تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت60 استرس تموم وجودمو فرا گرفته بود.. یعنی کی بود؟! چش
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت61
سارا:
سریع آماده شدم و اون رژ خوشگله رو زدم به لبام.. عطری که خود بابا برام گرفته بودو زدم و موهامو کرلی کردم..
یه شال حریر آبی که بازم هدیه بابا بود سر کردمو و یه کیف هم رنگشو دس گرفتم..
یه چشمک تو آینه به خودم زدم و گفتم:
+چه جیگرییی..
یه بوسم واسه خودم فرستادمو رفتم بیرون..
بابا پایین پله ها منتظر وایساده بود..
سریع پایین رفتمو دستشو گرفتم و داشتیم میرفتیم سمت در که صدای اون میمون اومد:
+کجا بسلامتی؟
_فکر نکنم بیرون رفتن منو بابام به کسی ربطی داشته باشه.. داره؟؟
+بابات؟؟ از کی تاحالا شده بابات؟؟
خواستم چیزی بگم که بابا گفت:
+بسه دیگه.. بریم سارا.
از حرکت بابا و بی اعتنا کردن اون زنیکه میمون خیلی خوشم اومده بود..
از در بیرون رفتیمو سوار ماشین شدیم..
منم کفشامو دراوردمو رو به بابا نشستم و گفتم:
+دمتگرما خوشم اومد جواب اون میمونو ندادی..
خیلی جدی گفت:
_تا کی قراره شما دعوا کنید؟
+تا همیشه بابا!
اصلا نیازی نیست بگم چیکارا میکنه خودت بهتر میشناسیش..
نفس عمیقی کشید و گفت:
_از پست برنمیام هیولا..
با خنده گفتم:
+خواهش میکنم.. خواهش میکنم
_زبون نریز.. حالا کجا بریم؟؟
+یه جارو میشناسم خیلی شیکه با محمد رفتم..
پاشو گذاشت رو ترمز و گفت:
_با کی رفتی؟؟؟
+هی.. هیچکی.
_نشنیدمممم.. با کیییی رفتییییی؟؟؟
+ب.. بابا بخدا توضیح میدم..
بدون هیچ حرفی درو باز کرد و رفت بیرون..
از جعبه آب معدنی رو دراورد و به سر و صورتش زد..
چند دیقه بیرون وایساد و اومد نشست..
بدون حتی یک کلمه حرف زدن حرکت کرد.
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت61 سارا: سریع آماده شدم و اون رژ خوشگله رو زدم به لبام.
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت62
منم به خودم جرعت دادم و گفتم:
+ب.. بابا؟
جواب نداد.. دوباره گفتم:
+بابا با توأما..
_بگو..
+خب بابا توضیح میدم..
_میشنوم
+بابا من اون موقع کسیو نداشتم بهم محبت کنه.. با محمد که ارتباط داشتم.. بهم توجه میکرد.. منم.. منم بهش علاقه مند شدم.
با لحن خیلی تندی گفت:
_بیخود کردی.
+ولی بابا..
_فعلا نمیخوام چیزی بشنوم.. بعدا حرف میزنیم دربارش!
آدرس اون رستورانو بگو..
لبخند ریزی زدم و آدرسو گفتم..
+باباا؟
_بازچیه
+یه آهنگمون نشه؟
خیلی سرد گفت:
_بشه..
+اخماتو وا کن دیگههه قربونتبرم
_اهنگتو بذار..
+چشمم امپراطور
نگاهی بهم انداخت و خندید..
منم آهنگو گذاشتم و صداشو حسابی بالا بردمو باهاش خوندم.. باباهم همراهی کرد.
هشام:
رفتم تو اتاقو درو محکم بستم
اعصابم خراب بود و نمیدونستم کی جرعت کرده بود حرف منو نادیده بگیره..
سرم درد میکرد و خوابم نمیبرد..
دوباره از اتاق زدم بیرون و خاله نرگس و صدا زدم:
+خاله!!.. خالههه؟
از اتاقش بیرون اومد و گفت:
_بله آقا هشام چیزی شده؟؟
+خواستم بدونم حال اون دختره چطوره؟
اگر نیاز به دکتر داشتید میتونید بگید بیاد!
_فکر کنم یادتون رفته من یه چیزایی بلدم!
+اها آره خاله.. یادم نبود.
خندید و گفت:
_چون که خیلی نگران حالش هستید میتونید برید داخل اتاق و ببینیدش!
+چیی؟؟ من نگرانشم؟؟ نخیر اصلا اینطوری نیست..
خاله لبخند ریزی زد و رفت پیش اون دختره..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت62 منم به خودم جرعت دادم و گفتم: +ب.. بابا؟ جواب نداد
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت63
منم با کلی کلنجار رفتن با خودم رفتم سمت اتاق و در زدم:
+کیه؟
_منم خاله..
+بفرمایید.
رفتم داخل و با قیافه رنگ پریده و لبهای ترک خورده اون دختره مواجه شدم..
یه جورایی دلم واسش سوخت.. خودمم نمیدونم چرا!
ولی بخوام راستشو بگم جسارتش به دلم نشسته بود..
رو به خاله گفتم:
+حالش چطوره؟
_بد نیست.. باید تقویت شه خیلی ضعیف شده..
+هرکاری که لازمه رو بکنید براش..
خاله با لبخند گفت:
_چشم.. ممنونم.
بی توجه به لبخندش گفتم:
+بیهوشه؟
_بله.
+میتونید مارو تنها بذارید؟
_چشم.. کاری داشتید صدام بزنید
سری تکون دادم و خاله رفت..
رفتم کنار تخت و نشستم..
داشتم پتوشو مرتب میکردم که دستاش تکون خورد و بعد از یکی دو دیقه آروم چشمامو باز کرد..
نگاهی بهم انداخت و با بی جونی کامل گفت:
+ولم نمیکنی تو؟
_خیلی پرویی.. میتونستم بذارم همونجا جون بدی دخترهی مریض!!
+صدات اذیتم میکنه..
_دهنتو ببند و کاری نکن همینجا دفنت کنم!
+بگو خاله بیاد!
_دستور نده!
+گفتم بگو خاله بیاد
_بذار بهتر شی.. میدونم چیکارت کنم!
دیگه چیزی نگفت و چشاشو بست منم از اتاق بیرون اومدمو خاله رو صدا زدم:
+خاله نرگس؟؟
_بله اقا هشام؟ سحر چیزیش شده؟؟
+به هوش اومد و گفت که برید پیشش
با خنده گفت:
_خداروشکر..
منم لبخند زورکیی زدم و خاله رفت پیشش.
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت63 منم با کلی کلنجار رفتن با خودم رفتم سمت اتاق و در زد
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت64
سارا:
بعد از نیم ساعت رسیدیم در رستوران..
بابا پیاده شد و نذاشت من پیاده شم.. نمیدونم چرا نذاشت..
یکم که گذشت دیدم اومد خودش در ماشینو وا کرد گفت:
+بفرمائید پرنسس..
پرنسسا نباید هیچ کاری انجام بدن حتی وا کردن در..
کلی خندیدم و پیاده شدم و بعد گفتم:
_آخه این پرنسس که به جز تو کسیو نداره قربونت بشههه.
+خدانکنه پرنسس بابا!
راستش با این کار بابا قند تو دلم آب شد.. خیلی وقت بود هیچ محبتی ازش دریافت نکرده بودم..
رفتیم داخل و گوشه رو انتخاب کردیم واسه نشستن..
نشستیم و غذاهارو سفارش دادیم و تا بیاد من با بابا صحبت کردم:
+بابا جونم؟!
اومد جلو و گفت:
_جونم؟
+میشه تا وقتی غذا میاد درمورد یه موضوعی صحبت کنیم؟!
_چرا نشه؟ صحبت کن.
+میخواستم درباره زنت..
_هوووف..
+باشه اصلا نمیگم.
اینو گفتمو تکیه دادم به صندلی و سرمو کردم تو گوشی..
نگاه سنگین بابارو روی خودم حس کردم ولی سرمو بالا نگرفتم..
ازش ناراحت بودم چون نمیدونم اون زن چی داشت که دست از سرش بر نمیداشت..
بعد از چند دقیقه نگاه گفت:
+سارا؟!
سرمو بالا گرفتم و گفت:
_چیشد!
+هیچی..
سرمو برگردوندم سمت جایی ک گارسون وایساده بود و گفتم پس کی غذارو میارن.. عیبابا.
_باشه دوست نداری حرف نمیزنیم.
+ممنون.
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت64 سارا: بعد از نیم ساعت رسیدیم در رستوران.. بابا پیاد
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت65
دیگه چیزی نگفت و منم سرمو کردم تو گوشیم..
چند دقیقه ای گذشت که غذارو آوردن و منم چون گشنم بود حمله کردم به غذاها..
بابا نگام کرد و با خنده گفت:
+چند وقته غذا نخوردی هیولا جان؟
با اخم نگاش کردم و گفتم:
_هِع.. هِع بامزه.. ربطی نداشت!
+آخه یه جوری میخوری انگار یک ماهی میشه غذا نخوردی..
دیگه چیزی نگفتم چون دقیقا زد تو خال.. نه اینکه چیزی نخورده باشم.. خوردم ولی اینقدر درگیر بودم که ندونستم روزام چجوری میگذرن..
تو همین فکرا بودم که غذا تو گلوم گیر کرد و شروع کردم به سرفه زدن..
بابا نگران در بطری رو باز کرد و گرفت سمتم:
+چیشد..خوبی! از حرف من ناراحت شدی؟؟
سرمو اینور اونور تکون دادم و با صدای گرفته گفتم:
_خوبم.. نگران نباش.
نفس عمیقی کشید و از رو صندلی بلند شد و گفت:
+من سیر شدم.. میرم بیرون سیگار بکشم.. با حوصله غذاتو بخور بیا بیرون..
_ولی هیچی نخوردی..
جوابی نداد و رفت.
یکم خواستیم خوش باشیما.. هعی.
منم دیگه میلی به غذا نداشتم و از جام بلند شدم و رفتم بیرون..
بابا وقتی منو دید گفت:
+چرا غذاتو نخوردی!
_دیگه نچسبید
+چرا؟؟ تو که خیلی گرسنه بودی.
_تو نخوری دیگه نمیچسبه
لبخند تلخی زد و سیگارشو انداخت زمین و رفتیم سمت ماشینو سوار شدیم:
_من خونه نمیام میرم عمارت داداش!
+دلیلش!
_خودت از همه بهتر میدونی.
+هعی.. اوکی.
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت65 دیگه چیزی نگفت و منم سرمو کردم تو گوشیم.. چند دقیقه
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت66
دیگه چیزی نگفتیم تا رسیدیم در عمارت داداش:
_ممنون بابت امشب بابا!
+وظیفه بود.. کاری داشتی زنگ بزن.
_چشم.. فعلا
از ماشین پیاده شدم و زنگ عمارتو زدم.. بعد چند ثانیه در باز شد و بابا رفت و منم رفتم داخل..
داداش کنار استخر نشسته بود و مشغول سیگار کشیدن بود منم رفتم سمتش و گفتم:
_چته باز کی مرده؟
+تو اینجا چیکار میکنی مزاحم جان؟
_ناراحتی میرم.. بعدشم رومو برگردوندم که برم کیفمو کشید و گفت:
+سوالم نمیتونم بپرسم ناز نازو؟
دهنمو کج کردم و گفتم:
_خیر.. چرا نمیری تو سردت نیست؟
+نچ.. برو منم میام فقط جان جدت باز با کسی بحث نکن!
_هرکاری دلم بخواد میکنم آقای..
هنوز حرفمو نزده بودم که از پشت محکم منو گرفت و انداخت تو استخر..
منم که از آب متنفر بودم با هر بدبختیی که شده خودمو کشیدم بیرون و با لباسایی که انگار وزنه بهشون وصل بود کل حیاط عمارتو دنبالش دویدم..
ولی خیلی تند میدوید و نمیتونستم بگیرمش..
وایسادم و نفس نفس زنان گفتم:
_ب.. ببین تا کی فرار میکنی؟ بالاخره گی.. گیرت میارم بیشعور.
قهقههای زد و گفت:
+زهی خیال باطل بچههه.
با حرص کیفمو از رو زمین ورداشتم و رفتم داخل.. اون بیشعورم پشت سرم اومد.
داشتم میرفتم سمت اتاقی که مال من بود و بعضی از وسایلام اونجا بودن که داداش گفت:
+اونجا نرو.. مهمون داریم!
_چیی؟؟ تو اتاق منو دادی به مهمونن؟؟؟
+خیله خب عصبی نشو برات توضیح میدم
_نمیخوام توضیح بدی.. اصلا الان زنگ میزنم بابا بیاد دنبالم!
+اگه میخوای باز اون زنیکه میمون بهت تیکه بندازه برو!
_اونو تحمل کنم بهتر از توعه!
با حالت جدی گفت:
+بس کن سارا.. گمشو اتاق من!
منم کیفمو محکم کوبیدم قفسه سینش و رفتم بالا.
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت66 دیگه چیزی نگفتیم تا رسیدیم در عمارت داداش: _ممنون ب
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت67
رسیدم در اتاقش بازش کردم و محکم کوبیدمش رو هم..
جوری که صداش خیلی وحشتناک بود و گوشمو اذیت کرد..
بی اهمیت خودمو پرت کردم رو تخت داداش و منتظر بودم تشریف بیاره توضیح بده!
چند دیقه گذشت که صدای در اومد و داداش اومد داخل و گفت:
+هوی وحشی.. در طویله که نیست اینجوری میبندیش
_حوصلتو ندارم ساکت باش.
+اوکی حوصله نداری.. پس دیگه توضیح نمیدم خدافظ..
_توضیححح میدییی فهمیدیییی!!!
هیچ گوریم نمیری!
+دیگه داری از حد میگذریا!!!
_بسه هشام!! توضیح بده..
+بابا این یه دختری بود که رانندم تو جاده سوارش کرده بود اورده بودش اینجا واسه کار!
ولی پاش زخمیه و منم تنبیهش کردم و انداختمش تو اتاق و پاش عفونت کرد.. الان خاله نرگس اونجا داره بهش رسیدگی میکنه بهتر شه که به کارش ببندم!
حله؟
_این همه اتاق تو این خراب شدهس.. چرا باید اتاق منو بدی به دختری که اصلا معلوم نیست کیه؟؟؟
+هوووف.. بسه دیگه خب.
اصلا یه اتاق بزرگتر واست اماده میکنم!
_نمیخوام..
+زهرمار دیگه.. گند نزن به عصابم!!
خودم به اندازه کافی عصابم خرابه!
_منم گفتم بذار برمیگردم و نمیرم رو عصابت!
یهو عصبی شد و صندلیو کوبید رو زمین و داد زد:
+خفهههه شوووو سارااااا خفهههه شووووو!
بذارم بری زیر دست اوننن ح...
دیگه ادامه حرفشو نزد و با سرعت رفت بیرون.
منم زانوهامو بغل کردم و شروع کردم گریه کردن..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت67 رسیدم در اتاقش بازش کردم و محکم کوبیدمش رو هم.. جور
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت68
نیم ساعتی بود که یه بند گریه میکردم..
دیگه خسته شدم از جنگ و دعوا..
از داد زدن.. از ثابت کردن و از قانع کردن بقیه .
واسه انتقام از هشام بلند شدم که وسایلاشو بریزم وسط اتاق و همه چیزو بهم بریزم..
داشتم میرفتم سمت کشوهاش که صدای در اومد..
آروم گفتم:
+کیه؟
صدایی نیومد و دیگه هم در زده نشد..
منم رفتم درو باز کردم دیدم یه پسره داره میره پایین..
منم دیگه پیشو نگرفتم و درو بستم..
ولی قیافش از پشت خیلی آشنا میزد!
از این فکرا خودمو دور کردم و رفتم سراغ فکر شومی که تو سرم بود..
از کشوهای لباسش شروع کردم..
طبقه به طبقه همه رو بیرون ریختم و با پا پرتشون زدم وسط اتاق..
بعد رفتم سراغ عطراش و چنتاییشو شکوندم و بقیه هم پرت کردم وسط اتاق..
میدونستم قراره بعد دیدن اتاق حسابی دعوا شم ولی دیگه برام مهم نبود !
رفتم سمت تختش که رو تختیشو بهم بزنم که یه ساعت دخترانه رو دیدم..
اول توجه ای نکردم و پرتش زدم..
بعد یکم دوباره رفتم سراغش و دوباره نگاهش کردم خیلی شبیه ساعت سحر بود!
همونی که همیشه واسه مدرسه دست میکرد..
یعنی ممکنه اون دختر سحر باشه!!
سریع از اتاق زدم بیرون و بدو بدو رفتم سمت اون اتاقی که دختره توش بود..
دستگیره درو گرفتم که باز کنم ولی نشد
چندباری تلاش کردم ولی انگار قفل بود..
عیبابا اینم از شانس من..
رفتم پیش هشام و با دهن کجی گفتم:
+هوی.. در اتاق اون دختره چرا قفله
_باید به تو جواب پس بدم؟
+اولین و آخرین بارت باشه اینجوری با من صحبت میکنی هشام!
_اهوع.. زر اضافه بزنی میفرستمت پیش همون زنیکه میمون تا حساب کار دستت بیاد..
یه قطره اشک از گوشه چشمم جاری شد که نذاشت حرف بزنم..
سریع پاکش کردم و رفتم سمت عمارت.
کیفمو ورداشتم و زدم بیرون..
هشام تا کیف دستمو دید گفت:
_کجا روانی؟
جوابشو ندادم و رفتم سمت در که داد زد:
_سارا بری دیگه هیچ وقت منو نمیبینی..
بدون توجه به حرفش درو باز کردم و زدم بیرون..
نمیخواستم برگردم خونه.. جاییم نداشتم برم .
خودمم نمیدونستم دارم کجا میرم ولی فقط میرفتم و اشک میریختم..
کاش زندگیم همینجا تموم میشد.. کاش !
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت68 نیم ساعتی بود که یه بند گریه میکردم.. دیگه خسته شدم
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت69
هشام:
فکر نمیکردم واقعا بره..
پنج دقیقه صبر کردم ولی نه صدایی ازش اومد نه برگشت..
نگران شدم و سریع رفتم سمت در..
درو باز کردم و توی خیابونو دید زدم ولی خبری ازش نبود..
گوشیمو از تو جیبم دراوردم و شمارشو گرفتم..
بوق میخورد ولی جواب نمیداد..
دوباره گرفتم باز جواب نداد..
قطع کردم که دیدم پیام اومد:
«تروخدا دست از سرم بردارید.. هیچکدومتون واقعا خانوادهام نبودید و نیستید..
همش ازتون آزار و اذیت دیدم..
هیچ وقت ازتون محبت ندیدم..
همیشه پشتمو خالی کردید و مثل برده باهام رفتار کردید.
نمیخوام دیگه هیچ وقت ببینمتون.. خدافظ»
سریع بهش زنگ زدم که اوضاع رو درست کنم ولی خاموش بود..
گوشیشو خاموش کرده بود.
نمیدونستم چیکار کنم..
اولین بار بود نگران کسی میشدم.
مجبور شدم بعد چندسال زنگ بزنم بابا و بهش بگم..
بعد دو بوق خیلی خشک جواب داد:
+بله.
_سارا عصبی شد و از خونه زد بیرون.. یه پیامم داد که دیگه نمیخواد مارو ببینه و الانم گوشیش خاموشه!
+چیی؟؟ یعنی چییی هشام!!!
چیکارش کردی...؟؟؟
_داد نزن سر من.. تو اگه پدر بودی اینجوری نمیشد..
+گند زدی هشام گند زدی.. اون دختر بهت پناه آورده بود..
دستی کشیدم به سرم که قطع کرد..
آسمونو نگاه میکردم و نمیدونستم چه خاکی باید بریزم تو سرم..
هرچی نباشه اون خواهرم بود !
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت69 هشام: فکر نمیکردم واقعا بره.. پنج دقیقه صبر کردم ول
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت70
سریع برگشتم داخل و این یارو نیرو جدیده ک اسمش محمد بود رو صدا زدم:
+محمدددد؟؟
محمدددددد؟
سریع از اتاق بیرون اومدو و گفت:
_جانم اقا درخدمتم.. اتفاقی افتاده؟؟
+یه مشکلی پیش اومده باید رانندگی کنی بریم تا جایی..
_چشم اقا پلیورم رو بردارم الان میام
+سریع تر..
پارکینگ منتظرم..
_چشم اقا دودیقه ای اومدم.
رفتم سمت پارکینگ و سوار ماشین شدم..
واقعا دودیقه نشد که اومد..
گفتم:
+دمت گرم قولت قوله..
_نوکریم..
کجا باید بریم اقا؟
+یه سر باید بریم اداره آگاهی..
بعدشم باید بریم در خونه بابام..
بدون هیچ سوالی گفت:
_چشم اقا فقط آدرس بدید..
+نمیخوای بدونی چرا؟
_وظیفه من چیز دیگه ایه اقا!
+خوشم اومد..
برو که فکر کنم تا صبح همینجور باید تو خیابونا باشیم..
_چشم..
سحر:
چشامو آروم باز کردمو و از شدت نور دوباره بستم.. چندباری باز و بسته کردم که بالاخره چشام عادت کرد و تونستم باز نگهشون دارم..
اصلا حواسم نبود که پام زخمیه و سریع خواستم از جام پاشم که پام تیر کشید و منم داد زدم:
+اااااااخ..
سر خودمو از درد کوبیدم تو تُشَک که صدای باز شدن قفل در اومد..
سرمو بلند کردم که خاله نرگس گفت:
_چیشدهههه سحر جان چرا همچین میکنی دختر؟
+پام..
_یکم بهتره پات.. باید رعایتش کنی.
+اوهوم..
خاله جان؟ خیلی گشنمههه
خاله خندید و گفت:
_دو روزه هیچی نخوردی همش بیهوش بودی انتظار داری گشنت نباشه؟
صبر کن الان واست غذا میارم..
تکون وکون نخور انقد پات دوباره عفونت میکنه..
+چشممم خاله چشم..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت70 سریع برگشتم داخل و این یارو نیرو جدیده ک اسمش محمد ب
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت71
خاله رفت بیرون و نشستم با خودم فکر کردم..
که دختر.. چرا اینجا موندی؟؟
چرا اینقدر بی حیا شدی؟؟
چرا به فکر این نیستی بزنی بیرون و با خونوادت تماس بگیری؟؟
میدونی چقده نماز نخوندی؟!
میدونی حجابتو درست حسابی رعایت نکردی؟؟
میدونی بدنت به بدن نامحرم خورده..
پس قول و قرارات با خدا چیشد؟؟
عهدی که بسته بودی با حضرت زینب چیشد؟؟
اشکم جاری شده بود.. سرمو گذاشتم رو زانوم و زار زدم..
نمیدونستم باید چه خاکی به سرم بریزم واسه این همه گناه..
که خاله نرگس اومد تو و گفت:
+سحرجان؟؟
سرمو گرفتم بالا.. که با تعجب گفت:
+چیشده عزیزم؟؟ پات درد میکنه؟؟
با صدای پر از بغضم جواب دادم:
_نه خاله.. کاش همه دردم فقط همین بود..
خاله من دارم به زندگیم گند میزنم با اینجا موندن..
دلم خونوادمو میخواد..
خونواده ای که چند هفتهس ندیدمشون و ازشون خبر ندارم..
دارم گند میزنم به همه قول و قرارام..
خاله دیگه نمیتونم.. دیگه کم آوردم
با یه لبخند مهربون اومد نشست پیشمو دستمو گرفت تو دستاش:
+آوای ِمنم هم سن تو بود که ازم گرفتنش..
سر اینکه طایفه ها باهم خون بس کنن آوای ِمنو فدا کردن..
الان سال هاست که ازش خبر ندارم..
نمیدونم مردهس.. زندهس.
اونم مثل تو حجاب داشت.. خیلی به اعتقاداتش پایبند بود..
حتی وقتی که داشتن میبردنش گفت: «مادرکم.. بهت قول میدم که هرچیم بشه پای اعتقاداتم هستم و نمیذارم چادرم زمین بیوفته..»
همینطور که داشت توضیح میداد یه قطره اشک از چشاش پایین اومد که با پر روسریش سریع پاکش کرد و گفت:
+قربونت برم.. خدا میبینه ک تقصیر کار تو نبودی..
خودشم مراقبته.. دیگه غصه نخور.
غذاتو بخور سرد میشه..
اینو گفت و بدون اینکه بذاره حرف بزنم رفت بیرون..
میدونستم حالش خوب نیست و دیگه پیگیرش نشدم.. گذاشتم تو حال خودش باشه.
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت71 خاله رفت بیرون و نشستم با خودم فکر کردم.. که دختر..
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت72
سعی کردم آروم بلند شم و غذارو بیارم بذارم رو تخت..
خاله باز حسابی زحمت کشیده بود و منم خودکشی کردم با غذاها از بس ک گشنم بود و از بس خوشمزه بودن..
تموم ک شد با همون پام سینی رو برداشتم و آروم آروم رفتم سمت آشپزخونه..
رسیدم دم آشپزخونه که دیدم خاله داره با یکی حرف میزنه فکر کنم هشام بود:
+آقا هشام نتونستید پیداش کنید؟
_نه خاله.. نمیدونم کدوم گوری رفته این دختر.. عکسشو دادم پلیس قراره پیگیری کنن..
منم با یه اهم رفتم داخل..
سلام کردم و پسری ک کنار هشام بود توجهمو جلب کرد.. ندیده بودمش اینجا
سرش پایین بود وقتی ک من سلام کردم سرشو آورد بالا و سلام کرد و وقتی دیدم محمده دستام شل شد و سینی غذا از دستم ول شد..
همه با تعجب نگام میکردن..
با صدای خش دارم پرسیدم:
+تو.. تو.. محمدی؟
با تعجب نگاه کرد و گفت:
_بله.. ولی شما منو از کجا میشناسید..؟
اینو که گفت فهمیدم ضربه کار ساز بوده و حافظشو از دست داده!
هشام با تعجب و کمی اخم گفت:
+با این پات نیازی نبود بیای تا اینجا و این گندم به بار بیاری.. الانم کسی حق نداره با آدمای ِمن حرف بزنه..
گمشو بیرون!
سعی کردم بغضمو قورت بدم و گفتم:
_حواست به حرف زدنت باشه..
من زیر دستت نیستم هرچی از دهنت دراد بگی..
بعدشم من.. من ایشونو میشناسم!
+اونوخ از کجااا؟؟
یکم که فکر کردم دیدم شاید بد بشه برا هردومون دیگه ادامه ندادم که هشام گفت:
+گفتم از کجاااااااا؟؟؟
_هیچ جا.. دست از سرم وردار!
اینو گفتمو آروم از آشپزخونه رفتم بیرون..
ای خدا این دیگه چه امتحانیه.. آخه محمد.. اینجا؟؟
اینقد درگیر این موضوع شدم نفهمیدم دنبال کی میگشتن!!
هووووف.
˹ @TEKANEH ˼