eitaa logo
فوآدبه‌رنگ‌ِآبی
469 دنبال‌کننده
84 عکس
3 ویدیو
1 فایل
If I were dead, She might be crying. But, If she cried, I would surely die.. TALK: https://daigo.ir/secret/61378617504 محافظ: https://eitaa.com/foadzps
مشاهده در ایتا
دانلود
118884749.mp3
زمان: حجم: 2.3M
مرا بنگر که چگونه غرق شده‌ام بنگر که چگونه بوی مرگ میدهم گویی در عمیقترین‌ نقطه‌ام ماهی‌ها کشته‌ام
روی لبه‌ی تخت نشسته بود. نه برای اولین بار. نه حتی برای صدمین بار. اتاق تاریک بود، اما تاریکیِ بیرون هیچ‌وقت به اندازه‌ی تاریکیِ داخلش عمیق نبود. به دست‌هایش نگاه می‌کرد. دست‌هایی که همیشه قوی به نظر می‌رسیدند، اما حالا فقط می‌لرزیدند. با خودش زمزمه کرد: «تمومش کن… فقط تمومش کن…» اما بدنش گوش نمی‌داد. دلش می‌خواست ناپدید شود، ولی چیزی نامرئی او را به زمین میخکوب کرده بود. به خاطراتش فکر کرد. نه خاطرات بزرگ. نه روزهای شاد. بلکه چیزهای کوچک. بوی چای عصرهای زمستان. صدای خنده‌ی خواهرش وقتی فیلم کمدی می‌دید. چیزی در گلویش شکست. او فقط از درد خسته شده بود. از این‌که هر روز بیدار شود و نقش آدمی را بازی کند که حالش خوب است. از این‌که هیچ‌کس نفهمد چقدر شب‌ها با خودش می‌جنگد. چشم‌هایش را بست. تصور کرد اگر نباشد چه می‌شود. مدرسه ادامه پیدا می‌کند. خیابان‌ها شلوغ می‌مانند. خورشید فردا هم طلوع می‌کند. دنیا بدون او هم می‌چرخد. اما بعد… نه در حال گریه. نه فریادزن. فقط نشسته روی صندلی. خیره به یک نقطه. کاملاً خالی. قلبش تیر کشید. با خودش گفت: «من نمی‌خوام بمونم… ولی نمی‌خوام دلیل شکستن کسی هم باشم.» اشک‌هایش بی‌صدا روی گونه‌اش ریختند. او مرگ را نمی‌خواست. او آرامش می‌خواست. بلند شد. دو قدم برداشت. ایستاد. پاهایش سنگین بودند. نفسش بند آمده بود. دوباره نشست. مشتش را به سینه‌اش کوبید. انگار می‌خواست قلبش را ساکت کند. اما قلبش دیوانه‌وار می‌زد. با صدای گرفته گفت: «من حتی تو مُردن هم شکست می‌خورم…» خندید. خنده‌ای کوتاه.تلخ‌تر از گریه. سرش را روی زانوهایش گذاشت. ساعت‌ها گذشت. یا شاید فقط چند دقیقه. زمان دیگر معنا نداشت. وقتی سرش را بالا آورد، چشم‌هایش متورم بود،اما هنوز نفس می‌کشید. نه به خاطر امید.نه به خاطر آینده. فقط چون نتوانسته بود. و گاهی… زندگی دقیقاً همین است: نه انتخابِ زندگی.نه انتخابِ مرگ. فقط ماندن. او قهرمان نبود. او شجاع هم نبود. فقط پسری بود که امشب هم زنده مانده بود. و شاید… همین کافی بود.
کاش چون آسمان چشمان بیشتری برای گریه داشتم.
دست شکسته‌ام را گچ گرفتم قلب شکسته‌ام را مرهم گذاشتم بشقاب شکسته را عوض کردم مداد شکسته را تیز کردم و رویای شکسته را گریستم سایه‌ی لرزان من بعد گریه‌‌های طولانی نه سیاه بود و نه تار و نه خسته سایه‌ی من حالا بی‌بال پریدن را آموخته بود تا دیگر روی هر دیواری که از خودش کوتاه‌تر بود، نرقصد...
من عشق را محبوبم، در چيزهاى زيادى مى ديدم. براى من، در هر سلام ، در هرصبحت به شادمانى ودر هر شبت به آرامشى كه مى گفتم عشقى نهفته بود. در هر ديدار، عاشقانه بسويت مى شتافتم، عاشقانه شعر مى سرودم، عاشقانه سازم رامى نواختم، عاشقانه هر اتفاقى را در اطرافمان به فال نيك مى گرفتم. آفتاب برايم نشانه بود، برف نشانه بود، گل دادن گلدان پشت پنجره ام نشانه بود، پرواز يك پرنده، صداى رودخانه نزديك خانه مان، صداى قطار شب, صداى خنده هاى تو، صداى سكوت بين ما، صداى حرفهايى كه به هم نمى زديم، نشانه بود. شب هاى زيادى در روياى آغوشت بيدار ماندم و شب هاى بسيارى در آغوشت قشنگ ترين روياها را خواب ديدم. هر بار دستم را گرفتى، عشق شانه هايم را لرزاند، هر بار صدايم زدى، عشق قلبم را به گرمى پذيرفت و با هر بوسه، اشك پشت پلكهايم دويد. آيا زندگی كردن در تمام اين لحظه ها نامى جزعشق مى توانست داشته باشد؟