برای دوست داشتن،
زمان لازم است؛
اما برای نفرت،
گاهی یک لحظه،
یک حادثه،
یا حتی یک کلمه کافیست . .
هنوز هم نمیدانی
برای چه زندگی میکنی
گوشه ای از اتاق تاریکت نشسته ای
و زانوی غم بغل گرفته ای
میدانی که دیگر هیچ چیز
مثل قبل نخواهد شد
خودت را ببین.
همه چیزیت را باخته ای
به چشمانی که دیگر برای تو نیست.
تـــا دل نشود عاشق دیـوانــه نمی گردد
تــا نگذرد از تن جان جانـانـه نمی گردد
گریان نشود چشمی تـا آنکه نـسوزد دل
بیــهوده بگرد شمـع پـــروانه نمی گردد
دلهای ما که بهم نزدیک باشد،
دیگر چه فرقی می کند که کجای این جهان باشیم؟
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودنهای دور می ترسم...
دلبر بسیار و دل نگه دار کم است
دلدار کم و چه کم که بسیار کم است
گویند به عالم تو چِرا بی یاری
یاران چه کنم یار وفادار کم است
میروی و دل اگر زنده بمانم با توست
ور نمانم ، همهجا روح و روانم با توست ...
چون چراغی که فرا راه تو سوزد همه شب
به سلامت برو ای دوست که جانم با توست
.بی تو.
بی تو زیر کدام آسمان برقصم؟بی تو بوی کدام گلبرگ هارا تنفس کنم؟بی تو من برروی کدام گندم زار،راه بروم؟بی تو من،بین ازدحام انسانها،بین این حجم بزرگِ کره خاکی،بی تو من،تورا از کجا پیدا کنم؟بی تو من برروی صفحه های دفترم،جز غم چه چیز دیگری را بنویسم؟بی تو من از کدام کوچه ها گذر کنم،که در آن خاطرهای نباشد؟بی تو به کدام موسیقی گوش نسپارم،که یادآوره افتادن های من نباشد؟بی تو من این بستنی سیب سبز را با چه سرعتی قورت بدهم که سومین روز آشناییمان را به صورتم نکوبد برگرد.برای یک ثانیه هم که شده برگرد.مقابل چشم های خیس من خودخواهانه بهایست و فریاد کن،بی تو من از کجا عشق،آغوش،محبت،بوسه...بی تو من از کجا تورا برگردانم؟بی تو من از کجا بفهمم کدام مسیر ازین هزارتوی احمقانه مرا به تو میرساند؟بی تو من این گل های خشک شده را باز چگونه به جوانه ای سبز تبدیل کنم؟ برگردو صادقانه، و در کمال ناباوری، عاشقانه، به من بگو که من بی تو چگونه بایستی زندگی کنم، زندگی را؟
#ارسالی