eitaa logo
تـِکـٰانـِه🌱.
3.7هزار دنبال‌کننده
394 عکس
1.4هزار ویدیو
0 فایل
• تــِکــٰانـِـه ؟! شــروع ِیــك حــرکــت ِنــٰاگــهانــی و قــوی . • بــرای ِرشــد ِچـنـلـت🍓: https://eitaa.com/joinchat/1188693674C8ed0d091bc • جــٰآنـَـم؟!🫐𖧧 ִֶָ ↯ @BABONEH_16 • • کـُـپــی؟!نــوشِ‌روحــِتــون☕. • | حــَوٰالــیِ:¹⁴⁰⁴.⁶.²⁵ |
مشاهده در ایتا
دانلود
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت75 اینو گفت و رفت.. منم خیلی وقت بود توی هوای ازاد نفس
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 نگاهشو ور نمیداشت که گفتم: +ها؟؟ تکیه داد و با لبخند گفت: _حس نمیکنی زیادی پرو شدی! +اینکه نمیذارم هرکسی بهم زور بگه پرو بودنه! _اگه قبول نکنی مجبورت میکنم سحر! +هع.. اسم منو بدون پسوند صدا نزن لطفا.. بلند شد و بدون هیچ حرفی رفت داخل.. خوشگل بود! جذاب بود! ولی من دلمو به یکی دیگه باخته بودم.. هرچند اونم دست کمی از این نداشت با کاراش ولی خب دست خودم نبود.. هعییی کاشکی هرچه زودتر این کابوس تموم شه! هشام: عصبی بودم ولی کاری از دستم برنمیومد.. اولین کسی بود که اینقدر پرویی میکرد و نمیتونستم بلایی سرش بیارم چون دوسش داشتم!! فکر نمیکردم بعد میترا بتونم کسیو دوس داشته باشم ولی شد. رفتم تو اتاق و خودمو ولو کردم رو تخت.. خیلی خسته بودم و از یه طرف ساراهم ذهنمو مشغول کرده بود.. یعنی کجا رفته. هوووف.. چشامو بستم و نمیدونم چجوری خوابم برده بود.. که صدای باز شدن در باعث شد از خواب بپرم.. نگاه کردم دیدم سحره که داد زدم: +هوووووووی وحشیییییی.. مگههه خریییی.. در بزن اولللل!!! _اولا وحشی خودتی.. دوما خاله نرگس گفت لباسای چندشتو بیارم بذارم اتاقت سوما نمیدونستم تو اتاقی!! +گمشو بیرون! نگاهی بهم انداخت که دوباره گفتم: +اینجوری قیافتو مظلوم نکن گفتم گمشو بیروننن! _من واسه هیچ سگی خودمو مظلوم نمیکنم.. بیشعور! اینو گفت و رفت بیرون و محکم درو بست.. هوووف هشااام اخه عاشق کییی شدییی چشامو بستم که دوباره در با ضرب وا شد و سحر حرصی گفت: _دور برت نداره هیچی جوابتو نمیدم پاش بیوفته خونتو میکنم قبرت بچه پولدار!! دوباره رفت و محکم درو بست.. بلند زدم زیر خنده و نمیدونستم چی بگم به این دختر.. واقعا احمقه! اصلا عاشق همین احمق بودنش شدم! ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت76 نگاهشو ور نمیداشت که گفتم: +ها؟؟ تکیه داد و با لبخ
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 خواب از سرم پریده بود و تصمیم گرفتم برم پیش خاله نرگس و چای بخورم و باهاش حرف بزنم.. از رو تخت بلند شدم.. مرتبش کردم و رفتم سراغ پوشیدن لباسام و تیشرت و شلوارکمو پوشیدم.. هوا سرد بود ولی خودم بدجور گرمم بود رفتم جلوی آینه و حسابی از عطر ِمورد علاقم زدم و موهامو شونه زدم.. یه چند دقیقه تو آینه به خودم نگاه کردم و گفتم: +بابا دمتگرم پسر چقد جذابی تو آخه.. یکمی هم عین دیوونه ها خندیدم و از اتاق زدم بیرون.. داشتم از پله ها پایین می‌اومدم که دیدم سحر رو مبل نشسته و داره کتاب میخونه.. یه نگاهی بهم انداخت ک بی اهمیت بهش رفتم سمت آشپزخونه.. رفتم داخل دیدم خاله نیست.. داشتم از آشپزخونه میومدم بیرون ك همون لحظه خاله اومد و با صدای بلند گفتم: +بهبهههه خاله نرگس خودممم حالت چطورههه؟؟؟ _چیشده؟ کبکت خروس میخونه آقا هشام؟ +لطفا دوتا چایی بریز و بیا بشین حرف بزنیم.. _چشم نشستم رو صندلی و گوشیمو دراوردم که سحر اومد داخل.. سرمو بلند کردم و مرموز نگاش کردم.. به بهانه آب خوردن اومده بود ولی میدونستم میخواد بدونه ما چیمیگیم آب رو که خورد داشت با شستن لیوان وقت میخرید که گفتم: +نیاز به شستن نیست برو کتابتو بخون لطفا! سرشو برگردوند و گفت: _یه جوری میگی نیاز به شستن نیست انگار خودت میشوریش! +بیرون! لیوانو محکم کوبید تو سینک و رفت بیرون.. خاله نرگس چایی هارو آورد و نشست و گفت: _خاله جان شما چرا اینقدر باهم جر و بحث میکنید؟؟ چیکار داشتی بچه رو آخه.. +خاله تو نمیدونی این چه مارمولکیه.. به بهانه آب خوردن اومده بود که بفهمه ما چیمیگیم.. نفس عمیقی کشید و گفت: _خیله خب بیخیال.. جانم درخدمتم؟ +خاله راستش باید واسم آستین بالا بزنی با چشای گرد شده گفت: _واقعا میگی؟؟ +میدونم که انتظارشو نداشتی.. آخه من بعد میترا به هیچکی نتونستم دل ببندم ولی الان حس میکنم چند وقتیه به یکی علاقه دارم! با لبخند عمیق گفت: _این ك خیلی خوبههه.. خداروشکرر ك تونستی به زندگی برگردی!! حالا بگو بینم این دختر خانوم ُمن میشناسم؟ دستامو قفل هم کردمو گفتم: +آره خاله میشناسی..! ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت77 خواب از سرم پریده بود و تصمیم گرفتم برم پیش خاله نرگ
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 _بگو دیگه جون به لبم کردی خاله.. +راستش.. راستش اون سحره! خاله چشاش باز شد و گفت: _چیییی؟؟ همین سحرر؟؟ +آره خاله همین سحر! _خدایا.. باورم نمیشه! واقعا باورم نمیشه شما ك سایه همو با تیر میزنید!! +خاله حقیقتا خودمم باورم نمیشه.. بخاطر همینم گفتم به شما ك برید باهاش حرف بزنید!! چون خودم بهش احساسمو گفتم ولی مسخره گرفت حرفمو!! _چرا من؟! +خب خاله شما بهش نزدیک تری.. _خودت ك سحرو بهتر میشناسی.. من باهاش حرف میزنم ولی قول نمیدم ك حتما میتونم راضیش کنم! +دستت درد نکنه.. اینو گفتمو چاییمو خوردم.. بعد اینکه تموم شد بلند شدم و رو به خاله گفتم: +اگه میشه همین امروز باهاش صحبت کن خاله و خبرشو بهم بده!! _چه عجله ایه حالا؟ +همین امروز لطفا..! _چشم. سری تکون دادمو از آشپزخونه اومدم بیرون.. اولین بار بود اینجوری موقع حرف زدن درباره موضوعی دستام یخ میزد! حقیقتش دل تو دلم نبود و این واسه خودمم تعجب آور بود! ولی حتی اگه قبولم نمیکرد مال خودم میکردمش! تو همین فکرا بودم که سحر داشت از پله ها پایین میومد سر پله ها وایسادم و راهشو بستم.. رسید نزدیک من گفت: _برو کنار لطفا. +نرم؟ _گفتم برو کنار حوصله ندارم! +منم گفتم نرم؟ بدون اینکه جوابمو بده برگشت و دوباره رفت بالا ك گفتم: +با این پات کم بیا و برو احمق خانم! باز جوابی نداد و رفت تو اتاق.. عجب لجبازیه این دختر.. مونده بودم چطور میشه دختر به این لجبازی رو راضی کرد! هعیی.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت78 _بگو دیگه جون به لبم کردی خاله.. +راستش.. راستش اون
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 خاله نرگس: هشام ك رفت نشستم رو صندلی و دستامو با سرم گرفتم.. نباید این ازدواج سر بگیره! حتی اگه شده سحرو فراری بدم نمیذارم این ازدواج سر بگیره.. نمیذارم سحر بدبخت شه.. نمیدونستم برم چی بگم به سحر.. برم به گفته هشام راضیش کنم یا بگم نباید تن به این ازدواج بده؟ خدایا این چه امتحاناتیه سر راهم قرار میدی.. بعد از کلی کلنجار رفتن یه نفس عمیق کشیدم و از آشپزخونه بیرون اومدم.. با صدای نسبتاً بلند سحرو صدا زدم: +سحر؟؟؟ سحر جان خاله؟؟ از طبقه بالا جواب داد: _جانم خاله؟ +باید باهم حرف بزنیم.. _چشم الان میام پایین.. +نه واسه پات خوب نیست الان خودم میام.. سری تکون داد ك از پله ها بالا رفتمو رفتیم تو اتاق.. سحر درو بست و اشاره کرد که بشینم رو تخت.. نشستیم ك گفت: _درخدمتم خاله جان؟؟ +راستش نمیدونم چجوری بهت بگم.. _چرا اینقد نگرانی قربونت برم چیشده؟؟ +هشام امروز اومد و ازم خواست باهات صحبت کنم ك.. صحبت کنم ك.. _باهاش ازدواج کنم.. میدونستم.. به خودمم گفته بود! +راستش نمیدونم اینی ك میگم درسته یا نه ولی بهتره این ازدواج سر نگیره! _واقعا؟؟ چرا؟ +یعنی تو دوسش داری؟ _به هیچ وجه.. فقط خواستم بدونم شما چرا اینو گفتید! +چون من میشناسمشون.. بهتره خودتو بدبخت نکنی دختر! فقط هشام نفهمه من اینارو بهت گفتم خاله.. من بهش میگم ك راضی نشدی! _چشم خاله.. ممنونم ك همیشه بهم کمک میکنی.. دستی به صورتش کشیدم و بلند شدم و گفتم: +من دیگه میرم.. کاری داشتی صدام کن عزیزم.. فعلا _چشم فعلا. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت79 خاله نرگس: هشام ك رفت نشستم رو صندلی و دستامو با سرم
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 درو ك باز کردم دیدم هشام پشت در ایستاده ! قلبم افتاد زمین.. سحرم لرزون لرزون اومد و پیش من وایساد.. هشام با لبخند مسخرش گفت: +من بهت اعتماد کردم خاله نرگس! _ن.. نه ب.. بخدا.. +خفههه بابا خفهههه.. دستشو محکم اورد و روسریمو گرفت و منو کشوند دنبال خودش.. میدونستم دیگه باید با همه چی خداحافظی کنم! سحر پشت سرم میومد و داد میزد: _ولشکنننن عوضیییی.. ولی هشام گوشش بدهکار نبود.. با سر و صدای ما همه ریختن داخل عمارت ك ببینن چیشده! هشام محمدو صدا زد: +محمدددد؟؟؟ بیا این عوضیو پرتش کن تو حیاط و ببندش تا میام ! دیگه خسته شده بودم از التماس کردن.. از اطاعت کردن از چشم گفتن.. هرکاری ك میخواست سرم بیاره من آماده بودم! محمد اومد و منو برد ك صدای سحرو شنیدم: _تروخدااا التماست میکنم هشام.. تروخدااا.. هرکاری بگی میکنم هشام هرکاری.. اصلا.. اصلا زنت میشم.. تروخداااا.. نتونستم تحمل کنم ك داد زدم: +بسههههه سحرررررر.. نمیخواد این کثافتو التماس کنی!! بسهههه محمد هولم داد تو ك برم تو حیاط.. منو برد پیش یکی از درختای ِداخل حیاط و با طناب منو محکم بست بهش و رفت.. با یه لبخند تلخ گفتم: +اگه خیلی مردی.. سحرو از دست هشام نجات بده ! یکم مکث کرد و دوباره راهشو ادامه داد و رفت سمت عمارت.. نمیدونستم قراره بعد ِمن چه بلایی سر سحر بیاد.. کاش دیوونه بازی درنیاره و زن این کثافت نشه ! خدایا خودت کمک کن.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت80 درو ك باز کردم دیدم هشام پشت در ایستاده ! قلبم افتاد
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 سحر: خاله رو به طرز وحشیانه ای بردن تو حیاط انگار قلبم از جا کنده شد.. هشام رفت تو اتاق کارش ك پشت سرش رفتم داخل و خودمو انداختم زمین: +تروقران هشام.. بخدا خاله آدم بدی نیست.. تروخدا هشام.. زنت میشم فقط کاری به خاله نداشته باش!! _اون یه جورایی به من خیانت کرده سحر بفهم! +خیانت یعنی چییی.. د اخه لامصب این همه سال واستون زحمت کشیده.. چرا اینقد بی چشم و رویی؟؟ _اومدی التماس کنی یا پرویی! +اومدم بگم زنت میشم! هرکاری بگی انجام میدم.. کاریش نداشته باش!! یه لبخند مسخره زد و گفت: _دنبالم بیا.. سریع بلند شدم و دنبالش رفتم.. داشتیم می‌رفتیم داخل حیاط.. گفتم: +میریم خاله رو آزاد کنی؟؟ _بلههه +واقعا؟؟ دیگه جوابی نداد و همین منو ترسوند.. در عمارتو وا کرد و اشاره داد برم تو حیاط.. محمدم بیرون وایساده بود.. آروم بیرون رفتم و هشامم پشت سرم اومد.. اشاره داد به درختی ك خاله بهش بسته شده بود.. توجهی به پام نکردم و وقتی ك خاله رو اونجوری دیدم خودمو سریع رسوندم بهش.. صورتشو تو دستام گرفتم و گفتم: +خاله.. همش تقصیر من بود.. قربونت برم من.. نمیذارم بلایی سرت بیاره نمیذارم.. _نباید زنش بشی سحر! هیچ وقت نباید زنش بشی.. من دیگه از این زندگی مسخره ای ك دارم خسته شدم.. ولی تو هنوز اول راهی.. خودتو بدبخت نکن!! خواستم حرف بزنم که هشام داد زد: +بیا اینور سحرررررر!! پشت سرمو ك نگاه کردم دیدم تفنگشو گرفته سمت ما!! منم جلو خاله وایسادم و گفتم: _بخدااا نمیذارمممم اینکارو بکنی هشام.. نمیذارمممم +گفتم برو کناااار لعنتیییی نرفتم.. فقط سر تکون میدادمو اشک میریختم.. به محمد اشاره داد ك منو بکشه کنار.. محمد اومدو محکم دستمو کشید کنار.. دستامو محکم گرفت و انداختم زمین.. فقط میتونستم داد بزنم: _نهههههههه.. نههههه ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت81 سحر: خاله رو به طرز وحشیانه ای بردن تو حیاط انگار قل
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 تیرو انداخت و دقیق خورد تو قلب خاله! شوکه شده بودم و همراه خاله قلبم ترکید.. بغض داشتم ولی گریم نمیومد.. محمد دستامو ول کرده بود و منم خیره شده بودم به خاله.. نمیتونستم تکون بخورم.. نمیتونستم بلند شم و برای ِآخرین بار ازش خداحافظی کنم.. محمد رفت طناب دور خاله رو باز کرد و خاله افتاد زمین.. همین باعث شد داد بزنم: +چیکارمیکنی وحشیییی یواششش ترررر اشکم بالاخرع جاری شد و رفتم سمت خاله.. سرشو گرفتم تو بغلم و گفتم: +خاله نرگس؟؟ خاله جانم؟؟ نمیخوای جوابمو بدی؟؟ نمیخوای چشاتو وا کنی؟؟ هروقت صدات زدم جواب دادی خاله.. پس چرا الان جوابمو نمیدی.. همینجوری که داشتم اشک میریختم داد زدم: خالههههه توروخداااا جوابمو بدههههه.. خاله تنهاممم نذارررر.. خالههه من بدون تو اینجا چیکار کنممم خاله باهام حرف بزنننن حرفام بی فایده بود.. باید باور میکردم دیگه خاله نیست.. باید باور میکردم باز تنها شدم! باید باور میکردم قراره بدبخت شم.. محمدو هشام رفته بودن داخل.. هوا کم کم داشت تاریک میشد و هنوز خاله بغلم بود و من خیره شده بودم به صورت گرد و خوشگلش.. صورتی ك دیگه قرار نبود ببینمش و قرار بود بره زیر خاك.. هشام: حالم بد بود.. نمیدونستم چه غلطی کردم.. اون لحظه سرم داغ بود.. دستی به سرم کشیدم و رو ب محمد ك کنارم بود گفتم: +برو سحرو بیار داخل.. کارای ِکفن و دفن خاله نرگسم بکن.. _چشم اقا.. +درضمن چند روزی نمیخوام هیچ کسو ببینم به بقیه هم بگو! _چشم.. فعلا. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت82 تیرو انداخت و دقیق خورد تو قلب خاله! شوکه شده بودم
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 محمد رفت و من و ذهنی ك یك لحظه هم از فکر خالی نمیشد تنها موندیم.. سحرو چیکارش میکردم.. اگر قبل از این اتفاق یك درصد رضایت میداد الان عمرا راضی میشد.. گند زدم.. رو تخت خودمو ولو کردم و چشامو بستم ك یکم مغزم آروم شه.. بعد از چند مین صدای جر و بحث از پشت در اومد و یهو در با ضرب باز شد و سحر با یه چاقو اومد داخل.. کج شدم و به دستم تکیه دادم و با پوزخند گفتم: +الان اومدی منو بکشی؟! _اومدم تیکه تیکت کنم.. همونجوری ك قلب خاله تیکه تیکه شد.. همونجوری ك قلب منم همراش تیکه تیکه شد.. محمد اومد ك جلوشو بگیره اشاره دادم ك کاریش نداشته باشه و بره بیرون.. نشستم و چشامو بستم و گفتم: +بیا بزن.. آمادم.. نگاهتم نمیکنم ك کارتو قشنگ انجام بدی.. صدای پاش اومد ك داشت نزدیك میشد.. میدونستم قلب خیلی کوچولویی داره و نمیتونه این کارو کنه.. همینجور ك چشام بسته بود گفتم: +منتظرم.. چیشد؟؟ یهو محکم چاقو رو زد تو بازوم و درش آورد.. از درد چشام جمع شد و آروم بازشون کردم.. با اونیکی دستم محکم جای زخمو گرفتمو نگاش کردم.. از ترس داشت میلرزید.. چاقو رو پرت کرد زمین و سریع رفت بیرون.. محمد سریع اومد داخل و شوکه زده گفت: +حالتون خوبه آقااا؟؟؟ _بگو دکتر بیاد ! +چشم!! اون دختره رو چیکار کنم؟؟؟ چشامو از درد جمع کردم و آروم گفتم: _هیچی.. بذار به حال خودش باشه.. +الان دکترو میارم تکون نخورید.. محمد رفت و نگا دستم کردم و لبخند زدم و گفتم: _ پس از این کارام بلدی دختر ِخوب! ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت83 محمد رفت و من و ذهنی ك یك لحظه هم از فکر خالی نمیشد
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 بدجور میسوخت لامصب.. سرمو انداختم پایین و چشامو روهم فشار دادم.. شاید این درد جسمی کمی از درد روحی فاصلم میداد و اون دردو فراموش میکردم.. چند مین گذشت که محمد با دکتر وارد شد.. چه سریع! مرحبا پسر.. دکتر سریع وسایلشو دراورد و گفت: +لطفا دستتون رو بردارید ببینم چقد عمیقه.. اگه زیاد باشه باید بریم بیمارستان!! دستمو ورداشتم و گفتم: _نیازی نیست همینجا درمانش کنید! +اوکی . خیلی درد داشتم ولی نمیخواستم بفهمن و خودمو با حرف زدن مشغول کردم.. رو به محمد گفتم: _چخبر از کارا؟ خوب پیش میرن؟ +بله آقا.. همه چی داره خوب پیش میره.. فقط چند روز پیش یکی از بارا چندتا جنس کم آورده بود و یکم بچه ها باهم بحثشون شد.. _پول همون جنسایی ك نیاورده بودو باید ازش میگرفتید! +من بحثو اونجا تموم کردم بینشون ك درگیری پیش نیاد.. وگرنه حتما بررسی میکنم . از درد لبمو گاز گرفتم و دیگه حرف نزدم.. سرمو پایین انداختم و همه جا سکوت بود.. این زخم چند روزی عقبم مینداخت از کارا.. در اتاق زده شد.. سرمو گرفتم بالا ك دیدم سحره!! تعجب زده نگاش کردم ك رو ب دکتر گفت: +منم یه چیزایی بلدم اگه کمک خواستید میتونید رو من حساب کنید! دکتر لبخند زدو گفت: _چه خوب!! فعلا شما بیا این باندو نگه دار رو زخم.. +چشم.. اومد جلو و باندو گرفت.. نگاهشو روم حس کردم ك نگاش کردم.. سریع نگاهشو دزدید و به دکتر گفت: +خیلی عمیقه؟؟ _نه خیلی ولی باید خیلی مراقب باشن! +آها.. _شما میتونی کارایی ك بهتون بگم انجام بدید وقتی من نیستم؟؟ +بله میتونم.. _خیلیم عالی.. کارم ك تموم شد همه رو بهتون میگم استفاده از داروهارم میگم! +باشه.. ممنون رومو برگردوندم و خندیدم.. آدم خیلی جالبی بود این دختر!! اول خودش منو ناکار کرد حالا میخواد مراقبت کنه زود خوب شم!! عجببب . ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت84 بدجور میسوخت لامصب.. سرمو انداختم پایین و چشامو روه
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 بعد خندیدنم سرمو گرفتم بالا دیدم داره با غضب نگام میکنه.. همونجوری ك تو چشاش زل زده بودم گفتم: +من نیازی به کمک تو ندارم ! با یه لبخند مسخره جواب داد: _تو تعیین نمیکنی.. چش غره ای بهش رفتم ك یعنی جلو دکتر دارم مراعاتتو میکنم بعدا به حسابت میرسم!! نگاهمو گرفت ك از قصد دستشو رو زخمم فشار داد و منم ناخداگاه یه آخ کوچیک گفتم ك دکتر گفت: +چیشد آقا؟؟ قبل اینکه حرفی بزنم سحر گفت: _هیچی دکتر من حواسم نبود یکم زخمشونو فشار دادم!! فکر نمیکردم اینقدر نازک نارنجی باشن.. دکتر لبخند محوی زد و گفت: +خانوم دکتر کوچولو شما باید خیلی حواستون جمع باشه!! اگه کوچکترین اشتباهی بکنید ممکنه زخم عفونت کنه و خطرناک بشه.. معلوم بود ك از لحن دستوری دکتر خوشش نیومده بود.. نگاه تندی بهم انداخت و گفت: _بله چشم از این به بعد بیشتر حواسمو جمع میکنممم! دکتر باند پیچی دستمو انجام داد و گفت: +خیلی باید مراقب خودتون باشید.. تا یه هفته باید خیلی مراعات کنید و کاری با دستتون انجام ندید.. رو کرد به سحرو گفت: +شما همراه من بیاید بیرون کارتون دارم.. آقا هشام اگه کاری با من ندارید من مرخص بشم از حضورتون! _ممنونم آقای دکتر میتونید برید.. سری تکون داد و با سحر رفتن بیرون.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت85 بعد خندیدنم سرمو گرفتم بالا دیدم داره با غضب نگام می
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 سحر: با دکتر رفتم بیرون و از پله ها پایین رفتیم.. دکتر وایساد و گفت: +میتونم اسم شمارو بدونم؟ _سحرم.. +تاحالا اینجا شمارو ندیدم! فهمیدم ك ایشون دکتر شخصیه آقاس!! خواستم بگم ك بله منو تازه دزدیدن و آوردن اینجا بایدم ندیده باشید! ولی گفتم: _بله من تازه اینجا اومدم.. +میدونم به من مربوط نیست ولی نگاه های ِآقا هشام به شما ساده نبود.. خواستم بگم ایشون زخمشون زیاد اذیتشون نمیکنه روحشونه ك اذیتشون میکنه و من از شما میخوام ازشون مراقبت کنید.. هزار تا حرف اومد تو دهنم.. قرمز شده بودم و قشنگ معلوم بود داشتم حرص میخوردم.. سعی کردم با لحن ملایم بگم: _ببخشید آقای ِدکتر بنده فقط وظیفه دارم داروشونو به موقع بدم و پانسمانشونو عوض کنم.. اگر به هر دلیلی ذهنشون درگیره و یا.. یا حسی به بنده دارن خودشون مقصرن و به من ربطی نداره! بقیه حرفامو خوردم و لبمو به دندون گرفتم ك از حرص اشکام سرازیر نشن! دکتر سعی کرد با همون لحن جدی ادامه بده: +فقط خواستم از حسی ك بهتون دارن آگاهتون کنم! _مگه روانشناسید!! لبخندی زد و سرشو تکون داد.. متوجه تعجب من شد ك گفت: +بنده روانشناس نیستم ولی دوست داشتنم تشخیصش سخت نیست سحر خانوم! بگذریم از این حرفا.. داروهارو نشونم داد و گفت: +روی همشون تایم استفاده رو نوشتم ك کارتون راحت تر باشه.. سعی کنید دو روز یک بار به دستشون یه نگاهی بندازید ك عفونت نکنه.. اگر کاری و یا سوالی داشتید من در خدمتتون هستم.. داروهارو گرفتم و از دکتر تشکر کردم.. تا دم در عمارت دکترو بدرقه کردمو نگاهی به داروها انداختم.. یکیشونو باید الان بهش میدادم.. سرم درد میکرد و حوصله خودمم نداشتم!! کاش جوگیر نمیشدم و کاری به هشام نداشتم.. رفتم سمت آشپزخونه.. پارچ آبو از داخل یخچال ورداشتم و دوتا لیوان.. گذاشتمشون رو سینی و قرصاهم کنارش.. سنگین شده بود ولی مجبور بودم ببرم بالا دوست نداشتم بگم محمد بیاد!! این مدت خیلی اذیتم کرده بود.. سینی رو با هر بدبختیی ك شد بلند کردمو رفتم سمت پله ها.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت86 سحر: با دکتر رفتم بیرون و از پله ها پایین رفتیم.. د
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 آروم آروم از پله ها بالا رفتمو رفتم در اتاق هشام.. در نیمه باز بود ك با پا زدم و کامل بازش کردم.. دراز کشیده بود و دست سالمش رو روی چشاش گذاشته بود.. محمد اونجا نبود.. یعنی کی رفته بیرون ك من متوجه نشدم.. یه اهم کردم ك هشام دستشو ورداشت و یه نگاهی بهم انداخت.. سینیو گذاشتم رو میز و گفتم: +دکتر گفت باید مراقب خودت باشی.. الانم یکی از قرصاتو آوردم ك بخوری.. هیچی نمیگفت و فقط نگاه میکرد.. همین باعث شد استرس بگیرم و کف دستام عرق کنه.. آبو تو لیوان ریختم و همراه قرص بهش دادم.. بلند شد و از دستم گرفت.. خواستم حرفی بزنم ك گفت: _فازت چیه؟ +یعنی چی _یعنی اینکه اول میای ناکار میکنی منو حالام مراقبت! +من فقط دارم دستورات دکترو انجام میدم.. از کوچیکی به پزشکی علاقه داشتم و اصلا هم مهم نیست طرفم کی باشه فقط میخوام کاریو ك دوست دارم انجام بدم! لبخند تلخی زد و قرص و انداخت تو دهنش و آبو سر کشید.. لیوانو گرفت سمتم ك از دستش گرفتم و آروم دراز کشید.. از چهرش معلوم بود درد داره ولی نمیخواد جلوی من چیزی نشون بده.. راستش کمی دلم سوخت و دلو زدم به دریا و گفتم: +درد داری؟؟ _مگه مهمه واست! دهنمو کج کردم و گفتم: +به عنوان دکترت ازت پرسیدم! _اوهوع.. نکشیمون دکتر. +مسخره.. گفتم اگه درد داری مسکن بهت بدم.. _آره خیلی درد دارم.. بیشتر میسوزه. +صبر کن الان میرم مسکن واست میارم.. منتظر جوابش نموندم و از اتاق اومدم بیرون.. خودم این گندو زده بودم خودمم باید درستش میکردم.. خواستم از پله ها پایین برم ك صدای محمدو شنیدم: +سحرخانوم؟ رومو برگردوندم و گفتم: _من هیچ حرفی با شما ندارم.. یادم نرفته این چند روز چقد اذیتم کردید! +من فقط دستور رو اجرا کردم. _پس الانم دستورو اجرا کن و دیگه سمت من نیا!! اینو گفتمو سریع از پله ها پایین اومدم و رفتم سمت آشپزخونه.. ˹ @TEKANEH ˼