فوآدبهرنگِآبی
C'est l'histoire d'un petit pêcheur
qui pêchait que le matin,
parce que pour lui, le bonheur
c'était d'être avec les siens,
profiter de sa famille,
lézarder sur le sable,
regarder grandir ses filles,
les aprems au calme.
Un jour qu'il se reposait
à côté de sa barque,
une question lui fut posée
par un homme d'affaires en cravate.
A quoi te sert de dormir sur le port
alors qu'au fond de la mer,
tant de poissons nagent encore ?
Pour construire un empire taffe sans compter tes heures,
avec l'argent que t'en tires
t'achèteras un moteur
t'iras pêcher au large,
tu feras plus de marge
bientôt t'auras dix bateaux,
des bâtiments en béton
crustacés cétacés
finiront tous entassés
dans les filets carnassiers
de tes chalutiers en acier
t'écouleras tes stocks en faisant
des filet-o-fish
la moula que tu croques
faudra pas la filet au fisc
et là import, export
dans les dollars tu nageras
les fonds marins seront morts
mais t'auras une vie de roi.
C'est quoi pour toi une vie de roi ?
Dit le pêcheur.
Une vie de roi,
c'est pouvoir pendant des heures
profiter de ta famille,
lézarder sur le sable,
regarder grandir tes filles,
les aprem au calme.
Mais c'est déjà exactement
ce que je fais.
Et le pêcheur s'en alla
en fredonnant c'refrain
هممحلیم بود، همش میخوند و گیتار میزد، وقتی بود صداش پخش نشد ولی الان که نیست یکم داره شنیده میشه..
درونها تیره شد باشد که از غیب
چراغی برکند خلوت نشینی
سحرگه ره روی در سرزمینی
همیگفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آن گه شود صاف
که در شیشه برآرد اربعینی
118884749.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
مرا بنگر که چگونه غرق شدهام
بنگر که چگونه بوی مرگ میدهم
گویی در عمیقترین نقطهام ماهیها کشتهام
#story_17
روی لبهی تخت نشسته بود.
نه برای اولین بار.
نه حتی برای صدمین بار.
اتاق تاریک بود، اما تاریکیِ بیرون هیچوقت به اندازهی تاریکیِ داخلش عمیق نبود.
به دستهایش نگاه میکرد.
دستهایی که همیشه قوی به نظر میرسیدند،
اما حالا فقط میلرزیدند.
با خودش زمزمه کرد:
«تمومش کن… فقط تمومش کن…»
اما بدنش گوش نمیداد.
دلش میخواست ناپدید شود،
ولی چیزی نامرئی او را به زمین میخکوب کرده بود.
به خاطراتش فکر کرد.
نه خاطرات بزرگ.
نه روزهای شاد.
بلکه چیزهای کوچک.
بوی چای عصرهای زمستان.
صدای خندهی خواهرش وقتی فیلم کمدی میدید.
چیزی در گلویش شکست.
او فقط از درد خسته شده بود.
از اینکه هر روز بیدار شود
و نقش آدمی را بازی کند که حالش خوب است.
از اینکه هیچکس نفهمد
چقدر شبها با خودش میجنگد.
چشمهایش را بست.
تصور کرد اگر نباشد چه میشود.
مدرسه ادامه پیدا میکند.
خیابانها شلوغ میمانند.
خورشید فردا هم طلوع میکند.
دنیا بدون او هم میچرخد.
اما بعد…
نه در حال گریه.
نه فریادزن.
فقط نشسته روی صندلی.
خیره به یک نقطه.
کاملاً خالی.
قلبش تیر کشید.
با خودش گفت:
«من نمیخوام بمونم…
ولی نمیخوام دلیل شکستن کسی هم باشم.»
اشکهایش بیصدا روی گونهاش ریختند.
او مرگ را نمیخواست.
او آرامش میخواست.
بلند شد.
دو قدم برداشت.
ایستاد.
پاهایش سنگین بودند.
نفسش بند آمده بود.
دوباره نشست.
مشتش را به سینهاش کوبید.
انگار میخواست قلبش را ساکت کند.
اما قلبش دیوانهوار میزد.
با صدای گرفته گفت:
«من حتی تو مُردن هم شکست میخورم…»
خندید.
خندهای کوتاه.تلختر از گریه.
سرش را روی زانوهایش گذاشت.
ساعتها گذشت.
یا شاید فقط چند دقیقه.
زمان دیگر معنا نداشت.
وقتی سرش را بالا آورد،
چشمهایش متورم بود،اما هنوز نفس میکشید.
نه به خاطر امید.نه به خاطر آینده.
فقط چون نتوانسته بود.
و گاهی…
زندگی دقیقاً همین است:
نه انتخابِ زندگی.نه انتخابِ مرگ.
فقط ماندن.
او قهرمان نبود.
او شجاع هم نبود.
فقط پسری بود
که امشب هم زنده مانده بود.
و شاید…
همین کافی بود.