تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت88 همه کابینتارو زیر و رو کردم ولی قرص پیدا نکردم.. دس
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت89
نمیدونم کی و چجوری خوابم برده بود ك با صدای در زدن از خواب پریدم..
نمیدونم چقدر بود ك تو اون حالت خواب بودم ولی کامل بدنم کوفته بود..
آروم بلند شدم و یه قوسی به کمرم دادم و رفتم سمت در..
قفلشو باز کردم و در با ضرب باز شد و محمد تو چار چوب در نمایان شد..
با تعجب نگاش کردم ك گفت:
+اجازه میدی بیام داخل!
_چیکار داری؟
+خب اینجا ك نمیشه!
_چقد پرویی واقعا!! یادم نرفته کاراتو!
+بابا بذار بیام داخل حرف میزنیم دیگه
از جلوی در کنار رفتم و اومد داخل.. نشست رو تخت و درو بستم..
تکیه دادم به در و دست به سینه وایسادم تا حرف بزنه:
+نمیشینی؟
_زود کارتو بگو لطفا حوصله ندارم.
+خیله خب.. میخواستم ازت معذرت خواهی کنم بابت این چند روز.. ولی خودت میدونی اگر اطاعت نمیکردم از هشام قطعا تیکه بزرگم گوشم بود!
_هع!! همین بود کارت؟ اگه تموم شد بفرما بیرون..
+نه.. میخواستم بگم من این یه هفتهس ك حافظم برگشته..
_چییی؟؟
+نمیخواستم تا مطمئن نشدم به کسی بگم.. توعم اولین نفر بودی!
و ازت میخوام ب کسی نگی..
_با وجود اینکه حافظت سرجاش بود و میدونستی من کیم بازم اینقد اذیتم کردی؟؟
واقعا متاسفم!
خواست حرف بزنه ك گفتم:
_اگه تو نمیری بیرون من میرم بیرون.. اصلا دوست ندارم حتی یک کلمه دیگه ازت بشنوم..
از اتاق بیرون اومدم و درو محکم کوبیدم روهم..
خیلی عصبی بودم و نمیدونستم چی درسته و چی غلط!
نمیدونستم باید چیکار کنم..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت89 نمیدونم کی و چجوری خوابم برده بود ك با صدای در زدن ا
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت90
داشتم میرفتم سمت حیاط ك با صدای هشام از جا پریدم:
+کجا بسلامتی؟
سعی کردم آروم باشم.. بغضمو قورت دادم و گفتم:
_باید از تو اجازه بگیرم واسه هرجا میرم؟
+صد در صد همینطوره !
چه غلطی میکردی تو اتاق!
کی تو اتاقته!
رنگم پریده بود و نمیدونستم چی باید بگم.. اگه میفهمید هم منو میکشت هم محمدو..
آروم گفتم:
+چ.. چی؟؟ کسی تو اتاقم نیست..
اصلا.. اصلا کسی حق نداره بیاد تو اتاق من!
_وقتی دروغ میگی صدات میلرزه میدونستی؟
+م.. من دروغ نمیگم!
لعنت به این لکنت بد موقع ك نمیتونستم خوب حرف بزنم و از خودم دفاع کنم..
_الان میریم توی اتاقت معلوم میشه کی دروغ میگه!
+اصلا به تو چه؟؟ اتاق خودمه.. اختیار خودمو اتاقمم دست خودمه..
بدون توجه به حرفم رفت سمت در اتاق و یهو بازش کرد..
قلبم داشت تو دهنم میزد..
اگه محمدو میدید بدبخت میشدم..
رفتیم داخل ولی اثری از محمد نبود و این یکم خیالمو راحت کرد..
یه نگاهی انداخت و با پر رویی کامل گفت:
_ولی من صدای مرد شنیدم!
این بوی عطرم مال تو نیست!!
بوی عطر مردونس.. بوشم آشناست!
آب دهنمو قورت دادم و دستای یخ زدمو جمع کردم..
تکیه دادم به دیوار و گفتم:
+اومدی نگاه بندازی یا بازجویی کنی!
من هیچ بوی عطری حس نمیکنم.. توهم زدی آقا هشام!
الان ك دیدی هیچکس تو اتاق نیست گفتی بذار یچی بگم ك کم نیارم..
اومد نزدیک و من از ترس چسبیدم به دیوار..
دیگه خیلی نزدیک شده بود و دستشو گذاشت قد دیوار و دندوناشو روی هم فشار داد.. محکم گفت:
_قرار نیست از دوست داشتن من سو استفاده کنی.. حواست باشه دست از پا خطا کنی بلایی سرت میارم ك نفهمی از کجا اومدی.. پاش بیوفته پا رو دلم میذارم و همین اتاقتو میکنم قبرت..
بهت اخطار میدم.. حواستو جمع کن خطایی ازت سر نزنه..
اینو گفت و بدون توجه به اشکای من رفت بیرون..
این بود دوست داشتنش؟؟
همیشه خوردم میکرد و عین خیالشم نبود..
خودخواه بیشعور..!
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت90 داشتم میرفتم سمت حیاط ك با صدای هشام از جا پریدم: +
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت91
سر خوردم و نشستم رو زمین..
سرمو رو زانوهام گذاشتم و حسابی گریه کردم..
خسته شدم از این زندگی کوفتی..
دلم مامان بابامو میخواست..
مامان بابایی ك حالا یک ماهی میشد ازشون خبر نداشتم..
سرمو بلند کردم ك دیدم محمد رو تخت نشسته و زل زده به من..
با تعجب گفتم:
+تو اینجا چیکار میکنی.. کجا بودی وقتی هشام اومد؟؟؟
_زیر تخت..
+خب برو دیگه الان دوباره بیاد بدبخت میشیم ك..
_چیزی شده؟!
+نه.
_از هق هقات معلومه..
+خب پس دیگه چرا میپرسی؟
_گفتم از زبون خودت بشنوم..
+الان شنیدی؟؟
بفرما بیرون تا شر درست نکردی واسمون..
_خیله خب حالا..
کاری داشتی خبرم کن همین دور و ورام..
سری تکون دادم ك رفت..
یادم افتاد میتونم از طریق محمد با مامان بابام تماس بگیرم..
سریع از جا پریدم و کنار در اتاق صداش زدم:
+محمدد؟؟
سرشو برگردوند ك آروم گفتم:
+بیا.. بیا کارت دارم..
اومد نزدیک و گفت:
_ها چیشد؟؟ تا الان ك داشتی بیرونم میکردی..
+خیله خب حالا توعم..
بیا داخل..
ببین من خیلی وقته از پدر و مادرم خبری ندارم..
اگه میشه.. اگه میتونی یه جوری ترتیبشو بده بتونم زنگ بزنم حالشونو بپرسم و بگم منم حالم خوبه..
تروخدا اگه میتونی کمکم کن..
یکم سرشو خاروند و گفت:
_بینم چیکار میکنم واست..
ببینم؟ میتونی نصف شب بیای دم اتاقم؟؟
+اونجااا ك خیلی نزدیک اتاق هشامه!!
_خب پس میتونی بیای کنار استخر؟؟
+اره اره خوبه.. فقط چه ساعتی؟
_نزدیکای دو و نیم سه!
+باشه..
اینو گفتمو رفت.. دوباره صداش زدم:
+محمد؟
نگاهی بهم انداخت ك با لبخند گفتم:
+ممنونم ازت
لبخند زد و سری تکون داد و رفت..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت91 سر خوردم و نشستم رو زمین.. سرمو رو زانوهام گذاشتم و
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت92
هشام:
یهو عین برق گرفته ها از خواب پریدم..
ساعتو نگاه کردم نزدیکای 3 رو نشون میداد..
به سختی از جا بلند شدم و سیگارو فندکمو از رو میز چنگ زدم..
دستم درد میکرد و سعی کردم بیخیالش بشم..
از اتاق رفتم بیرون و چشمم به آشپزخونه خورد..
یاد قربون صدقه های ِخاله نرگس و مهربونیاش افتادم لبخند تلخی زدم..
از عمارت اومدم بیرون و داشتم میرفتم سمت صندلیی ك کنار استخر بود تا سیگارمو بکشم ك با دیدن سحرو محمد کنارهم خشکم زد!!
اینجا داشتن چه غلطی میکردن؟؟
سحرر داشت با کی حرف میزد پشت گوشی؟؟
پاهام شل شده بودن و توان راه رفتن نداشتم..
ولی سعی کردم خودمو حفظ کنم و رفتم جلو..
با دیدن من دس پاچه شدن و سحر درجا گوشیو از گوشش فاصله داد..
محمد خواست حرفی بزنه ك گفتم:
+چه غلطی داشتید میکردید
سحر بریده بریده جواب داد:
_هی.. هیچی.. م.. من حا.. حالم خ.. خوب ن.. نبود او.. اومدم بی.. بیرون
+اون وقت با محمد؟؟؟
خواست چیزی بگه ك گوشیو از دستش محکم کوبیدم زمین و داد زدم:
+با کی داشتیییی حرففف میزدییییی؟؟؟
یادت نیستتتت روز اول چییی بهتتت گفتممم؟؟؟
الان ك فهمیدی من خوشم ازت میاد میخوای با کمک محمد فرار کنی هااا؟؟
چه غلطی داری میکنیییی!!
دیروزم درست متوجه شدم پسس!!
محمد واقعا تو اتاقت بود!!!!
_ن.. ن.. نه ب.. ببین تو.. توضیح می.. میدم آ.. آروم ب.. باش!
+ببین.. بازی بدیو شروع کردین!!
آروم نمیشینم هر غلطی دلتون خواست بکنید..
فقط ببینید چه بلایی سرتون میارم..
سحر:
حرفاش ك تموم شد حمله ور شد سمت محمد و پرتش کرد تو استخر..
خودشم پرید تو استخر و سر محمدو زیر آب نگه داشت..
محمد دست و پا میزد..
داد زدم:
+هشااااممم.. نکنننن تروخدااا.. داره خفه میشهههه
هرکاری بگی میکنمم.. تروخدا ولش کننن هشاممم.. خفشش کردییی
صدامو ك شنید دستشو از رو سر محمد برداشت و پرتش کرد عقب..
محمد نفس نفس میزد و صورتش کبود شده بود..
همش تقصیر من بود!!!
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت92 هشام: یهو عین برق گرفته ها از خواب پریدم.. ساعتو نگ
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت93
هشام از استخر اومد بیرون و دستمو گرفت ك منو ببره با خودش..
محکم دستمو کشیدم و گفتم:
+کسی حق نداره به من دست بزنه!!!
_کسی نه.. بگو فقط تو حق ندارییی!!
وگرنه معلوم نیست با این محمد چه گوهایی خوردین..
نتونستم حرفاشو تحمل کنم و یکی زدم تو گوشش و گفتم:
+حواست باشه چی از اون دهن کثیفت بیرون میاد!!
حالش خوب نبود و دیگع نتونست مقاومت کنه و پخش زمین شد..
آروم نشستم و گفتم:
+چی.. چیشد؟؟ خوبی؟؟؟!
از زخمش خون میومد و با دستش فشارش میداد ك دردش نکنه..
تا اون لحظه یادم نبود دستش زخمیه..
هول شده گفتم:
+وای.. وایسا برم وسایلو بیارم دستتو ببندم دوباره..
هیچ حرفی نمیزد.. چشاشو بسته بود و صورتشو از درد جمع کرده بود..
از جا بلند شدم و دویدم سمت عمارت..
رفتم سمت اتاقش و همه وسایل مورد نیازو ورداشتم..
از پله ها سریع پایین اومدم و رفتم تو حیاط..
سریع گام برمیداشتم تا اینکه رسیدم رو سرش..
بی حرکت مونده بود و تکون نمیخورد..
با نگرانی صداش زدم:
+ه.. هشام؟؟
جوابی نشنیدم..
دوباره صداش زدم:
+هشامم؟؟؟؟ میشنوی صداموو؟؟
جواب بدهههه.. هشام؟؟
محمد همینجور وایساده بود و نگاه میکرد ك داد زدم:
+چرااا همینجوری وایسادییی اونجااا؟؟؟
بیاااا باید ببریمش بیمارستاننننن!!!
آروم اومد و گفت:
_همینی ك الان داری سنگشو به سینه میزنی داشت منو خفه میکرد..
همیننن اگه حالش بد نمیشد معلوم نبود چه بلایی سر تو میاورد..
حالا وایسادی رو سرش و نگرانشی؟؟
چشامو رو هم فشار دادم و گفتم:
+الان وقت این حرفا نیست محمددد..
داره میمیره.. ما باید کمکش کنیم..
اون ك نخواست مارو بکشه خواستت؟؟
_نه اصلا.. فقط داشت منو خفه میکرد..
+واااایییی بسهههه دیگهههه.. اگه دلت نمیخواد کمک کنی گمشو برو خودم یه خاکی تو سرم میریزم..
اخم کرد و گفت:
_باشه بابا.. داد و هوار نکن الان همه رو میریزی اینجا..
ببینم رانندگی بلدی؟؟
+یه چیزایی میدونم..
_یه چیزایی نشد جواب بلدی یا نه؟؟
+عاره.. بلدممم!
_این سوئیچ بگیر و برو تو پارکینگ..
اونجا بزن رو این دکمه یکیشون باز میشه.. همونو بیار تا در عمارت منم اینو کول میکنم و میارم..
+باشه..
سوئیچو گرفتمو سریع رفتم سمت پارکینگ..
مگه چندتا ماشین داشت ك محمد گفت یکیشون باز میشه و همونو بیارم..!
هشام بود دیگه.. اندازه نصف این شهر ثروت داشت..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت93 هشام از استخر اومد بیرون و دستمو گرفت ك منو ببره با
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت94
ورودم به پارکینگ شد با باز موندن دهنم..
اینهمه ماشین آخه؟؟؟؟
واسه چش بود..
مثلا نمیشد با یکی دوتا ماشین اینور اونور کرد..
مسخره..
دکمه رو سوئیچو زدم.. یه ماشین مشکی خوشگل ك حتی اسمشم نمیدونستم به صدا درومد..
اصلا من بلد بودم با اینا کار کنم..؟؟
رفتم سمت ماشین و سوار شدم.. حاجی چقدررر خفن بوددد!!
بسم الله گفتمو ماشینو روشن کردم..
دندش اتومات بود و همین باعث شد یکم سر ب سرش بذارم ك بفهمم باید چیکار کنم تا این کوفتی حرکت کنه..
بالاخره بعد چندبار امتحان کردن یاد گرفتمو آروم راه افتادم..
همش حواسم بود ك به جایی نزنم دردسر شه..
از پارکینگ اومدم بیرون و رفتم سمت در خروجی عمارت..
محمد همونجور ك هشامو کول کرده بود وایساده بود و همش غُر میزد..
با دیدنش خنده ریزی کردم و سعی کردم نزدیکش شدم باهاش بحث نکنم چون حسابی کفری بود..
دم پاش ترمز کردم ك در عقبو باز کرد و هشامو پرت کرد داخل..
درو محکم بست و خودش اومد جلو نشست..
با تعجب نگاش کردمو گفتم:
+مریضو اینجوری جا به جا میکنن؟؟
مغزشو دراوردی ك..
_الان تو نگران اینی؟؟
ببین فاز تو چیه اصلا.. مگه نگفتی خوشت نمیاد ازش دیگه این نگرانی مسخرت بابت چیه دقیقا؟؟
حرکت کن .
اینو گفتو روشو برگردوند..
از حسادتش خندم گرفته بود ولی نه خندیدم و نه چیزی گفتم..
حرکت نکردم و گفتم:
+من میترسم بلایی سر ماشین بیارم تو بشین..
بدون اینکه چیزی بگه پیاده شد و منم پیاده شدم..
جا به جا شدیم و با سرعت حرکت کرد..
وسط راه سیگارشو روشن کرد و یه پُک زد ك گفتم:
+من از بوی سیگار بدم میاد و اذیت میشم.. اگه میشه..
نذاشت حرفم کامل شه و سیگارو پرت کرد بیرون..
فکر کنم روزه سکوت گرفته بود و تا اونجا یک کلمه باهام حرف نزد..
این بشر چرا اینجوری بود؟؟
یه بار مهربون بود و یه بار بداخلاق و عصبی..
هووووف خدایا..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت94 ورودم به پارکینگ شد با باز موندن دهنم.. اینهمه ماشی
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت95
رسیدیم در بیمارستان و من سریع پیاده شدم و رفتم داخل..
رفتم سمت یکی از پرستارا و ازش یه تخت گرفتم..
با تموم سرعت روندمش تا در ماشین..
قیافه محمدو میدیدم حرصم میگرفت..
خیلی ریلکس لم داده بود به ماشین و سرش تو گوشی بود..
مطمئن بودم از قصد این کارارو میکنه..
چند ثانیه جلو دهنش وایسادم هیچ واکنشی نشون نداد ك داد زدم:
+نمیبینیییی کجایییمم؟؟؟
نمیبینییی یکی داره میمیرهههه؟؟
منو نمیبینییی جلو دهنت با تخت وایسادم؟؟؟
چراااا مسخره بازیییی درمیاریییی؟؟؟
اخم کرد و حرصی گفت:
_هیسسسس!!!
فکر کنم تو نمیدونی کجاییم ك اینجوری صداتو انداختی تو سرت..
دهنتو میبندی یا همینجا دهنتو پر خون کنم..
بغض داشت خفم میکرد ولی نمیخواستم گریه کنم..
تختو ازم گرفت و برد پیش ماشین..
درو باز کرد و هشامو کشید بیرون و گفت:
_تختو بگیر بذارمش روش..
بدون حرف کاری ك خواست رو انجام دادم و هشامو رو تخت گذاشت..
دسته تختو ازم گرفت و روندش تا داخل بیمارستان..
رسیدیم پیش پذیرش ك محمد نذاشت من حرفی بزنم و خودش گفت:
_مریض ما دستش قبلا چاقو خورده..
الان زخمش باز شده و بخاطر خونریزی زیاد بیهوش شد..
خیلی ریلکس داشت کلماتو ادا میکرد و من میخواستم سرمو از حرص بکوبم تو دیوار..
ادامه دادم:
+الان ما باید چیکار کنیم؟؟؟
حالش خوب نیستتت!!!
_الان سریع دکتر رو میارم احتمالا باید سریع بخیه بخوره!!
سری تکون دادم ك بعد چند دقیقه دکتر اومد رو سر هشام و سریع بردنش..
من پاهام قفل کرده بود و همونجا نشستم رو زمین..
محمد اومد سمتم و خواست چیزی بگه ك سرمو گذاشتم رو پام و مانع حرفش شدم..
یادم نرفته بود بیرون چی بهم گفت..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت95 رسیدیم در بیمارستان و من سریع پیاده شدم و رفتم داخل.
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت96
دیگه حرفی نزد و رفت..
همین بود ته ِمنت کشیش؟؟
اینکه نذاشتم حرف بزنه دیگه باعث شد بیخیال شه؟؟
من چقد ساده بودم ك فکر میکردم میتونم بهش اعتماد کنم..
فکر میکردم عین یه کوه میتونه پشتم باشه ولی اشتباه میکردم..
توی همین فکرا بودم ك یهو فکر تماسم با مامان بابا افتادم..
حتما الان ك یهو قطع کردم خیلی نگران شدن..
کاش یکم این لعنتی دیرتر میومد آدرس عمارت کوفتیو میدادم بهشون ك بیان از دست این کفتارا منو نجات بدن..
سرم داشت از درد منفجر میشد..
خدایا چرا هرچی بلای ِعظیمه سر من میاد فقط..
سرمو بلند کردم ك دیدم محمد یه نایلون پر از خوراکی رو سمتم گرفته و وایساده تا من سر بلند کنم و بگیرم ازش..
این کی اومده بود ك متوجه نشده بودم..
ازون جایی ك احتمال میدادم قندم افتاده و حسابیم گرسنه بودم نتونستم رد کنم و ازش نایلونو گرفتم و گفتم:
+نیازی نبود.. ممنون
_یه معذرت خواهی کوچیک بود..
+معذرت خواهی در برابر حرفای ِتو هیچی نیست..
سرشو پایین انداخت و گفت:
_میدونم.. فعلا اینو ازم قبول کن جبران میکنم..
+نمیخواد جبران کنی..
یه نفس عمیق کشید و سرشو تکیه داد به دیوار و چشاشو بست..
منم خوراکیارو برداشتمو رفتم تو حیاط..
شیر و کیکو ورداشتم و داشتم میخوردم ك یکم اون طرف تر یه دختر بچه تقریبا 5..6 ساله با موهای فرفری مشکی ك بهشون یه گیر زده بود همش نگاهش به من و خوراکیام بود..
منم لبخند زدم و سر تکون دادم ك بیاد..
اول مخالفت کرد ولی بالاخره تونستم راضیش کنم..
اومد نزدیک ك موهاشو پشت گوشش دادمو دستاشو گرفتمو گفتم:
+سلام خانوم خوشگله.. اسم شما چیه؟!
_شلام خاله.. اِشم من نولاعه.. اِشم شوما شیه؟!
لپشو کشیدم و گفتم:
+چقده شیرین زبونی آخه.. اسم منم سحره..
پاستیلو از تو نایلون دراوردم و بهش دادم ك گفت:
_مامانم ایجازه نمیده از غریبه ها چیزی بگیلم
+میخوای خودم باهاش حرف بزنمم؟!
سر تکون داد ك دستشو گرفتم و منو برد پیش مامانش.. مامانش ك نورا رو دید گفت:
+کجا رفتی تو اخه بچه سه ساعته دارم دنبالت میگردم!!
_سلام.. من صداش زدم..
پاستیلو سمت مامانش گرفتمو گفتم:
_دوست داشتم اینو بدم بهش گفت مامانم اجازه نمیده از غریبه ها چیزی بگیرم.. منم اومدم بدم به خودتون ك خیالتون راحت شه..
پاستیلو ازم گرفت و گفت:
+خیلی ممنونم ازتون.. لطف کردین.
_خواهش میکنم.. حواستون به دخترتون باشه خیلی خوشگل و شیرین زبونه..
بعد لپ نورا رو بوسیدم و خداحافظی کردم باهاشون..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت96 دیگه حرفی نزد و رفت.. همین بود ته ِمنت کشیش؟؟ اینک
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت97
برگشتم و رو همون صندلی نشستم..
این مدت چجوری بدون گوشی سر کرده بودم؟؟
خیلی حوصلم سر رفته بود و نمیدونستم چیکار کنم..
چیپسو باز کردمو شروع کردم به خوردنش ك دیدم محمد داره بدو بدو میاد سمتم..
چیپسو گذاشتم زمین و بلند شدم..
ترسیدم ك هشام بلایی سرش اومده باشه..
محمد اومد نزدیک و با نفس نفس زدن گفت:
+بیا هشامو آوردن تو بخش دکتر گفت یکم دیگه به هوش میاد..
_واقعاا؟؟ حالش خوبه؟؟
+حتما خوبه ك آوردنش تو بخش..
_باشه برو من برم یه آب به دست و صورتم بزنم میام..
سری تکون داد و رفت..
خداروشکر ك حالش خوب بود وگرنه من خودمو نمیبخشیدم..
نه اینکه دوسش داشته باشم نه.. فقط اینکه من باعث این حالش شده بودم منو وادار میکرد کاری کنم خوب شه..
محمد داشت دور میشد ك صداش زدم:
_محمد.. وایسا این خوراکیارو ببر با خودت..
برگشت سمتم و خوراکیارو گرفت و گفت:
+زود بیا..
_اوکی..
رفتم سمت سرویس بهداشتیا و حسابی به صورتم آب زدم ك یکم سرحال بیام..
این مدت خیلی ضعیف شده بودم و رنگ به رو نداشتم..
صورتمو خشک نکردم ك رفتم بیرون باد به صورتم بخوره و خنک بمونه..
سمت بیمارستان قدم برداشتم و وقتی رفتم داخل فهمیدم از محمد نپرسیدم کدوم اتاقه..
رفتم پیش پذیرش و گفتم:
+ببخشید خانوم.. هشام ثابتی کدوم اتاق هستن؟!
_صبر کنید چند لحظه..
طبقه دوم اتاق 214
+ممنونم..
پله هارو بالا رفتم و رفتم طبقه بالا..
دوباره از یه پرستار پرسیدم:
+ببخشید خانوم.. اتاق 214 کدومه؟؟
_راهرو رو مستقیم برید تا آخر اتاق سمت راستی..
+ممنونم..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت97 برگشتم و رو همون صندلی نشستم.. این مدت چجوری بدون گ
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت98
رسیدم دم اتاق و در زدم..
با بفرمائید محمد رفتم داخل..
هشام چشماشو بسته بود ولی مثل اینکه خواب نبود..
بدون هیچ حرفی رفتم پرده رو کشیدم و پنجره رو باز کردم..
هشام چشاشو جمع کرد و گفت:
+چیکار میکنی؟!
_مگه اینجا زندانه.. یکم هوا بخوری خوبه.. نشستین تو این تاریکی ك چی؟!
+فاز تراپیست نگیر واسه من بکش پرده رو
_نمیکشم..
رو کرد به محمد و گفت:
+یه لحظه بیرون باش..
محمد با اکراه و اخم قبول کرد و رفت..
میدونستم منظورش از اون اخم چی بود و کامل حواسمو جمع کردم..
هشام گفت:
+منتظر جوابتم..
_جواب؟؟ جواب چی؟!
+خودتو نزن به اون راه..
_اولا تو آداب حرف زدنو با یه خانوم برو یاد بگیر بعدش بیا صحبت کن..
دوما نمیدونم درباره چی داری حرف میزنی..
+یعنی الان من بلد نیستم چجوری صحبت کنم؟!
_اگه بلد بودی دستاتو رو چشات نمیذاشتی.. میشِستی قشنگ حرفاتو میزدی..
دستشو ورداشت و نگام کرد و گفت:
+بحثو عوض نکن منتظر جوابم؟
_نمیدونم درباره چی حرف میزنی..
داد زد:
+بسهههه دیگههههه.. خوب میدونییی درمورددد چییی حرففف میزنمممم..
جواااابببب بدهههههه
محمد سریع درو باز کرد و اومد داخل و به من نگاه کرد..
سر تکون دادم ك یعنی خوبم و دخالت نکنه..
هشام عصبی تر غرید:
+بهت اجازه دادم بیای تووو؟؟؟
با التماس به محمد نگاه کردم چیزی نگه و بره بیرون.. فکر کنم گرفت ك بدون هیچ جوابی رفتو درو محکم بست..
یکمی بینمون سکوت بود ك گفتم:
_من جوابم همون بود ك قبلا بهت گفتم..
نمیدونم اصرارت سر چیه؟؟
اصلا چیه منو تو بهم میخوره؟؟
بابا اینهمه دختر دور و ورته.. چی تو من دیدی؟؟
اصلا چجوری با خودت فکر کردی من با تویی ك هیچ محدودیتی نداری ازدواج میکنم؟؟
خودم دختر خوب واست جور میکنم ك با شرایط توعم کنار بیاد فقط دست از سر من بردار تورو قران..
بدون هیچ حرفی فقط نگاه میکرد..
فکر کنم این آرامش قبل از طوفان بود...
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت98 رسیدم دم اتاق و در زدم.. با بفرمائید محمد رفتم داخل
ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت99
همینجور داشتم نگاهش میکردم که چشاش خون شده بود از عصبانیت..
منم سریع کیفمو ورداشتم و از اتاق بیرون رفتم..
قلبم رو هزار میزد..
محمد متوجه رنگ پریدم شد که سریع اومد سمتم:
+سحر.. چته چیشده؟؟؟
چیزی بهت گفت؟؟؟
خواستم حرفی بزنم که صدای شکستن شیشه و داد و فریاد هشام بلند شد..
داشتم میلرزیدم از استرس..
پرستارا سریع اومدن سمت و ما پرسیدن چیشده که شونه ای تکون دادم و رفتن داخل اتاق..
منم سُر خوردم زمین و سرمو تو دستام فشار دادم..
دیگه تحمل این همه بدبختی رو نداشتم..
انگار هیچی نمیشنیدم..
صدا زدنای مکرر محمد باعث شد به خودم بیام..
یه لیوان آب گرفت سمتم و گفت:
+بیست باره دارم صدات میزنم.. کجایی؟؟
بگیر بخور داری از حال میری..
چته تو؟؟ بخاطر اون روانی ناراحتی؟؟
آبو گرفتم و سر کشیدم..
بعد یه مکث کوتاه لب زدم:
_من ازش میترسم محمد.. واقعا روانیه..
اگه بهش جواب مثبت ندم یه بلایی سرمون میاره..
نمیدونم چه خاکی باید به سرم بریزم..
+بیا فرار کنیم..
خنده مسخره ای کردم و گفتم:
_اصلا وقت شوخی نیست الان محمد..
نمیبینی حالمونو؟!
+ولی من اصلا شوخی نکردم..
یکم سخته ولی بعدش نمیتونه دستش بهمون برسه..
_ساده ای؟! اونقدری ادم داره که به راحتی پیدامون کنه.. دستش دوباره بهمون برسه تیکه بزرگمون گوشمونه..
پرستار اومد بیرون و حرفمونو قطع کرد از جام بلند شدم که گفت:
+نمیدونم سر چی عصبی شده..
جوابی دریافت نکرد.. ادامه داد:
+بهش آرام بخش زدیم..
اگه مشکلی پیش اومد خبرمون کنید
محمد جواب داد:
_ممنونم.. فقط کی مرخص میشه؟!
+اینو باید از دکترشون بپرسید بنده اطلاعی ندارم..
سری تکون دادیم که رفت..
میترسیدم برم داخل و بیدار شه دوباره آبرومونو ببره..
تصمیم گرفتیم بریم توی حیاط تا وقتی هشام بیدار میشه..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت99 همینجور داشتم نگاهش میکردم که چشاش خون شده بود از عصب
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت100
دو روز بعد.... محمد:
دیروز هشامو مرخص کردن و آوردیمش خونه..
حال مساعدی نداشت و تقریبا با هیچ کدوممون حرف نمیزد..
منم بدجور نقشه فرار کردن منو سحر افتاده بود تو سرم..
هرجور شده باید فرار میکردیم..
اینجا میموندیم یا سحرو عقد خودش میکرد یا میکشت هردومونو..
تو همین فکرا بودم که صدای ِدر اومد..
بفرمائید گفتم که سحر اومد داخل و گفت:
+بلند شو بیا نهار بخوریم..
چشام گرد شد که گفتم:
_نهاررر؟؟
از کجا.. رفتی گرفتی؟!
+نخیر.. بلدم غذا درست کنم..
از صبح دارم غذا درست میکنم شما اصلا نیومدید بیرون..
_بابا دمتگرم مشتی..
شما؟! شما کیه مگه من نیستم..؟
خندید و گفت:
+توو هشام دیگه..
_اها بله حواسم نبود میمیری واسه هشام جان..
+وااا.. پاشو بینم دیگه لش کردی تو این اتاق..
منتظرم..
رفت بیرون و درو باز گذاشت..
این دختر خنگ بود یا خودشو میزد به خنگی؟!
نمیدونست که من بدم میاد اسم یکی دیگه رو میاره یا اذیت میکرد؟!
هعییی...
از جا بلند شدم و رفتم جلوی ِآینه..
موهام خیلی شلخته شده بود و تصمیم گرفتم یه دوش بگیرم اول..
رفتم دم پله ها و داد زدم:
_من یه دوش میگیرم بعد میام.. اگه نتونستید تحمل کنید غذا بخورید شما..
چقد بدم میومد جمع میبستم سحرو هشامو باهم.. ولی مثل اینکه چاره ای نبود..
برگشتم تو اتاق و لباس و حوله رو برداشتم..
داشتم میرفتم سمت حموم که در اتاق هشام باز شد و با قیافه درهم ورهم اومد بیرون..
بدون اینکه نگاهی کنه یا چیزی بگه از جلوم رد شد و رفت پایین..
کاش میتونستم همینجا فکشو بیارم پایین..
مگه چقد یه آدم میتونست رو مخ باشه؟!
˹ @TEKANEH ˼