تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت83 محمد رفت و من و ذهنی ك یك لحظه هم از فکر خالی نمیشد
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت84
بدجور میسوخت لامصب..
سرمو انداختم پایین و چشامو روهم فشار دادم..
شاید این درد جسمی کمی از درد روحی فاصلم میداد و اون دردو فراموش میکردم..
چند مین گذشت که محمد با دکتر وارد شد..
چه سریع!
مرحبا پسر..
دکتر سریع وسایلشو دراورد و گفت:
+لطفا دستتون رو بردارید ببینم چقد عمیقه.. اگه زیاد باشه باید بریم بیمارستان!!
دستمو ورداشتم و گفتم:
_نیازی نیست همینجا درمانش کنید!
+اوکی .
خیلی درد داشتم ولی نمیخواستم بفهمن و خودمو با حرف زدن مشغول کردم..
رو به محمد گفتم:
_چخبر از کارا؟ خوب پیش میرن؟
+بله آقا.. همه چی داره خوب پیش میره..
فقط چند روز پیش یکی از بارا چندتا جنس کم آورده بود و یکم بچه ها باهم بحثشون شد..
_پول همون جنسایی ك نیاورده بودو باید ازش میگرفتید!
+من بحثو اونجا تموم کردم بینشون ك درگیری پیش نیاد.. وگرنه حتما بررسی میکنم .
از درد لبمو گاز گرفتم و دیگه حرف نزدم..
سرمو پایین انداختم و همه جا سکوت بود..
این زخم چند روزی عقبم مینداخت از کارا..
در اتاق زده شد.. سرمو گرفتم بالا ك دیدم سحره!!
تعجب زده نگاش کردم ك رو ب دکتر گفت:
+منم یه چیزایی بلدم اگه کمک خواستید میتونید رو من حساب کنید!
دکتر لبخند زدو گفت:
_چه خوب!!
فعلا شما بیا این باندو نگه دار رو زخم..
+چشم..
اومد جلو و باندو گرفت..
نگاهشو روم حس کردم ك نگاش کردم.. سریع نگاهشو دزدید و به دکتر گفت:
+خیلی عمیقه؟؟
_نه خیلی ولی باید خیلی مراقب باشن!
+آها..
_شما میتونی کارایی ك بهتون بگم انجام بدید وقتی من نیستم؟؟
+بله میتونم..
_خیلیم عالی.. کارم ك تموم شد همه رو بهتون میگم استفاده از داروهارم میگم!
+باشه.. ممنون
رومو برگردوندم و خندیدم..
آدم خیلی جالبی بود این دختر!!
اول خودش منو ناکار کرد حالا میخواد مراقبت کنه زود خوب شم!!
عجببب .
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت84 بدجور میسوخت لامصب.. سرمو انداختم پایین و چشامو روه
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت85
بعد خندیدنم سرمو گرفتم بالا دیدم داره با غضب نگام میکنه..
همونجوری ك تو چشاش زل زده بودم گفتم:
+من نیازی به کمک تو ندارم !
با یه لبخند مسخره جواب داد:
_تو تعیین نمیکنی..
چش غره ای بهش رفتم ك یعنی جلو دکتر دارم مراعاتتو میکنم بعدا به حسابت میرسم!!
نگاهمو گرفت ك از قصد دستشو رو زخمم فشار داد و منم ناخداگاه یه آخ کوچیک گفتم ك دکتر گفت:
+چیشد آقا؟؟
قبل اینکه حرفی بزنم سحر گفت:
_هیچی دکتر من حواسم نبود یکم زخمشونو فشار دادم!!
فکر نمیکردم اینقدر نازک نارنجی باشن..
دکتر لبخند محوی زد و گفت:
+خانوم دکتر کوچولو شما باید خیلی حواستون جمع باشه!!
اگه کوچکترین اشتباهی بکنید ممکنه زخم عفونت کنه و خطرناک بشه..
معلوم بود ك از لحن دستوری دکتر خوشش نیومده بود..
نگاه تندی بهم انداخت و گفت:
_بله چشم از این به بعد بیشتر حواسمو جمع میکنممم!
دکتر باند پیچی دستمو انجام داد و گفت:
+خیلی باید مراقب خودتون باشید.. تا یه هفته باید خیلی مراعات کنید و کاری با دستتون انجام ندید..
رو کرد به سحرو گفت:
+شما همراه من بیاید بیرون کارتون دارم..
آقا هشام اگه کاری با من ندارید من مرخص بشم از حضورتون!
_ممنونم آقای دکتر میتونید برید..
سری تکون داد و با سحر رفتن بیرون..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت85 بعد خندیدنم سرمو گرفتم بالا دیدم داره با غضب نگام می
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت86
سحر:
با دکتر رفتم بیرون و از پله ها پایین رفتیم..
دکتر وایساد و گفت:
+میتونم اسم شمارو بدونم؟
_سحرم..
+تاحالا اینجا شمارو ندیدم!
فهمیدم ك ایشون دکتر شخصیه آقاس!!
خواستم بگم ك بله منو تازه دزدیدن و آوردن اینجا بایدم ندیده باشید!
ولی گفتم:
_بله من تازه اینجا اومدم..
+میدونم به من مربوط نیست ولی نگاه های ِآقا هشام به شما ساده نبود..
خواستم بگم ایشون زخمشون زیاد اذیتشون نمیکنه روحشونه ك اذیتشون میکنه و من از شما میخوام ازشون مراقبت کنید..
هزار تا حرف اومد تو دهنم.. قرمز شده بودم و قشنگ معلوم بود داشتم حرص میخوردم.. سعی کردم با لحن ملایم بگم:
_ببخشید آقای ِدکتر بنده فقط وظیفه دارم داروشونو به موقع بدم و پانسمانشونو عوض کنم.. اگر به هر دلیلی ذهنشون درگیره و یا.. یا حسی به بنده دارن خودشون مقصرن و به من ربطی نداره!
بقیه حرفامو خوردم و لبمو به دندون گرفتم ك از حرص اشکام سرازیر نشن!
دکتر سعی کرد با همون لحن جدی ادامه بده:
+فقط خواستم از حسی ك بهتون دارن آگاهتون کنم!
_مگه روانشناسید!!
لبخندی زد و سرشو تکون داد.. متوجه تعجب من شد ك گفت:
+بنده روانشناس نیستم ولی دوست داشتنم تشخیصش سخت نیست سحر خانوم!
بگذریم از این حرفا..
داروهارو نشونم داد و گفت:
+روی همشون تایم استفاده رو نوشتم ك کارتون راحت تر باشه..
سعی کنید دو روز یک بار به دستشون یه نگاهی بندازید ك عفونت نکنه..
اگر کاری و یا سوالی داشتید من در خدمتتون هستم..
داروهارو گرفتم و از دکتر تشکر کردم..
تا دم در عمارت دکترو بدرقه کردمو نگاهی به داروها انداختم..
یکیشونو باید الان بهش میدادم..
سرم درد میکرد و حوصله خودمم نداشتم!!
کاش جوگیر نمیشدم و کاری به هشام نداشتم..
رفتم سمت آشپزخونه..
پارچ آبو از داخل یخچال ورداشتم و دوتا لیوان.. گذاشتمشون رو سینی و قرصاهم کنارش..
سنگین شده بود ولی مجبور بودم ببرم بالا دوست نداشتم بگم محمد بیاد!!
این مدت خیلی اذیتم کرده بود..
سینی رو با هر بدبختیی ك شد بلند کردمو رفتم سمت پله ها..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت86 سحر: با دکتر رفتم بیرون و از پله ها پایین رفتیم.. د
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت87
آروم آروم از پله ها بالا رفتمو رفتم در اتاق هشام..
در نیمه باز بود ك با پا زدم و کامل بازش کردم..
دراز کشیده بود و دست سالمش رو روی چشاش گذاشته بود..
محمد اونجا نبود.. یعنی کی رفته بیرون ك من متوجه نشدم..
یه اهم کردم ك هشام دستشو ورداشت و یه نگاهی بهم انداخت..
سینیو گذاشتم رو میز و گفتم:
+دکتر گفت باید مراقب خودت باشی..
الانم یکی از قرصاتو آوردم ك بخوری..
هیچی نمیگفت و فقط نگاه میکرد.. همین باعث شد استرس بگیرم و کف دستام عرق کنه..
آبو تو لیوان ریختم و همراه قرص بهش دادم.. بلند شد و از دستم گرفت..
خواستم حرفی بزنم ك گفت:
_فازت چیه؟
+یعنی چی
_یعنی اینکه اول میای ناکار میکنی منو حالام مراقبت!
+من فقط دارم دستورات دکترو انجام میدم.. از کوچیکی به پزشکی علاقه داشتم و اصلا هم مهم نیست طرفم کی باشه فقط میخوام کاریو ك دوست دارم انجام بدم!
لبخند تلخی زد و قرص و انداخت تو دهنش و آبو سر کشید..
لیوانو گرفت سمتم ك از دستش گرفتم و آروم دراز کشید..
از چهرش معلوم بود درد داره ولی نمیخواد جلوی من چیزی نشون بده..
راستش کمی دلم سوخت و دلو زدم به دریا و گفتم:
+درد داری؟؟
_مگه مهمه واست!
دهنمو کج کردم و گفتم:
+به عنوان دکترت ازت پرسیدم!
_اوهوع.. نکشیمون دکتر.
+مسخره.. گفتم اگه درد داری مسکن بهت بدم..
_آره خیلی درد دارم.. بیشتر میسوزه.
+صبر کن الان میرم مسکن واست میارم..
منتظر جوابش نموندم و از اتاق اومدم بیرون..
خودم این گندو زده بودم خودمم باید درستش میکردم..
خواستم از پله ها پایین برم ك صدای محمدو شنیدم:
+سحرخانوم؟
رومو برگردوندم و گفتم:
_من هیچ حرفی با شما ندارم.. یادم نرفته این چند روز چقد اذیتم کردید!
+من فقط دستور رو اجرا کردم.
_پس الانم دستورو اجرا کن و دیگه سمت من نیا!!
اینو گفتمو سریع از پله ها پایین اومدم و رفتم سمت آشپزخونه..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت87 آروم آروم از پله ها بالا رفتمو رفتم در اتاق هشام..
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت88
همه کابینتارو زیر و رو کردم ولی قرص پیدا نکردم..
دست به کمر وایسادم ك یادم اومد خود دکتر مسکن نوشته بود واسش و توی قرصاش بود!!
یدونه زدم تو سرم و رفتم سمت اتاق تا بهش بگم..
خواستم در بزنم که صدای محمد میومد:
+آقا همه جنسارو تحویل گرفتیم.. باید ببریم یه جای امن تر ك ردمونو نزنن و بعد آبشون کنیم..
_خوبه.. هرکاری ك میدونی درسته رو انجام بده فقط حواست جمع باشه گند نزنی!!
+چشم آقا!!
چی داشتم میشنیدم!!
کارش قاچاق جنس بود؟؟
سعی کردم هرجوری ك شده آرامش خودمو حفظ کنم..
در زدم که با بفرمائید هشام رفتم داخل:
+پایینو هرچی گشتم مسکن نبود..
بعدش فهمیدم دکتر خودش واست نوشته و توی داروهاته..
_اینجوری میخوای مراقبت کنی ازم؟؟
با خنگ بازی؟؟
+درست حرف بزن.. فکر نکن نمیتونم جوابتو بدم.. الان بخاطر حالت دارم مراعاتت میکنم!!
_اوهوع.. زحمت کشیدی
مسکنو پیدا کردم و پرت کردم سمتش:
+یدونه الان بخوری کافیه..
سر خودت نخور معدتو بهم میریزه..
یه خنده مسخره کرد و گفت:
+امر و نهی میکنی به من؟؟
قرصو پرت میکنی سمتم؟؟
میدونی من کیم ك به خودت اجازه میدی هرغلطی بکنی؟؟
_آره دقیقا میدونم کیی..
یه قاتل قاچاقچی زورگو بدبخت ك فقط به خودش فکر میکنه..
چشاش گرد شد و با تعجب گفت:
+ت..تو.. تو چیگفتی؟؟
ازحرفی ک زدم پشیمون نبودم و گفتم:
_همون ك شنیدی!
مگه غیر از اینه؟؟
میخوای انکارش کنی؟؟
من همه چیو شنیدم نمیخواد انکار کنی..
فقط چجور با خودت فکر کردی من زن یه آدم قاچاقچی قاتل میشم؟؟
چه اعتماد به نفسی!! ماشالا..
با صدایی ك گوشمو کر کرد گفت:
+ببند دهنتووو سحررررر!!!
ناخوداگاه لرزیدم و پر تو چشام اشک شد..
حق نداشت اینجوری سرم داد بزنه!!
منی ك الان هیچکیو نداشتم.. بی کس و کار بودم..
یه قطره اشک از گوشه چشمم پایین اومد ك سریع با دست پسش زدم..
با صدای خش دار و ملایم گفت:
+ب.. ببخشید.. نمیخواستم داد بزنم
بدون توجه به حرفش از اتاق زدم بیرون ك داد زد:
+سحررر.. کجا میریی.. وایساااا.. سحررر
بازم توجهی نکردمو رفتم سمت اتاق خودم..
درو محکم بستم و قفلش کردم..
خودمو پرت کردم رو تخت و شروع کردم به گریه کردن..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت88 همه کابینتارو زیر و رو کردم ولی قرص پیدا نکردم.. دس
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت89
نمیدونم کی و چجوری خوابم برده بود ك با صدای در زدن از خواب پریدم..
نمیدونم چقدر بود ك تو اون حالت خواب بودم ولی کامل بدنم کوفته بود..
آروم بلند شدم و یه قوسی به کمرم دادم و رفتم سمت در..
قفلشو باز کردم و در با ضرب باز شد و محمد تو چار چوب در نمایان شد..
با تعجب نگاش کردم ك گفت:
+اجازه میدی بیام داخل!
_چیکار داری؟
+خب اینجا ك نمیشه!
_چقد پرویی واقعا!! یادم نرفته کاراتو!
+بابا بذار بیام داخل حرف میزنیم دیگه
از جلوی در کنار رفتم و اومد داخل.. نشست رو تخت و درو بستم..
تکیه دادم به در و دست به سینه وایسادم تا حرف بزنه:
+نمیشینی؟
_زود کارتو بگو لطفا حوصله ندارم.
+خیله خب.. میخواستم ازت معذرت خواهی کنم بابت این چند روز.. ولی خودت میدونی اگر اطاعت نمیکردم از هشام قطعا تیکه بزرگم گوشم بود!
_هع!! همین بود کارت؟ اگه تموم شد بفرما بیرون..
+نه.. میخواستم بگم من این یه هفتهس ك حافظم برگشته..
_چییی؟؟
+نمیخواستم تا مطمئن نشدم به کسی بگم.. توعم اولین نفر بودی!
و ازت میخوام ب کسی نگی..
_با وجود اینکه حافظت سرجاش بود و میدونستی من کیم بازم اینقد اذیتم کردی؟؟
واقعا متاسفم!
خواست حرف بزنه ك گفتم:
_اگه تو نمیری بیرون من میرم بیرون.. اصلا دوست ندارم حتی یک کلمه دیگه ازت بشنوم..
از اتاق بیرون اومدم و درو محکم کوبیدم روهم..
خیلی عصبی بودم و نمیدونستم چی درسته و چی غلط!
نمیدونستم باید چیکار کنم..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت89 نمیدونم کی و چجوری خوابم برده بود ك با صدای در زدن ا
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت90
داشتم میرفتم سمت حیاط ك با صدای هشام از جا پریدم:
+کجا بسلامتی؟
سعی کردم آروم باشم.. بغضمو قورت دادم و گفتم:
_باید از تو اجازه بگیرم واسه هرجا میرم؟
+صد در صد همینطوره !
چه غلطی میکردی تو اتاق!
کی تو اتاقته!
رنگم پریده بود و نمیدونستم چی باید بگم.. اگه میفهمید هم منو میکشت هم محمدو..
آروم گفتم:
+چ.. چی؟؟ کسی تو اتاقم نیست..
اصلا.. اصلا کسی حق نداره بیاد تو اتاق من!
_وقتی دروغ میگی صدات میلرزه میدونستی؟
+م.. من دروغ نمیگم!
لعنت به این لکنت بد موقع ك نمیتونستم خوب حرف بزنم و از خودم دفاع کنم..
_الان میریم توی اتاقت معلوم میشه کی دروغ میگه!
+اصلا به تو چه؟؟ اتاق خودمه.. اختیار خودمو اتاقمم دست خودمه..
بدون توجه به حرفم رفت سمت در اتاق و یهو بازش کرد..
قلبم داشت تو دهنم میزد..
اگه محمدو میدید بدبخت میشدم..
رفتیم داخل ولی اثری از محمد نبود و این یکم خیالمو راحت کرد..
یه نگاهی انداخت و با پر رویی کامل گفت:
_ولی من صدای مرد شنیدم!
این بوی عطرم مال تو نیست!!
بوی عطر مردونس.. بوشم آشناست!
آب دهنمو قورت دادم و دستای یخ زدمو جمع کردم..
تکیه دادم به دیوار و گفتم:
+اومدی نگاه بندازی یا بازجویی کنی!
من هیچ بوی عطری حس نمیکنم.. توهم زدی آقا هشام!
الان ك دیدی هیچکس تو اتاق نیست گفتی بذار یچی بگم ك کم نیارم..
اومد نزدیک و من از ترس چسبیدم به دیوار..
دیگه خیلی نزدیک شده بود و دستشو گذاشت قد دیوار و دندوناشو روی هم فشار داد.. محکم گفت:
_قرار نیست از دوست داشتن من سو استفاده کنی.. حواست باشه دست از پا خطا کنی بلایی سرت میارم ك نفهمی از کجا اومدی.. پاش بیوفته پا رو دلم میذارم و همین اتاقتو میکنم قبرت..
بهت اخطار میدم.. حواستو جمع کن خطایی ازت سر نزنه..
اینو گفت و بدون توجه به اشکای من رفت بیرون..
این بود دوست داشتنش؟؟
همیشه خوردم میکرد و عین خیالشم نبود..
خودخواه بیشعور..!
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت90 داشتم میرفتم سمت حیاط ك با صدای هشام از جا پریدم: +
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت91
سر خوردم و نشستم رو زمین..
سرمو رو زانوهام گذاشتم و حسابی گریه کردم..
خسته شدم از این زندگی کوفتی..
دلم مامان بابامو میخواست..
مامان بابایی ك حالا یک ماهی میشد ازشون خبر نداشتم..
سرمو بلند کردم ك دیدم محمد رو تخت نشسته و زل زده به من..
با تعجب گفتم:
+تو اینجا چیکار میکنی.. کجا بودی وقتی هشام اومد؟؟؟
_زیر تخت..
+خب برو دیگه الان دوباره بیاد بدبخت میشیم ك..
_چیزی شده؟!
+نه.
_از هق هقات معلومه..
+خب پس دیگه چرا میپرسی؟
_گفتم از زبون خودت بشنوم..
+الان شنیدی؟؟
بفرما بیرون تا شر درست نکردی واسمون..
_خیله خب حالا..
کاری داشتی خبرم کن همین دور و ورام..
سری تکون دادم ك رفت..
یادم افتاد میتونم از طریق محمد با مامان بابام تماس بگیرم..
سریع از جا پریدم و کنار در اتاق صداش زدم:
+محمدد؟؟
سرشو برگردوند ك آروم گفتم:
+بیا.. بیا کارت دارم..
اومد نزدیک و گفت:
_ها چیشد؟؟ تا الان ك داشتی بیرونم میکردی..
+خیله خب حالا توعم..
بیا داخل..
ببین من خیلی وقته از پدر و مادرم خبری ندارم..
اگه میشه.. اگه میتونی یه جوری ترتیبشو بده بتونم زنگ بزنم حالشونو بپرسم و بگم منم حالم خوبه..
تروخدا اگه میتونی کمکم کن..
یکم سرشو خاروند و گفت:
_بینم چیکار میکنم واست..
ببینم؟ میتونی نصف شب بیای دم اتاقم؟؟
+اونجااا ك خیلی نزدیک اتاق هشامه!!
_خب پس میتونی بیای کنار استخر؟؟
+اره اره خوبه.. فقط چه ساعتی؟
_نزدیکای دو و نیم سه!
+باشه..
اینو گفتمو رفت.. دوباره صداش زدم:
+محمد؟
نگاهی بهم انداخت ك با لبخند گفتم:
+ممنونم ازت
لبخند زد و سری تکون داد و رفت..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت91 سر خوردم و نشستم رو زمین.. سرمو رو زانوهام گذاشتم و
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت92
هشام:
یهو عین برق گرفته ها از خواب پریدم..
ساعتو نگاه کردم نزدیکای 3 رو نشون میداد..
به سختی از جا بلند شدم و سیگارو فندکمو از رو میز چنگ زدم..
دستم درد میکرد و سعی کردم بیخیالش بشم..
از اتاق رفتم بیرون و چشمم به آشپزخونه خورد..
یاد قربون صدقه های ِخاله نرگس و مهربونیاش افتادم لبخند تلخی زدم..
از عمارت اومدم بیرون و داشتم میرفتم سمت صندلیی ك کنار استخر بود تا سیگارمو بکشم ك با دیدن سحرو محمد کنارهم خشکم زد!!
اینجا داشتن چه غلطی میکردن؟؟
سحرر داشت با کی حرف میزد پشت گوشی؟؟
پاهام شل شده بودن و توان راه رفتن نداشتم..
ولی سعی کردم خودمو حفظ کنم و رفتم جلو..
با دیدن من دس پاچه شدن و سحر درجا گوشیو از گوشش فاصله داد..
محمد خواست حرفی بزنه ك گفتم:
+چه غلطی داشتید میکردید
سحر بریده بریده جواب داد:
_هی.. هیچی.. م.. من حا.. حالم خ.. خوب ن.. نبود او.. اومدم بی.. بیرون
+اون وقت با محمد؟؟؟
خواست چیزی بگه ك گوشیو از دستش محکم کوبیدم زمین و داد زدم:
+با کی داشتیییی حرففف میزدییییی؟؟؟
یادت نیستتتت روز اول چییی بهتتت گفتممم؟؟؟
الان ك فهمیدی من خوشم ازت میاد میخوای با کمک محمد فرار کنی هااا؟؟
چه غلطی داری میکنیییی!!
دیروزم درست متوجه شدم پسس!!
محمد واقعا تو اتاقت بود!!!!
_ن.. ن.. نه ب.. ببین تو.. توضیح می.. میدم آ.. آروم ب.. باش!
+ببین.. بازی بدیو شروع کردین!!
آروم نمیشینم هر غلطی دلتون خواست بکنید..
فقط ببینید چه بلایی سرتون میارم..
سحر:
حرفاش ك تموم شد حمله ور شد سمت محمد و پرتش کرد تو استخر..
خودشم پرید تو استخر و سر محمدو زیر آب نگه داشت..
محمد دست و پا میزد..
داد زدم:
+هشااااممم.. نکنننن تروخدااا.. داره خفه میشهههه
هرکاری بگی میکنمم.. تروخدا ولش کننن هشاممم.. خفشش کردییی
صدامو ك شنید دستشو از رو سر محمد برداشت و پرتش کرد عقب..
محمد نفس نفس میزد و صورتش کبود شده بود..
همش تقصیر من بود!!!
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت92 هشام: یهو عین برق گرفته ها از خواب پریدم.. ساعتو نگ
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت93
هشام از استخر اومد بیرون و دستمو گرفت ك منو ببره با خودش..
محکم دستمو کشیدم و گفتم:
+کسی حق نداره به من دست بزنه!!!
_کسی نه.. بگو فقط تو حق ندارییی!!
وگرنه معلوم نیست با این محمد چه گوهایی خوردین..
نتونستم حرفاشو تحمل کنم و یکی زدم تو گوشش و گفتم:
+حواست باشه چی از اون دهن کثیفت بیرون میاد!!
حالش خوب نبود و دیگع نتونست مقاومت کنه و پخش زمین شد..
آروم نشستم و گفتم:
+چی.. چیشد؟؟ خوبی؟؟؟!
از زخمش خون میومد و با دستش فشارش میداد ك دردش نکنه..
تا اون لحظه یادم نبود دستش زخمیه..
هول شده گفتم:
+وای.. وایسا برم وسایلو بیارم دستتو ببندم دوباره..
هیچ حرفی نمیزد.. چشاشو بسته بود و صورتشو از درد جمع کرده بود..
از جا بلند شدم و دویدم سمت عمارت..
رفتم سمت اتاقش و همه وسایل مورد نیازو ورداشتم..
از پله ها سریع پایین اومدم و رفتم تو حیاط..
سریع گام برمیداشتم تا اینکه رسیدم رو سرش..
بی حرکت مونده بود و تکون نمیخورد..
با نگرانی صداش زدم:
+ه.. هشام؟؟
جوابی نشنیدم..
دوباره صداش زدم:
+هشامم؟؟؟؟ میشنوی صداموو؟؟
جواب بدهههه.. هشام؟؟
محمد همینجور وایساده بود و نگاه میکرد ك داد زدم:
+چرااا همینجوری وایسادییی اونجااا؟؟؟
بیاااا باید ببریمش بیمارستاننننن!!!
آروم اومد و گفت:
_همینی ك الان داری سنگشو به سینه میزنی داشت منو خفه میکرد..
همیننن اگه حالش بد نمیشد معلوم نبود چه بلایی سر تو میاورد..
حالا وایسادی رو سرش و نگرانشی؟؟
چشامو رو هم فشار دادم و گفتم:
+الان وقت این حرفا نیست محمددد..
داره میمیره.. ما باید کمکش کنیم..
اون ك نخواست مارو بکشه خواستت؟؟
_نه اصلا.. فقط داشت منو خفه میکرد..
+واااایییی بسهههه دیگهههه.. اگه دلت نمیخواد کمک کنی گمشو برو خودم یه خاکی تو سرم میریزم..
اخم کرد و گفت:
_باشه بابا.. داد و هوار نکن الان همه رو میریزی اینجا..
ببینم رانندگی بلدی؟؟
+یه چیزایی میدونم..
_یه چیزایی نشد جواب بلدی یا نه؟؟
+عاره.. بلدممم!
_این سوئیچ بگیر و برو تو پارکینگ..
اونجا بزن رو این دکمه یکیشون باز میشه.. همونو بیار تا در عمارت منم اینو کول میکنم و میارم..
+باشه..
سوئیچو گرفتمو سریع رفتم سمت پارکینگ..
مگه چندتا ماشین داشت ك محمد گفت یکیشون باز میشه و همونو بیارم..!
هشام بود دیگه.. اندازه نصف این شهر ثروت داشت..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت93 هشام از استخر اومد بیرون و دستمو گرفت ك منو ببره با
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت94
ورودم به پارکینگ شد با باز موندن دهنم..
اینهمه ماشین آخه؟؟؟؟
واسه چش بود..
مثلا نمیشد با یکی دوتا ماشین اینور اونور کرد..
مسخره..
دکمه رو سوئیچو زدم.. یه ماشین مشکی خوشگل ك حتی اسمشم نمیدونستم به صدا درومد..
اصلا من بلد بودم با اینا کار کنم..؟؟
رفتم سمت ماشین و سوار شدم.. حاجی چقدررر خفن بوددد!!
بسم الله گفتمو ماشینو روشن کردم..
دندش اتومات بود و همین باعث شد یکم سر ب سرش بذارم ك بفهمم باید چیکار کنم تا این کوفتی حرکت کنه..
بالاخره بعد چندبار امتحان کردن یاد گرفتمو آروم راه افتادم..
همش حواسم بود ك به جایی نزنم دردسر شه..
از پارکینگ اومدم بیرون و رفتم سمت در خروجی عمارت..
محمد همونجور ك هشامو کول کرده بود وایساده بود و همش غُر میزد..
با دیدنش خنده ریزی کردم و سعی کردم نزدیکش شدم باهاش بحث نکنم چون حسابی کفری بود..
دم پاش ترمز کردم ك در عقبو باز کرد و هشامو پرت کرد داخل..
درو محکم بست و خودش اومد جلو نشست..
با تعجب نگاش کردمو گفتم:
+مریضو اینجوری جا به جا میکنن؟؟
مغزشو دراوردی ك..
_الان تو نگران اینی؟؟
ببین فاز تو چیه اصلا.. مگه نگفتی خوشت نمیاد ازش دیگه این نگرانی مسخرت بابت چیه دقیقا؟؟
حرکت کن .
اینو گفتو روشو برگردوند..
از حسادتش خندم گرفته بود ولی نه خندیدم و نه چیزی گفتم..
حرکت نکردم و گفتم:
+من میترسم بلایی سر ماشین بیارم تو بشین..
بدون اینکه چیزی بگه پیاده شد و منم پیاده شدم..
جا به جا شدیم و با سرعت حرکت کرد..
وسط راه سیگارشو روشن کرد و یه پُک زد ك گفتم:
+من از بوی سیگار بدم میاد و اذیت میشم.. اگه میشه..
نذاشت حرفم کامل شه و سیگارو پرت کرد بیرون..
فکر کنم روزه سکوت گرفته بود و تا اونجا یک کلمه باهام حرف نزد..
این بشر چرا اینجوری بود؟؟
یه بار مهربون بود و یه بار بداخلاق و عصبی..
هووووف خدایا..
˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت94 ورودم به پارکینگ شد با باز موندن دهنم.. اینهمه ماشی
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت95
رسیدیم در بیمارستان و من سریع پیاده شدم و رفتم داخل..
رفتم سمت یکی از پرستارا و ازش یه تخت گرفتم..
با تموم سرعت روندمش تا در ماشین..
قیافه محمدو میدیدم حرصم میگرفت..
خیلی ریلکس لم داده بود به ماشین و سرش تو گوشی بود..
مطمئن بودم از قصد این کارارو میکنه..
چند ثانیه جلو دهنش وایسادم هیچ واکنشی نشون نداد ك داد زدم:
+نمیبینیییی کجایییمم؟؟؟
نمیبینییی یکی داره میمیرهههه؟؟
منو نمیبینییی جلو دهنت با تخت وایسادم؟؟؟
چراااا مسخره بازیییی درمیاریییی؟؟؟
اخم کرد و حرصی گفت:
_هیسسسس!!!
فکر کنم تو نمیدونی کجاییم ك اینجوری صداتو انداختی تو سرت..
دهنتو میبندی یا همینجا دهنتو پر خون کنم..
بغض داشت خفم میکرد ولی نمیخواستم گریه کنم..
تختو ازم گرفت و برد پیش ماشین..
درو باز کرد و هشامو کشید بیرون و گفت:
_تختو بگیر بذارمش روش..
بدون حرف کاری ك خواست رو انجام دادم و هشامو رو تخت گذاشت..
دسته تختو ازم گرفت و روندش تا داخل بیمارستان..
رسیدیم پیش پذیرش ك محمد نذاشت من حرفی بزنم و خودش گفت:
_مریض ما دستش قبلا چاقو خورده..
الان زخمش باز شده و بخاطر خونریزی زیاد بیهوش شد..
خیلی ریلکس داشت کلماتو ادا میکرد و من میخواستم سرمو از حرص بکوبم تو دیوار..
ادامه دادم:
+الان ما باید چیکار کنیم؟؟؟
حالش خوب نیستتت!!!
_الان سریع دکتر رو میارم احتمالا باید سریع بخیه بخوره!!
سری تکون دادم ك بعد چند دقیقه دکتر اومد رو سر هشام و سریع بردنش..
من پاهام قفل کرده بود و همونجا نشستم رو زمین..
محمد اومد سمتم و خواست چیزی بگه ك سرمو گذاشتم رو پام و مانع حرفش شدم..
یادم نرفته بود بیرون چی بهم گفت..
˹ @TEKANEH ˼