وقتی در انتظار برگشت عشقت هستی،
زمان دیگر شبیه قبل نمیگذرد…
ثانیهها کش میآیند،
و هر لحظه
با یادش نفس میکشی.
دل به رفتن عادت نمیکند،
فقط به امید آمدن زنده میماند…
امید به اینکه یک روز
در همین سکوت شب،
صدای قدمهایش را بشنوی.
من ماندهام میان دلتنگی و امید؛
نه توان فراموش کردن دارم
و نه دلِ بیانتظار بودن…
پس صبور میشوم
و باور میکنم
عشق اگر واقعی باشد،
راهش را به خانه پیدا میکند.
شاید دیر…
اما باز خواهد گشت،
و آن روز
تمام این شبهای طولانی
معنی پیدا میکنند