eitaa logo
فوآدبه‌رنگ‌ِآبی
468 دنبال‌کننده
85 عکس
3 ویدیو
1 فایل
If I were dead, She might be crying. But, If she cried, I would surely die.. TALK: https://daigo.ir/secret/61378617504 محافظ: https://eitaa.com/foadzps
مشاهده در ایتا
دانلود
در انزوای نیمه شبی دلتنگ / آنگه که او چو خاطره ای کمرنگ / اندیشه های تلخ مرا اندود / چشمان من ز خواب ، بخارآلود / ناگاه کوبه های کسی بر در / آرام همچو زمزمه نجواگر / نجوای من به خویش ملامتگر : / "یک میهمان شب زده ای دیگر !"/یک میهمان خسته ی ناهنگام / یک میهمان خسته و دیگر هیچ " . اینک به خاطر آورم آنرا ، آه / ماه دسامبر نیمه شبی جانکاه / گویی گذار روشن اخگر بود / روحی که در اتاق شناور بود / در حسرت سپیده دمان بودم / بیهوده در تلاش گریز از غم / آری غمش مرا به جهان تفته ست / دوشیزه ای که از کف من رفته است / بی نام دوشیزه آنجا بود / بی نام سربسته و دیگر هیچ . آنگاه ،خش خشی که مرا افکند / در چنگ تنگ وحشت بی مانند / از قلب سرخ پرده برون آمد / نجوای من دوباره نهیبم زد / "یک میهمان خسته ی ناهنگام / یک میهمان خسته و دیگر هیچ " . گفتم :"ببخش منتظر بر در / گویی ز قعر خواب شنید این سر / آنک کسی به کوبه ی پر تردید / در را چنان که زمزمه ای کوبید" / در باز شد به عمق سیاه شب / یک شامگاه تیره و دیگر هیچ . بر شامگاه تیره نگه کردم / با دیدگان خیره نگه کردم / اما سکوت با سخنی نشکست / جز با "لنور" دخترک سرمست / نامش چنان سرود غم انگیزی / جاری شد اندر آن شب پاییزی / پر زد "لنور" از لب من در دشت / پژواک آن دوباره به من برگشت / بی نام دوشیزه اینجا بود / بی نام سربسته و دیگر هیچ . در بست بر سکوت هراس افکن / روحی که میگداخت درون من /آنگاه کوبه های پیاپی باز / بر شیشه های پنجرهشد آغاز / دادم به سوی پنجره من آواز / "حالاست آشکار شود این راز / باد است بی گمان چه ملال انگیز /یک باد سرد کولی و دیگر هیچ ". آنگه که باز شد در آن روزن /گامی نهاد رو به اتاق من /یک جسم آبنوس مقدس وار /با هیئت کلاغ سیاه انگار /پر زد و بر مجسمه بنشست /بالای در ،بلند و دور از دست /تنها نشست چو یک فاتح / تنها بر آن نشست و دیگر هیچ . آنگاه روح من ز ورای درد / بر آبنوس سرد تبسم کرد / پس من به آبنوس مقدس وار / با طمطراق در خور یک سردار /گفتم "اگر چه شومی و رعب انگیز / اما چه پر وقار و غرور آمیز / با من بگو تو شب زده ی تنها /نام بلند مرتبه ی خود را /آنگاه کلاغ گفت که دیگر نه . پاسخ اگر چه نا متناسب بود /بهتی غریب ذهن مرا اندود/مرغ سیاه هدیه ی شوم شب / می اورد چنان سخنی بر لب ؟/ آیا شگون آمدنش این بود ؟ / این نام رازگونه یاس آلود /اما تمام آنچه کلاغ افزود /تنها همان کلام سیاهش بود /انگار روح شب زده اش را باز /میداد با چنان سخنی پرواز / نجوای من دوباره پر از تردید /از کوچ دوستان دگر پرسید /اما کلاغ گفت که "دیگر نه ". انگار آماده پاسخ بود / بهتی دوباره ذهن مرا اندود / هان! بی گمان اساس کلام او / آنسوی مرز حافظه است آنسو ./هان!بیگمان هم او که بپروردش / دمساز این کلاغ شده دردش / تنها کلام او شده این آنگه / آواز افسرده ی "دیگر نه" . آنگاه روح من ز ورای درد /بر آبنوس سرد تبسم کرد / رویم بدان مجسمه، زاغ و در / بر مخمل خیالی بالش سر ، رویا شکفته بود به بیداری /گویی که آن پرنده به هر "قاری" / بیهوده میسرود که "دیگر نه". ذهنم به فرضبافی خود زنجیر / قلبم به قعر آتش چشمش قیر / بر مخمل خیالی بالش سر / بی تکیه گاه سینه ی آن دختر / نور چراغ خیره به بالش بود /اما فشار گرم نه دیگر ، نه ! ناگه هوا ز عود شد عطرآگین / از رفت و آمد پریان سنگین/ آنگه گریستم که "خداوندت / مدیون خویش کرده و در بندت / با این فرشتگان که فرستادست / برگرد تو ، تو بنده خوار و پست/ آری لنور از کف تو رفته است / از داغ خود تو را به جهان تفته است / اینک بنوش جام تسلی را /آن خاطرات را ز سرت بزدا/ آنگه کلاغ گفت   که "دیگر نه " گفتم :"چه زاغ یا چه خود شیطان / از جانب خدایی یا طوفان / این سرزمین  خشک بیابانی / افسون شده ست و مهد هراسانی / بر این سرا که یکسره ویران است / نفرین جاودانه دیوان است / من التماس میکنمت ای زاغ / با من بگو برای چنان این داغ / آیا در ان کتاب مقدس هم / هرگز نبوده و نبود مرهم ؟" /آنگه کلاغ گفت که "دیگر نه " گفتم "چه زاغ یا که خود شیطان /از جانب خدایی یا طوفان/ سوگند میدهم به بهشت پاک/بر جاودانه پادشه افلاک / با من بگو که روح نزار من / هنگام پر گشودن از این روزن/ آیا دوباره میکشدش در بر / دستان پر نوازش آن دختر؟ /   دست لنور دخترک سرمست/ نامی که بر لب پریان بنشست/ آنگه کلاغ گفت که "دیگر نه ". فریاد من شکست کلامش را/ بی رحم –جمله واره ی خامش را / "برگرد روح شوم سیه ! برگرد / در چنگ شام تیره و باد سرد / قلب مرا رها کن از آن منقار / برکش ، از آن مجسمه پا بردار / برجاگذار روح مرا تنها / نگذار زان دروغ ، پری بر جا " /آنگه کلاغ گفت که "دیگر نه " . اینک هنوز مرغ سیه اینجاست / بنشسته بر مجسمه آن بالاست / من در حصار شوم نگاه او / روحم اسیر چنگ سیاه او / آیا امید بال کشیدن هست ! گوید کلاغ باز که "دیگر هیچ " !
وقتی در انتظار برگشت عشقت هستی، زمان دیگر شبیه قبل نمی‌گذرد… ثانیه‌ها کش می‌آیند، و هر لحظه با یادش نفس می‌کشی. دل به رفتن عادت نمی‌کند، فقط به امید آمدن زنده می‌ماند… امید به اینکه یک روز در همین سکوت شب، صدای قدم‌هایش را بشنوی. من مانده‌ام میان دلتنگی و امید؛ نه توان فراموش کردن دارم و نه دلِ بی‌انتظار بودن… پس صبور می‌شوم و باور می‌کنم عشق اگر واقعی باشد، راهش را به خانه پیدا می‌کند. شاید دیر… اما باز خواهد گشت، و آن روز تمام این شب‌های طولانی معنی پیدا می‌کنند