تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت70 سریع برگشتم داخل و این یارو نیرو جدیده ک اسمش محمد ب
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت71
خاله رفت بیرون و نشستم با خودم فکر کردم..
که دختر.. چرا اینجا موندی؟؟
چرا اینقدر بی حیا شدی؟؟
چرا به فکر این نیستی بزنی بیرون و با خونوادت تماس بگیری؟؟
میدونی چقده نماز نخوندی؟!
میدونی حجابتو درست حسابی رعایت نکردی؟؟
میدونی بدنت به بدن نامحرم خورده..
پس قول و قرارات با خدا چیشد؟؟
عهدی که بسته بودی با حضرت زینب چیشد؟؟
اشکم جاری شده بود.. سرمو گذاشتم رو زانوم و زار زدم..
نمیدونستم باید چه خاکی به سرم بریزم واسه این همه گناه..
که خاله نرگس اومد تو و گفت:
+سحرجان؟؟
سرمو گرفتم بالا.. که با تعجب گفت:
+چیشده عزیزم؟؟ پات درد میکنه؟؟
با صدای پر از بغضم جواب دادم:
_نه خاله.. کاش همه دردم فقط همین بود..
خاله من دارم به زندگیم گند میزنم با اینجا موندن..
دلم خونوادمو میخواد..
خونواده ای که چند هفتهس ندیدمشون و ازشون خبر ندارم..
دارم گند میزنم به همه قول و قرارام..
خاله دیگه نمیتونم.. دیگه کم آوردم
با یه لبخند مهربون اومد نشست پیشمو دستمو گرفت تو دستاش:
+آوای ِمنم هم سن تو بود که ازم گرفتنش..
سر اینکه طایفه ها باهم خون بس کنن آوای ِمنو فدا کردن..
الان سال هاست که ازش خبر ندارم..
نمیدونم مردهس.. زندهس.
اونم مثل تو حجاب داشت.. خیلی به اعتقاداتش پایبند بود..
حتی وقتی که داشتن میبردنش گفت: «مادرکم.. بهت قول میدم که هرچیم بشه پای اعتقاداتم هستم و نمیذارم چادرم زمین بیوفته..»
همینطور که داشت توضیح میداد یه قطره اشک از چشاش پایین اومد که با پر روسریش سریع پاکش کرد و گفت:
+قربونت برم.. خدا میبینه ک تقصیر کار تو نبودی..
خودشم مراقبته.. دیگه غصه نخور.
غذاتو بخور سرد میشه..
اینو گفت و بدون اینکه بذاره حرف بزنم رفت بیرون..
میدونستم حالش خوب نیست و دیگه پیگیرش نشدم.. گذاشتم تو حال خودش باشه.
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت71 خاله رفت بیرون و نشستم با خودم فکر کردم.. که دختر..
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت72
سعی کردم آروم بلند شم و غذارو بیارم بذارم رو تخت..
خاله باز حسابی زحمت کشیده بود و منم خودکشی کردم با غذاها از بس ک گشنم بود و از بس خوشمزه بودن..
تموم ک شد با همون پام سینی رو برداشتم و آروم آروم رفتم سمت آشپزخونه..
رسیدم دم آشپزخونه که دیدم خاله داره با یکی حرف میزنه فکر کنم هشام بود:
+آقا هشام نتونستید پیداش کنید؟
_نه خاله.. نمیدونم کدوم گوری رفته این دختر.. عکسشو دادم پلیس قراره پیگیری کنن..
منم با یه اهم رفتم داخل..
سلام کردم و پسری ک کنار هشام بود توجهمو جلب کرد.. ندیده بودمش اینجا
سرش پایین بود وقتی ک من سلام کردم سرشو آورد بالا و سلام کرد و وقتی دیدم محمده دستام شل شد و سینی غذا از دستم ول شد..
همه با تعجب نگام میکردن..
با صدای خش دارم پرسیدم:
+تو.. تو.. محمدی؟
با تعجب نگاه کرد و گفت:
_بله.. ولی شما منو از کجا میشناسید..؟
اینو که گفت فهمیدم ضربه کار ساز بوده و حافظشو از دست داده!
هشام با تعجب و کمی اخم گفت:
+با این پات نیازی نبود بیای تا اینجا و این گندم به بار بیاری.. الانم کسی حق نداره با آدمای ِمن حرف بزنه..
گمشو بیرون!
سعی کردم بغضمو قورت بدم و گفتم:
_حواست به حرف زدنت باشه..
من زیر دستت نیستم هرچی از دهنت دراد بگی..
بعدشم من.. من ایشونو میشناسم!
+اونوخ از کجااا؟؟
یکم که فکر کردم دیدم شاید بد بشه برا هردومون دیگه ادامه ندادم که هشام گفت:
+گفتم از کجاااااااا؟؟؟
_هیچ جا.. دست از سرم وردار!
اینو گفتمو آروم از آشپزخونه رفتم بیرون..
ای خدا این دیگه چه امتحانیه.. آخه محمد.. اینجا؟؟
اینقد درگیر این موضوع شدم نفهمیدم دنبال کی میگشتن!!
هووووف.
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت72 سعی کردم آروم بلند شم و غذارو بیارم بذارم رو تخت..
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت73
داشتم میرفتم سمت اتاق که از پشت یکی گفت:
+ببخشید خانوم؟؟
دیدم محمده کامل برگشتم سمتش و گفتم:
_بله؟
+شما خانواده منو میشناسید؟
اصلا خود منو از کجا میشناسید؟؟
یا یه کسی به اسم سحر میشناسید؟
سریع گفتم:
_سحر؟؟ شما اونو یادتون میاد؟
+فقط اسمش تو ذهنم مونده نمیدونم کی بوده یا چه نسبتی باهام داشته.
این ریسکو کردم و گفتم:
_سحر منم!
با چشای باز هاج و واج نگام کرد و بعد گفت
+چی؟؟!! واقعا!!
سرمو انداختم پایین که آروم گفت:
+چه نسبتی با من دارید خواهش میکنم توضیح بدید برام همه چیو!!
_به یه شرط!!
+چی؟
_هیچکس نباید بفهمه هیچکس..
+چشم..
_اینجا نمیشه بیاید بریم داخل حیاط بشینیم..
+با این پاتون؟
_مشکلی ندارم میام.. شما برید منم آروم آروم میام..
سری تکون داد و رفت..
راستش هرچقدر هم میخواستم پنهونش کنم این علاقمو نسبت بهش نمیشد.. یه چیزی ته دلم ُقلقلک میداد و بهش حس خاصی داشتم..
در عمارتو باز کردم برم بیرون که خاله نرگس با صدای آروم گفت:
+کجااا میریی دخترر؟؟
_خاله تروقران این هشامو سرگرم کن من کارمو انجام بدمم تروخدااا.. خواهش میکنممم!!
+از دست توو.. زود برگرد نمیتونم زیاد نگهش دارمم
یه بوس واسش فرستادم و گفتم:
_الهی قربون چشات برمم منن چشمم..
خنده ای کرد و اشاره داد ک برم دیگه..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت73 داشتم میرفتم سمت اتاق که از پشت یکی گفت: +ببخشید خا
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت74
رفتم و آروم در عمارتو بستم..
محمد رفته بود روی صندلی کنار استخر نشسته بود..
منم آروم آروم خودمو رسوندم کنار صندلی و نشستم..
محمد گفت:
+ببخشید اینو میگم.. ولی حس میکنم شما منو سرکار گذاشتید!
خنده تلخی کردم و گفتم:
_پس چرا اینجا نشستی و میخوای به دروغای ِمن گوش بدی؟؟
برو..
+میخوام بشنوم.. شاید هنوز باور نکرده باشم ولی بازم میخوام بشنوم!
_اوکی.
فقط گوش بده!
من تو مدرسم با یکی رفیق بودم..
ولی یه مشکلاتی پیش اومد ك دوستیمون تبدیل به دشمنی شد
اونم واسه انتقام آدمای ِبابای ِگردن کلفتشو فرستاد ک منو بدزدن!
و اون شما بودی که منو دزدیدی..
خلاصه چند روزی که گذشت من حالم بد شد و شماهم فداکاریتون گل کرد و منو بدون اجازه بردید بیمارستان..
اونجا همون مثلا رفیقم ك اسمش ساراس اومد پیمونو گرفت شماهم باز فداکاریتون گل کرد و فراریم دادی و خودتم همرام اومدی!
و تازه بهم اعتراف کردی ك از من خوشت اومده..
وقتی ك از تهران خارج شدیم و رسیدیم کردستان رفتیم هتل بگیریم ك من با منشی اونجا دعوام شد و شما برای بار سوم فداکاریتون گل کرد و درگیر شدید و افتادید زمین و سرتون ضربه خورد..
سریع رسوندمتون بیمارستان و چند ساعتیم موندم ولی خبری ازتون نشد..
و باز سارا و دار و دستش اومدن بیمارستان و من مجبور شدم فرار کنم
و گیر راننده همین آقا هشام افتادم ك به زور منو آوردن اینجا و موندگارم کردن!
با چشای گرد شده و لبخند پرسید:
+چه باحال توضیح میدید
یکم ك جدی تر شد گفت:
+واقعا همه اینا راسته!!
_به جون مامانی ک چند هفته ای میشه ازش بی خبرم همه رو راست گفتم..
+یعنی واقعا من شمارو از خانوادتون دزدیدم و بهتون علاقه پیدا کردم!!
_بله.
سرشو انداخت پایین و گفت:
+معذرت میخوام!!
بابت همه زجرایی ك کشیدین..
راستی پاتون چیشده؟
بی توجه به معذرت خواهیش گفتم:
_وسط راه خواستم از دست راننده فرار کنم ك اینجوری شد..
+یعنی شلیك کرد بهتون؟؟؟
_نه..
همه حرفا بین خودمون میمونه دیگه!
+خیالتون راحت.
اگه سوالی داشتم حتما ازتون میپرسم.
_فقط رئیست چیزی نفهمه..!
+چشم.
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت74 رفتم و آروم در عمارتو بستم.. محمد رفته بود روی صندل
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت75
اینو گفت و رفت..
منم خیلی وقت بود توی هوای ازاد نفس نکشیده بودم..
نشستم و به استخر خیره شدم..
کاش پام اینجوری نبود و میتونستم خودمو بندازم توش..
چشامو بستم که بعد از چند دقیقه صدای هشام اومد:
+اینجا چیکار میکنی..
چشامو وا نکردم و همونجوری گفتم:
_دوست داشتم بیرون بمونم..
+یادت که نرفته چه بلایی سرت آوردم!
با صدای بلند قهقهه زدم و چرخیدم سمتش:
_ببین در حدی نیستی منو تهدید کنی..
نه تهدید نه تحقیر.. پس سعی نکن با حرفای ِچرتت اذیتم کنی!
من اون بدبختای ِزیر دستت نیستم فهمیدی یا نه!
بدون هیچ حرفی نشست رو صندلی و سیگارشو دراورد روشن کرد.. گفتم:
_بوش اذیتم میکنه .
+مهم نیست!
_پس من میرم..
+هیچ جا نمیری!
_هرکاری بخوام میکنم!
یه پک زد به سیگار و با یه لبخند تلخ گفت:
+خیلی مسخرس که از یه با حجاب خوشم اومده..
چشام گرد شد و با تعجب گفتم:
_چیییی؟؟
+هِع .
میدونی!
همین غد بودن و تخس بودنته ک منو جذب خودش کرده..
و اینم بدون اولین کسی هستی دارم بهش اعتراف میکنم!
با خنده گفتم:
_خر خودتی.. باز معلوم نی چی تو سرته.
سیگارشو زمین انداخت و با پا له کرد و همزمان گفت:
+دو روز وقت داری فکراتو بکنی فقط دو روز!
ته دلم لرزید..
من دوسش نداشتم و بلکه اصلا بدم ازش میومد!!
اگه میفهمد من محمدو دوسدارم قطعا یه بلایی سرش میاورد..
خدایااا!
دلمو زدم به دریا و گفتم:
_من با ادمی ک اهل همه چی هست ازدواج نمیکنم!
+همه چی؟؟
_بله همه چی.. یعنی هم دختر بازی، هم مشروب، هم سیگار، هم از همه مهم تر بی ایمان!!
تو چشام زل زده بود و هیچی نمیگفت..
چشاش خیلی ترسناک بود لعنتی..
آدم نمیتونست دو دقه تو چشاش نگاه کنه!
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت75 اینو گفت و رفت.. منم خیلی وقت بود توی هوای ازاد نفس
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت76
نگاهشو ور نمیداشت که گفتم:
+ها؟؟
تکیه داد و با لبخند گفت:
_حس نمیکنی زیادی پرو شدی!
+اینکه نمیذارم هرکسی بهم زور بگه پرو بودنه!
_اگه قبول نکنی مجبورت میکنم سحر!
+هع.. اسم منو بدون پسوند صدا نزن لطفا..
بلند شد و بدون هیچ حرفی رفت داخل..
خوشگل بود! جذاب بود!
ولی من دلمو به یکی دیگه باخته بودم..
هرچند اونم دست کمی از این نداشت با کاراش ولی خب دست خودم نبود..
هعییی کاشکی هرچه زودتر این کابوس تموم شه!
هشام:
عصبی بودم ولی کاری از دستم برنمیومد..
اولین کسی بود که اینقدر پرویی میکرد و نمیتونستم بلایی سرش بیارم چون دوسش داشتم!!
فکر نمیکردم بعد میترا بتونم کسیو دوس داشته باشم ولی شد.
رفتم تو اتاق و خودمو ولو کردم رو تخت..
خیلی خسته بودم و از یه طرف ساراهم ذهنمو مشغول کرده بود..
یعنی کجا رفته.
هوووف..
چشامو بستم و نمیدونم چجوری خوابم برده بود..
که صدای باز شدن در باعث شد از خواب بپرم..
نگاه کردم دیدم سحره که داد زدم:
+هوووووووی وحشیییییی.. مگههه خریییی..
در بزن اولللل!!!
_اولا وحشی خودتی..
دوما خاله نرگس گفت لباسای چندشتو بیارم بذارم اتاقت
سوما نمیدونستم تو اتاقی!!
+گمشو بیرون!
نگاهی بهم انداخت که دوباره گفتم:
+اینجوری قیافتو مظلوم نکن گفتم گمشو بیروننن!
_من واسه هیچ سگی خودمو مظلوم نمیکنم..
بیشعور!
اینو گفت و رفت بیرون و محکم درو بست..
هوووف هشااام اخه عاشق کییی شدییی
چشامو بستم که دوباره در با ضرب وا شد و سحر حرصی گفت:
_دور برت نداره هیچی جوابتو نمیدم پاش بیوفته خونتو میکنم قبرت بچه پولدار!!
دوباره رفت و محکم درو بست..
بلند زدم زیر خنده و نمیدونستم چی بگم به این دختر..
واقعا احمقه!
اصلا عاشق همین احمق بودنش شدم!
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت76 نگاهشو ور نمیداشت که گفتم: +ها؟؟ تکیه داد و با لبخ
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت77
خواب از سرم پریده بود و تصمیم گرفتم برم پیش خاله نرگس و چای بخورم و باهاش حرف بزنم..
از رو تخت بلند شدم.. مرتبش کردم و رفتم سراغ پوشیدن لباسام و تیشرت و شلوارکمو پوشیدم..
هوا سرد بود ولی خودم بدجور گرمم بود
رفتم جلوی آینه و حسابی از عطر ِمورد علاقم زدم و موهامو شونه زدم..
یه چند دقیقه تو آینه به خودم نگاه کردم و گفتم:
+بابا دمتگرم پسر چقد جذابی تو آخه..
یکمی هم عین دیوونه ها خندیدم و از اتاق زدم بیرون..
داشتم از پله ها پایین میاومدم که دیدم سحر رو مبل نشسته و داره کتاب میخونه..
یه نگاهی بهم انداخت ک بی اهمیت بهش رفتم سمت آشپزخونه..
رفتم داخل دیدم خاله نیست..
داشتم از آشپزخونه میومدم بیرون ك همون لحظه خاله اومد و با صدای بلند گفتم:
+بهبهههه خاله نرگس خودممم حالت چطورههه؟؟؟
_چیشده؟ کبکت خروس میخونه آقا هشام؟
+لطفا دوتا چایی بریز و بیا بشین حرف بزنیم..
_چشم
نشستم رو صندلی و گوشیمو دراوردم که سحر اومد داخل..
سرمو بلند کردم و مرموز نگاش کردم..
به بهانه آب خوردن اومده بود ولی میدونستم میخواد بدونه ما چیمیگیم
آب رو که خورد داشت با شستن لیوان وقت میخرید که گفتم:
+نیاز به شستن نیست برو کتابتو بخون لطفا!
سرشو برگردوند و گفت:
_یه جوری میگی نیاز به شستن نیست انگار خودت میشوریش!
+بیرون!
لیوانو محکم کوبید تو سینک و رفت بیرون..
خاله نرگس چایی هارو آورد و نشست و گفت:
_خاله جان شما چرا اینقدر باهم جر و بحث میکنید؟؟
چیکار داشتی بچه رو آخه..
+خاله تو نمیدونی این چه مارمولکیه..
به بهانه آب خوردن اومده بود که بفهمه ما چیمیگیم..
نفس عمیقی کشید و گفت:
_خیله خب بیخیال..
جانم درخدمتم؟
+خاله راستش باید واسم آستین بالا بزنی
با چشای گرد شده گفت:
_واقعا میگی؟؟
+میدونم که انتظارشو نداشتی..
آخه من بعد میترا به هیچکی نتونستم دل ببندم ولی الان حس میکنم چند وقتیه به یکی علاقه دارم!
با لبخند عمیق گفت:
_این ك خیلی خوبههه.. خداروشکرر ك تونستی به زندگی برگردی!!
حالا بگو بینم این دختر خانوم ُمن میشناسم؟
دستامو قفل هم کردمو گفتم:
+آره خاله میشناسی..!
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت77 خواب از سرم پریده بود و تصمیم گرفتم برم پیش خاله نرگ
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت78
_بگو دیگه جون به لبم کردی خاله..
+راستش.. راستش اون سحره!
خاله چشاش باز شد و گفت:
_چیییی؟؟ همین سحرر؟؟
+آره خاله همین سحر!
_خدایا.. باورم نمیشه! واقعا باورم نمیشه
شما ك سایه همو با تیر میزنید!!
+خاله حقیقتا خودمم باورم نمیشه..
بخاطر همینم گفتم به شما ك برید باهاش حرف بزنید!!
چون خودم بهش احساسمو گفتم ولی مسخره گرفت حرفمو!!
_چرا من؟!
+خب خاله شما بهش نزدیک تری..
_خودت ك سحرو بهتر میشناسی..
من باهاش حرف میزنم ولی قول نمیدم ك حتما میتونم راضیش کنم!
+دستت درد نکنه..
اینو گفتمو چاییمو خوردم..
بعد اینکه تموم شد بلند شدم و رو به خاله گفتم:
+اگه میشه همین امروز باهاش صحبت کن خاله و خبرشو بهم بده!!
_چه عجله ایه حالا؟
+همین امروز لطفا..!
_چشم.
سری تکون دادمو از آشپزخونه اومدم بیرون..
اولین بار بود اینجوری موقع حرف زدن درباره موضوعی دستام یخ میزد!
حقیقتش دل تو دلم نبود و این واسه خودمم تعجب آور بود!
ولی حتی اگه قبولم نمیکرد مال خودم میکردمش!
تو همین فکرا بودم که سحر داشت از پله ها پایین میومد سر پله ها وایسادم و راهشو بستم..
رسید نزدیک من گفت:
_برو کنار لطفا.
+نرم؟
_گفتم برو کنار حوصله ندارم!
+منم گفتم نرم؟
بدون اینکه جوابمو بده برگشت و دوباره رفت بالا ك گفتم:
+با این پات کم بیا و برو احمق خانم!
باز جوابی نداد و رفت تو اتاق..
عجب لجبازیه این دختر..
مونده بودم چطور میشه دختر به این لجبازی رو راضی کرد!
هعیی..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت78 _بگو دیگه جون به لبم کردی خاله.. +راستش.. راستش اون
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت79
خاله نرگس:
هشام ك رفت نشستم رو صندلی و دستامو با سرم گرفتم..
نباید این ازدواج سر بگیره!
حتی اگه شده سحرو فراری بدم نمیذارم این ازدواج سر بگیره..
نمیذارم سحر بدبخت شه..
نمیدونستم برم چی بگم به سحر..
برم به گفته هشام راضیش کنم یا بگم نباید تن به این ازدواج بده؟
خدایا این چه امتحاناتیه سر راهم قرار میدی..
بعد از کلی کلنجار رفتن یه نفس عمیق کشیدم و از آشپزخونه بیرون اومدم..
با صدای نسبتاً بلند سحرو صدا زدم:
+سحر؟؟؟ سحر جان خاله؟؟
از طبقه بالا جواب داد:
_جانم خاله؟
+باید باهم حرف بزنیم..
_چشم الان میام پایین..
+نه واسه پات خوب نیست الان خودم میام..
سری تکون داد ك از پله ها بالا رفتمو رفتیم تو اتاق..
سحر درو بست و اشاره کرد که بشینم رو تخت..
نشستیم ك گفت:
_درخدمتم خاله جان؟؟
+راستش نمیدونم چجوری بهت بگم..
_چرا اینقد نگرانی قربونت برم چیشده؟؟
+هشام امروز اومد و ازم خواست باهات صحبت کنم ك.. صحبت کنم ك..
_باهاش ازدواج کنم..
میدونستم.. به خودمم گفته بود!
+راستش نمیدونم اینی ك میگم درسته یا نه ولی بهتره این ازدواج سر نگیره!
_واقعا؟؟ چرا؟
+یعنی تو دوسش داری؟
_به هیچ وجه.. فقط خواستم بدونم شما چرا اینو گفتید!
+چون من میشناسمشون.. بهتره خودتو بدبخت نکنی دختر!
فقط هشام نفهمه من اینارو بهت گفتم خاله..
من بهش میگم ك راضی نشدی!
_چشم خاله.. ممنونم ك همیشه بهم کمک میکنی..
دستی به صورتش کشیدم و بلند شدم و گفتم:
+من دیگه میرم.. کاری داشتی صدام کن عزیزم.. فعلا
_چشم فعلا.
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت79 خاله نرگس: هشام ك رفت نشستم رو صندلی و دستامو با سرم
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت80
درو ك باز کردم دیدم هشام پشت در ایستاده !
قلبم افتاد زمین..
سحرم لرزون لرزون اومد و پیش من وایساد..
هشام با لبخند مسخرش گفت:
+من بهت اعتماد کردم خاله نرگس!
_ن.. نه ب.. بخدا..
+خفههه بابا خفهههه..
دستشو محکم اورد و روسریمو گرفت و منو کشوند دنبال خودش..
میدونستم دیگه باید با همه چی خداحافظی کنم!
سحر پشت سرم میومد و داد میزد:
_ولشکنننن عوضیییی..
ولی هشام گوشش بدهکار نبود..
با سر و صدای ما همه ریختن داخل عمارت ك ببینن چیشده!
هشام محمدو صدا زد:
+محمدددد؟؟؟
بیا این عوضیو پرتش کن تو حیاط و ببندش تا میام !
دیگه خسته شده بودم از التماس کردن..
از اطاعت کردن از چشم گفتن..
هرکاری ك میخواست سرم بیاره من آماده بودم!
محمد اومد و منو برد ك صدای سحرو شنیدم:
_تروخدااا التماست میکنم هشام..
تروخدااا.. هرکاری بگی میکنم هشام هرکاری.. اصلا.. اصلا زنت میشم..
تروخداااا..
نتونستم تحمل کنم ك داد زدم:
+بسههههه سحرررررر.. نمیخواد این کثافتو التماس کنی!! بسهههه
محمد هولم داد تو ك برم تو حیاط..
منو برد پیش یکی از درختای ِداخل حیاط و با طناب منو محکم بست بهش و رفت..
با یه لبخند تلخ گفتم:
+اگه خیلی مردی.. سحرو از دست هشام نجات بده !
یکم مکث کرد و دوباره راهشو ادامه داد و رفت سمت عمارت..
نمیدونستم قراره بعد ِمن چه بلایی سر سحر بیاد..
کاش دیوونه بازی درنیاره و زن این کثافت نشه !
خدایا خودت کمک کن..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت80 درو ك باز کردم دیدم هشام پشت در ایستاده ! قلبم افتاد
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت81
سحر:
خاله رو به طرز وحشیانه ای بردن تو حیاط انگار قلبم از جا کنده شد..
هشام رفت تو اتاق کارش ك پشت سرش رفتم داخل و خودمو انداختم زمین:
+تروقران هشام.. بخدا خاله آدم بدی نیست.. تروخدا هشام.. زنت میشم فقط کاری به خاله نداشته باش!!
_اون یه جورایی به من خیانت کرده سحر بفهم!
+خیانت یعنی چییی.. د اخه لامصب این همه سال واستون زحمت کشیده.. چرا اینقد بی چشم و رویی؟؟
_اومدی التماس کنی یا پرویی!
+اومدم بگم زنت میشم!
هرکاری بگی انجام میدم.. کاریش نداشته باش!!
یه لبخند مسخره زد و گفت:
_دنبالم بیا..
سریع بلند شدم و دنبالش رفتم..
داشتیم میرفتیم داخل حیاط..
گفتم:
+میریم خاله رو آزاد کنی؟؟
_بلههه
+واقعا؟؟
دیگه جوابی نداد و همین منو ترسوند..
در عمارتو وا کرد و اشاره داد برم تو حیاط..
محمدم بیرون وایساده بود..
آروم بیرون رفتم و هشامم پشت سرم اومد..
اشاره داد به درختی ك خاله بهش بسته شده بود..
توجهی به پام نکردم و وقتی ك خاله رو اونجوری دیدم خودمو سریع رسوندم بهش..
صورتشو تو دستام گرفتم و گفتم:
+خاله.. همش تقصیر من بود.. قربونت برم من.. نمیذارم بلایی سرت بیاره نمیذارم..
_نباید زنش بشی سحر!
هیچ وقت نباید زنش بشی.. من دیگه از این زندگی مسخره ای ك دارم خسته شدم.. ولی تو هنوز اول راهی.. خودتو بدبخت نکن!!
خواستم حرف بزنم که هشام داد زد:
+بیا اینور سحرررررر!!
پشت سرمو ك نگاه کردم دیدم تفنگشو گرفته سمت ما!!
منم جلو خاله وایسادم و گفتم:
_بخدااا نمیذارمممم اینکارو بکنی هشام..
نمیذارمممم
+گفتم برو کناااار لعنتیییی
نرفتم.. فقط سر تکون میدادمو اشک میریختم..
به محمد اشاره داد ك منو بکشه کنار..
محمد اومدو محکم دستمو کشید کنار..
دستامو محکم گرفت و انداختم زمین..
فقط میتونستم داد بزنم:
_نهههههههه.. نههههه
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت81 سحر: خاله رو به طرز وحشیانه ای بردن تو حیاط انگار قل
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت82
تیرو انداخت و دقیق خورد تو قلب خاله!
شوکه شده بودم و همراه خاله قلبم ترکید..
بغض داشتم ولی گریم نمیومد..
محمد دستامو ول کرده بود و منم خیره شده بودم به خاله..
نمیتونستم تکون بخورم.. نمیتونستم بلند شم و برای ِآخرین بار ازش خداحافظی کنم..
محمد رفت طناب دور خاله رو باز کرد و خاله افتاد زمین..
همین باعث شد داد بزنم:
+چیکارمیکنی وحشیییی یواششش ترررر
اشکم بالاخرع جاری شد و رفتم سمت خاله..
سرشو گرفتم تو بغلم و گفتم:
+خاله نرگس؟؟
خاله جانم؟؟
نمیخوای جوابمو بدی؟؟
نمیخوای چشاتو وا کنی؟؟
هروقت صدات زدم جواب دادی خاله..
پس چرا الان جوابمو نمیدی..
همینجوری که داشتم اشک میریختم داد زدم:
خالههههه توروخداااا جوابمو بدههههه..
خاله تنهاممم نذارررر..
خالههه من بدون تو اینجا چیکار کنممم
خاله باهام حرف بزنننن
حرفام بی فایده بود.. باید باور میکردم دیگه خاله نیست.. باید باور میکردم باز تنها شدم!
باید باور میکردم قراره بدبخت شم..
محمدو هشام رفته بودن داخل..
هوا کم کم داشت تاریک میشد و هنوز خاله بغلم بود و من خیره شده بودم به صورت گرد و خوشگلش..
صورتی ك دیگه قرار نبود ببینمش و قرار بود بره زیر خاك..
هشام:
حالم بد بود..
نمیدونستم چه غلطی کردم..
اون لحظه سرم داغ بود..
دستی به سرم کشیدم و رو ب محمد ك کنارم بود گفتم:
+برو سحرو بیار داخل.. کارای ِکفن و دفن خاله نرگسم بکن..
_چشم اقا..
+درضمن چند روزی نمیخوام هیچ کسو ببینم به بقیه هم بگو!
_چشم.. فعلا.
˹ @TEKANEH ˼