تـــا دل نشود عاشق دیـوانــه نمی گردد
تــا نگذرد از تن جان جانـانـه نمی گردد
گریان نشود چشمی تـا آنکه نـسوزد دل
بیــهوده بگرد شمـع پـــروانه نمی گردد
دلهای ما که بهم نزدیک باشد،
دیگر چه فرقی می کند که کجای این جهان باشیم؟
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودنهای دور می ترسم...
دلبر بسیار و دل نگه دار کم است
دلدار کم و چه کم که بسیار کم است
گویند به عالم تو چِرا بی یاری
یاران چه کنم یار وفادار کم است
میروی و دل اگر زنده بمانم با توست
ور نمانم ، همهجا روح و روانم با توست ...
چون چراغی که فرا راه تو سوزد همه شب
به سلامت برو ای دوست که جانم با توست
.بی تو.
بی تو زیر کدام آسمان برقصم؟بی تو بوی کدام گلبرگ هارا تنفس کنم؟بی تو من برروی کدام گندم زار،راه بروم؟بی تو من،بین ازدحام انسانها،بین این حجم بزرگِ کره خاکی،بی تو من،تورا از کجا پیدا کنم؟بی تو من برروی صفحه های دفترم،جز غم چه چیز دیگری را بنویسم؟بی تو من از کدام کوچه ها گذر کنم،که در آن خاطرهای نباشد؟بی تو به کدام موسیقی گوش نسپارم،که یادآوره افتادن های من نباشد؟بی تو من این بستنی سیب سبز را با چه سرعتی قورت بدهم که سومین روز آشناییمان را به صورتم نکوبد برگرد.برای یک ثانیه هم که شده برگرد.مقابل چشم های خیس من خودخواهانه بهایست و فریاد کن،بی تو من از کجا عشق،آغوش،محبت،بوسه...بی تو من از کجا تورا برگردانم؟بی تو من از کجا بفهمم کدام مسیر ازین هزارتوی احمقانه مرا به تو میرساند؟بی تو من این گل های خشک شده را باز چگونه به جوانه ای سبز تبدیل کنم؟ برگردو صادقانه، و در کمال ناباوری، عاشقانه، به من بگو که من بی تو چگونه بایستی زندگی کنم، زندگی را؟
#ارسالی
«آدمها میترسند شعر بخوانند، برای همین اکثرشان سیگار میکشند. سرطان ریه آسانتر از یادآوری خاطرات است.»
از خواب خستهام. به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم، چیزی شبیه به بیهوشی، برای زمان طولانی.
#story_14
چشمانش به درخشانی الماس ،
به رنگی خورشید و
شادابی غنچه نو شکفته بود.
تار موهای طلایی رنگش وقتی داشت
به آغوش او میدوید در میان باد رقصید.
دلش برای زیبایی او برای بار هزارم لرزید
باورش نمیشد که او ، معشوقه اش بود.
نگریست به آن فرشته ای که
گویا از آسمان به زمین آمده بود.
فکر نمیکرد که روزی یک فرشته
مانند خورشید ،
گرمایش را به زندگی اش ببخشد
و او را از گودال تاریکی بیرون بکشد .
او را بوسید گویی آخرین بوسه زندگی اش باشد.
ساعت ها بود به سقف زل زده بود
و در دریای رویایی اش شنا میکرد،
بارها و بارها او را از نزدیک رصد کرده بود
و حالا در ذهنش
میان بهترین خاطراتش ،
چشمان او را حک میکرد.
پی نوشت:
زیبایی تو ، لنگری است
که میان آفتاب های همیشه در نوسان است
زیبایی تو ، شکست ستمگری است
و چشمانت با من گفتند
که فردا، روز دیگری است!