناراحتیهای زنان اضطراب واسترس جوش لک واریکوسل
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام... من ناهیدم...☺️ از امشب می‌خوام قصه زندگی‌ام رو براتون تعریف کنم. نه برای اینکه بگم چه سختی‌هایی کشیدم... بلکه برای اینکه اگر حتی یک خانم خانه‌دار بعد از شنیدن قصه‌های من، باور کند که می‌تواند زندگی‌اش را تغییر بدهد، من به هدفم رسیده‌ام.👌👌 https://eitaa.com/tebyar
قصه ناهید... قسمت اول دختر سوم خانواده بودم دو تا داداش و دوتا آبجی ، ته تغاری دختری خانواده☺️ من فقط پانزده سالم بود که نامزد شدم... آن روزها همه چیز با امروز فرق داشت. انگار خانواده‌ها فکر می‌کردند دامادها کوپنی هستند و اگر دیر بجنبند، سهمیه‌شان تمام می‌شود! 😄 من هم در شانزده سالگی عروس شدم... فقط دو ماه از ازدواجم گذشته بود که با خودم گفتم: «ناهید... دلت می‌خواهد فقط خانه‌دار باشی؟ یا دوست داری کنار همسرت برای ساختن زندگی تلاش کنی؟» همان شد که رفتم سر کار شدم منشی مامان جون ، آخه مادرم باشگاه ورزشی داشت تو تهرانسر اولین باشگاه ورزشی بانوان که بسیار عالی و تو چند سانس بود ... حقوقم فقط سه هزار تومان بود.شاید الان بخندی 😀ولی در زمان خودش ای بد نبود هر بار که حقوقم را می‌گرفتم... پول‌ها را پشت کمد میز آرایشم قایم می‌کردم‌. نه برای اینکه کسی برندارد... برای اینکه خودم وسوسه نشوم خرجشان کنم... 👇 ادامه در اسلاید بعد... https://eitaa.com/tebyar
چند ماه بعد... پول‌ها را شمردم... و باورم نمی‌شد... توانستم اولین وسیله زندگی‌ام را با دسترنج خودم بخرم... یک فریزر چهارکشو. شاید برای خیلی‌ها فقط یک وسیله خانه بود... اما برای من... اولین مدرک استقلالم بود. همان روز فهمیدم... لذت پولی که با زحمت خودت به دست می‌آوری... با هیچ هدیه‌ای قابل مقایسه نیست... و من هنوز خبر نداشتم... این فقط شروع یکی از پرپیچ‌وخم‌ترین قصه‌های زندگی‌ام است... 🌸 اگر دوست داری ادامه این مسیر را بدانی... فردا شب ساعت ۹ منتظر قسمت دوم "قصه ناهید" باش... شبتون آروم 🌺🌺🌺🌺🌺 https://eitaa.com/tebyar
🌿 شکرگزاری امروز سلام به خدای مهربانی که یک صبح تازه به من هدیه داد... خدایا شکرت؛ برای نفس‌هایی که هنوز جاری‌اند، برای قلبی که هنوز امید را می‌شناسد، برای خانه‌ای که مأمن آرامش من است، و برای فرصت دوباره‌ای که امروز در اختیارم گذاشتی تا یک قدم به آرزوهایم نزدیک‌تر شوم. 🌸 امروز را با این باور شروع می‌کنم: «هر اتفاق خوبی که در راه زندگی من است، با لطف خدا در زمان درستش به من خواهد رسید.» ✨ اگر تو هم برای نعمت‌های زندگیت شکرگزاری می‌کنی، فقط بنویس: الحمدلله 🤍 🌿 روزت سرشار از سلامتی، آرامش و برکت. https://eitaa.com/tebyar
زمان: حجم: 690.2K
سه دقیقه با ناهید🌺 چرا بعضی ها نفخ میکنند؟ https://eitaa.com/tebyar
هدایت شده از توانا
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞️ [حضرت آقا] در طول روز یک کاری برای حضرت حجت می‌کنند. 💠 توجه رهبر شهید به ساحت مقدس امام زمان (عج) از زبان استاد شهید دکتر مصباح‌الهدی باقری کنی 🔹️هر روز یک کار برای حضرت حجّت(عج) 🆔 @aamerin_ir
🌿 یک سؤال از شما... آیا تا به حال شده بعد از غذا احساس سنگینی، نفخ یا خواب‌آلودگی داشته باشید؟ برام بنویسید بیشتر کدوم مشکل اذیتتون می‌کنه: 🌱 نفخ 🌱 ترش کردن 🌱 یبوست 🌱 سوزش معده پاسخ شما می‌تونه موضوع آموزش بعدی من باشه. 🤍 بیا پیوی 👇👇👇 @emanteb
اینم از سفارشات این هفته آیی که گذشت برای بیمارانی که بیشتر مشکل معده و گوارش داشتند 👍
سلام... من ناهید ایمنی هستم... و این قسمت دوم از قصه واقعی زندگی منه... قسمت قبل براتون گفتم که چطور با پس اندازام تونستم یک فریزر بخرم و چه حس شیرینی داشتم. اما زندگی همیشه همون‌طور که ما دوست داریم جلو نمی‌ره... حدود یک سال از ازدواجم گذشته بود که فهمیدم قراره مادر بشم. تا یکی دو ماه قبل از زایمان، هنوز کنار مادرم کار می‌کردم. اما کم‌کم بارداری سنگین‌تر شد و دیگه نتونستم مثل قبل ادامه بدم.
وقتی پسر اولم، محسن، به دنیا اومد، تمام دنیای من شد. دیگه فکر می‌کردم وظیفه من فقط مادر بودنه. چند سال بعد، خدا پسر دومم، مهدی، رو هم به ما هدیه داد. اون روزها تمام فکر و ذکرم بچه‌ها بودن. با عشق براشون غذا درست می‌کردم، لباس می‌شستم، مراقبشون بودم و از بزرگ شدنشون لذت می‌بردم. اما... یه حسی همیشه ته دلم بود... حس می‌کردم غیر از مادر بودن و همسر بودن، یه توانایی دیگه هم در وجودم هست که هنوز ازش استفاده نکردم. دلم می‌خواست کاری کنم... نه فقط برای درآمد... برای اینکه احساس کنم می‌تونم چیزی خلق کنم و کنار خانواده، خودم هم رشد کنم.
برای همین شروع کردم دنبال یک کار خانگی گشتن. بعد از کلی جست‌وجو، نزدیک خونه‌مون یک تولیدی پیدا کردم. کارشون این بود که پارچه‌های برش‌خورده رو به خونه‌ها می‌دادن تا بدوزن. من هم چرخ خیاطی رو آوردم وسط خونه...
کم‌کم خونه پر شد از پارچه، نخ، قیچی و لباس‌های نیمه‌کاره... گاهی ساعت‌ها پشت چرخ می‌نشستم و وقتی سرم رو بلند می‌کردم، می‌دیدم بچه‌ها یه گوشه مشغول بازی یا مشق نوشتنن و من هنوز دارم می‌دوزم. اون روزها، هم شیرین بودن... هم سخت...