eitaa logo
تـِکـٰانـِه🌱.
3.7هزار دنبال‌کننده
398 عکس
1.5هزار ویدیو
0 فایل
• تــِکــٰانـِـه ؟! شــروع ِیــك حــرکــت ِنــٰاگــهانــی و قــوی . • بــرای ِرشــد ِچـنـلـت🍓: https://eitaa.com/joinchat/1188693674C8ed0d091bc • جــٰآنـَـم؟!🫐𖧧 ִֶָ ↯ @BABONEH_16 • • کـُـپــی؟!نــوشِ‌روحــِتــون☕. • | حــَوٰالــیِ:¹⁴⁰⁴.⁶.²⁵ |
مشاهده در ایتا
دانلود
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت92 هشام: یهو عین برق گرفته ها از خواب پریدم.. ساعتو نگ
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 هشام از استخر اومد بیرون و دستمو گرفت ك منو ببره با خودش.. محکم دستمو کشیدم و گفتم: +کسی حق نداره به من دست بزنه!!! _کسی نه.. بگو فقط تو حق ندارییی!! وگرنه معلوم نیست با این محمد چه گوهایی خوردین.. نتونستم حرفاشو تحمل کنم و یکی زدم تو گوشش و گفتم: +حواست باشه چی از اون دهن کثیفت بیرون میاد!! حالش خوب نبود و دیگع نتونست مقاومت کنه و پخش زمین شد.. آروم نشستم و گفتم: +چی.. چیشد؟؟ خوبی؟؟؟! از زخمش خون میومد و با دستش فشارش میداد ك دردش نکنه.. تا اون لحظه یادم نبود دستش زخمیه.. هول شده گفتم: +وای.. وایسا برم وسایلو بیارم دستتو ببندم دوباره.. هیچ حرفی نمیزد.. چشاشو بسته بود و صورتشو از درد جمع کرده بود.. از جا بلند شدم و دویدم سمت عمارت.. رفتم سمت اتاقش و همه وسایل مورد نیازو ورداشتم.. از پله ها سریع پایین اومدم و رفتم تو حیاط.. سریع گام برمیداشتم تا اینکه رسیدم رو سرش.. بی حرکت مونده بود و تکون نمیخورد.. با نگرانی صداش زدم: +ه.. هشام؟؟ جوابی نشنیدم.. دوباره صداش زدم: +هشامم؟؟؟؟ میشنوی صداموو؟؟ جواب بدهههه.. هشام؟؟ محمد همینجور وایساده بود و نگاه میکرد ك داد زدم: +چرااا همینجوری وایسادییی اونجااا؟؟؟ بیاااا باید ببریمش بیمارستاننننن!!! آروم اومد و گفت: _همینی ك الان داری سنگشو به سینه میزنی داشت منو خفه میکرد.. همیننن اگه حالش بد نمیشد معلوم نبود چه بلایی سر تو میاورد.. حالا وایسادی رو سرش و نگرانشی؟؟ چشامو رو هم فشار دادم و گفتم: +الان وقت این حرفا نیست محمددد.. داره میمیره.. ما باید کمکش کنیم.. اون ك نخواست مارو بکشه خواستت؟؟ _نه اصلا.. فقط داشت منو خفه میکرد.. +واااایییی بسهههه دیگهههه.. اگه دلت نمیخواد کمک کنی گمشو برو خودم یه خاکی تو سرم میریزم.. اخم کرد و گفت: _باشه بابا.. داد و هوار نکن الان همه رو میریزی اینجا.. ببینم رانندگی بلدی؟؟ +یه چیزایی میدونم.. _یه چیزایی نشد جواب بلدی یا نه؟؟ +عاره.. بلدممم! _این سوئیچ بگیر و برو تو پارکینگ.. اونجا بزن رو این دکمه یکیشون باز میشه.. همونو بیار تا در عمارت منم اینو کول میکنم و میارم.. +باشه.. سوئیچو گرفتمو سریع رفتم سمت پارکینگ.. مگه چندتا ماشین داشت ك محمد گفت یکیشون باز میشه و همونو بیارم..! هشام بود دیگه.. اندازه نصف این شهر ثروت داشت.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت93 هشام از استخر اومد بیرون و دستمو گرفت ك منو ببره با
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 ورودم به پارکینگ شد با باز موندن دهنم.. اینهمه ماشین آخه؟؟؟؟ واسه چش بود.. مثلا نمیشد با یکی دوتا ماشین اینور اونور کرد.. مسخره.. دکمه رو سوئیچو زدم.. یه ماشین مشکی خوشگل ك حتی اسمشم نمیدونستم به صدا درومد.. اصلا من بلد بودم با اینا کار کنم..؟؟ رفتم سمت ماشین و سوار شدم.. حاجی چقدررر خفن بوددد!! بسم الله گفتمو ماشینو روشن کردم.. دندش اتومات بود و همین باعث شد یکم سر ب سرش بذارم ك بفهمم باید چیکار کنم تا این کوفتی حرکت کنه.. بالاخره بعد چندبار امتحان کردن یاد گرفتمو آروم راه افتادم.. همش حواسم بود ك به جایی نزنم دردسر شه.. از پارکینگ اومدم بیرون و رفتم سمت در خروجی عمارت.. محمد همونجور ك هشامو کول کرده بود وایساده بود و همش غُر میزد.. با دیدنش خنده ریزی کردم و سعی کردم نزدیکش شدم باهاش بحث نکنم چون حسابی کفری بود.. دم پاش ترمز کردم ك در عقبو باز کرد و هشامو پرت کرد داخل.. درو محکم بست و خودش اومد جلو نشست.. با تعجب نگاش کردمو گفتم: +مریضو اینجوری جا به جا میکنن؟؟ مغزشو دراوردی ك.. _الان تو نگران اینی؟؟ ببین فاز تو چیه اصلا.. مگه نگفتی خوشت نمیاد ازش دیگه این نگرانی مسخرت بابت چیه دقیقا؟؟ حرکت کن . اینو گفتو روشو برگردوند.. از حسادتش خندم گرفته بود ولی نه خندیدم و نه چیزی گفتم.. حرکت نکردم و گفتم: +من میترسم بلایی سر ماشین بیارم تو بشین.. بدون اینکه چیزی بگه پیاده شد و منم پیاده شدم.. جا به جا شدیم و با سرعت حرکت کرد.. وسط راه سیگارشو روشن کرد و یه پُک زد ك گفتم: +من از بوی سیگار بدم میاد و اذیت میشم.. اگه میشه.. نذاشت حرفم کامل شه و سیگارو پرت کرد بیرون.. فکر کنم روزه سکوت گرفته بود و تا اونجا یک کلمه باهام حرف نزد.. این بشر چرا اینجوری بود؟؟ یه بار مهربون بود و یه بار بداخلاق و عصبی.. هووووف خدایا.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت94 ورودم به پارکینگ شد با باز موندن دهنم.. اینهمه ماشی
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 رسیدیم در بیمارستان و من سریع پیاده شدم و رفتم داخل.. رفتم سمت یکی از پرستارا و ازش یه تخت گرفتم.. با تموم سرعت روندمش تا در ماشین.. قیافه محمدو میدیدم حرصم میگرفت.. خیلی ریلکس لم داده بود به ماشین و سرش تو گوشی بود.. مطمئن بودم از قصد این کارارو میکنه.. چند ثانیه جلو دهنش وایسادم هیچ واکنشی نشون نداد ك داد زدم: +نمیبینیییی کجایییمم؟؟؟ نمیبینییی یکی داره میمیرهههه؟؟ منو نمیبینییی جلو دهنت با تخت وایسادم؟؟؟ چراااا مسخره بازیییی درمیاریییی؟؟؟ اخم کرد و حرصی گفت: _هیسسسس!!! فکر کنم تو نمیدونی کجاییم ك اینجوری صداتو انداختی تو سرت.. دهنتو میبندی یا همینجا دهنتو پر خون کنم.. بغض داشت خفم میکرد ولی نمیخواستم گریه کنم.. تختو ازم گرفت و برد پیش ماشین.. درو باز کرد و هشامو کشید بیرون و گفت: _تختو بگیر بذارمش روش.. بدون حرف کاری ك خواست رو انجام دادم و هشامو رو تخت گذاشت.. دسته تختو ازم گرفت و روندش تا داخل بیمارستان.. رسیدیم پیش پذیرش ك محمد نذاشت من حرفی بزنم و خودش گفت: _مریض ما دستش قبلا چاقو خورده.. الان زخمش باز شده و بخاطر خونریزی زیاد بیهوش شد.. خیلی ریلکس داشت کلماتو ادا میکرد و من میخواستم سرمو از حرص بکوبم تو دیوار.. ادامه دادم: +الان ما باید چیکار کنیم؟؟؟ حالش خوب نیستتت!!! _الان سریع دکتر رو میارم احتمالا باید سریع بخیه بخوره!! سری تکون دادم ك بعد چند دقیقه دکتر اومد رو سر هشام و سریع بردنش.. من پاهام قفل کرده بود و همونجا نشستم رو زمین.. محمد اومد سمتم و خواست چیزی بگه ك سرمو گذاشتم رو پام و مانع حرفش شدم.. یادم نرفته بود بیرون چی بهم گفت.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت95 رسیدیم در بیمارستان و من سریع پیاده شدم و رفتم داخل.
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 دیگه حرفی نزد و رفت.. همین بود ته ِمنت کشیش؟؟ اینکه نذاشتم حرف بزنه دیگه باعث شد بیخیال شه؟؟ من چقد ساده بودم ك فکر میکردم میتونم بهش اعتماد کنم.. فکر میکردم عین یه کوه میتونه پشتم باشه ولی اشتباه میکردم.. توی همین فکرا بودم ك یهو فکر تماسم با مامان بابا افتادم.. حتما الان ك یهو قطع کردم خیلی نگران شدن.. کاش یکم این لعنتی دیرتر میومد آدرس عمارت کوفتیو میدادم بهشون ك بیان از دست این کفتارا منو نجات بدن.. سرم داشت از درد منفجر میشد.. خدایا چرا هرچی بلای ِعظیمه سر من میاد فقط.. سرمو بلند کردم ك دیدم محمد یه نایلون پر از خوراکی رو سمتم گرفته و وایساده تا من سر بلند کنم و بگیرم ازش.. این کی اومده بود ك متوجه نشده بودم.. ازون جایی ك احتمال میدادم قندم افتاده و حسابیم گرسنه بودم نتونستم رد کنم و ازش نایلونو گرفتم و گفتم: +نیازی نبود.. ممنون _یه معذرت خواهی کوچیک بود.. +معذرت خواهی در برابر حرفای ِتو هیچی نیست.. سرشو پایین انداخت و گفت: _میدونم.. فعلا اینو ازم قبول کن جبران میکنم.. +نمیخواد جبران کنی.. یه نفس عمیق کشید و سرشو تکیه داد به دیوار و چشاشو بست.. منم خوراکیارو برداشتمو رفتم تو حیاط.. شیر و کیکو ورداشتم و داشتم میخوردم ك یکم اون طرف تر یه دختر بچه تقریبا 5..6 ساله با موهای فرفری مشکی ك بهشون یه گیر زده بود همش نگاهش به من و خوراکیام بود.. منم لبخند زدم و سر تکون دادم ك بیاد.. اول مخالفت کرد ولی بالاخره تونستم راضیش کنم.. اومد نزدیک ك موهاشو پشت گوشش دادمو دستاشو گرفتمو گفتم: +سلام خانوم خوشگله.. اسم شما چیه؟! _شلام خاله.. اِشم من نولاعه.. اِشم شوما شیه؟! لپشو کشیدم و گفتم: +چقده شیرین زبونی آخه.. اسم منم سحره.. پاستیلو از تو نایلون دراوردم و بهش دادم ك گفت: _مامانم ایجازه نمیده از غریبه ها چیزی بگیلم +میخوای خودم باهاش حرف بزنمم؟! سر تکون داد ك دستشو گرفتم و منو برد پیش مامانش.. مامانش ك نورا رو دید گفت: +کجا رفتی تو اخه بچه سه ساعته دارم دنبالت میگردم!! _سلام.. من صداش زدم.. پاستیلو سمت مامانش گرفتمو گفتم: _دوست داشتم اینو بدم بهش گفت مامانم اجازه نمیده از غریبه ها چیزی بگیرم.. منم اومدم بدم به خودتون ك خیالتون راحت شه.. پاستیلو ازم گرفت و گفت: +خیلی ممنونم ازتون.. لطف کردین. _خواهش میکنم.. حواستون به دخترتون باشه خیلی خوشگل و شیرین زبونه.. بعد لپ نورا رو بوسیدم و خداحافظی کردم باهاشون.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت96 دیگه حرفی نزد و رفت.. همین بود ته ِمنت کشیش؟؟ اینک
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 برگشتم و رو همون صندلی نشستم.. این مدت چجوری بدون گوشی سر کرده بودم؟؟ خیلی حوصلم سر رفته بود و نمیدونستم چیکار کنم.. چیپسو باز کردمو شروع کردم به خوردنش ك دیدم محمد داره بدو بدو میاد سمتم.. چیپسو گذاشتم زمین و بلند شدم.. ترسیدم ك هشام بلایی سرش اومده باشه.. محمد اومد نزدیک و با نفس نفس زدن گفت: +بیا هشامو آوردن تو بخش دکتر گفت یکم دیگه به هوش میاد.. _واقعاا؟؟ حالش خوبه؟؟ +حتما خوبه ك آوردنش تو بخش.. _باشه برو من برم یه آب به دست و صورتم بزنم میام.. سری تکون داد و رفت.. خداروشکر ك حالش خوب بود وگرنه من خودمو نمیبخشیدم.. نه اینکه دوسش داشته باشم نه.. فقط اینکه من باعث این حالش شده بودم منو وادار میکرد کاری کنم خوب شه.. محمد داشت دور میشد ك صداش زدم: _محمد.. وایسا این خوراکیارو ببر با خودت.. برگشت سمتم و خوراکیارو گرفت و گفت: +زود بیا.. _اوکی.. رفتم سمت سرویس بهداشتیا و حسابی به صورتم آب زدم ك یکم سرحال بیام.. این مدت خیلی ضعیف شده بودم و رنگ به رو نداشتم.. صورتمو خشک نکردم ك رفتم بیرون باد به صورتم بخوره و خنک بمونه.. سمت بیمارستان قدم برداشتم و وقتی رفتم داخل فهمیدم از محمد نپرسیدم کدوم اتاقه.. رفتم پیش پذیرش و گفتم: +ببخشید خانوم.. هشام ثابتی کدوم اتاق هستن؟! _صبر کنید چند لحظه.. طبقه دوم اتاق 214 +ممنونم.. پله هارو بالا رفتم و رفتم طبقه بالا.. دوباره از یه پرستار پرسیدم: +ببخشید خانوم.. اتاق 214 کدومه؟؟ _راهرو رو مستقیم برید تا آخر اتاق سمت راستی.. +ممنونم.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت97 برگشتم و رو همون صندلی نشستم.. این مدت چجوری بدون گ
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 رسیدم دم اتاق و در زدم.. با بفرمائید محمد رفتم داخل.. هشام چشماشو بسته بود ولی مثل اینکه خواب نبود.. بدون هیچ حرفی رفتم پرده رو کشیدم و پنجره رو باز کردم.. هشام چشاشو جمع کرد و گفت: +چیکار میکنی؟! _مگه اینجا زندانه.. یکم هوا بخوری خوبه.. نشستین تو این تاریکی ك چی؟! +فاز تراپیست نگیر واسه من بکش پرده رو _نمیکشم.. رو کرد به محمد و گفت: +یه لحظه بیرون باش.. محمد با اکراه و اخم قبول کرد و رفت.. میدونستم منظورش از اون اخم چی بود و کامل حواسمو جمع کردم.. هشام گفت: +منتظر جوابتم.. _جواب؟؟ جواب چی؟! +خودتو نزن به اون راه.. _اولا تو آداب حرف زدنو با یه خانوم برو یاد بگیر بعدش بیا صحبت کن.. دوما نمیدونم درباره چی داری حرف میزنی.. +یعنی الان من بلد نیستم چجوری صحبت کنم؟! _اگه بلد بودی دستاتو رو چشات نمیذاشتی.. میشِستی قشنگ حرفاتو میزدی.. دستشو ورداشت و نگام کرد و گفت: +بحثو عوض نکن منتظر جوابم؟ _نمیدونم درباره چی حرف میزنی.. داد زد: +بسهههه دیگههههه.. خوب میدونییی درمورددد چییی حرففف میزنمممم.. جواااابببب بدهههههه محمد سریع درو باز کرد و اومد داخل و به من نگاه کرد.. سر تکون دادم ك یعنی خوبم و دخالت نکنه.. هشام عصبی تر غرید: +بهت اجازه دادم بیای تووو؟؟؟ با التماس به محمد نگاه کردم چیزی نگه و بره بیرون.. فکر کنم گرفت ك بدون هیچ جوابی رفتو درو محکم بست.. یکمی بینمون سکوت بود ك گفتم: _من جوابم همون بود ك قبلا بهت گفتم.. نمیدونم اصرارت سر چیه؟؟ اصلا چیه منو تو بهم میخوره؟؟ بابا اینهمه دختر دور و ورته.. چی تو من دیدی؟؟ اصلا چجوری با خودت فکر کردی من با تویی ك هیچ محدودیتی نداری ازدواج میکنم؟؟ خودم دختر خوب واست جور میکنم ك با شرایط توعم کنار بیاد فقط دست از سر من بردار تورو قران.. بدون هیچ حرفی فقط نگاه میکرد.. فکر کنم این آرامش قبل از طوفان بود... ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت98 رسیدم دم اتاق و در زدم.. با بفرمائید محمد رفتم داخل
ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 همینجور داشتم نگاهش میکردم که چشاش خون شده بود از عصبانیت.. منم سریع کیفمو ورداشتم و از اتاق بیرون رفتم.. قلبم رو هزار میزد.. محمد متوجه رنگ پریدم شد که سریع اومد سمتم: +سحر.. چته چیشده؟؟؟ چیزی بهت گفت؟؟؟ خواستم حرفی بزنم که صدای شکستن شیشه و داد و فریاد هشام بلند شد.. داشتم میلرزیدم از استرس.. پرستارا سریع اومدن سمت و ما پرسیدن چیشده که شونه ای تکون دادم و رفتن داخل اتاق.. منم سُر خوردم زمین و سرمو تو دستام فشار دادم.. دیگه تحمل این همه بدبختی رو نداشتم.. انگار هیچی نمیشنیدم.. صدا زدنای مکرر محمد باعث شد به خودم بیام.. یه لیوان آب گرفت سمتم و گفت: +بیست باره دارم صدات میزنم.. کجایی؟؟ بگیر بخور داری از حال میری.. چته تو؟؟ بخاطر اون روانی ناراحتی؟؟ آبو گرفتم و سر کشیدم.. بعد یه مکث کوتاه لب زدم: _من ازش میترسم محمد.. واقعا روانیه.. اگه بهش جواب مثبت ندم یه بلایی سرمون میاره.. نمیدونم چه خاکی باید به سرم بریزم.. +بیا فرار کنیم.. خنده مسخره ای کردم و گفتم: _اصلا وقت شوخی نیست الان محمد.. نمیبینی حالمونو؟! +ولی من اصلا شوخی نکردم.. یکم سخته ولی بعدش نمیتونه دستش بهمون برسه.. _ساده ای؟! اونقدری ادم داره که به راحتی پیدامون کنه.. دستش دوباره بهمون برسه تیکه بزرگمون گوشمونه.. پرستار اومد بیرون و حرفمونو قطع کرد از جام بلند شدم که گفت: +نمیدونم سر چی عصبی شده.. جوابی دریافت نکرد.. ادامه داد: +بهش آرام بخش زدیم.. اگه مشکلی پیش اومد خبرمون کنید محمد جواب داد: _ممنونم.. فقط کی مرخص میشه؟! +اینو باید از دکترشون بپرسید بنده اطلاعی ندارم.. سری تکون دادیم که رفت.. میترسیدم برم داخل و بیدار شه دوباره آبرومونو ببره.. تصمیم گرفتیم بریم توی حیاط تا وقتی هشام بیدار میشه.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت99 همینجور داشتم نگاهش میکردم که چشاش خون شده بود از عصب
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 دو روز بعد.... محمد: دیروز هشامو مرخص کردن و آوردیمش خونه.. حال مساعدی نداشت و تقریبا با هیچ کدوممون حرف نمیزد.. منم بدجور نقشه فرار کردن منو سحر افتاده بود تو سرم.. هرجور شده باید فرار میکردیم.. اینجا میموندیم یا سحرو عقد خودش میکرد یا میکشت هردومونو.. تو همین فکرا بودم که صدای ِدر اومد.. بفرمائید گفتم که سحر اومد داخل و گفت: +بلند شو بیا نهار بخوریم.. چشام گرد شد که گفتم: _نهاررر؟؟ از کجا.. رفتی گرفتی؟! +نخیر.. بلدم غذا درست کنم.. از صبح دارم غذا درست میکنم شما اصلا نیومدید بیرون.. _بابا دمت‌گرم مشتی.. شما؟! شما کیه مگه من نیستم..؟ خندید و گفت: +توو هشام دیگه.. _اها بله حواسم نبود میمیری واسه هشام جان.. +وااا.. پاشو بینم دیگه لش کردی تو این اتاق.. منتظرم.. رفت بیرون و درو باز گذاشت.. این دختر خنگ بود یا خودشو میزد به خنگی؟! نمیدونست که من بدم میاد اسم یکی دیگه رو میاره یا اذیت میکرد؟! هعییی... از جا بلند شدم و رفتم جلوی ِآینه.. موهام خیلی شلخته شده بود و تصمیم گرفتم یه دوش بگیرم اول.. رفتم دم پله ها و داد زدم: _من یه دوش میگیرم بعد میام.. اگه نتونستید تحمل کنید غذا بخورید شما.. چقد بدم میومد جمع میبستم سحرو هشامو باهم.. ولی مثل اینکه چاره ای نبود.. برگشتم تو اتاق و لباس و حوله رو برداشتم.. داشتم میرفتم سمت حموم که در اتاق هشام باز شد و با قیافه درهم ورهم اومد بیرون.. بدون اینکه نگاهی کنه یا چیزی بگه از جلوم رد شد و رفت پایین.. کاش میتونستم همینجا فکشو بیارم پایین.. مگه چقد یه آدم میتونست رو مخ باشه؟! ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت100 دو روز بعد.... محمد: دیروز هشامو مرخص کردن و آوردیم
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 سعی کردم ب این چیزا فکر نکنم.. سریع یه دوش گرفتم تا برم پیش سحر و نذارم با هشام تنها باشه.. از حموم با حوله مستقیم رفتم پایین و رفتم تو آشپزخونه.. سحر منو دید و گفت: +این چه وضعیه برو سرتو خشک کن بعد بیا.. _چشه خیلیم خوبه.. +برو گفتم.. مریض میشی اینجوری هوا سرده.. من توی این مکالمه همه حواسم به هشام بود ولی هیچ واکنشی نداشت و سرش توی گوشیش بود.. معلوم نبود توی مغز خرابش چی میگذره.. بدون هیچ حرفی رفتم سمت اتاق و سریع موهامو با سشوار خشک کردمو شونه زدم.. داشتم میرفتم پایین که صدای شکستن چیزی از آشپزخونه اومد.. با ترس دویدم سمت آشپزخونه که دیدم هشام باز روانی شده و چندتا بشقاب و کوبیده زمین.. سحر از ترس چسبیده بود به کابینت و تکون نمیخورد.. حتی آب گلوشم قورت نمیداد.. رفتم سمتش و دستمو جلو صورتش تکون دادم و گفتم: +سحر..؟؟ خوبی؟! هیچ واکنشی نداشت.. ترسیده دوباره پرسیدم: +سحرر؟؟ با توعمم.. با ترس نگاهشو سمتم چرخوند و گفت: _ب.. بریم.. بی.. بیرون.. +آروم باش چیزی نشده.. بیا بریم.. بدون توجه به هشام از آشپزخونه زدیم بیرون و رفتیم داخل حیاط.. سحرو بردم سمت تاب و گفتم بشینه.. شروع کرد به گریه کردن و گفت: _تروخدا یه کاری کن از اینجا بریم.. بخدا هشام دیوونه شده.. اصلا نرمال نیست.. میترسم یه شب بیاد خفتم کنه.. +من که بهت گفتم بریم.. مسخرت اومد و گفتی نمیشه.. گفتی پیدامون میکنه و میکشتمون.. ولی من باز بیخیال نشدم و هرشب به این موضوع فکر میکنم.. _نمیدونم دیگه چی درسته چی غلط.. فقط منو از اینجا ببر بیرون.. دارم خفه میشم.. حس میکنم قراره حتی همین درختای ِاینجا بیان منو خفه کنن.. +باشه.. باشه. الان آروم باش.. درستش میکنیم..! دستی به صورتش کشید و اشکاشو پاک کرد.. دقیقا مثل یه دختر بچه ای بود که مامان باباشو گم کرده بود و حالا خیلی ترسیده بود.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت101 سعی کردم ب این چیزا فکر نکنم.. سریع یه دوش گرفتم ت
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 چند دقیقه ای حرفی بینمون رد و بدل نشد که گفتم: +نظرت چیه همین امشب بریم؟! _ام.. امشب؟! +آره امشب.. هشام که کلا دیوونه شده و از اتاقش بیرون نمیاد.. میتونیم راحت در بریم.. هوم؟! _آخه نمیشه همینجوری.. باید یه برنامه ای بچینیم.. فکر کنیم دربارش که گند نزنیم.. همینجوری الکی؟؟ +مگه میخوای اورانیوم غنی کنی سحر جان؟! ما که وسایل اینجا زیاد نداریم کلا اندازه یکی دو کوله‌ن.. جمع میکنیم و میریم دیگه.. هرچی زودتر بهتر.. _من میترسم.. بخدا اگه بفهمه زندمون نمیذاره.. همینجا زنده به گورمون میکنه.. بعد دستاشو گذاشت رو صورتش و نفس عمیق کشید.. سعی می‌کردم آرومش کنم ولی نمیشد.. +ببین عزیز ِمن.. قرار نیست اتفاقی بیوفته خب؟! ما راحت میتونیم فرار کنیم.. مشکلیم پیش نمیاد!! _اینقد راحت راحتم نیست که میگی.. نگهبانای ِدم درو چیکار میکنی؟! اصلا اونا هیچ هشام بفهمه فکر میکنی ول میکنه مارو؟! تا پیدامون نکنه دست بردار نیست.. +خیلی سختش میکنی بابا.. اصلا هشام مگه کیه که بتونه راحت پیدامون کنه..! تو برسی دست پدر و مادرت چه غلطی میتونه بکنه هوم؟! با اسم پدر و مادرش دوباره اشکاش ریختن رو گونش و گفت: _آخ مامان بابام.. کاش الان اینجا بودن.. کاش میدیدن دخترشون چقدر بدبخته.. کاش بدونن چقد دلتنگشونم و چقد به بودنشون احتیاج دارم.. +اگه به حرفام گوش کنی فردا پیششونی.. حالا هستی یا نه؟! _من همیشه با تو هستم.. ولی.. ولی من خیلی از این روانی میترسم.. اگه بلایی سرمون بیاد چی؟! اصلا خودم به جهنم اگه تو.. حرفشو قطع کردمو دستمو تو سرم کشیدمو گفتم: +هیس.. چیزی نمیشه خب؟! من بهت قول میدم چیزی نمیشه.. نگران نباش! چیکار میکنی مشتی؟! هستی یا نه؟! به طرز حرف زدنم خندید و گفت: _آره هستم مشتی.. این چه طرز حرف زدنه آخه؟! +چشه.. خیلیم خوبه که.. مشتی هستیو پر طرفدار سحر خانوم..! خندید و دندونای قشنگش نمایان شد که گفتم: +آها حالا شد.. خنده بیشتر بهت میاد خانوم کوچولو.. پس وعده ما امشب ساعت 2.. حلع مشتی؟! باز خندید و گفت: _حل ِحلع مشتی ! ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت102 چند دقیقه ای حرفی بینمون رد و بدل نشد که گفتم: +نظ
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 سحر: محمد یه چند دقیقه بود رفته بود داخل و منم با فکر و خیالام تنها مونده بودم.. هوا خیلی سرد بود و دستامو حس نمیکردم ولی دوست نداشتم برم داخل.. دوست داشتم اصلا تا شب همینجا بمونم و نرم داخل.. اصلا نمیخواستم با اون روانی رو به رو شم.. نگاهم افتاد به نگهبانا که داشتن با یکی دم در حرف میزدن.. زیاد اهمیت ندادم و رومو برگردوندم و رفتم داخل عمارت.. داشتم میرفتم سمت اتاق که در عمارت با ضرب باز شد و دختری شبیه سارا با لباسای ِخونی وارد عمارت شد.. یکم که بیشتر دقت کردم دیدم واقعا خود ساراس.. واااای.. این اینجا چیکار میکرد.. همینو کم داشتیم فقط.. من سرجام خشکم زده بود که نگاه سارا افتاد رو من و داد زد: +تو اینجاااا چه غلطییی میکنییی؟؟؟ پس اون دختریی که هشام اتاق منو بهش داده بود تو بودی؟؟؟ این همه دنبالت گشتم و ندونستم تو چنگمی.. محمد از سر و صداهای سارا از اتاقش اومد بیرون و با دیدن سارا رنگش پرید.. سارا نگاهی به بالا انداخت و گفت: +به بهههه آقا محمددد.. شماهم اینجا تشریف داریددد؟؟ توی خونه داداش مننن؟؟ جمعتون جمعههه.. خوش میگذره؟؟؟ با صدای خیلی ضعیفی گفتم: _خو.. خونه دا.. داداشت؟! +هشام داداشمه.. چیه؟؟ باور نمیکنی؟؟ بایدم نکنی.. اینجا فکر کنم خیلی بهتون خوش گذشته.. ولی تموم شد.. نمیذارم از این به بعد یه نفس راحت بکشیدد!! هشام خیلی تند درو اتاقشو باز کرد و داد زد: +هووشششش... چته سارا عین روانیا صداتو انداختی تو سرت؟؟؟ مگه اینجا طویلسسس؟؟؟ اصلا کی تورو راه داددد؟؟ سارا بغض کرده بود ولی نمیخواست خودشو ضعیف نشون بده: _آره راست میگی.. اصلا چرا باید بیام خونه یه بی غیرت؟؟ کسی که این همه مدت خبر نداشت کدوم گوریم.. خبر نداشت اصلا زندم یا مردم.. حتی الانم با این سر و وضع که اومدم نمیپرسه چه بلایی سرت اومده.. چرا اومدممم پیش توعههه بی غیرتتتت؟؟؟؟ بابا و همون زن میمونش صد شرف دارن به توعه بی شرف.. اینو گفت و سریع از عمارت زد بیرون.. با وجود اون همه بدبختیی که سرم آورد و هنوزم توش مونده بودم باز دلم براش سوخت و رو به هشام گفتم: +مگه داداشش نیستی؟؟ برو دنبالش تا بفهمه بی غیرت نیستی.. حالش خوب نیست یه بلایی سر خودش میاره.. بدون اینکه نگاهی به من یا محمد بندازه سریع از پله ها پایین اومد و از عمارت خارج شد.. به محمد با ترس نگاهی انداختم و گفتم: +این دیگه چی بود؟؟ قوز بالااا قوزززز.. حالا چیکار کنیم؟؟ اصلا میتونیم فرار کنیم یا نه؟؟ _هیسس.. یکم یواش تر.. میخوای همه رو خبر دار کنی؟؟ قرارمون سر جاشه.. امشب ساعت 2.. خوابتت نبرههه هاا!! +هووف.. خدا به خیر کنه با توعه کله شق.. باشه. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت103 سحر: محمد یه چند دقیقه بود رفته بود داخل و منم با ف
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 رفتم تو اتاقو درو قفل کردم.. بدنم یخ زده بود و دوست داشتم تا شب همینجا بمونم و کسی نبینه منو.. حالم بد بود.. معدم به حدی درد میکرد که نمیتونستم دیگه تحملش کنم و پاهامو توی شکمم جمع کردم.. اشکام خود به خود سرازیر میشد.. یهو در اتاق زده شد و به شدت از جا پریدم.. بدنم کلا نبض میزد و میلرزید.. هرکدوم از اون سه نفر ك باشه برام عذاب بود.. رفتم جلوی آینه.. اشکامو با پشت دستم پس زدمو و خودمو مرتب کردم.. نفس عمیق کشیدمو درو باز کردم.. هشام بود با همون قیافه خنثی‌اش.. از استرس دستام میلرزید ك گفت: +چته؟؟ چشات چرا اینقدر قرمزه.. گریه کردی؟! _ن.. نه نه.. کاری داشتی؟! +چرا اینقد عجیبی تو.. _کا.. کارتو بگو آقا ه.. هشام! یه نگاه موزیانه ای انداخت و ادامه داد: +کار خاصی نداشتم.. خواستم بگم با سارا حرف زدم دیگه کاری با شما نداره.. _وا.. واقعا؟! +بله واقعا.. و اینکه خواستم بدونم تا چقدر دیگه باید دستم پانسمان بمونه؟! یکم آروم تر شده بودم و میتونستم راحت حرف بزنم: _یکم دیگه میام نگاهی بهش میندازم.. +باشه.. فعلا جوابی بهش ندادم و رفت.. دوباره رفتم تو اتاق و درو بستم.. بعد چند روز اینجوری اومده بود و باهام حرف میزد.. چرا گفتم یکم دیگه میام و نگاهی به زخمت میندازم.. چه غلطی بود من کردم.. هووف.. واسه اینکه یکم آروم شم دراز کشیدم و چشامو بستم.. نمیدونم اصلا چجوری خوابم برده بود.. از خواب ك بیدار شدم هوا تاریک شده بود.. سریع از جام پریدم و رفتم سمت در.. ˹ @TEKANEH ˼