eitaa logo
تـِکـٰانـِه🌱.
3.7هزار دنبال‌کننده
394 عکس
1.4هزار ویدیو
0 فایل
• تــِکــٰانـِـه ؟! شــروع ِیــك حــرکــت ِنــٰاگــهانــی و قــوی . • بــرای ِرشــد ِچـنـلـت🍓: https://eitaa.com/joinchat/1188693674C8ed0d091bc • جــٰآنـَـم؟!🫐𖧧 ִֶָ ↯ @BABONEH_16 • • کـُـپــی؟!نــوشِ‌روحــِتــون☕. • | حــَوٰالــیِ:¹⁴⁰⁴.⁶.²⁵ |
مشاهده در ایتا
دانلود
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 +هردوتون خفه شید! خواستم چیزی بگم که اون میمون خودشو مظلوم کرد و گفت: _خودت که شنیدی دخترت چی بهم گفت!! از صبح اومده هی هیچی بهش نمیگم همینجور داره بارم میکنه.. تازه صبح جلو دوستام موهامو کشید و حسابی خیتم کرد.. بابا نگاهی بهم انداخت و گفت: +برو تو اتاقم منتظر بمون کارت دارم. سری تکون دادم و رفتم سمت اتاقش. در اتاقو باز کردمو بوی بابا لبخند رو لبم آورد.. خیلی وقت بود این بو رو نشنیده بودم! رفتم سمت لباساش و حسابی بوشون کردم.. این مدت همش وانمود میکردم که دلم تنگ نشده ولی شده اونم بدجور! با صدای پای بابا سریع از لباساش جدا شدم و رفتم جلو آینه.. همینجور که داشتم دستی به صورتم میکشیدم در باز شد و بابا اومد داخل. چرخیدم سمتش که گفت: +بشین! _چشم. خودشم اومد جلو دهنم نشست و گفت: +حرف حسابت چیه؟ _اگه حوصله شنیدن داری میگم. +دارم که اینجام! _ببین بابا.. من این مدت واقعا کم آوردم! به هر دری زدم شکست خوردم.. هروقتم پشتمو نگاه کردم کسیو جز خودم ندیدم!.. این حق من نیست از این زندگی.. حقمه؟ فقط خدا میدونه چقد تو خیال خودم با تو و مامان حرف میزدم.. من وانمود کردم واسم اهمیتی ندارید ولی فقط یه وانمود بود!! بابا تو اصلا منو فراموش کردی.. منو نمیبینی اون دختره میمون کاری بهت کرده که فقط خودشو ببینی! ولی بابا این حق دخترت نیست اینجوری بهش بی اعتنایی کنی! یادته همیشه خودت تو بچگی بهم میگفتی دختر باید خیلی بهش اهمیت بدی و بهش محبت کنی.. همش میگفتی دختر مثل یه گله که اگه بهش رسیدگی نشه پژمرده میشه.. پس چیشد بابا؟ اشکام سرازیر شدن و اختیارشون دست خودم نبود. بابا چیزی نمیگفت که گفتم: +نمیخوای حرفی بزنی بابا؟ بلند شد و اومد سمتم و محکم بغلم کرد.. بوی عطرش دیوونم کرده بود.. همینجور که بغلش بودم اشک میریختم که بابا گفت: +بابت تموم این چیزایی که گفتی ازت معذرت میخوام.. آره من تورو فراموش کرده بودم.. حس میکردم بهم نیاز نداری و سمتت نیومدم.. سرگرم کارام و سیما (زنش) بودم. ولی از این به بعد حواسم بهت هست.. از این به بعد بابای خوبی میشم برات.. منو میبخشی دختر نازم! لبخندی زدمو گفتم: _معلومه. دیگه هیچ وقت تنهام نذار بابا باشه؟ هیچ وقت. +قول میدم.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت58 +هردوتون خفه شید! خواستم چیزی بگم که اون میمون خودش
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 سرمو از بغلش دراورد و گفت: +میرم لباسامو عوض کنم و از رسمی بودن دربیام.. ده دیقه دیگه با لباس خوشگلات جلوی در عمارت منتظرتم.. گفتم: _شام پدر دختری؟ چشمکی زد و گفت: +ای شیطون.. هنوز یادته. لبخند عمیقی زدم و گفتم: _بله که یادمه.. چشممم الان سریع حاضر میشم. محمد: یهو از خواب پریدم و ساعتو چک کردم.. 2 شب رو نشون میداد.. افتاد یادم قراره برم سمت اون اتاق. از جام بلند شدم و سریع گام برداشتم سمت در.. بیرون رفتمو رفتم سراغ اون اتاق.. دور شدم و دویدم و محکم زدم به در که قفلش شکست و باز شد صداش زیاد بود برای همینم سریع رفتم تو اتاق و درو گذاشتم قد هم.. برقو روشن کردم و پایین پامو نگا کردم دیدم یه دختر افتاده رو زمین و از پاش حسابی خون اومده.. صورتشو برگردوندم.. واسم آشنا نبود.. البته من الان کسیو نمیشناختم. نمیدونستم چیکار کنم.. چند باری صداش زدم و تکونش دادم ولی فایده ای نداشت.. نباید کسی میفهمید اینکارو کردم.. چون حتما یه شیطنتی کرده بود که به این روز افتاده بود.. اگه بگیرنم واسم بد میشینه.. از اتاق بیرون رفتمو همه جارو یه دید زدم.. کسی نبود.. سریع برگشتم و دختره رو با هر بدبختیی که شده گذاشتم رو کولمو از پله ها داشتم پایین میرفتم که صدای پای یکی اومد دوباره برگشتم تو اتاق و درو بستم و دختره رو زمین گذاشتم و چسبیدم به در.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت59 سرمو از بغلش دراورد و گفت: +میرم لباسامو عوض کنم و
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 استرس تموم وجودمو فرا گرفته بود.. یعنی کی بود؟! چشامو بسته بودم و ضربان قلبم روی هزار بود.. صدای پا داشت کم کم دور میشد.. منم آروم بلند شدم که بخاطر تاریکی اتاق پام خورد به صندلی و جا به جا شد و صدای وحشتناکی داد.. هیچکاری از دستم برنمیومد و میدونستم الاناس که گیر بیوفتم.. مجبور شدم درو باز کنم و سریع برگردم تو اتاقم.. رفتم تو اتاقمو خودمو چپوندم زیر پتو و منتظر بودم بینم کسی میاد یا نه.. چند مین گذشت که داد و بیداد هشام بلندشد: +کیییی جرعت کردههه بره تو ایننن اتاققق؟؟؟ بیاید بیرون بینمممم.. منم موهامو شلخته کردمو و چشامو خمار کردم که مثلا خواب بودم.. از اتاق بیرون رفتمو و رفتم سمت هشام: _چیزی شده آقا هشام؟؟ +تو نمیدونی کی رفته تو این اتاق؟؟؟ _من از کجا بدونم آقا.. من خواب بودم. همینجوری که داشتیم حرف میزدیم اون خانوم مهربونه ک ظهر تو آشپزخونه دیدمش اومد: +چیشده آقا هشام؟؟ _خاله راستشو بگید.. شما میدونید کی اومده تو این اتاق؟؟ +من از کجا بدونم آخه؟؟ مگه سحر نیستش؟؟ _چرا هست ولی در اتاق باز شده! +خب مهم اینه که سحر هستش الان چیکار داری کی رفته تو اتاق و کی نرفته! _آخه خاله این حرفه شما میزنی! +اقا هشام شما به من قول دادید که شب از اتاق درش بیارید..! _هوووف.. الان میتونی بری و مداواش کنی! اینو گفت و رفت سمت اتاقش.. خاله هم بمن نگاهی انداخت و گفت: +تو در اتاقو شکستی؟ سرمو پایین انداختم و گفتم: _بله.. +خیلی کار خطرناکی کردی! _اون دختر خیلی ازش خون رفته و بیهوشه! +بیا کمک کن ببریمش تو اتاق من! _چشم. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت60 استرس تموم وجودمو فرا گرفته بود.. یعنی کی بود؟! چش
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 سارا: سریع آماده شدم و اون رژ خوشگله رو زدم به لبام.. عطری که خود بابا برام گرفته بودو زدم و موهامو کرلی کردم.. یه شال حریر آبی که بازم هدیه بابا بود سر کردمو و یه کیف هم رنگشو دس گرفتم.. یه چشمک تو آینه به خودم زدم و گفتم: +چه جیگرییی.. یه بوسم واسه خودم فرستادمو رفتم بیرون.. بابا پایین پله ها منتظر وایساده بود.. سریع پایین رفتمو دستشو گرفتم و داشتیم میرفتیم سمت در که صدای اون میمون اومد: +کجا بسلامتی؟ _فکر نکنم بیرون رفتن منو بابام به کسی ربطی داشته باشه.. داره؟؟ +بابات؟؟ از کی تاحالا شده بابات؟؟ خواستم چیزی بگم که بابا گفت: +بسه دیگه.. بریم سارا. از حرکت بابا و بی اعتنا کردن اون زنیکه میمون خیلی خوشم اومده بود.. از در بیرون رفتیمو سوار ماشین شدیم.. منم کفشامو دراوردمو رو به بابا نشستم و گفتم: +دمت‌گرما خوشم اومد جواب اون میمونو ندادی.. خیلی جدی گفت: _تا کی قراره شما دعوا کنید؟ +تا همیشه بابا! اصلا نیازی نیست بگم چیکارا میکنه خودت بهتر میشناسیش.. نفس عمیقی کشید و گفت: _از پست برنمیام هیولا.. با خنده گفتم: +خواهش میکنم.. خواهش میکنم _زبون نریز.. حالا کجا بریم؟؟ +یه جارو میشناسم خیلی شیکه با محمد رفتم.. پاشو گذاشت رو ترمز و گفت: _با کی رفتی؟؟؟ +هی.. هیچکی. _نشنیدمممم.. با کیییی رفتییییی؟؟؟ +ب.. بابا بخدا توضیح میدم.. بدون هیچ حرفی درو باز کرد و رفت بیرون.. از جعبه آب معدنی رو دراورد و به سر و صورتش زد.. چند دیقه بیرون وایساد و اومد نشست.. بدون حتی یک کلمه حرف زدن حرکت کرد. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت61 سارا: سریع آماده شدم و اون رژ خوشگله رو زدم به لبام.
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 منم به خودم جرعت دادم و گفتم: +ب.. بابا؟ جواب نداد.. دوباره گفتم: +بابا با توأما.. _بگو.. +خب بابا توضیح میدم.. _میشنوم +بابا من اون موقع کسیو نداشتم بهم محبت کنه.. با محمد که ارتباط داشتم.. بهم توجه میکرد.. منم.. منم بهش علاقه مند شدم. با لحن خیلی تندی گفت: _بیخود کردی. +ولی بابا.. _فعلا نمیخوام چیزی بشنوم.. بعدا حرف میزنیم دربارش! آدرس اون رستورانو بگو.. لبخند ریزی زدم و آدرسو گفتم.. +باباا؟ _بازچیه +یه آهنگمون نشه؟ خیلی سرد گفت: _بشه.. +اخماتو وا کن دیگههه قربونت‌برم _اهنگتو بذار.. +چشمم امپراطور نگاهی بهم انداخت و خندید.. منم آهنگو گذاشتم و صداشو حسابی بالا بردمو باهاش خوندم.. باباهم همراهی کرد. هشام: رفتم تو اتاقو درو محکم بستم اعصابم خراب بود و نمیدونستم کی جرعت کرده بود حرف منو نادیده بگیره.. سرم درد میکرد و خوابم نمیبرد.. دوباره از اتاق زدم بیرون و خاله نرگس و صدا زدم: +خاله!!.. خالههه؟ از اتاقش بیرون اومد و گفت: _بله آقا هشام چیزی شده؟؟ +خواستم بدونم حال اون دختره چطوره؟ اگر نیاز به دکتر داشتید میتونید بگید بیاد! _فکر کنم یادتون رفته من یه چیزایی بلدم! +اها آره خاله.. یادم نبود. خندید و گفت: _چون که خیلی نگران حالش هستید میتونید برید داخل اتاق و ببینیدش! +چیی؟؟ من نگرانشم؟؟ نخیر اصلا اینطوری نیست.. خاله لبخند ریزی زد و رفت پیش اون دختره.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت62 منم به خودم جرعت دادم و گفتم: +ب.. بابا؟ جواب نداد
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 منم با کلی کلنجار رفتن با خودم رفتم سمت اتاق و در زدم: +کیه؟ _منم خاله.. +بفرمایید. رفتم داخل و با قیافه رنگ پریده و لب‌های ترک خورده اون دختره مواجه شدم.. یه جورایی دلم واسش سوخت.. خودمم نمیدونم چرا! ولی بخوام راستشو بگم جسارتش به دلم نشسته بود.. رو به خاله گفتم: +حالش چطوره؟ _بد نیست.. باید تقویت شه خیلی ضعیف شده.. +هرکاری که لازمه رو بکنید براش.. خاله با لبخند گفت: _چشم.. ممنونم. بی توجه به لبخندش گفتم: +بیهوشه؟ _بله. +میتونید مارو تنها بذارید؟ _چشم.. کاری داشتید صدام بزنید سری تکون دادم و خاله رفت.. رفتم کنار تخت و نشستم.. داشتم پتوشو مرتب میکردم که دستاش تکون خورد و بعد از یکی دو دیقه آروم چشمامو باز کرد.. نگاهی بهم انداخت و با بی جونی کامل گفت: +ولم نمیکنی تو؟ _خیلی پرویی.. میتونستم بذارم همونجا جون بدی دختره‌ی مریض!! +صدات اذیتم میکنه.. _دهنتو ببند و کاری نکن همینجا دفنت کنم! +بگو خاله بیاد! _دستور نده! +گفتم بگو خاله بیاد _بذار بهتر شی.. میدونم چیکارت کنم! دیگه چیزی نگفت و چشاشو بست منم از اتاق بیرون اومدمو خاله رو صدا زدم: +خاله نرگس؟؟ _بله اقا هشام؟ سحر چیزیش شده؟؟ +به هوش اومد و گفت که برید پیشش با خنده گفت: _خداروشکر.. منم لبخند زورکیی زدم و خاله رفت پیشش. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت63 منم با کلی کلنجار رفتن با خودم رفتم سمت اتاق و در زد
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 سارا: بعد از نیم ساعت رسیدیم در رستوران.. بابا پیاده شد و نذاشت من پیاده شم.. نمیدونم چرا نذاشت.. یکم که گذشت دیدم اومد خودش در ماشینو وا کرد گفت: +بفرمائید پرنسس.. پرنسسا نباید هیچ کاری انجام بدن حتی وا کردن در.. کلی خندیدم و پیاده شدم و بعد گفتم: _آخه این پرنسس که به جز تو کسیو نداره قربونت بشههه. +خدانکنه پرنسس بابا! راستش با این کار بابا قند تو دلم آب شد.. خیلی وقت بود هیچ محبتی ازش دریافت نکرده بودم.. رفتیم داخل و گوشه رو انتخاب کردیم واسه نشستن.. نشستیم و غذاهارو سفارش دادیم و تا بیاد من با بابا صحبت کردم: +بابا جونم؟! اومد جلو و گفت: _جونم؟ +میشه تا وقتی غذا میاد درمورد یه موضوعی صحبت کنیم؟! _چرا نشه؟ صحبت کن. +میخواستم درباره زنت.. _هوووف.. +باشه اصلا نمیگم. اینو گفتمو تکیه دادم به صندلی و سرمو کردم تو گوشی.. نگاه سنگین بابارو روی خودم حس کردم ولی سرمو بالا نگرفتم.. ازش ناراحت بودم چون نمیدونم اون زن چی داشت که دست از سرش بر نمیداشت.. بعد از چند دقیقه نگاه گفت: +سارا؟! سرمو بالا گرفتم و گفت: _چیشد! +هیچی.. سرمو برگردوندم سمت جایی ک گارسون وایساده بود و گفتم پس کی غذارو میارن.. عیبابا. _باشه دوست نداری حرف نمیزنیم. +ممنون. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت64 سارا: بعد از نیم ساعت رسیدیم در رستوران.. بابا پیاد
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 دیگه چیزی نگفت و منم سرمو کردم تو گوشیم.. چند دقیقه ای گذشت که غذارو آوردن و منم چون گشنم بود حمله کردم به غذاها.. بابا نگام کرد و با خنده گفت: +چند وقته غذا نخوردی هیولا جان؟ با اخم نگاش کردم و گفتم: _هِع.. هِع بامزه.. ربطی نداشت! +آخه یه جوری میخوری انگار یک ماهی میشه غذا نخوردی.. دیگه چیزی نگفتم چون دقیقا زد تو خال.. نه اینکه چیزی نخورده باشم.. خوردم ولی اینقدر درگیر بودم که ندونستم روزام چجوری میگذرن.. تو همین فکرا بودم که غذا تو گلوم گیر کرد و شروع کردم به سرفه زدن.. بابا نگران در بطری رو باز کرد و گرفت سمتم: +چی‌شد..خوبی! از حرف من ناراحت شدی؟؟ سرمو اینور اونور تکون دادم و با صدای گرفته گفتم: _خوبم.. نگران نباش. نفس عمیقی کشید و از رو صندلی بلند شد و گفت: +من سیر شدم.. میرم بیرون سیگار بکشم.. با حوصله غذاتو بخور بیا بیرون.. _ولی هیچی نخوردی.. جوابی نداد و رفت. یکم خواستیم خوش باشیما.. هعی. منم دیگه میلی به غذا نداشتم و از جام بلند شدم و رفتم بیرون.. بابا وقتی منو دید گفت: +چرا غذاتو نخوردی! _دیگه نچسبید +چرا؟؟ تو که خیلی گرسنه بودی. _تو نخوری دیگه نمیچسبه لبخند تلخی زد و سیگارشو انداخت زمین و رفتیم سمت ماشینو سوار شدیم: _من خونه نمیام میرم عمارت داداش! +دلیلش! _خودت از همه بهتر میدونی. +هعی.. اوکی. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت65 دیگه چیزی نگفت و منم سرمو کردم تو گوشیم.. چند دقیقه
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 دیگه چیزی نگفتیم تا رسیدیم در عمارت داداش: _ممنون بابت امشب بابا! +وظیفه بود.. کاری داشتی زنگ بزن. _چشم.. فعلا از ماشین پیاده شدم و زنگ عمارتو زدم.. بعد چند ثانیه در باز شد و بابا رفت و منم رفتم داخل.. داداش کنار استخر نشسته بود و مشغول سیگار کشیدن بود منم رفتم سمتش و گفتم: _چته باز کی مرده؟ +تو اینجا چیکار میکنی مزاحم جان؟ _ناراحتی میرم.. بعدشم رومو برگردوندم که برم کیفمو کشید و گفت: +سوالم نمیتونم بپرسم ناز نازو؟ دهنمو کج کردم و گفتم: _خیر.. چرا نمیری تو سردت نیست؟ +نچ.. برو منم میام فقط جان جدت باز با کسی بحث نکن! _هرکاری دلم بخواد میکنم آقای.. هنوز حرفمو نزده بودم که از پشت محکم منو گرفت و انداخت تو استخر.. منم که از آب متنفر بودم با هر بدبختیی که شده خودمو کشیدم بیرون و با لباسایی که انگار وزنه بهشون وصل بود کل حیاط عمارتو دنبالش دویدم.. ولی خیلی تند میدوید و نمیتونستم بگیرمش.. وایسادم و نفس نفس زنان گفتم: _ب.. ببین تا کی فرار میکنی؟ بالاخره گی.. گیرت میارم بیشعور. قهقهه‌ای زد و گفت: +زهی خیال باطل بچههه. با حرص کیفمو از رو زمین ورداشتم و رفتم داخل.. اون بیشعورم پشت سرم اومد. داشتم میرفتم سمت اتاقی که مال من بود و بعضی از وسایلام اونجا بودن که داداش گفت: +اونجا نرو.. مهمون داریم! _چیی؟؟ تو اتاق منو دادی به مهمونن؟؟؟ +خیله خب عصبی نشو برات توضیح میدم _نمیخوام توضیح بدی.. اصلا الان زنگ میزنم بابا بیاد دنبالم! +اگه میخوای باز اون زنیکه میمون بهت تیکه بندازه برو! _اونو تحمل کنم بهتر از توعه! با حالت جدی گفت: +بس کن سارا.. گمشو اتاق من! منم کیفمو محکم کوبیدم قفسه سینش و رفتم بالا. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت66 دیگه چیزی نگفتیم تا رسیدیم در عمارت داداش: _ممنون ب
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 رسیدم در اتاقش بازش کردم و محکم کوبیدمش رو هم.. جوری که صداش خیلی وحشتناک بود و گوشمو اذیت کرد.. بی اهمیت خودمو پرت کردم رو تخت داداش و منتظر بودم تشریف بیاره توضیح بده! چند دیقه گذشت که صدای در اومد و داداش اومد داخل و گفت: +هوی وحشی.. در طویله که نیست اینجوری میبندیش _حوصلتو ندارم ساکت باش. +اوکی حوصله نداری.. پس دیگه توضیح نمیدم خدافظ.. _توضیححح میدییی فهمیدیییی!!! هیچ گوریم نمیری! +دیگه داری از حد میگذریا!!! _بسه هشام!! توضیح بده.. +بابا این یه دختری بود که رانندم تو جاده سوارش کرده بود اورده بودش اینجا واسه کار! ولی پاش زخمیه و منم تنبیهش کردم و انداختمش تو اتاق و پاش عفونت کرد.. الان خاله نرگس اونجا داره بهش رسیدگی میکنه بهتر شه که به کارش ببندم! حله؟ _این همه اتاق تو این خراب شده‌س.. چرا باید اتاق منو بدی به دختری که اصلا معلوم نیست کیه؟؟؟ +هوووف.. بسه دیگه خب. اصلا یه اتاق بزرگتر واست اماده میکنم! _نمیخوام.. +زهرمار دیگه.. گند نزن به عصابم!! خودم به اندازه کافی عصابم خرابه! _منم گفتم بذار برمیگردم و نمیرم رو عصابت! یهو عصبی شد و صندلیو کوبید رو زمین و داد زد: +خفهههه شوووو سارااااا خفهههه شووووو! بذارم بری زیر دست اوننن ح... دیگه ادامه حرفشو نزد و با سرعت رفت بیرون. منم زانوهامو بغل کردم و شروع کردم گریه کردن.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت67 رسیدم در اتاقش بازش کردم و محکم کوبیدمش رو هم.. جور
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 نیم ساعتی بود که یه بند گریه میکردم.. دیگه خسته شدم از جنگ و دعوا.. از داد زدن.. از ثابت کردن و از قانع کردن بقیه . واسه انتقام از هشام بلند شدم که وسایلاشو بریزم وسط اتاق و همه چیزو بهم بریزم.. داشتم میرفتم سمت کشوهاش که صدای در اومد.. آروم گفتم: +کیه؟ صدایی نیومد و دیگه هم در زده نشد.. منم رفتم درو باز کردم دیدم یه پسره داره میره پایین.. منم دیگه پیشو نگرفتم و درو بستم.. ولی قیافش از پشت خیلی آشنا میزد! از این فکرا خودمو دور کردم و رفتم سراغ فکر شومی که تو سرم بود.. از کشوهای لباسش شروع کردم.. طبقه به طبقه همه رو بیرون ریختم و با پا پرتشون زدم وسط اتاق.. بعد رفتم سراغ عطراش و چنتاییشو شکوندم و بقیه هم پرت کردم وسط اتاق.. میدونستم قراره بعد دیدن اتاق حسابی دعوا شم ولی دیگه برام مهم نبود ! رفتم سمت تختش که رو تختیشو بهم بزنم که یه ساعت دخترانه رو دیدم.. اول توجه ای نکردم و پرتش زدم.. بعد یکم دوباره رفتم سراغش و دوباره نگاهش کردم خیلی شبیه ساعت سحر بود! همونی که همیشه واسه مدرسه دست میکرد.. یعنی ممکنه اون دختر سحر باشه!! سریع از اتاق زدم بیرون و بدو بدو رفتم سمت اون اتاقی که دختره توش بود.. دستگیره درو گرفتم که باز کنم ولی نشد چندباری تلاش کردم ولی انگار قفل بود.. عیبابا اینم از شانس من.. رفتم پیش هشام و با دهن کجی گفتم: +هوی.. در اتاق اون دختره چرا قفله _باید به تو جواب پس بدم؟ +اولین و آخرین بارت باشه اینجوری با من صحبت میکنی هشام! _اهوع.. زر اضافه بزنی میفرستمت پیش همون زنیکه میمون تا حساب کار دستت بیاد.. یه قطره اشک از گوشه چشمم جاری شد که نذاشت حرف بزنم.. سریع پاکش کردم و رفتم سمت عمارت. کیفمو ورداشتم و زدم بیرون.. هشام تا کیف دستمو دید گفت: _کجا روانی؟ جوابشو ندادم و رفتم سمت در که داد زد: _سارا بری دیگه هیچ وقت منو نمیبینی.. بدون توجه به حرفش درو باز کردم و زدم بیرون.. نمیخواستم برگردم خونه.. جاییم نداشتم برم . خودمم نمیدونستم دارم کجا میرم ولی فقط میرفتم و اشک میریختم.. کاش زندگیم همینجا تموم میشد.. کاش ! ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت68 نیم ساعتی بود که یه بند گریه میکردم.. دیگه خسته شدم
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 هشام: فکر نمیکردم واقعا بره.. پنج دقیقه صبر کردم ولی نه صدایی ازش اومد نه برگشت.. نگران شدم و سریع رفتم سمت در.. درو باز کردم و توی خیابونو دید زدم ولی خبری ازش نبود.. گوشیمو از تو جیبم دراوردم و شمارشو گرفتم.. بوق میخورد ولی جواب نمیداد.. دوباره گرفتم باز جواب نداد.. قطع کردم که دیدم پیام اومد: «تروخدا دست از سرم بردارید.. هیچکدومتون واقعا خانواده‌ام نبودید و نیستید.. همش ازتون آزار و اذیت دیدم.. هیچ وقت ازتون محبت ندیدم.. همیشه پشتمو خالی کردید و مثل برده باهام رفتار کردید. نمیخوام دیگه هیچ وقت ببینمتون.. خدافظ» سریع بهش زنگ زدم که اوضاع رو درست کنم ولی خاموش بود.. گوشیشو خاموش کرده بود. نمیدونستم چیکار کنم.. اولین بار بود نگران کسی میشدم. مجبور شدم بعد چندسال زنگ بزنم بابا و بهش بگم.. بعد دو بوق خیلی خشک جواب داد: +بله. _سارا عصبی شد و از خونه زد بیرون.. یه پیامم داد که دیگه نمیخواد مارو ببینه و الانم گوشیش خاموشه! +چیی؟؟ یعنی چییی هشام!!! چیکارش کردی...؟؟؟ _داد نزن سر من.. تو اگه پدر بودی اینجوری نمیشد.. +گند زدی هشام گند زدی.. اون دختر بهت پناه آورده بود.. دستی کشیدم به سرم که قطع کرد.. آسمونو نگاه میکردم و نمیدونستم چه خاکی باید بریزم تو سرم.. هرچی نباشه اون خواهرم بود ! ˹ @TEKANEH ˼