و در نهایت فهمیدم که ،
آرام بودن بخشی از آدمیست ،
گاه نیاز است فقط
به یک هدفی فکر کنی
که تو را آرام کند ،
مانندِ رودخانهای .
فهمیدم برای چیزهای بچگانه و احمقانه ،
زیادی بزرگم.
فهمیدم فکر نکردن و آرام بودن ،
بخشی از زنده بودن است.
دلیلی برای زنده ماندن است.
از آدمانی که دروغ میگویند بیزارم.
حقیقت را گرچه تلخ ،
گرچه زیانبار ،
حتی گرچه آسیبزننده ، میپسندم.
از دهانی که دروغ از
آن بیرون میآید بیزارم.
تمامی دروغها را
فدای یک حقیقت میکنم.
هرچقدر هم بترسی ،
باز دلیل نمیشود
جربزه به خرج ندهی
و حقیقت را نگویی ،
چنان مستِ حقیقتم
حتی اگر بعدش بخواهم با
همان حقیقت رگ دستم را بزنم ،
که نمیدانی.
چند ساعتیه ثابت
رو تختم دراز کشیدم و
آهنگ مورد علاقمو گوش میدم
گوشیمو بالا پایین میکنم
ولی..
ا فکرم پیش گوشیم نیس
فکرم پیش هیچیه
و قطعا من با هیچی خلوت کردم .
تو را ميخواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگيرم
تويي آن آسمان صاف و روشن
من اين کنج قفس مرغي اسيرم
ز پشت ميلههاي سرد تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فکرم که دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر به سويت
در اين فکرم که در يک لحظه غفلت
از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فکرم من و دانم که هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميلهها هر صبح روشن
نگاه کودکي خندد به رويم
چو من سر میکنم آواز شادي
لبش با بوسه میآيد به سويم
اگر ای آسمان خواهم که يک روز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم کودک گريان چه گويم
ز من بگذر که من مرغي اسيرم
من آن شمعم که با سوز دل خويش
فروزان میکنم ويرانهای را
اگر خواهم که خاموشي گزينم
پريشان میکنم کاشانهای را