eitaa logo
تـِکـٰانـِه🌱.
3.7هزار دنبال‌کننده
394 عکس
1.4هزار ویدیو
0 فایل
• تــِکــٰانـِـه ؟! شــروع ِیــك حــرکــت ِنــٰاگــهانــی و قــوی . • بــرای ِرشــد ِچـنـلـت🍓: https://eitaa.com/joinchat/1188693674C8ed0d091bc • جــٰآنـَـم؟!🫐𖧧 ִֶָ ↯ @BABONEH_16 • • کـُـپــی؟!نــوشِ‌روحــِتــون☕. • | حــَوٰالــیِ:¹⁴⁰⁴.⁶.²⁵ |
مشاهده در ایتا
دانلود
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت100 دو روز بعد.... محمد: دیروز هشامو مرخص کردن و آوردیم
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 سعی کردم ب این چیزا فکر نکنم.. سریع یه دوش گرفتم تا برم پیش سحر و نذارم با هشام تنها باشه.. از حموم با حوله مستقیم رفتم پایین و رفتم تو آشپزخونه.. سحر منو دید و گفت: +این چه وضعیه برو سرتو خشک کن بعد بیا.. _چشه خیلیم خوبه.. +برو گفتم.. مریض میشی اینجوری هوا سرده.. من توی این مکالمه همه حواسم به هشام بود ولی هیچ واکنشی نداشت و سرش توی گوشیش بود.. معلوم نبود توی مغز خرابش چی میگذره.. بدون هیچ حرفی رفتم سمت اتاق و سریع موهامو با سشوار خشک کردمو شونه زدم.. داشتم میرفتم پایین که صدای شکستن چیزی از آشپزخونه اومد.. با ترس دویدم سمت آشپزخونه که دیدم هشام باز روانی شده و چندتا بشقاب و کوبیده زمین.. سحر از ترس چسبیده بود به کابینت و تکون نمیخورد.. حتی آب گلوشم قورت نمیداد.. رفتم سمتش و دستمو جلو صورتش تکون دادم و گفتم: +سحر..؟؟ خوبی؟! هیچ واکنشی نداشت.. ترسیده دوباره پرسیدم: +سحرر؟؟ با توعمم.. با ترس نگاهشو سمتم چرخوند و گفت: _ب.. بریم.. بی.. بیرون.. +آروم باش چیزی نشده.. بیا بریم.. بدون توجه به هشام از آشپزخونه زدیم بیرون و رفتیم داخل حیاط.. سحرو بردم سمت تاب و گفتم بشینه.. شروع کرد به گریه کردن و گفت: _تروخدا یه کاری کن از اینجا بریم.. بخدا هشام دیوونه شده.. اصلا نرمال نیست.. میترسم یه شب بیاد خفتم کنه.. +من که بهت گفتم بریم.. مسخرت اومد و گفتی نمیشه.. گفتی پیدامون میکنه و میکشتمون.. ولی من باز بیخیال نشدم و هرشب به این موضوع فکر میکنم.. _نمیدونم دیگه چی درسته چی غلط.. فقط منو از اینجا ببر بیرون.. دارم خفه میشم.. حس میکنم قراره حتی همین درختای ِاینجا بیان منو خفه کنن.. +باشه.. باشه. الان آروم باش.. درستش میکنیم..! دستی به صورتش کشید و اشکاشو پاک کرد.. دقیقا مثل یه دختر بچه ای بود که مامان باباشو گم کرده بود و حالا خیلی ترسیده بود.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت101 سعی کردم ب این چیزا فکر نکنم.. سریع یه دوش گرفتم ت
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 چند دقیقه ای حرفی بینمون رد و بدل نشد که گفتم: +نظرت چیه همین امشب بریم؟! _ام.. امشب؟! +آره امشب.. هشام که کلا دیوونه شده و از اتاقش بیرون نمیاد.. میتونیم راحت در بریم.. هوم؟! _آخه نمیشه همینجوری.. باید یه برنامه ای بچینیم.. فکر کنیم دربارش که گند نزنیم.. همینجوری الکی؟؟ +مگه میخوای اورانیوم غنی کنی سحر جان؟! ما که وسایل اینجا زیاد نداریم کلا اندازه یکی دو کوله‌ن.. جمع میکنیم و میریم دیگه.. هرچی زودتر بهتر.. _من میترسم.. بخدا اگه بفهمه زندمون نمیذاره.. همینجا زنده به گورمون میکنه.. بعد دستاشو گذاشت رو صورتش و نفس عمیق کشید.. سعی می‌کردم آرومش کنم ولی نمیشد.. +ببین عزیز ِمن.. قرار نیست اتفاقی بیوفته خب؟! ما راحت میتونیم فرار کنیم.. مشکلیم پیش نمیاد!! _اینقد راحت راحتم نیست که میگی.. نگهبانای ِدم درو چیکار میکنی؟! اصلا اونا هیچ هشام بفهمه فکر میکنی ول میکنه مارو؟! تا پیدامون نکنه دست بردار نیست.. +خیلی سختش میکنی بابا.. اصلا هشام مگه کیه که بتونه راحت پیدامون کنه..! تو برسی دست پدر و مادرت چه غلطی میتونه بکنه هوم؟! با اسم پدر و مادرش دوباره اشکاش ریختن رو گونش و گفت: _آخ مامان بابام.. کاش الان اینجا بودن.. کاش میدیدن دخترشون چقدر بدبخته.. کاش بدونن چقد دلتنگشونم و چقد به بودنشون احتیاج دارم.. +اگه به حرفام گوش کنی فردا پیششونی.. حالا هستی یا نه؟! _من همیشه با تو هستم.. ولی.. ولی من خیلی از این روانی میترسم.. اگه بلایی سرمون بیاد چی؟! اصلا خودم به جهنم اگه تو.. حرفشو قطع کردمو دستمو تو سرم کشیدمو گفتم: +هیس.. چیزی نمیشه خب؟! من بهت قول میدم چیزی نمیشه.. نگران نباش! چیکار میکنی مشتی؟! هستی یا نه؟! به طرز حرف زدنم خندید و گفت: _آره هستم مشتی.. این چه طرز حرف زدنه آخه؟! +چشه.. خیلیم خوبه که.. مشتی هستیو پر طرفدار سحر خانوم..! خندید و دندونای قشنگش نمایان شد که گفتم: +آها حالا شد.. خنده بیشتر بهت میاد خانوم کوچولو.. پس وعده ما امشب ساعت 2.. حلع مشتی؟! باز خندید و گفت: _حل ِحلع مشتی ! ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت102 چند دقیقه ای حرفی بینمون رد و بدل نشد که گفتم: +نظ
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 سحر: محمد یه چند دقیقه بود رفته بود داخل و منم با فکر و خیالام تنها مونده بودم.. هوا خیلی سرد بود و دستامو حس نمیکردم ولی دوست نداشتم برم داخل.. دوست داشتم اصلا تا شب همینجا بمونم و نرم داخل.. اصلا نمیخواستم با اون روانی رو به رو شم.. نگاهم افتاد به نگهبانا که داشتن با یکی دم در حرف میزدن.. زیاد اهمیت ندادم و رومو برگردوندم و رفتم داخل عمارت.. داشتم میرفتم سمت اتاق که در عمارت با ضرب باز شد و دختری شبیه سارا با لباسای ِخونی وارد عمارت شد.. یکم که بیشتر دقت کردم دیدم واقعا خود ساراس.. واااای.. این اینجا چیکار میکرد.. همینو کم داشتیم فقط.. من سرجام خشکم زده بود که نگاه سارا افتاد رو من و داد زد: +تو اینجاااا چه غلطییی میکنییی؟؟؟ پس اون دختریی که هشام اتاق منو بهش داده بود تو بودی؟؟؟ این همه دنبالت گشتم و ندونستم تو چنگمی.. محمد از سر و صداهای سارا از اتاقش اومد بیرون و با دیدن سارا رنگش پرید.. سارا نگاهی به بالا انداخت و گفت: +به بهههه آقا محمددد.. شماهم اینجا تشریف داریددد؟؟ توی خونه داداش مننن؟؟ جمعتون جمعههه.. خوش میگذره؟؟؟ با صدای خیلی ضعیفی گفتم: _خو.. خونه دا.. داداشت؟! +هشام داداشمه.. چیه؟؟ باور نمیکنی؟؟ بایدم نکنی.. اینجا فکر کنم خیلی بهتون خوش گذشته.. ولی تموم شد.. نمیذارم از این به بعد یه نفس راحت بکشیدد!! هشام خیلی تند درو اتاقشو باز کرد و داد زد: +هووشششش... چته سارا عین روانیا صداتو انداختی تو سرت؟؟؟ مگه اینجا طویلسسس؟؟؟ اصلا کی تورو راه داددد؟؟ سارا بغض کرده بود ولی نمیخواست خودشو ضعیف نشون بده: _آره راست میگی.. اصلا چرا باید بیام خونه یه بی غیرت؟؟ کسی که این همه مدت خبر نداشت کدوم گوریم.. خبر نداشت اصلا زندم یا مردم.. حتی الانم با این سر و وضع که اومدم نمیپرسه چه بلایی سرت اومده.. چرا اومدممم پیش توعههه بی غیرتتتت؟؟؟؟ بابا و همون زن میمونش صد شرف دارن به توعه بی شرف.. اینو گفت و سریع از عمارت زد بیرون.. با وجود اون همه بدبختیی که سرم آورد و هنوزم توش مونده بودم باز دلم براش سوخت و رو به هشام گفتم: +مگه داداشش نیستی؟؟ برو دنبالش تا بفهمه بی غیرت نیستی.. حالش خوب نیست یه بلایی سر خودش میاره.. بدون اینکه نگاهی به من یا محمد بندازه سریع از پله ها پایین اومد و از عمارت خارج شد.. به محمد با ترس نگاهی انداختم و گفتم: +این دیگه چی بود؟؟ قوز بالااا قوزززز.. حالا چیکار کنیم؟؟ اصلا میتونیم فرار کنیم یا نه؟؟ _هیسس.. یکم یواش تر.. میخوای همه رو خبر دار کنی؟؟ قرارمون سر جاشه.. امشب ساعت 2.. خوابتت نبرههه هاا!! +هووف.. خدا به خیر کنه با توعه کله شق.. باشه. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت103 سحر: محمد یه چند دقیقه بود رفته بود داخل و منم با ف
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 رفتم تو اتاقو درو قفل کردم.. بدنم یخ زده بود و دوست داشتم تا شب همینجا بمونم و کسی نبینه منو.. حالم بد بود.. معدم به حدی درد میکرد که نمیتونستم دیگه تحملش کنم و پاهامو توی شکمم جمع کردم.. اشکام خود به خود سرازیر میشد.. یهو در اتاق زده شد و به شدت از جا پریدم.. بدنم کلا نبض میزد و میلرزید.. هرکدوم از اون سه نفر ك باشه برام عذاب بود.. رفتم جلوی آینه.. اشکامو با پشت دستم پس زدمو و خودمو مرتب کردم.. نفس عمیق کشیدمو درو باز کردم.. هشام بود با همون قیافه خنثی‌اش.. از استرس دستام میلرزید ك گفت: +چته؟؟ چشات چرا اینقدر قرمزه.. گریه کردی؟! _ن.. نه نه.. کاری داشتی؟! +چرا اینقد عجیبی تو.. _کا.. کارتو بگو آقا ه.. هشام! یه نگاه موزیانه ای انداخت و ادامه داد: +کار خاصی نداشتم.. خواستم بگم با سارا حرف زدم دیگه کاری با شما نداره.. _وا.. واقعا؟! +بله واقعا.. و اینکه خواستم بدونم تا چقدر دیگه باید دستم پانسمان بمونه؟! یکم آروم تر شده بودم و میتونستم راحت حرف بزنم: _یکم دیگه میام نگاهی بهش میندازم.. +باشه.. فعلا جوابی بهش ندادم و رفت.. دوباره رفتم تو اتاق و درو بستم.. بعد چند روز اینجوری اومده بود و باهام حرف میزد.. چرا گفتم یکم دیگه میام و نگاهی به زخمت میندازم.. چه غلطی بود من کردم.. هووف.. واسه اینکه یکم آروم شم دراز کشیدم و چشامو بستم.. نمیدونم اصلا چجوری خوابم برده بود.. از خواب ك بیدار شدم هوا تاریک شده بود.. سریع از جام پریدم و رفتم سمت در.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت104 رفتم تو اتاقو درو قفل کردم.. بدنم یخ زده بود و دوس
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 قبل اینکه درو باز کنم از پنجره بیرونو نگاه کردم.. هنوز کامل شب نشده بود.. جای امید داشت که برم به هشام سر بزنم واسه دستش.. ترجیح دادم لباسامو عوض کنم و به سر و وضعم برسم یکم.. نه واسه اینکه اون خوشش بیاد!! فقط بخاطر اینکه نفهمه دارم از استرس میمیرم.. خدا به خیر بگذرونه.. یکم از وسایل آرایشیی که اونجا بود استفاده کردم و به صورتم رنگ و رو دادم.. روسریمو لبنانی بستم و عطر زدم.. بعدم آروم درو باز کردم و رفتم بیرون.. هیچکس تو سالن نبود.. همه جا تاریک تاریک بود.. منم واسه اینکه فضا یکم عوض شه و خودمم استرسم کمتر شه برقارو روشن کردمو داد زدم: +اینجا خونه انسانه یا ارواح.. چرا اینقد اینجا تاریکه؟!! هیچکی اینجا نیست.. کوشین پسس؟! در اتاق محمد وا شد و با سر و وضع شلخته اومد بیرون و گفت: _چخبره.. اتفاقی افتاده صداتو انداختی تو سرت؟! +حتما باید اتفاقی بیوفته.. بابا بیاین پایین دیگه چقدر میخوابید.. در اتاق هشامم باز شد و با سیگار تو دستش اومد بیرون.. نورهای تو سالن خورد تو چشمش که باعث شد ببنده چشماشو.. بعد گفت: +من نمیفهمم یه دختر نیم وجبی این همه صدارو از کجا آورده.. بابا یکم یواش تر مغزمون پوکید.. _اتفاقا خیلیم یواش صحبت کردم شماها عادت کردید به سکوت و تاریکی مطلق.. اگه زحمتی نیست تشریف بیارید پایین باهم شامو درست کنیم! بعد رو کردم به هشام و گفتم: +بیا تا دستتو ببینم اگه مشکلی نداشت دیگه نیاز نیست باند پیچی باشه.. هردو اومدن پایین ولی محمد با غضب نگام میکرد.. انتظار این رفتارو ازم نداشت.. ولی کاش میدونست چقد استرس دارم و واسه کم کردن استرسمه.. هشام نشست رو مبل و رفتم طرفش.. آروم باند دور بازوشو باز کردم و دیدم زخمش اوکی شده.. گفتم: +زخمت اوکی شده.. ولی بنظرم تا فردا بذار بمونه.. فردا در بیار باندو.. _خودت بیا من حوصله ندارم.. از استرس آب دهنمو قورت دادم و تیکه تیکه گفتم: +ب.. باشه حت.. حتما!! مشکوک نگام کرد ولی چیزی نگفت.. واسه اینکه از این فضای سنگین درایم گفتم: +وایسا برم از آشپزخونه باند جدید بیارم ببندم برات.. سری تکون داد که رفتم داخل آشپزخونه و با محمد رو ب رو شدم.. بدون مقدمه گفت: _دلیل این رفتارای کوفتیت چیه دقیقا؟! +هیسسس!! میشنوه.. دلیل خاصی نداره بخدا دارم میمیرم از استرس.. گفتم بذار اینجوری تخلیه کنم خودمو همیننن!! _اینجورییی؟؟؟ مزخرف ترین راهو انتخاب کردی.. بعدم بدون اینکه بذاره من حرفی بزنم سریع رفت بیرون.. هووف خدایا چه گیری افتادم من.. کابینتارو یکی یکی باز کردمو بالاخره جعبه کمک های اولیه رو پیدا کردم.. گذاشتمش رو میزو باندو از داخلش دراوردم.. با یه نفس عمیق از اشپزخونه خارج شدم و رفتم سمت هشام.. باندو قیچی کردمو سریع دستشو باند پیچی کردم.. خبری از محمد نبود و این نگرانم میکرد.. خدایا نمیدونستم باید چیکار کنم که بتونم راضی نگهشون دارم.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت105 قبل اینکه درو باز کنم از پنجره بیرونو نگاه کردم..
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 محمد؛ ساعت 2 بامداد: آروم در اتاقو باز کردمو اول مطمئن شدم که کسی بیرون نباشه.. آروم کولمو انداختم کولم و از پله ها رفتم پایین.. به اتاق سحر نگاهی انداختم اما نرفتم سمتش چون قرارمون کنار استخر بود.. آروم در عمارتو باز کردمو رفتم بیرون.. داشتم میرفتم سمت استخر که سحرو دیدم.. فکر کنم اینقد استرس داشت که زودتر از قرارمون زده بود بیرون.. داشت میرفت و میومد.. نزدیکش شدم و با خنده گفتم: +همیشه اینقد آن تایمی؟! چش غره ای رفت و گفت: _نخیر.. معلوم نیست دارم از استرس میمیرم؟! +نگهبانارو چیکار کردی؟ گفتی با من.. _بله.. بهشون شربت دادم توش داروی خواب آور ریختم.. الان خواب خوابن.. +دمتگرممم.. بعد دستمو کردم تو جیبمو سوئیچ یکی از ماشینارو دراوردم و گفتم: +دِرِه رِه رِن.. وسیلمونم جوره.. دیگه چی میخوای؟! _وااایییی اینو چجوری اوردییی.. +دیگه دیگه.. تا یکی دو ساعت دیگه پیش مامان باباتی سحر خانوم.. یهو صدای در عمارت اومد و هشام اومد بیرون.. سحر داشت از استرس میمرد که سریع دستمو روی بینیم گذاشتم و هدایتش کردم پشت عمارت.. رفتیم پشت عمارت و میون بوته های تقریبا بزرگش قایم شدیم.. هردو نفس نفس میزدیم.. من با صدای خیلی آروم گفتم: +نترس.. فکر نکنم بتونه بفهمه تو اتاقا نیستیم آروم باش.. الان میره داخل و سریع میریم سمت پارکینگ و فرار میکنیم.. _وای من دارم میمیرم.. نمیتونم بخدا بیا برگردیم اصلا.. اگه بفهمه میدونییی چیکار میکنههه.. +هیسسس!! صبر کن برم سر و گوشی آب بدم میام.. _تروخدا زود برگرد.. نبینتت هااا.. +چقد میترسیی بابا.. باشه بمون همینجا تکون نخور! کولمو جا گذاشتم و خودم آروم آروم رفتم سمت دیوار عمارت که بتونم دید داشته باشم.. هشامو دیدم که رو صندلی کنار استخر نشسته و داره سیگار میکشه.. کمی که گذشت سرشو گذاشت رو صندلی و دستش ول شد.. یا مست بود یا خوابش برده بود.. سریع برگشتم و به کوله ها اشاره کردم و آروم گفتم: +بده دست من اینارو خودتم آروم بلند شو.. از اینور باید بریم سمت پارکینگ.. هشام فکر کنم امشب مسته.. فرصت خوبیه سریع در بریم.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت106 محمد؛ ساعت 2 بامداد: آروم در اتاقو باز کردمو اول مط
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 "پارت‌اخر" آروم آروم رفتیم سمت پارکینگ.. سحر رنگش پریده بود و سریع تر باید سوار ماشینش میکردم وگرنه غش میکرد و میوفتاد رو دستم.. رفتم سمت ماشین و سریع بازش کردم.. به سحر اشاره دادم که بشینه و سریع روشن کردم و از پارکینگ زدیم بیرون.. رفتم سمت در و ریموت رو زدم.. بلافاصله بعد باز شدن در گاز دادم بیرون و از شر عمارت خلاص شدیم.. سحر یه نفس عمیق کشید و پشت سرشو نگاه کرد.. +به چی نگاه میکنی دیگه.. تموم شددد تمومممم.. الان میری پیش مامان بابات.. _هووف.. انگار دارم خواب میبینم.. ولی میترسم بیوفته دنبالمون.. +اون الان روحشم خبر نداره ما در رفتیم.. صندلیو بکش عقب و استراحت کن تا میرسیم.. _نه راحتم.. از ذوق خوابم نمیبرهههه.. باورم نمیشه یعنی الان میرم تو بغل مامان جونمم.. خندیدم و گفتم: +بله که میری.. مارو یادت نره.. به همین زودیا میام خواستگاریت.. سرشو پایین انداخت و خنده ریزی کرد.. بعد نگاهی بهم انداخت و گفت: _شما باید یادت نره بیای خواستگاری آقا محمد..! هردو خندیدیم و دیگه چیزی نگفتیم که سحر ضبطو روشن کرد و آهنگ گذاشت.. خوشحالی رو میتونستم تو بند بند وجودش ببینم.. همینجور داشت میزد رو داشبورد و با آهنگ میخوند.. منم واسه هیجانی شدن فضا حسابی گاز دادم و سحر از ته دل میخندید.. سحر خیلی با خنده هاش ناز تر شده بود.. حواسم بهش پرت شد و گرفته بودم لاین مخالف.. با داد سحر به خودم اومدم: +محمددددد حواستتتت کجاستتت ماشیییننن!! تا حواسمو دادم به جاده کار از کار گذشته بود و آخرین چیزی که یادم موند جیغ سحر بود.. راوی: دخترك مظلوم دو آرزو بیشتر در زندگی نداشت.. اما آرزوهایش را گرفتند.. نه دیگر پدر و مادرش را در آغوش گرفت و نه به معشوقه اش رسید.. در این جهان ك نشد شاید در جهان دیگر توانست معشوقه‌اش را دوباره ملاقات کند و با او خوش باشد . پـٰایـٰان ِداسـتـٰان ِنـیـمـهٔ تـٰاریـك آیـنـه! ˹ @TEKANEH ˼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
براتون‌مهم‌نباشه! ˹ @TEKANEH ˼