بچه ها امروز میخوام قسمت اول رمانم رو براتون بفرستم توی پیام ناشناس نظرتونو بدید🌱✨
رمان: تا سپیده ظهور
قسمت اول | روز اول
صدای انفجار، خواب سحرگاهیِ زهرا را پاره کرد.
چشمهایش را با ترس باز کرد. اتاق در تاریکی فرو رفته بود و تنها نور کمرنگ اذان صبح از پنجره داخل میشد. مادر با صدایی لرزان از اتاق کناری گفت: «زهرا... بیداری؟»
او از جا بلند شد. تلفن همراهش پشت سر هم پیام دریافت میکرد. خبرها یکی پس از دیگری میآمدند؛ آژیرها، حمله، دود، نگرانی... هیچکس باورش نمیشد که صبح، اینگونه آغاز شود.
پدر وضو گرفته بود و آرام سجاده را پهن میکرد. با همان آرامش همیشگی گفت: «اول نماز... بعد هر کاری.»
زهرا کنار پنجره ایستاد. آسمان هنوز روشن نشده بود، اما دلش گواهی میداد که روزهای سختی در پیش است.
نماز که تمام شد، پدر دعای فرج را زمزمه کرد. زهرا برای اولین بار، هر جملهی دعا را با تمام وجود احساس میکرد؛ انگار دنیا بیش از همیشه به امید نیاز داشت.
او دفترچهی کوچکش را از کشوی میز بیرون آورد؛ همان دفتری که روی جلدش نوشته بود:
«منتظر واقعی، در سختترین روزها هم امیدش را از دست نمیدهد.»
خودکار را برداشت و نوشت:
«امروز، روز اول جنگ است... نمیدانم فردا چه خواهد شد؛ اما میدانم اگر دلهایمان با خدا باشد، هیچ تاریکی تا ابد نمیماند.»
همان لحظه، صدای زنگ تلفن خانه بلند شد...
پدر گوشی را برداشت؛ اما رنگ چهرهاش در چند ثانیه تغییر کرد...
ادامه دارد...
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدای انفجارها در نزدیکی مرزهای کویت شنیده شد
عالیهههههه😂
680.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کنارمبوديشباييكازغصهخوابمنبرد/59 (: