#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت51
چقد بکن و نکن میکنه.. اَه.
انگار با یه بچه دوساله داره حرف میزنه.. فهمیدم بابا فهمیدم.
در زدم و با بفرمائید بلندی که هشام گفت رفتم داخل:
+سلام آقا.
_بهبه.. علیک سلام عضو جدید.
زودتر از قرارمون اومدی.. خوشم اومد!!
+ممنونم.. درخدمتتون هستم!
_نمیخواد اینقد رسمی حرف بزنی بابا.. بشین.
+چشم.
_سیگار؟
+نه.. الان نمیکشم.. ممنون.
_هرجور مایلی..
خب شروع کنیم؟
+بله.
_ببین اینجا کارا شاید کمی سخت باشه و پر خطر..
ولی فکر کنم بتونی از پسشون بربیای!
یکی از کارا دزدیدن دخترای بی پناه و بدبخته.. که بعد اینجا به گردن کلفتا فروخته میشن!
کار بعدی.. جا به جا کردن بارای قاچاق..
حالا میتونه همه چی باشه..!
+ببخشید ولی من اگه نخوام انجام بدم چی؟
_وقتی اومدی اینجا.. نه راه پس داری نه پیش بچه مثبت!
یا هرچی میگمو مو به مو انجام میدی یا یه گلوله خیلی ناز و شیرین میره داخل مغزت و بای بای.
نفس عمیقی کشیدمو دستامو بردم تو موهام.. داشت عصبیم میکرد ولی نمیتونستم حرفی بزنم چون تنها بودمو بدون هیچ سلاحی!
مجبور بودم قبول کنم.. بدم اومده بود از کارشون ولی اگه انجام میدادم هم پول گیرم میومد هم جا داشتم و هم بیکار نبودم..
+قبوله.
_آ باریکلا پسر خوب.
به راننده میگم فوت و فن کارارو یادت بره..
ازفردا کارت شروع میشه!
+بله.. ممنونم.
لبخندی زد و گفت:
_میتونی بری.. موقع شام میبینمت!
+چشم.. خدانگهدار.
_فعلا.
˹ @TEKANEH ˼
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت52
بلند شدمو اومدم بیرون..
رفتم سمت راننده و گفتم:
+آقا گفتن کارارو باید شما یادم بدی..
ولی خیلی خستم اگه اجازه بدی فعلا برم استراحت کنم امشب صحبت میکنیم.
_اوکیه.. بسلامت.
سری تکون دادمو داشتم میرفتم که سرمو برگردوندم و پرسیدم:
+ببخشید میتونم اسمتو بدونم!
_رحمت.
+آها.. فعلا.
اینو گفتمو رفتم سمت عمارت..
سر درد شدیدی داشتم و باید یه مسکن میخوردم و یکم میخوابیدم..
در عمارتو باز کردمو رفتم داخل..
سریع از پله ها رفتم بالا و یه نگاه کوتاه به اون اتاق انداختم و رفتم سمت اتاق خودم..
درو بستمو رفتم سراغ کولم.. هرچی گشتم مسکن پیدا نکردم.. نمیتونستم بیخیالش شم چون چشام داشت از حدقه درمیومد..
از اتاق دراومدم و رفتم سمت آشپزخونه و گفتم:
+ببخشید خانوم؟ شما قرص سر درد دارید؟
_بله.. الان میدم بهت.
همینجوری که وایساده بودم سرم گیج رفت و افتادم زمین..
_پسرم؟؟ چیشدد؟
حالت خوبهه؟
سرمو فشار دادم و به سختی جواب دادم:
+خوبم.. نگران نباشید.
_چرا یهو اینجوری شدی؟ حتما فشارت افتاده صبر کن یه چیزی بدم بخوری!
+ممنونم.
زن مهربونی بود و کنارش حس آرامش میکردم.
آروم از دیوار دست گرفتم و بلند شدم:
_بشین رو صندلی پسر جان.
چشمی گفتمو نشستم و منتظر بودم یه چیزی بیاره بخورم.
˹ @TEKANEH ˼
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت53
یخچالو باز کرد و یه قاچ کیک واسم آورد..
+بخور.. معلومه بدنت ضعیف شده.. بخور جون بگیری
_چشم.. ممنونم ازتون.
+حالا نمیگی چرا اینقدر رنگت پریده؟
_بخاطر ضربه ایه که به سرم خورده..
+واا؟ ضربه؟؟ چرا؟
_من.. راستش.. فراموشی گرفتم.
نمیدونم چجوری اون ضربه به سرم خورده یا حتی کی زده.. فقط میدونم چشم باز کردم توی بیمارستان بودم و هیچیم یادم نمیومد..
به جز یه اسم!
+الهی حتما الان پدر و مادرت خیلی نگرانت شدن..
یه اسم؟ میتونم بپرسم چه اسمی؟
_هعی.. بله.
سحر!
اسمو که گفتم رنگش پرید و از رو صندلی بلند شد..
رفت سمت غذاها و یه سری بهشون زد..
رفتارش خیلی عجیب بود.
ازش پرسیدم:
_ببخشید؟؟ چیز بدی گفتم؟ حس میکنم ناراحت شدید؟
+نه نه.. فقط یاد یه چیزی افتادم..
این سحری که گفتی یادت میاد قیافش چجوری بوده؟
_نه.. فقط اسمشو یادمه.
حتی نمیدونم کیه.. خواهرمه.. مادرمه.. زنمه.
لبخند زورکیی زد و گفت:
+امیدوارم هرچه زودتر سلامتیت رو به دست بیاری پسرجان..
هرکاری داشتی یا هرچیزی خواستی من تو اشپزخونهم.
_خیلی خیلی ممنونم ازتون..
من دیگه برم.. خدانگهدار
+مواظب خودت باش.. بسلامت.
˹ @TEKANEH ˼
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت54
از اشپزخونه درومدم و رفتم سمت اتاقم..
درو باز کردمو خودمو ولو کردم رو تخت.
داشتم به این فکر میکردم که الان باید حسابی استراحت کنم و نصف شب که همه خوابن برم سمت اون اتاقو بازش کنم!
باید میفهمیدم کسی داخلش هست یا نه!
چون حتی ازون خانومه هم پرسیدم همش مِن مِن میکرد.. هووف.
سارا:
ارشیا منو رسوند خونه بابام و خودش رفت..
نگاهی به خونه انداختم و زنگو زدم:
+کیه؟
_منم.. سارا.
+اها بله.. بفرمائید خانوم.
درو باز کرد و رفتم داخل..
خونه حسابی تغییر کرده بود و مطمئن بودم کار اون میمونه.
رفتم پیش شیر آب و سرمو گرفتم زیرش..
سرمو که بلند کردم دیدم میمون با رفیقاش زیر آلاچیق دارن بگو بخند میکنن..
منم بی اهمیت داشتم از کنارشون رد میشدم که گفت:
+هوی! کجا به سلامتی؟ مگه اینجا کاروانسراست؟
_این طرز حرف زدن که فقط برازنده خود میمونته! بعدشم خونه بابامه هروخ بخوام میام هروخ بخوام میرم مشکل داری میتونی گمشی و خوشحالمون کنی!
حسابی حرصی شده بود و گفت:
+من به حسابت میرسم.. بذار بابات بیاد
_هیچ غلطی نمیتونی بکنی..
اینو گفتمو رفتم سمت خونه..
دختره میمون از خود راضی.. فکر کرده کیه.
این چند روزی که اینجام نمیذارم یه آب خوش از گلوش پایین بره.. هع.
رفتم داخل و داد زدم:
+خاله اکرمم؟؟ عمو رحیمم؟؟
کجایید؟ من اومدم..
بعد از چند دقیقه یه دختر و پسر جوون اومدن و گفتن:
_سلام خانوم.
+شماها کی هستید؟
_ما خدمتکارای جدید هستیم.
+خدمتکار جدید؟؟؟؟ پس عمو رحیم و خاله اکرم کجان؟؟
_اونا چند ماهی میشه رفتن و ما اومدیم.
˹ @TEKANEH ˼
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت55
+یعنی چی که رفتن؟؟
رفتن یا اون میمون بیرونشون کرد؟
مِن مِن کردن که داد زدم:
+با شماهااااام.. میگمممم کار اون میمونههه؟؟
با ترس و لرز آروم سر تکون دادن..
منم کیفمو پرت کردم رو مبل و درو باز کردم و حمله ور شدم سمتش:
+بیااااا اینجااا ببینمممم میموننننن.
_چیمیگیی؟؟؟ درست حرف بزن وگرنه همینجا چالت میکنم!
+تو خیلی غلط میکنی بلند شو بینممم!
خنده ای کرد که موهاشو گرفتمو و با زور بلندش کردم..
_آییییی.. ولمکنن وحشی.. ولمکنننن.
رفیقاش مات و مبهوت فقط نگاه میکردن و خشکشون زده بود.. توجهی بهشون نکردم و گفتم:
+خفه دهنتو ببند.. خودت میای یا با زور بکشونمت..
_نمیامم.. با توعه احمق کجا باید بیام؟
اجازه ندادم دیگه حرفی بزنه همونجور که موهاش تو دستم بود کشوندمش سمت استخر..
+که نمیای دیگه؟؟
ببین اینجا نه تو شاهی نه ما بَردَت و نه اینجا قصره..
به چه اجازه ای خاله اکرم و عمو رحیم و انداختی بیرون هااا؟؟
به چه حقییی این غلطو کردییی؟؟
دور برت داشته نه؟؟؟
یکی خابوندم زیر گوشش و گفتم:
+این چند روز که اینجام نمیذارم یه آب خوش از گلوت پایین بره حالا ببین..
سرشو گرفتم زیر آب و دراوردم..
چندبار این کارو تکرار کردم که به ناله و گریه افتاد و نفس نفس زنان گفت:
_می.. میگم بیارنشون.. ولمکننن.
+آها حالا شد..
فقط کافیه این چند روز دست از پا خطا کنی.. اونوخ میبینی چجور کادو پیچت میکنم و تحویل سگا میدمت میمون خانوم!
اینو گفتمو ولش کردم و رفتم..
دختره میمون.. فکر کرده با این همه عمل تونسته دل بابامو ببره و هرغلطی دلش خواست بکنه..
لجنِ بدرد نخورِ دهاتی.
˹ @TEKANEH ˼
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت56
منتظر بودم بابا برگرده..
باید قبل از اینکه اون میمون ببینتش و خودشو مظلوم کنه خودم باهاش حرف بزنم..
این چه بلای آسمونیی بود اومد تو خونمون..
گوشیمو چک کردم که دیدم ارشیا ویس فرستاده:
«سلام.. خودم درباره سحر و محمد دارم تحقیق میکنم..
ولی متاسفانه هیچ ردی ازشون نتونستم بزنم..
چون گوشی ندارن و منم کردستان رو نمیشناسم..
اگه شد تو این روزا میرم کردستان و از اون بیمارستانی که محمد بستری بود پرس و جو میکنم..
گفتم بهت اطلاع بدم اگه خواستی بیا اگرم نخواستی خودم همه جوره هستم.»
حرفاش بهم آرامش خاصی داد و منم بهش پیام دادم:
«سلام.. ممنونم بابت احساس وظیفهای که داری.. و ممنون بابت اطلاعت.
متاسفانه من نمیتونم بیام.. این مدت خیلی فشار روم بوده و باید استراحت کنم.
اینجاهم کلی کار دارم.. برو بسلامت مراقب خودت باش.»
دیگه طاقت نیاوردم و به بابام زنگ زدم بعد از دو بوق جواب داد:
+چیشده؟
_علیک سلام بابا.
+آها الان شدم بابا؟ حرفتو بزن.
_من الان خونم.. منتظرم بیای.. باید باهات حرف بزنم!
+خونه چه غلطی میکنی؟
نباید یه خبر بهم بدی؟ هااا؟
_اینقدر از اون میمون توی خونت میترسی که باید حتما بهت اطلاع میدادم و واسه خونه بابام وقت قبلی میگرفتم؟؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
+خیله خب.. یک ساعت دیگه خونم.
_باشه.. فعلا.
قطع کردمو گوشیو پرت کردم رو مبل..
لعنتی.. این بابای منه؟
اینقدر غرق کار و زن میمونش شده که هرجور دلش بخواد با تنها دخترش رفتار میکنه و اصلاً هم براش مهم نیست.
کاش همینجا زندگی تموم شه و بمیرم..
اینجوری هم خودم راحت میشم هم همه.
˹ @TEKANEH ˼
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت57
همینجور منتظر بودم و به آیفون نگاه میکردم که یهو به صدا درومد..
سری پریدم سمتش و با دیدن بابام لبخند زدمو بازش کردم.
دویدم سمت حیاط..
نزدیک که شدم کیفشو گرفتم و گفتم:
+سلااااام بر پدررر گرامییی.. خیلی خوش تشریف آوردید.. میگفتید گاوی گوسفندی.. زد تو حرفم و گفت:
_زبون نریز سارا.. من نشناسمت؟
چی میخوای؟؟
با بغض گفتم:
+چیمیشه یه بار نزنی تو ذوقم؟
چیمیشه یه بار با زبون خوش باهام حرف بزنی و بهم محبت کنی؟
بابا بخدا من دیگه نمیکشم کم آوردم..
چرا هرکی دنبال زندگی خودشه؟؟
چرااا کسی به فکر من نیست؟؟
کسی نمیپرسه من کجام چ غلطی میکنم اصلا حالم خوبه یا نه؟؟
مامان با اون شوهر احمقش سرگرمه توعم با این میمون..
پس تکلیف من چیمیشه؟؟
منو ول کردید به امون خدا؟؟
همینجور که اشکام سرازیر شدن کیفشو انداختم زمین و با سرعت دویدم سمت خونه..
این من نبودم.. خودمو نمیشناسم.. منی که این چیزا واسم مهم نبود حالا چیشده اینجوری شدم؟؟
در عمارتو باز کردمو و با سرعت داشتم میرفتم سمت اتاق که یکی صدام زد:
+چیشد؟ بهت اهمیت نداد؟
سرمو برگردوندم دیدم همون میمون با یه سیب تو دستش داره میخنده.. عصبی شدم و گفتم:
_اگه من الان بخاطر خستگیش بهم اهمیت نداد تو کلا مورد اهمیت نیستی میمون!
خواست چیزی بگه که در عمارت با سرعت باز شد و بابام اومد داخل.
˹ @TEKANEH ˼
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت58
+هردوتون خفه شید!
خواستم چیزی بگم که اون میمون خودشو مظلوم کرد و گفت:
_خودت که شنیدی دخترت چی بهم گفت!!
از صبح اومده هی هیچی بهش نمیگم همینجور داره بارم میکنه..
تازه صبح جلو دوستام موهامو کشید و حسابی خیتم کرد..
بابا نگاهی بهم انداخت و گفت:
+برو تو اتاقم منتظر بمون کارت دارم.
سری تکون دادم و رفتم سمت اتاقش.
در اتاقو باز کردمو بوی بابا لبخند رو لبم آورد.. خیلی وقت بود این بو رو نشنیده بودم!
رفتم سمت لباساش و حسابی بوشون کردم..
این مدت همش وانمود میکردم که دلم تنگ نشده ولی شده اونم بدجور!
با صدای پای بابا سریع از لباساش جدا شدم و رفتم جلو آینه..
همینجور که داشتم دستی به صورتم میکشیدم در باز شد و بابا اومد داخل.
چرخیدم سمتش که گفت:
+بشین!
_چشم.
خودشم اومد جلو دهنم نشست و گفت:
+حرف حسابت چیه؟
_اگه حوصله شنیدن داری میگم.
+دارم که اینجام!
_ببین بابا.. من این مدت واقعا کم آوردم!
به هر دری زدم شکست خوردم..
هروقتم پشتمو نگاه کردم کسیو جز خودم ندیدم!..
این حق من نیست از این زندگی.. حقمه؟
فقط خدا میدونه چقد تو خیال خودم با تو و مامان حرف میزدم..
من وانمود کردم واسم اهمیتی ندارید ولی فقط یه وانمود بود!!
بابا تو اصلا منو فراموش کردی..
منو نمیبینی
اون دختره میمون کاری بهت کرده که فقط خودشو ببینی!
ولی بابا این حق دخترت نیست اینجوری بهش بی اعتنایی کنی!
یادته همیشه خودت تو بچگی بهم میگفتی دختر باید خیلی بهش اهمیت بدی و بهش محبت کنی.. همش میگفتی دختر مثل یه گله که اگه بهش رسیدگی نشه پژمرده میشه..
پس چیشد بابا؟
اشکام سرازیر شدن و اختیارشون دست خودم نبود.
بابا چیزی نمیگفت که گفتم:
+نمیخوای حرفی بزنی بابا؟
بلند شد و اومد سمتم و محکم بغلم کرد.. بوی عطرش دیوونم کرده بود..
همینجور که بغلش بودم اشک میریختم که بابا گفت:
+بابت تموم این چیزایی که گفتی ازت معذرت میخوام..
آره من تورو فراموش کرده بودم..
حس میکردم بهم نیاز نداری و سمتت نیومدم..
سرگرم کارام و سیما (زنش) بودم.
ولی از این به بعد حواسم بهت هست..
از این به بعد بابای خوبی میشم برات..
منو میبخشی دختر نازم!
لبخندی زدمو گفتم:
_معلومه.
دیگه هیچ وقت تنهام نذار بابا باشه؟
هیچ وقت.
+قول میدم..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت58 +هردوتون خفه شید! خواستم چیزی بگم که اون میمون خودش
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت59
سرمو از بغلش دراورد و گفت:
+میرم لباسامو عوض کنم و از رسمی بودن دربیام.. ده دیقه دیگه با لباس خوشگلات جلوی در عمارت منتظرتم..
گفتم:
_شام پدر دختری؟
چشمکی زد و گفت:
+ای شیطون.. هنوز یادته.
لبخند عمیقی زدم و گفتم:
_بله که یادمه.. چشممم الان سریع حاضر میشم.
محمد:
یهو از خواب پریدم و ساعتو چک کردم..
2 شب رو نشون میداد..
افتاد یادم قراره برم سمت اون اتاق.
از جام بلند شدم و سریع گام برداشتم سمت در..
بیرون رفتمو رفتم سراغ اون اتاق..
دور شدم و دویدم و محکم زدم به در که قفلش شکست و باز شد صداش زیاد بود برای همینم سریع رفتم تو اتاق و درو گذاشتم قد هم..
برقو روشن کردم و پایین پامو نگا کردم دیدم یه دختر افتاده رو زمین و از پاش حسابی خون اومده..
صورتشو برگردوندم.. واسم آشنا نبود..
البته من الان کسیو نمیشناختم.
نمیدونستم چیکار کنم..
چند باری صداش زدم و تکونش دادم ولی فایده ای نداشت..
نباید کسی میفهمید اینکارو کردم..
چون حتما یه شیطنتی کرده بود که به این روز افتاده بود..
اگه بگیرنم واسم بد میشینه..
از اتاق بیرون رفتمو همه جارو یه دید زدم..
کسی نبود..
سریع برگشتم و دختره رو با هر بدبختیی که شده گذاشتم رو کولمو از پله ها داشتم پایین میرفتم که صدای پای یکی اومد دوباره برگشتم تو اتاق و درو بستم و دختره رو زمین گذاشتم و چسبیدم به در..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت59 سرمو از بغلش دراورد و گفت: +میرم لباسامو عوض کنم و
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت60
استرس تموم وجودمو فرا گرفته بود..
یعنی کی بود؟!
چشامو بسته بودم و ضربان قلبم روی هزار بود..
صدای پا داشت کم کم دور میشد..
منم آروم بلند شدم که بخاطر تاریکی اتاق پام خورد به صندلی و جا به جا شد و صدای وحشتناکی داد..
هیچکاری از دستم برنمیومد و میدونستم الاناس که گیر بیوفتم..
مجبور شدم درو باز کنم و سریع برگردم تو اتاقم..
رفتم تو اتاقمو خودمو چپوندم زیر پتو و منتظر بودم بینم کسی میاد یا نه..
چند مین گذشت که داد و بیداد هشام بلندشد:
+کیییی جرعت کردههه بره تو ایننن اتاققق؟؟؟
بیاید بیرون بینمممم..
منم موهامو شلخته کردمو و چشامو خمار کردم که مثلا خواب بودم.. از اتاق بیرون رفتمو و رفتم سمت هشام:
_چیزی شده آقا هشام؟؟
+تو نمیدونی کی رفته تو این اتاق؟؟؟
_من از کجا بدونم آقا.. من خواب بودم.
همینجوری که داشتیم حرف میزدیم اون خانوم مهربونه ک ظهر تو آشپزخونه دیدمش اومد:
+چیشده آقا هشام؟؟
_خاله راستشو بگید.. شما میدونید کی اومده تو این اتاق؟؟
+من از کجا بدونم آخه؟؟
مگه سحر نیستش؟؟
_چرا هست ولی در اتاق باز شده!
+خب مهم اینه که سحر هستش الان چیکار داری کی رفته تو اتاق و کی نرفته!
_آخه خاله این حرفه شما میزنی!
+اقا هشام شما به من قول دادید که شب از اتاق درش بیارید..!
_هوووف.. الان میتونی بری و مداواش کنی!
اینو گفت و رفت سمت اتاقش..
خاله هم بمن نگاهی انداخت و گفت:
+تو در اتاقو شکستی؟
سرمو پایین انداختم و گفتم:
_بله..
+خیلی کار خطرناکی کردی!
_اون دختر خیلی ازش خون رفته و بیهوشه!
+بیا کمک کن ببریمش تو اتاق من!
_چشم.
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت60 استرس تموم وجودمو فرا گرفته بود.. یعنی کی بود؟! چش
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت61
سارا:
سریع آماده شدم و اون رژ خوشگله رو زدم به لبام.. عطری که خود بابا برام گرفته بودو زدم و موهامو کرلی کردم..
یه شال حریر آبی که بازم هدیه بابا بود سر کردمو و یه کیف هم رنگشو دس گرفتم..
یه چشمک تو آینه به خودم زدم و گفتم:
+چه جیگرییی..
یه بوسم واسه خودم فرستادمو رفتم بیرون..
بابا پایین پله ها منتظر وایساده بود..
سریع پایین رفتمو دستشو گرفتم و داشتیم میرفتیم سمت در که صدای اون میمون اومد:
+کجا بسلامتی؟
_فکر نکنم بیرون رفتن منو بابام به کسی ربطی داشته باشه.. داره؟؟
+بابات؟؟ از کی تاحالا شده بابات؟؟
خواستم چیزی بگم که بابا گفت:
+بسه دیگه.. بریم سارا.
از حرکت بابا و بی اعتنا کردن اون زنیکه میمون خیلی خوشم اومده بود..
از در بیرون رفتیمو سوار ماشین شدیم..
منم کفشامو دراوردمو رو به بابا نشستم و گفتم:
+دمتگرما خوشم اومد جواب اون میمونو ندادی..
خیلی جدی گفت:
_تا کی قراره شما دعوا کنید؟
+تا همیشه بابا!
اصلا نیازی نیست بگم چیکارا میکنه خودت بهتر میشناسیش..
نفس عمیقی کشید و گفت:
_از پست برنمیام هیولا..
با خنده گفتم:
+خواهش میکنم.. خواهش میکنم
_زبون نریز.. حالا کجا بریم؟؟
+یه جارو میشناسم خیلی شیکه با محمد رفتم..
پاشو گذاشت رو ترمز و گفت:
_با کی رفتی؟؟؟
+هی.. هیچکی.
_نشنیدمممم.. با کیییی رفتییییی؟؟؟
+ب.. بابا بخدا توضیح میدم..
بدون هیچ حرفی درو باز کرد و رفت بیرون..
از جعبه آب معدنی رو دراورد و به سر و صورتش زد..
چند دیقه بیرون وایساد و اومد نشست..
بدون حتی یک کلمه حرف زدن حرکت کرد.
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت61 سارا: سریع آماده شدم و اون رژ خوشگله رو زدم به لبام.
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت62
منم به خودم جرعت دادم و گفتم:
+ب.. بابا؟
جواب نداد.. دوباره گفتم:
+بابا با توأما..
_بگو..
+خب بابا توضیح میدم..
_میشنوم
+بابا من اون موقع کسیو نداشتم بهم محبت کنه.. با محمد که ارتباط داشتم.. بهم توجه میکرد.. منم.. منم بهش علاقه مند شدم.
با لحن خیلی تندی گفت:
_بیخود کردی.
+ولی بابا..
_فعلا نمیخوام چیزی بشنوم.. بعدا حرف میزنیم دربارش!
آدرس اون رستورانو بگو..
لبخند ریزی زدم و آدرسو گفتم..
+باباا؟
_بازچیه
+یه آهنگمون نشه؟
خیلی سرد گفت:
_بشه..
+اخماتو وا کن دیگههه قربونتبرم
_اهنگتو بذار..
+چشمم امپراطور
نگاهی بهم انداخت و خندید..
منم آهنگو گذاشتم و صداشو حسابی بالا بردمو باهاش خوندم.. باباهم همراهی کرد.
هشام:
رفتم تو اتاقو درو محکم بستم
اعصابم خراب بود و نمیدونستم کی جرعت کرده بود حرف منو نادیده بگیره..
سرم درد میکرد و خوابم نمیبرد..
دوباره از اتاق زدم بیرون و خاله نرگس و صدا زدم:
+خاله!!.. خالههه؟
از اتاقش بیرون اومد و گفت:
_بله آقا هشام چیزی شده؟؟
+خواستم بدونم حال اون دختره چطوره؟
اگر نیاز به دکتر داشتید میتونید بگید بیاد!
_فکر کنم یادتون رفته من یه چیزایی بلدم!
+اها آره خاله.. یادم نبود.
خندید و گفت:
_چون که خیلی نگران حالش هستید میتونید برید داخل اتاق و ببینیدش!
+چیی؟؟ من نگرانشم؟؟ نخیر اصلا اینطوری نیست..
خاله لبخند ریزی زد و رفت پیش اون دختره..
˹ @TEKANEH ˼